انگيزه


  • خیرین کوچک دریا دل

    این پست پاک شده!

  • 😎مدیر

    متن جایگزین


  • 😎مدیر

    متن جایگزین



  • این پست پاک شده!

  • 😎مدیر

    متن جایگزین


  • 😎مدیر

    متن جایگزین


  • 😎مدیر

    متن جایگزین



  • 1-برنامهریزی کن وقتی دیگران وقتشان را تلف میکنند...
    2-مطالعه کن وقتی دیگران خوابند.
    3-تصمیم بگیر وقتی دیگران دو دل هستند.
    4-تلاش کن وقتی دیگران در رؤیا به سر میبرند.
    5-شروع کن وقتی دیگران در حال تعلل
    اند.
    6-پافشاری کن وقتی دیگران در حال رها کردن هستند.
    7-دوباره پافشاری کن، پی گیری کن، تلاش کن و باز پیگیری کن.

    ۳ تصمیمی که زندگی شما را تغییر خواهد داد| مطالعه شریف


  • 😎مدیر


  • 😎مدیر



  • سلام ...
    یک مقاله خیلی خوب براتون اوردم...
    دیگه خودتون تا اخر میخونید و میبینی
    در ضمن لینکش رو هم اخر میزارم اگه دوست داشتید از خود وبسایت بخونید..

    خب من میخوام با پیشنهاد یک ترفند ساده و ابتدایی شروع کنم، و تمام آنچه که باید انجام بدید اینه: اینکه برای دو دقیقه حالت بدنتان را تغییر بدید. اما پیش از آنکه بهتون یاد بدم، میخوام ازتون درخواست کنم که همین الان یک بررسی دقیق از بدنتان و آنچه با بدنتان انجام میدید به عمل بیارید. خفب چندتا از شما دارید به نوعی خودتان را کوچکتر میکنید؟ شاید قوز کردید، یا پاهاتون را روی هم انداختید، شاید قوزکهاتون را خم کردید. بتونه به طور معنیداری روش زندگی روزمره*تان را تغییر بده.
    خب، ما واقعا مجذوب زبان بدن هستیم، آیا واقعا زبان بدن میتونه ذهنیت رو عوض کنه؟ بزارین واضح تر بپرسم.همه ی ما میدونیم که ذهن میتونه روی بدن تاثیر بزاره.
    اما آیا بدن هم میتونه روی ذهن تاثیر بزاره؟؟؟

    با ما باشد تا جواب این سوال رو بهتون بدیم..

