خــــــــــودنویس


  • دانش آموزان آلاء

    همین طور که به یه نقطه ی نامعلوم خیره شدم، بی مقدمه شروع می کنم به حرف زدن:
    -می دونی؟من عاشق پریدن تو یه چاله ی پر شده از اشک های آسمونم. مخصوصا وقتی شب که شد، آسمون دلش رو حسابی سبک کرد و صبح زود، صافه صاف میشه! عاشق بستنی خوردن تو اوج سرما و برف؛ اونم نه یه بستنی کیم یا چند تا اسکوپ! یه بستنیِ برجیِ ترجیحا شکلاتی! آخ که چه کیفی میده... عین اینه که تو اوج گرما، با یه پتوی سنگین و کلفت بری درست جلوی کولر، جایی که بیشترین باد بهت می خوره بخوابی! از اون خوابای دلچسبِ تابستونی!یا مثل خوابیدن یا حتی درس خوندن تو زمستون، وقتی پاهات رو زیر پتوی کرسی بردی و او گرما حسابی تا مغز استخونت نفوذ می کنه و وادارت می کنه علارغم درس هایی که به خاطر شیطنت و بازیگوشی و شاید هم از روی "عاشق برف و آدم برفی درست کردن بودن" رو دستت مونده، به یه خواب عمیق و شیرین فرو بری! هیچ می دونی که من بستنیِ کیمِ کاله یا پاک رو که مزه ی بچگی هام رو میدن رو به همه ی این بستنی های جدیدی که اومده ترجیح میدم؟ حتی به شکلاتی ترین هاشون! یا شاید هم به کلی ترشی و لواشک حتی! هوم، من عاشق تابستونم... بابت اون تابستون های بی دغدغه ای که با سهل انگاری گذاشتم بعضی ثانیه هاش از دستم در بره و خوش نباشم، واقعا از خودم شرمندم! از این که گذاشتم چون سرما خورده بودم، بستنی نخورم! یا چیزای ترش نخورم! یا از این که بعضی چیز ها رو امتحان نکرده میگفتم دوست ندارم! به هر حال از خودم و تابستون های پر ماجرایی که می شد داشته باشم ولی نداشتم عذر می خوام! عاشق تو اجتماع بودنم ولی در عین حال دوست ندارم مرکز توجه باشم. عاشق آدم های کم حرفم. اون آدمای مرموزی که تو هی دلت می خواد از دلیل سکوتشون بگن برات، ولی همچنان صبوری می کنن! و حتی عاشق آدمایی ام که در کنارت پرحرف میشن و تو هم متقابلا همین! عاشق آدمایی که هی بعد از صحبت کردن بگی"خب، دیگه چه خبر؟!" از اونایی که می دونین حرف ها تموم شده، اما نمی خواین صحبت کردنه تموم بشه... عاشق آدمایی که انرژی مثبتن! نه که هر دیقه از بدبختی ها یاد کنن!! همه ی ما آدم ها سختی داریم و ادعا در مورد بدبخت تر بودن بسیار بسیار کار راحتیه، پس نکات مثبتش رو دیدن کار هر کسی نیست! اصلا عاشق اون دیوونه ای ام که با من هم پا میشه و تو اوج سکوت و کج خلقی های من، فقط گوش میده و گوش میده و گوش میده و در آخر میگه "می فهممت. درستش می کنیم" حتی نیاز نیست این جمله رو به زبون بیارن ها، همین که حرفاشون حتی بوی حمایت واقعی رو بده کافیه! :))
    کافی باشید...

    #چکامه
    #فی البداهه


  • اخراج شده

    هــر کــه روی تـــو دیـــد
    عــشــق آورد . . .

    • سعدی

    IMG_20190401_113500746.jpg


  • اخراج شده

    IMG_20190427_134957.jpg

    با تو حیات و زندگی
    بی‌تو فنا و مُردنا . . .

    💛مولانا



  • عجیب است،نمیدانم چرا بجای خروج اب های تیره و کدر،چنین زلالی های از چشم بیرون میزند،کاش چشم ها هم میتوانستند استفراغ کنند از تمام سم هایی ک توی روز ب انها خوراندن می شد

    گاهی با «به درک» گفتن میخواهی سرکوب کنی تمام غلیانهای درونت را،اما هی میکوبد در مغزم را....
    در شبهایی ک هر ثانیه اش در شبی سرد باز میشود،در تنهایی قلم و کاغذم،ک از خشم قلم هر ثانیه جیغ کاغذ بلند میشود وسط هیاهوی افکارم،درتنهایی کنج اتاقم،ثانیه ها اکسیدم میکنند و عجیب است ک با هزاران روئستا بین قلبم و مغزم حافظ کاتدی ام قلبم شده است،کاش خونم خلاف جهت به گردش درمیامد شاید احیا میشدم اما حقیقت در توهم نبود...

