کافــه میـــم♡
-
بزرگترین تهدید؛
خطرِ از دست دادنِ خود است،
که به قدری بی سر و صدا
رخ می دهد که انگار
هیچ اتفاقی نیفتاده#کی_یرکگور
-
باران
میراث خانوادگی ما بود
کوچک که بودم
از سقف خانه ی ما میچکید
بزرگ که شدم
از چشمانم#حسین_پناهی
-
خوب که دقیق شوی میبینی همه یک نفر را دارند که بارها با او خداحافظی کرده و بازگشتهاند به او، همه وابسته میشوند و همه ترس از فراموش شدن دارند و همه یک نفر را دارند که مشوق و انگیزهی زیستنشان باشد.
خوب که دقیق شوی میبینی همه فکر میکنند فقط خودشانند که شبها به همه چیز فکر میکنند و شبها عذاب وجدان میگیرند و دلشان میخواهد خیلی خاطرات و اتفاقات و حرفها را پاک کنند و خیلی چیزها را از یاد ببرند.
همه فکر میکنند فقط خودشانند که بیشتر اوقات حوصلهی معاشرت ندارند، فقط خودشانند که خیلی وقتها حتی در جمع، از درون، عمیقا احساس تنهایی میکنند و فقط خودشانند که برای دستاوردها و داشتههاشان، رنج کشیدهاند و فقط خودشانند که گاهی حسود میشوند و با منطق و استدلال، حسادتشان را مهار و با تلاش، در وجودشان تعادل برقرار میکنند.
همه فکر میکنند، زندگی برای همه آسان و فقط برای آنهاست که با زحمت و تقلا همراه است؛
اما همهی ما همینیم! دقیقا مثل هم؛ کمی بالاتر و پایینتر؛ کمی بیشتر یا کمتر؛ اما با احساسات و تجربیات و سرگذشتهایی مشابه!
خوب که دقت کنیم، همه شبیه به همیم، فقط خوب بلدیم وانمود کنیم که هیچ چیز اهمیت ندارد، ولی دارد...
برای ما آدمهای دارای احساسات و تفکرات و شعور انسانی، همه چیز اهمیت دارد و همهی ما با هر میزان تظاهر به بیخیالی و نفهمیدن، در خلوتمان به همه چیز فکر میکنیم و غصهی همه چیز را میخوریم...#نرگس_صرافیان_طوفان
-
و ما همچنان دوره میکنیم
شب را
روز را
هنوز را..... -
خانوم نرگس صرافیان طوفان:
دلمان تنگ میشود
برای تمام چیزهایی که داشتیم،
چیزهایی که داشتیم و قدرشان را نداشتیم
حالا این ماییم؛
در عصر فاصلهگذاری میان آدمها،
با قلبهایی از همیشه نزدیکتر...
حالا این ماییم که از هم دوریم و به هم نزدیک،
که محدودیم و رها، که زخمخوردهایم و قوی...
هرچند زیر پوست لبخندهامان،
دلمان برای چیزهایی که
در دور دستهای جهان جا گذاشتهایم تنگ شده
حالا این ماییم که امیدواریم
به پایانِ روزهای سختی
و بازشدن مسیرها به سمت خوشبختی،
این ماییم که مستقل بار آمدهایم
و از کسی جز خودمان توقعی نداریم!
که روی پای خودمان ایستادن،
اصلیترین قانون ناگزیر زندگیهامان شده،
که آنقدر بحران از سر گذراندهایم
که مدیریتش را بلد شدهایم،
که دیگر با هیچ بحران و اندوهی
غافلگیر نمیشویم!
که از یک جایی به بعد،
منتظر هیچکس نماندیم
و به محض ورود سپاه سختیها،
شمشیر بهدست، ایستادیم و بدون سپر جنگیدیم
تفاوت ما با تمام دنیا همین بود
که چشم امیدمان به هیچکس نبود!
ما درد را در زندگیهامان پذیرفتهایم و سالهاست کنارش زندگی میکنیم،
عاشق میشویم، به موفقیت میرسیم،
لبخند میزنیم و دوام میآوریم...
ما درد را به رسمیت شناختهایم ... -
کم به دست آوردمت، افزون ولی انگاشتم
بیش از اینها از دعای خود توقع داشتمبید مجنون کاشتم، فکر تو بودم، خشک شد
زرد میشد مطمئناً کاج اگر میکاشتمآن که زد با تیغ مکرش گردنم را، خود شمرد
چند گامی سوی تو بیسر قدم برداشتمای شکاف سقف ِبر روی سرم ویران شده
کاش از آن اول تو را کوچک نمیپنداشتمآه ِمن دیشب به تنگ آمد، دوید از سینهام
داشت میآمد بسوزاند تو را، نگذاشتم -
عزیزِ نادیدهی من!