    پس آشکارا هنگامیکه ما به رفتار غیرکلامی میاندیشیم، یا زبان بدن یعنی ما داریم از ارتباط حرف میزنیم. هنگامیکه به ارتباطات میاندیشیم، داریم به واکنش متقابل بر هم فکر میکنیم. خب، زبان بدن شما داره چه چیز را به بقیه مخابره میکند؟
    و دلایل زیادی
    هست که باور کنیم که تاثیر جسم بر ذهن دیدگاه معتبریست. بنابراین جامعهشناسان زمان زیادی صرف کردند و دلایل زیادی* هست که باور کنیم که این دیدگاه معتبریست. جامعهشناسان زمان زیادی صرف کردند تا تاثیرات زبان بدن ما، یا زبان بدن دیگران بر داوریها را بررسی کنند. تا تاثیرات زبان بدن ما، یا زبان بدن دیگران بر داوریها را بررسی کنند. و درصد بسیار زیادی از داوریها و استنتاجها را از زبان بدن فرد مقابل به عمل میاریم.. و این داوریها میتونن برآیندهای واقعا معناداری از زندگی را تعیین کنند
    مانند اینکه چه کسی را استخدام کنیم و چه کسی را ارتقا بدیم یا اینکه چطئری در کمتر از چند دقیقه برای تولین بار آماده ی سخنرانی در جمع بشیم..
    برای نمونه، بگذارید به دنیای دیجیتال سر بزنیم، شکلکهایی که بخوبی در امروزه در نرم افزار های پیام رسان اینترنتی استفاده میشنمیتونند منجر بشن که شما برداشت غنیتری از آن گفتگو داشته باشید.
    ایدهی خوبی نیست که از آنها به خوبی استفاده نکنیم.
    پس وقتی به رفتارهای غیرکلامی می
    اندیشیم، داریم به این فکر میکنیم که ما چه برداشتی از دیگران داریم، آنها چه برداشتی از ما دارند و برآیند این قضاوتها چیست. با این وجود ما معمولا فراموش میکنیم، که دیگر مخاطبف ما که از رفتارهای غیرکلامی ما تاثیر میپذیرد،و آن خود ماییم!!!
    ما هم تحت تاثیر رفتارهای غیرکلامی
    مان هستیم، اندیشههامون و احساساتمون و فیزیولوژیمون. خب، من دارم از کدام رفتارها حرف میزنم؟ ، من تعصب و پیشداوری را مطالعه میکنم، وحدود 1 دهه است که کار مشاوره انجام میدم در هر زمینه ای مثل کنکور ، کسب و کار ، انتخاب رشته ، برنامه ریزی ، انتخاب شغل ، موفقیت ، افزایش اعتماد به نفس ، جلوگیری از افسردگی و درمانش ، و جلوگیری از تنبلی و درمانش و..، پس اجتنابناپذیر بود که من به شناخت اثر عوامل تغییر دهندهی قدرت علاقمند بشم. من به ویژه به روشهای غیرکلامی بیان قدرت و اعتماد به نفس و تغییر سریع و به موقع علاقمند شدم.
    ختما می پرسید روش های بیان قدرت و اعتماد به نفس و تغییر سریع و به موقع تسلط کدامند؟ این مخصوصا به این خاطر جالبه که واقعا به ما نشان میده این روشهای بیان قدرت تا چه اندازه دیرین و جهانی هستند. این روش بیان، که به عنوان غرور شناخته میشه، توسط جسیکا تریسی مطالعه شد. [ او نشان داد که انسانهایی که با بینایی زاده شدند و آنهایی که مادرزادی نابینایند، یکسری حرکات خاص به* هنگام برندهشدن در یک مسابقه** انجام میدن!!
    و آنهایی که مادرزادی نابینایند، این کار را بههنگام برندهشدن در یک مسابقه** انجام میدن. بنابراین هنگامی که از خط پایان میگذرند و برنده میشن، اهمیتی ندارد که آنها تا حالا ندیدند که کسی این کار را انجام بده. بازوها به شکل عدد هفت در هوا بازمیشه ، و چانه اندکی متمایل رو به بالا.
    وقتی که احساس ناتوانی داریم چی؟ دقیقا برعکس. در خود فرومی
    ریم و جمع میشیم. ما خودمان را کوچک میکنیم. نمیخوایم به نفر کناریمان برخورد کنیم. بنابراین آنچه گرایش داریم که انجام بدیم اینه که وقتی نوبت به قدرت میرسه ما رفتارهای غیرکلامی دیگران را تکمیل میکنیم. پس اگر کسی با ما حسابی از موضع قدرت و اعتماد به نفس و تغییر سریع و به موقع رفتار کند، ما گرایش داریم که خودمان را کوچک کنیم. ما از آنها تقلید نمیکنیم. ما برعکس آنها عمل میکنیم.
    خب، من این رفتار را در کلاس مشاهده کردم، و به چی توجه کردم؟ متوجه شدم که داوطلبان کنکور واقعا طیف کاملی از قدرت غیرکلامی را از خود نشان میدن. یعنی آدمهایی داریم که وقتی وارد کلاس میشن، درست میرن به سمت وسط کلاس حتی پیش از آنکه کلاس شروع بشه، انگار واقعا میخوان فضا را مال خودشون کنند. وقتی میشینن، یه جورایی خودشان را پهن میکنند و لم میدهند.دستاشون را مثل این بلند میکنند
    بعضی دیگر وقتی میان تو کلاس کمابیش از حال می
    رن.میتونی این را در چهرهشان و بدنهاشان ببینی، و آنها میشینن روی صندلیشان و خودشان را کوچک میکنند، و وقتی دست**شون را بلند میکنند این جوری میشن. من یک چیز دیگری که متوجهش شدم اینه که به نظر میاد تاحدی به این مربوط باشه که کدامیک از دانشجوها در بحث شرکت میکنند، و با چه کیفیتی شرکت میکنند. و این واقعا در کلاسها اهمیت دارد، چون مشارکت، نیمی از نمره به شمار میاد.
    بنابراین به این فکر کردم که، یعنی شما این آدم
    ها را میبینید که اینطوری وارد میشن، و مشارکت میکنند. آیا ممکنست که بتونیم مردم را واداریم که ادای این را در بیارن و آیا این آنها را به سوی مشارکت بیشتر هدایت می*کند؟ آیا ممکنه روی ذهن تاثیر بزاره و اعتماد به نفس رو بالا ببره؟