    اهن گالوانیزه خراش برداشته من کاش میدانستی ک اکسیژن ک خود را مظهر حیات معرفی کرد تو را نابود میکند...
    شاپرک ظریف تن هرزه ای ک بسوی هر نور دویدی،اینبار این برق دندانهای خفاش بود،این را وقتی میفهمی ک نیزه ی قله ی نیشش را جامه ی قرمز بپوشانی...
    نمیدانم دوستانم و دوستانش فریب چ چیزی را خوردند؟؟؟؟!!!!گاو گوسفند هم دو چشم و دماغ و بینی داشتند،ایا می ارزید ترکیب اینها به نابودی انها؟
    خسته ام از تمام دنیای بیرونم،دیباهای زیبای پرنقشی!ک زیرانها میلیون هاتن فضولات است،بیشتر از بعضی،از ادم های جامعه ام را میگویم،حقایق بیرون افکار سالم دوران بچگیم را عقیم کردند و بر ان دشت پر از نور و لبخند و نهر و صدای بلبان،جز دشتی سوخته و خشک ک از هر طرف بادهای سمی و سوزناک برانها میوزد و بر سرانها اهن های مذاب فرود میاد چیزی باقی نگذاشته اند،

    گاهی دوست میداشتم یک اوگنا میبودم،در دهکده ی پرصفایی دور،درون برکه ای کنار خانه ی پیرزنی مهربان،ک هر روز صبح با صدای خنده های نوه هایش از خواب بیدار میشدم،لکه ی چشمی ساده ام را در دست میگرفتم و به دنبال خورشیدم میرفتم اما الان...

    مغزهایی ک میتوانستند دنیا را نجات دهند اما ترجیح دادند بر جمعیت خوک ها اضافع کنند،فاجعه زمانی شروع شد ک وقتی ب یکدیگر رسیدند،چشم افکار انها ک پشت چشم های خیره شدیشان بود،عمود پایین امد و جای تحسین ها عوض شد...
    چ غمگین است عقاب هایی ک برای گوشت تیکه ای از مردار کرکرس،غلام کلاغ ها شدند،عقاب هایی ک میتوانستند در آن واحد همه ی انها را به خاک و خون بکشند اما انقدر درگوشش خواندند ک...
    و چه کسی میداند ک او چند میلیارد دلار برای این صدا خرج کرد،کاش ای کاش اونیکه درجایگاه داشتن مسئولیت نسبت ب ما خود را معرفی کرد این را میدانست،شایدم او خود کلاغ است....نمیدانم

    چشم هایم را کور میکنم،دست فطرتم را میگیریم از این دشت سوخته عبور میکنم ب امید انکه میگویند در درون هرکس با هر راه و روش زندگی ۱۴ بهشت نهفته است،شاید برسم...



  • ۲۰۱۹۰۴۲۶_۱۰۰۳۳۰.jpg
    من مانده عم تنهامیان سیل یمنیک(شنگ)...
    😂 😋😋😋👌


  • دانش آموزان آلاء

    و باز هم...
    دلیلت هر چه می خواهد باشد، باشد.
    اولین بار من توجیه کردم غیبتت را...
    بار ها و بار ها و بار ها گفتم بالاخره می آید...
    می آید... می آید...
    آمدی! آن هم چه آمدنی!
    آن موقع ها، لحظه ای بهتر از حضورت نبود و هنوز هم نیست :))
    حالا نمی دانم این بار را چه می کنی؟
    چگونه جواب دست هایی که حالا می لرزد برای نوشتن را می دهی؟
    چگونه جواب دلِ ترک برداشته ام را می دهی؟
    باشد، تو هر چه بگویی، قبول!
    اصلا بیا و باز هم برو...
    باز هم... باز هم...
    من مشکلی ندارم.
    همان طور که بار قبل توجیهت کردم، برای این بار های بعد هم می کنم...
    اعتراف می کنم دلگیر هستم... رنجیده و غمگین هم...
    اشکالی ندارد
    اگر بدانم که بالاخره روزی می آیی و می مانی، من در تمام نوشته هایم، در همه ی سخن ها و حرف هایم اعلام می کنم که "من مشکلی ندارم" 🙂