دنیا مطلقا سیاه و مطلقا سفید نیست!
آدمها مطلقا خوب و مطلقا بد نیستند!
در هرکدام از ما آنقدر بدی هست که کاملا خوب نباشیم و همچنین در هرکدام از ما آنقدر خوبی هست که مطلقا بد نباشیم.
در جهان آنقدر امید هست که ناامید نباشیم و آنقدر ناکامی، که تمام طول زیستنمان به شادی و عیش و نوش نگذرد!
عزیزِ نادیدهی من! بعد از این، هر غروب که دلت گرفت و اندوه جهان روی سرت آوار شد، به طلوع هم فکر کن، خزان را که دیدی، به بهار هم فکر کن. و از آدمها که به تو رنجی و اندوهی رسید و به بد بودنشان که فکر کردی؛ به این هم فکر کن که همان آدمها جایی و برای کسی، آدمِ خوبِ داستاناند.
نه همیشه ناامید و نه همیشه امیدوار باش؛ چرا که هر شرایط و هر موقعیتی، احساسات متفاوتی را ایجاب میکند و همه چیز نسبیست، حتی خوب یا بد بودنِ آدمها و حتی سیاه یا سفید بودنِ جهان...
روی هیچچیز و هیچکس نمیتوان مطلقا حساب کرد، اما تو زندگی کن و فراموش نکن که تو باید بتوانی از میان اینهمه انسان، روی خودت حساب کنی... -
عشق؟ ویرانکننده و نجاتدهنده
آرامشخیز و آشوبخیز
امیدی برای آغازهای ناب و دلیلی برای رفتنهای ناتمام...
عشق؟ بغضی عزیز و لبخندی جانفرسا
اندوهی عمیق و شوقی دیوانهکننده
عشق؟ همه چیز و هیچ چیز! -
ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت
شعر و دفتر و خودکارم آرامم نکرد! -
گر چه او هرگز نمیگیرد، زِ حال ما خبر
درد او هر شب، خبر گیرد زِ سر تا پای ما ...! -
همه برگ و بهار
در سر انگشتانِ توست
هوای گسترده
در نقرهی انگشتانت میسوزد
و زلالیِ چشمهساران
از باران و خورشيدِ تو سيراب میشود ...! -
یافته ی خویش
خرده مگیر،روزی خواهد رسید که من بروم خانه ی همسایه را آبپاشی کم. وتو به کاج ها سلام کنی. و سار ها بر خوان ما بنشینند. و مردمان مهربان تر از درخت ها شوند.اینک،رنجه مشو اگر در مغازه ها،پای گل ها، بهای آن رامی نویسند. وخروس را از پیش از سپیده دم سر می برند.و اسب را به گاری می بندند.خوراک مانده را به گدا می بخشند.چنین نخواهد ماند.
بربلندی خود بالا رو. و سپیده دم خود را چشم به راه باش!جهان را نوازش کن.دریچه را بگشا. و پیچک را ببین. بر روشنی بپیچ. از زباله ها رو مگردان، که پاره های حقیقت هستند.
جوانه بزن. لبریز شو.سرمشق خودت باش.با چشمان خودت ببین. در خود فرو شو تا به دیگران نزدیک شوی،پیک خودت باش.پیام خودت را بازگوی.میوه از باغ درون بچین.
شاخه ها را چنان بارور بینی که سبد ها آرزو کنی. و زنبیل تو را گرانباری شاخه ای بس خواهد بود....
خیلی زیبا بود برام
سهراب سپهری -
Oysa ki her şey sevgiyle yaratılmıştı,Lakin sevmeyi Beceremedi insanoğlu
در حالیکه همه چی از محبت آفریده شده بود؛اما آدمیزاد دوست داشتن رو بلد نشد...
️
-
امشب بر شانههای دلم
کوله باری سنگینی میکند
کوله باری پر از دلتنگی
دلم میشکند زیر بار این همه دلتنگی
با پرهای شکسته باز سوی آسمانها میرود
میرود سوی ناشناختنیها
شاید این بار در آن اوج
به معبودش رسد
#دوستت خواهم داشت تا ابد
مواظب خودت باش .