    واقعا میخواستم بدانم آیا میتونی تا زمانیکه واقعا موفق بشی وانمود به موفقیت کنی؟ یعنی، میتونی این کار را برای مدتی انجام بدی و در واقع یک خروجی غیرکلامی را تجربه کنید که شما را توانمند جلوه بده تا روی ذهنتون اثر بگذارید؟
    میدانیم که رفتارغیرکلامی ما تعیین میکند که دیگران و مخصوصا خود ما چطور دربارهی ما میاندیشند و احساس میکنند. مدارک زیادی وجود دارد. اما پرسش اصلی ما این بود، که آیا رفتارهای غیرکلامی ما بر اندیشه و احساس ما دربارهی خودمان تاثیر میگذارد؟
    مدارکی وجود داره که آنها هم موثرند. بنابراین، برای نمونه، ما وقتی خوشحال هستیم لبخند می
    زنیم. اما درضمن، وقتی به زور لبخند میزنیماینجوری با نگهداشتن یک خودکار میان دندانهامون ، این باعث احساس شادی میشه. بنابراین قضیه دوطرفهست. وقتی نوبت به قدرت و اعتماد به نفس و تغییر سریع و به موقع میرسه،باز هم دوطرفهست. پس وقتی احساس اعتماد به نفس میکنید، بیشتر در معرض انجام این کار هستید، اما این هم ممکنه که وقتی وانمود میکنید که اعتماد به نفس دارید، بیشتر احتمال داره که واقعا احساس اعتماد به نفس هم بکنید
    بنابراین پرسش دوم درواقع اینه کهما میدانیم که ذهن ما بدنمان را تغییر میده،
    اما آیا این هم درسته که بدن ما می
    تونه ذهنمان را تغییر بده؟ و وقتی میگم ذهن، دربارهی مسئلهی اعتماد به نفس دارم از چی حرف میزنم؟ یعنی من دارم از اندیشهها و احساسات حرف میزنم و آن دسته از چیزهای مربوط به فیزیولوژی که اندیشهها و احساسات ما را میسازند، و مورد مطالعاتی من هورمونهاست.
    بنابراین یک ذهن توانمند در برابر یک ذهن ناتوان چطور به نظر میاد؟ خب، تعجبی نداره، که آدمهای توانا معمولا جسورتر و مطمئنتر و خوشبینتر هستند. آنها در واقع باور دارند که قراره حتی در بازیهای شانسی هم برنده باشند. آنها همچنین گرایش دارند که بیشتر انتزاعی فکر کنند.
    خب پس تفاوتهای زیادی وجود دارد. آنها بیشتر خطر میکنند. تفاوتهای زیادی میان آدمهای قدرتمند و ضعیف* وجود دارد.در واقع، معنای قدرت اینه که شما چطور دربرابر استرس واکنش نشان میدید. خب، آیا شما دوست دارید ضعیف باشید و در برابر مشکلات انفعالی عمل کنید؟ نه! شما کسی را میخواید که قدرتمند، جسور و مسلط باشد، اما در برابر تنش منفعل نباشد، کسی که آسان بگیرد!!!