    #چکامه
    #بداهه



  • چندیست نشسته ام درین سرای تنهایی...
    چشمم به راه است ... اما نمی آیی..
    سرم میان کتاب و در انتظار رخ تو..
    زیر لب زمزمه میکنم کنکورم تو کجایی؟
    ببین مرا شده ام شکسته و ملول
    زمزمه هر روزم شده فغان و گاهی زاری
    شدم خسته زمانی که رقیبانند در تکاپو و تلاش
    خدایا چه مانده برایم جز خجالت و شرمساری؟
    نگاهم که می افتد به خروار جزوه و کتاب...
    آه از دل برارم و نکنم هیچ کاری...
    یکی دو روزیست که دیگر خودم نیستم..
    آهای دختر روز های سخت... اینجایی؟
    همه میگویند اینجا ته راهست دوام بیار..
    نه... نمیکشم کنار و چنگ میزنم به هر جایی.
    دلم ریش شده... زانوانم میلرزند..
    خدایا بغلم میکنی؟ نمانده نایی...
    خدایا میان آغوشت هنوز هم جا هست؟
    برای من افگار و یک عمر تنهایی؟
    میدونم خوب نیست...
    اما به روم نیارین:)
    باشه؟:)



  • photo_۲۰۱۹-۰۴-۲۲_۱۲-۵۳-۵۷.jpg



  • photo_۲۰۱۹-۰۴-۲۲_۱۲-۵۳-۵۳.jpg

    #دیروز 98/2/1یک شنبه از اردیبهشت 98 روز افتابی و خنک بهاری



  • photo_۲۰۱۹-۰۴-۲۲_۱۲-۳۷-۲۳.jpg

    #امروز98/2/2دوشنبه از اردیبهشت 98 برف بهاری



  • Screenshot.jpg
    .
    نتیجه سه ساعت تلاش بی وقفه 😂 :smiling_face_with_open_mouth_cold_sweat:


  • اخراج شده

    IMG_20190402_223218.jpg

    می گویند: " هنوز قوت آتش، در دل دماوند خاموش هست" باور نمی کنی؟
    هنوز، کارها مانده است که نکرده ایم؛
    باور نمی کنی؟



  • IMG_20181025_124300.jpg

    یکی از دروغ هایی که به خودم گفتم اینه که:
    صبح بیدار می شم می خونم😑


  • دانش آموزان آلاء

    15556079812356062101897823011610.jpg
    #حافظ جانم😍❤


  • دانش آموزان آلاء

    15556072339804050091405979677305.jpg
    روز قبل از آزمون وقتی حتی حوصله خودتو نداری و میخوای فکرتو جم کنی ..شلخته هم خودتونید اصلا حسش نبود فاز هنری بگریم و عکس خوب بگیرم تو همون بل بشو عکسو گرفتم😋😋
    #جمجمه🤯
    #الافی🤪



  • ۲۰۱۹۰۴۱۷_۱۳۱۷۱۶.jpg
    تقدیم به بحترین های زندگیم
    =))


  • دانش آموزان آلاء

    ۲۰۱۹۰۲۲۰_۱۷۴۶۱۸.jpg
    کار سوزن دوزی روی چرم🙂
    ی نوع متفاوت از بقیه کارهام😍



  • ۲۰۱۹۰۴۱۶_۱۳۰۸۵۶-1.jpg
    کاش من هم ازنومیشکفتم...



  • ۲۰۱۹۰۴۱۵_۱۹۰۱۳۹.jpg
    .
    ۲۰۱۹۰۴۱۵_۱۹۰۰۳۱.jpg

    آمــــــدبهارجان ها
    😍


  • ناظم

    گذاشتمش توی جیبم و رفتم همون جای همیشگی .. در باصدای قیژ بلندی باز شد .. حس کردم حجمی از هوای کهنه داخل ریه هام فرو رفت ..
    به سرفه افتادم .‌‌‌.. صدای جیلنگ جیلنگ از بالای در ورودم رو لو داد ..
    میدونستم که از قبل میدونست قراره دوباره برم پیشش ..
    پشت میزش نشسته بود و اخرین بسته ی دریافتی رو ترمیم میکرد ..
    عینکش اومده بود نوک بینیش و موهای سفیدش ریخته بود تو صورتش ‌..
    چی باید میگفتم ؟!
    راستش .‌. راستش شرمنده بودم ..
    لبخند زد و بدون این که سرش رو بالا بیاره گفت .. دیدی گفتم میای ؟!
    شرمنده سرم رو انداختم پایین ..
    خندید .. نه بلند و نه اهسته .. وسیلع ای که تو دستش بود رو گذاشت رو زمین و گفت بدش ببینم .. باز چیکارش کردی ؟!
    به پته پته افتادم گفتم : به..به خدا تقصیر من نبود .. یعنی .. خودش .. افتاد .‌.من بهش گفتم مواظب باشه ..
    پیرمرد عینکش رو عوض کرد .. سری تکان داد و گفت .. ببین بهت گفته بودم که این دل دیگه برات دل نمیشه !
    هر چیزی عمری داره .. منو ببین ؟ قلب من از مال تو سالم تره !!
    چند بار اوردیش اینجا منم واست درستش کردم ... اما یادته گفتم این بار اخره کع بندش میزنم ؟!