    تا حالا شنیدید که میگن که طرف خیلی خوب در نقشش فرو رفته؟
    مستنداتی داریم، هم بدن میتونه ذهن را شکل بده، دست کم در سطح ظاهری و هم نقشی که میپذیریم میتونه ذهن را شکل بده. بنابراین چیزی که رخ میده، اینطوریه، شما یک تغییر نقش را میپذیرید، چی رخ میده اگر اینکار را در سطح واقعا کوچکی انجام بدید، مانند یک دستکاری کوچولو، یک مداخلهی ریزه* میزه؟
    «برای دو دقیقه»، بگید، «ازتون میخوام محکم و با صلابت بایستید، و این باعث میشه که خودتان را قدرتمندتر حس کنید.»
    در آزمایشی مردم برای دودقیقه، تظاهر به قدرت یا ضعف کردند، من میخوام پنجتا را به شما نشان بدم.
    برای دودقیقه، تظاهر به قدرت یا ضعف کردند، چیزیست که دریافتند این بود تحمل خطر کردن، یعنی همان ریسک، وقتی در شرایط ژست قدرت هستید، ۸۶٪ ریسک خواهید کرد. هنگامی که در موضع یک ژست ضعیف باشید،تنها ۶۰٪، و این نسبتا یک تفاوت فاحشست.
    درباره ی کورتیزول که به نوعی هورمون استرس هستش، در همان دو دقیقه، این تغییرات رخ میدن.. مردم قدرتمند ٪۲۵ کاهش را تجربه میکنند، و افراد ضعیف حدود ۱۵٪ افرایش را تجربه خواهند کرد. بنابراین دو دقیقه منجر به این تغییرات هورمونی میشه که ذهن شما را طوری آرایش میده که یا جسور، مطمئن و آسوده باشید، و یا واقعا در برابر تنش انفعالی باشید، و میدونید، احساس یه جور توقف میکنید. و شما همهی این احساسها را داشتید. درسته؟
    بنابراین به نظر میاد رفتارهای غیرکلامیمان واقعا تعیین کنندهی چگونگی اندیشیدن و احساس ما دربارهی خودمان هستند، بنابراین فقط موضوع دیگران نیست، بلکه موضوع خود ما هستیم. بنابراین، بدنهامون ذهن ما را تغییر میدن.
    اما پرسش بعدی، مسلما، اینه که آیا ژست قدرت برای چند دقیقه واقعا می
    تونه زندگی ما را به طرزمعناداری تغییر بده؟ همش چند دقیقه طول میکشد. کجا میتونید به کار ببندیدش؟ آیا میشه در هر شرایطی این کارو کرد؟ مثلا سر جلسه ی کنکور یا مصاحبه ی کاری یا وقتی دارید با همسر آیندتون صحبت می کنید؟
    خب البته این برای ما مهم بود. و فکر میکنیم این چیزیست که واقعا اهمیت داره، منظورم اینه که، جایی که بخواید از این موقعیت**های ارزیابی کننده و حساس بهره ببرید مانند یک موقعیت تهدیدکنندهی اجتماعی. جایی که در آن ارزیابی بشید، حتی توسط دوستانتان، مثلا برای نوجوانها و جوانان کنکور خیلی مهمه. برای بعضیها میتونه صحبت در انجمن اولیا و مربیان باشد. میتونه پرتاب یک توپ یا یک سخنرانی باشد یا انجام یک مصاحبهی کاری.
    به نظر ما بیشترین چیزی که مردم میتونستن باهاش ارتباط برقرار کنن چون بیشترشان آن را از سر گذراندهاند مصاحبهی کاری و کنکور بود.
    “باز هم می
    گم، این مربوط به صحبت کردن شما با دیگران نیست. ین مربوطه به مکالمهی شما با خودتان کاری که باید بکنید پیش از اینکه به یک مصاحبهی کاری برید. این کاریست که میکنید. شما نشستید. دارید با آیفون تان و – یا اندرویدتان کار میکنید، سعی نمیکنید کسی را از قلم بندازید. دارید، یادداشتهاتون را بررسی میکنید، قوز میکنید و سعی میکنید که کوچک به نظر برسید، درحالی که درواقع کاری که باید بکنید اینه، انگار که رییس یک گردانی که رژه نظامی میرن هستید.
    ین کار را بکنید. دو دقیقه وقت بگذارید.
    در آزمایشی دیگه آدمها را به آزمایشگاه آوردند، و به آنها گفتند دوباره ژست قدرتمندانه یا ضعیف بگیرند، آنها یک مصاحبهی بسیار پرتنش کاری را از سر میگذرانند. مدتش پنج دقیقهست. و تمامش ضبط میشه. آنها مورد داوری هم قرار میگیرند، و داوران آموزش دیدهاند که هیچ بازخورد غیرکلامی نداشته باشند،یعنی اصلا حرف نزنند… تصور کنید این کسیست که داره با شما مصاحبه میکند. یعنی به مدت پنج دقیقه، هیچ حرفی نمیزنه، و این حتی از سوالپیچ شدن هم بدتره. مردم از اینحالت متنفرند. این چیزیست که ماریان لافرانس بهش میگه «ایستادن در باتلاق شنی اجتماعی.»
    بنابراین باعث می
    شه که میزان کورتیزول شما اوج بگیره.
    سپس از چند کارفرما خواستند که چهار تا از نوارها را ببینند.
    آنها چیزی از این فرضیه را نمی*دانستند. آنها شرایط را

    نمیدانستند. و نتیجهی بررسی بعد از دیدن چندتا از نوارها این بود، آنها گفتند: «ما اینها را استخدام میکنیم،» همشون از دستهی که ژست قدرتمندانه بودند

    همچنین ارزیابی ما از این افراد بسیار مثبتست.» اما این داوریها از کجا ناشی میشه؟ ربطی به محتوای صحبتها نداره. بلکه مربوطه به شیوهی ارایهی آن سخنرانیها. درضمن، چون آنها را از نظر همهی متغیرهای مربوط به کارایی، رتبهبندی میکنیم، مانند کیفیت ساختار کیفیت متن ارایه، و همچنین مهارتهایی که داشتند، این ارزیابی به هیچوجه تحت تاثیر اینها نبود. این چیزیست که تاثیر پذیرفت.اینجور چیزها
    آدمها خودف واقعیشان را به میدان میارن، آنها خودشان را به همراه دارند. آنها ایدههاشون را مطرح میکنند، اما به عنوان خودشان،بدون هیچ، هیچ ناخالصی. پس این چیزیست که تاثیر را پیش میراند، یا آن را انتقال میده. یعنی وقتی من با مردم دراینباره حرف میزنم، که بدنهای ما میتونه ذهنمان را تغییر بده و ذهنهامان رفتار ما را عوض کنه، و رفتارمان میتونه بازدهی ما را تغییر بده، آنها به من میگن، «نمیدونم – به نظر غیرواقعی میاد.» من در پاسخ میگم، تا وقتی به نتیجه برسید اداش را در بیارید. ضرری که نداره….ولی قول میدم تاثیر شگرفش رو میبینید..
    من نمی
    خوام به هدف برسید و هنوز احساس کنید که دارید کلاهبرداری میکنید. نمیخوام احساس کنید که یک شیاد هستید یا جاتون اینجا نیست. نمیخوام وقتی به جایی که میخواید رسیدید حس کنید که به اینجا تعلق ندارید و شما ضعیف تر از این موقعیت هستید.
    و این واقعا چیزی را به یاد من میاره. چون میخوام براتون داستان کوتاهی تعریف کنم دربارهی شیادی و احساس اینکه به جایی که هستیم تعلق ندارم.
    می خوام داستانی از یه فرد تاثیرگذار واستون بگم..این داستان در یکی از مجلات معتبر ایالات متحده چاپ شده..