    ببین این ترکو ؟! این خطوط رو ببین ؟! به نظرت چندبار دیگع دووم میاره .. نه .. این دیگ کار من نیس ‌‌‌...از من میشنوی بزارش کنار ..

    چ جوری بزارمش کنار ؟!

    برات جایگزین خوب هم دارم ..
    من دلم رو میخوام ن جایگزین..
    کلافه شده بود .. گفت .. ای بابا من که هرچی میگم تو حرف خودتو میزنی !! ببین باباجون این دل فقط و فقط ی بار ترمیم میشه بعدش باید بری از تو اون قفسه یکی رو که بهت میخوره انتخاب کنی ..

    ذوق کردم .. گفتم باشه باشه ممنونم خیلی ممنونم چشم . از این به بعد دست هیچ کس نمیدم فقط میزارمش ی گوشه

    زیر لب گفت .. جنس قلب تو خیلی ظریفه .. برای همین خطرناکه ‌‌ ‌. . صبر کن بابا جان ببینم چیکار میتونم کنم ..

    نفس راحتی کشیدم و چرخیدم سمت قفسه .. قفسه پنج طبقه پر بود از قلوه سنگ های تراش داده شده و صیقلی ..
    دستم رفت سمت یکیشونو برش داشتم .. خیلی سنگین بود .. مجبور شدم دو دستی بگیرمش ..
    برگشتم سمت پیر مرد و پرسیدم : این قیمتش چنده ؟!!
    از پشت عینک نگاهم کرد و گفت : والا از قیمت این ترمیم ارزون تره ! البته بگم اون خیلی سفته هااا اونجوریشو نببین .. ممکنه ی مدت هم احساس سنگینی و درد حس کنی .. یا مثلا نتونی خوب و عمیق نفس بکشی ..
    دریچه اشکاتم میبنده برات بابا جان .. ولی از من میشنوی همینو بردار ..

    نگاهش کردم .. تقریبا هم اندازه دلم بود اما سنگ تر سخت تر ‌. سیاه تر ..
    برنگشتم که نگاهش کنم .. دلم نیامد برای اخرین بار قلبم را نگاه کنم ..
    گفتم : اگر اون چیزی که دستته با ارزش تره .. پس من اینو جاش برداشتم .. و بعد بدون خداحافظی از در بیرون امدم..

    طولانی شد نمیدونم میخونید یا نه ... شکی در تخیلی و غیز واقعی بودن داستان نیس ‌.‌ میتونه تمثیل باشع یا خیر ...
    حس میکنم الان دیگه ذهنم ارومه 💙👌



  • ۲۰۱۷۰۴۲۵_۲۰۰۵۵۲.jpg

    یادش بخیر پارسال همین موقع ها بود رفته بودم کوه😍 😍



  • IMG_3076.jpg
    غروب که میشود انگار کوک شده ای برای اینکه خاطره ها یادت بیایند
    کوک شده ای برای دلتنگی
    کوک شده ای برای غم
    و چه موجود سخت جانی است دل
    غروب که میشود جاده ها صدایت میکنند
    غروب که میشود خورشید هم گویی دشنامت میدهد
    و چ خاطره های خوشی که در غروب بی رحم ترین میشوند
    و چه موجود جالبی است انسان ...
    #دِلی ...


  • اخراج شده

    f2511d2c-aeab-470d-bee3-0490c0f7403d-image.png

    💛اوقات فراغت مان را باید به گونه یی مقبول،
    و با هر چیز که بتوان از آن عطر و صدای عشق را احساس کرد، پُر کنیم ... 🌻

    • نادر ابراهیمی


  • 20190411_170337.jpg
    آرامش محض
    سکوت
    همین الان یهویی 😍



  • ۲۰۱۹۰۴۱۱_۱۴۲۶۵۷.jpg
    استفاده مفید از پشت جزوه فیزیک😂
    (وی همچنان بی حوصله به سوالای فیزیک خیره میشود 🙄 )



  • 20190402_145706.jpg
    و به زیبایی آن لحظه ک یک عشق (آلوچه گوجه سبز 😍) شکفت 😋😋
    در راه است بهار جان ها 😂



  • این پست پاک شده!