    وقتی ۱۹ سالم بود، تصادف خیلی بدی کردم. از ماشین پرت شدم بیرون، و چندتا غلت زدم..در بخش توانبخشی صدمات مغزی بههوش آمدم، و دانشگاه را ول کردم، و دریافتم که آی.کیوی من با دو انحراف معیار کاهش پیدا کرده، که آسیب بسیار شدید بود.
    من میزان آی.کیوام را می
    دانستم چون همیشه به عنوان یک دختر باهوش شناخته میشدم، و به عنوان یک بچه بااستعداد بودم. خب من از دانشگاه بیرون آمده بودم، و شروع کردم به تلاش برای برگشتن به آن.
    بهم می
    گفتند: «تو دانشگاه را به پایان نخواهی رساند میدونی، چیزهای دیگری برای تو هست که بتونی انجام بدی،اما دانشگاه برای تو سودی ندارد.»
    ]من بسیار با این موضوع جنگیدم، و باید بگم، اینکه هویت شما را ازتون بگیرند، جوهر وجودتان را خیلی سخته، و برای من این هویت باهوش بودن بود، اینکه این را ازتون بگیرند، هیچی به این اندازه نمی
    تونه به شما احساس ناتوانی بده. بنابراین من کاملا خودم را ناتوان حس میکردم. تلاش کردم و تلاش کردم و تلاش کردم، و خوششانس بودم، و کار کردم، و شانس آوردم، و تلاش کردم.
    درنهایت از دانشگاه فارغالتحصیل شدم. برای من چهار سال بیشتر از همسن و سالهام طول کشید، و تونستم به یکی بقبولانم، به مشاورم که مثل فرشته بود، سوزان فیسکه، که وساطت من را بکند، بنابراین سر از پرینستون درآوردم، و من انگار، نباید آنجا باشم. من یک شیاد هستم و من هوشم پایینه و توانایی این کارو ندارم. و شب پیش از سخنرانی سال اولم، و سخنرانی سال اول در پرینستون یک سخنرانی بیست دقیقهای است در برابر بیست نفر. همش همین.
    من خیلی میترسیدم که روز بعد مچم را بگیرند که من هوشم پایینه.. برای همین بهش زنگ زدم و گفتم، «من میخوام دانشگاه را رها کنم.» بهم گفت: «تو چیزی را ول نمیکنی،چون من به خاطر تو یک ریسک را پذیرفتم، و تو میمانی. تو قراره بمانی، و این کاریست که قراره انجام بدی. قراره وانمود کنی. قراره از این به بعد هر سخنرانیای که ازت خواسته میشه را انجام بدی.
    فقط می
    ری و انجامش میدی و انجامش میدی و انجامش میدی، حتی اگر وحشتزده باشی و فلج بشی و از ترس قالب تهی کنی، انجامش میدی تا برسی به این لحظه که بگی: «وای خدا، دارم انجامش میدم. انگار، به این تبدیل شدم. واقعا دارم انجامش میدم.»
    خب این کاری بود که کردم. پنج سال تو دانشگاه، بعد به هاروارد رفتم، من در هاروارد هستم، من واقعا دیگر بهش فکر نمی
    :کنم، اما برای مدت طولانی این ذهنم را مشغول کرده بود، «من نباید اینجا باشم. قرار نبوده که من اینجا باشم.
    خب در پایان سال اول تدریسم در هاروارد، یک دانشجو داشتم که در کل ترم در کلاس حرف نزده بود، کسی که بهش گفتم: «ببین، باید مشارکت کنی، وگرنه این درس را میافتی،» آمد به دفتر من. من اصلا نشناختمش. و بهم گفت، واقعا شکست خورده آمد تو، و بهم گفت، «من به اینجا تعلق ندارم.» و این لحظه**ی تکان دهندهای برای من بود. چون دو چیز اتفاق افتاد. یکی این بود که تشخیص دادم، وای خدای من، من دیگر چنین احساسی ندارم. من دیگر این را احساس نمیکنم دیگه اون احساس منفی حقارت رو ندارم، اما او چرا، و من حس او را درک میکردم.
    و دومی
    اش این بود که، او به اینجا تعلق دارد! آخه، او میتونه ادای تعلق داشتن را در بیاره، و میتونه به این تبدیل بشه. پس من گفتم: «چرا، هستی! تو به اینجا متعلق هستی! و فردا به این وانمود میکنی، تو قراره خودت را قدرتمند جلوه بدی، و میدونی، تو قراره -» «و تو قراره فردا بری توی کلاس، و قراره بهترین اظهار نظری که تا حالا وجود داشته را ارایه بدی.»
    ماهها بعد او به دفتر من برگشت، و متوجه شدم نه تنها او به این وانمود کرده بود تا موفق شده بود، بلکه در واقع آنقدر در این نقش فرو رفته بود که بهش تبدیل شده بود. یعنی او عوض شده بود.
    خب بنابراین از این داستان خیلی معروف من می
    خوام بهتون بگم، اداش را در نیارید تا زمانی که موفق بشید. وانمود کنید تا زمانی که همان بشید. میدانید؟ این چیزی نیست که – به اندازهی کافی انجامش بدید تا زمانی که واقعا تبدیل بشید به آن و براتون درونی بشه.
    آخرین چیزی که قراره نزد شما به جا بگذارم اینه.
    دستکاریهای کوچک میتونه به تغییرات بزرگ منجر بشه.
    همش دو دقیقهست. دو دقیقه، دو دقیقه، دو دقیقه. پیش از اینکه قدم به موقعیت بعدی که قراره شما را ارزیابی کند بگذارید، برای دو دقیقه، این را امتحان کنید، در آسانسور، توی جمع، پشت میزتان در اتاق در بسته. این کاریست که میخواید انجام بدید.
    مغزتان را شکل بدید تا بهترین هماوردی را در این موقعیت ارایه بده. با ژست گرفتن انرژی خود را بالا ببرید. کورتیزول
    تان را کاهش بدید.
    آن موقعیت را ترک نکنید در حالی که احساس میکنید، وای، من بهشون نشان ندادم که کی هستم. آن را در حالی ترک کنید انگار، وای، واقعا احساس میکنم تونستم بگم که کی هستم و نشانشان دادم که واقعا کی هستم.
    خب میخوام اول ازتون درخواست کنم، هم ادای ژست قدرت و اعتماد به خودتان بگیرید، و هم اینکه میخوام درخواست کنم که این را سهیم بشید، با مردم در میانش بگذارید، چون آدمهایی که میتونن بهترین بهره را از این ببرن کسانی هستند که دسترسی به هیچ منبع و فنآوری ندارند و هیچ جایگاه و قدرتی ندارند. این را بهشان بدید چون میتونن در خلوت این کار را انجام بدن. آنها بدنشان را لازم دارند، یک خلوت میخوان و دو دقیقه وقت، و این به طور چشمگیری میتونه برآیند زندگی آنها را تغییر بده.

    شاد و موفق و سلامت باشید..انرژی مثبت

    لینک مقاله اعتماد به نفس پولادین در 2 دقیقه!! - انرژی مثبت
    منبع انرژی مثبت - ما اینجاییم تا شما به رویاهاتون برسید!


  • 😎مدیر

    متن جایگزین


  • 😎مدیر

    متن جایگزین


  • 😎مدیر

    متن جایگزین


  • 😎مدیر

    متن جایگزین


  • 😎مدیر

    متن جایگزین


  • 😎مدیر

    متن جایگزین


  • 😎مدیر

    متن جایگزین

    متن جایگزین


  • 😎مدیر

    متن جایگزین


  • 😎مدیر

    متن جایگزین



  • این پست پاک شده!

  • خیرین کوچک دریا دل

    خدایا ســــلام؛
    ما بیـــــدار شدیم؛
    سرحالیم؛
    امیــد داریم
    و می خندیم….
    اینهــــا همه از کرم توست
    شکــــر
    شکر برای همه چیز خصوصا داشته هایی که امروز بیشتر بهم یادآوریشون کردی
    دوستت دارم بی نهایت


  • خیرین کوچک دریا دل

    و بدان که فردا
    روز دیگری خواهد بود
    با رهاوردهایی نو،
    اگر بتوانی بردبار بمانی
    و فردا را ببینی . . .
    از نو آدمی خواهی شد
    پر توان تر
    با درک افزون
    و به خود می بالی
    که به این بردباری
    توانا بوده ای


  • خیرین کوچک دریا دل

    بچه که بودم... روی معلممان از من پرسید: وقتی بزرگ شدی، میخواهی چه کاره شوی؟
    من گفتم: فوتبالیست!
    معلم گفت: تو نمیتوانی، فوتبالیست شوی! از هر 300کودک، یک نفر فوتبالیست میشود!
    و من گفتم: "میخواهم آن یک نفر باشم!"
    آن روزمعلم و همه ی همکلاسی هایم با صدای بلند به من خندیدند...
    ولی حالا منم که میخندم...
    کریستینو رونالدو!
    هر آنچه را از اعماق وجودتان بخواهید، هیچ چیز نخواهد توانست، مانع رسیدن شما به آن شود...



  • این پست پاک شده!


  • آسمان آبی آبیست مگر شک داری..؟
    متن جایگزین

    بگذار دنیا مرا نادیده بگیرد، بگذار زمین و زمان بر سرم آوار شود..
    دلم را بشکند و پایم را به زنجیر بکشد..
    ولی باز این روزگار است که شکست خورده..
    میگویند خواستن توانستن است...
    من سهمم را از روزگار خواهم گرفت.
    میگویند تنها کسی نمیتواند که ناامید است
    من ناامید نیستم...
    باز هم میگویم : " من از سلاله ی درختانم و درختان ایستاده میمیرند
    من به میدان زندگی پشت نمیکنم
    هرگز..
    من سهمم را از دنیا خواهم گرفت...
    من معجزه میکنم؛
    ]مگر نه اینکه خداوند معجزه را به برگزیدگانش ، به دستانشان جاری میکند ؟؟
    مگر نه اینکه او مرا برگزیده برای این امتحان خطیر
    پرواز بدون بال معجزه است و من میخواهم معجزه کنم..
    حتی اگر روزگار بخواهد مرا به زانو در آورد ، نخواهم گذاشت عجزم را ببیند..
    پاهایم را قطع میکنم تا باز هم ایستاده باشم..
    معجزه یعنی من


  • 😎مدیر

    متن جایگزین


  • 😎مدیر

    متن جایگزین


  • 😎مدیر

    متن جایگزین

    متن جایگزین
    [COLOR=silver][SIZE=1]- - - Updated - - -[/SIZE][/COLOR]

    متن جایگزین


  • 😎مدیر

    متن جایگزین


  • 😎مدیر

    متن جایگزین


  • 😎مدیر

    متن جایگزین

    آدمهایى هستند در زندگیتان
    نمی گویم خوبند یا بد..
    چگالى وجودشان بالاست…
    افکار،
    حرف زدن
    رفتار
    محبت داشتنشان
    و هر جزئى از وجودشان امضادار است
    یادت نمی رود
    هستن هایشان را...
    بس که حضورشان پر رنگ است و بسیار خواستنىی…
    ردپا حک می کنند اینها روى دل و جانت…
    بس که بلدند باشند…
    این آدمها را، باید قدر بدانى…
    وگرنه دنیا پر است از آن دیگرهاى
    بى امضایى که شیب منحنى حضورشان، همیشه ثابت است…


  • 😎مدیر

    متن جایگزین



  • تنها راه برای انجام یک کار بزرگ ،عشق به آنچه که انجام میدهید است. / استیو جابز


  • 😎مدیر

    گاهي وقتا دلت مي گيره
    ميخاي حرف بزني اما بغض داري
    حرف ميزني وارونه مي فهمن
    حرف نمي زني
    ميگن چرا جواب نميدي
    ناراحت ميشن
    دوباره مي پرسن
    سكوت ميكني
    چيزي نميگي
    بازم مي پرسن
    آخه رفيق
    من كه مي بينم
    ناراحت ميشي
    چرا اصرار ميكني به گفتنش
    من كه دلم نميخاد دل مهربونت ناراحت بشه
    بغض بياد سراغت
    مهربونم ميگم بيخيال
    ميگي باز گفت .بيخيال
    جواب ميدم
    خودت يه چي برداشت ميكني
    و اصرار و اصرار كه منظور من همين بود
    مهربونم روح و روانت برام خيلي با ارزشه
    اگه با ارزش نبود.......
    يا بذار سكوت كنم
    يا وقتي يه چي ميگم تا تهش گوش كن

    از خودم هست


وارد شوید تا پست بفرستید