  • اخراج شده

    شاید به دردتون بخوره:) 💌
    اسم درسهارو هر درسی که خواستین بخونین بنویسین💙
    کادر پایین هم فوق برنامه و جمع ساعت و تست و چیزایی که مدنظرتونه💚
    @دانش-آموزان-آلاء @دانش-آموزان-نظام-قدیم-آلا @دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا @همیار @ادمین
    پلنر2.jpg

    ویرایش: کیفیتش اومد پایین
    این لینک فایل

    ویرایش2:
    اینم لینک اون پایینی

    M.an اگه تو تاپیک مرتبطش هم بذارین که ممنون میشم💙


  • اخراج شده

    Screenshot (606).png

    از سری کارهای نامربوط و رومخی که همیشه انجام میدیم:/ چون عاشقشیم/:



  • ۲۰۱۷۰۴۲۹_۱۹۳۲۱۰.jpg
    😍 🙂


  • ناظم

    IMG_4388.JPG


    باغ پهلوان پور
    مهریز - یزد 💛


    باز غرغر میکنم میگم : ببین اگه دست من بود همه خونه ها این مدلی بودن.
    دستمو میگیره میگه : بیا بریم دلی دست منم نیست بخدا
    وایمیسم نگاش می کنم.
    میگم: فاطمه اگه دست ما نیست دست کیه؟
    خیلی جدی نگام میکنه میگه : نمیدونم!
    راه میریم میرسیم به حیاطش...
    میگه: به چی فکر میکنی؟
    -به اینکه چرا اونی که دستشه بس نمیکنه؟! خسته نشده؟ خودش خجالت نمی کشه؟به فکرش نمی رسه بس کنه؟!!! دلم میخواد برم نوک یه قله و بلند بگم بس کنید...
    دستمو محکم تر میگیره میگه: یه روز خوب میاد دلی...میگی نه؟!
    آسمونو نگا میکنم.
    قشنگه:)
    مشیری چقد قشنگ میگه:
    شرم تان باد ای خداوندان قدرت
    بس کنید
    بس کنید از اینهمه ظلم و قساوت
    بس کنید
    ای نگهبانان آزادی
    نگهداران صلح
    ای جهان را لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون
    سرب داغ است اینکه می بارید بر دلهای مردم سرب داغ (...)


    12فروردین98:)



  • 20190403_135148.jpg
    😍


  • دانش آموزان آلاء

    @FatiJoooooni در خــــــــــودنویس گفته است:

    @FatiJoooooni در خــــــــــودنویس گفته است:

    پارت-اول
    ببخشید مقدمش اگه طولانی شده ,:smiling_face_with_open_mouth_cold_sweat: 🙂 بنظرم این توضیحات لازمه
    اولش خواستم با زبان نوشتار معیار بنویسم بعدش پشیمون شدم و تصمیم گرفتم بزارمش واسه وقتی ک قاعده بازی کلمات رو ب یاد بیارم و ازش مث قبل ترها استفاده کنم
    گفته بودم میخوام قصه بگم اما قصه من , قصه من نیست
    قصه ی دختر تنهاست , دختری که تنها بود و تنها موند و احتمالا تنها هم میمونه...
    دخترک قصه یه دختره مث خیلیای دیگه ...
    مث خیلیا خیلی چیزارو دوس داره و شیطنت میکنه ولی ی سری چیزاش با همون خیلیا فرق داره نه که بخوام بگم باهمه فرق میکنه و تکه و اینا نه..
    ی دخترساده و چشم وگوش بسته ک خیلی چیزارو نمیدونست . یکی ک با الانش زمین تا اسمون فرق میکنه .
    کسی که تنهایی طولانیش باعث شده نتونه ارتباط برقرار کنه و خودش قصشو بنویسه و یکی دیگه از زبون اون بنویسه شایدم خودش از زبون یکی دیگه بنویسه این چیزاشو نمیدونم .
    :
    داستان از اونجایی شروع میشه که دخترک قصه ما یه روزی از روزا به خودش میادو میبینه هیچ چیز مثل قبل نیست.
    انگار مردم شاد تر بودن ,صدای خنده بچه ها بلند تر شده بود ,حتی درختا هم ب نظرش متفاوت تر از قبل بودن ,همه چیز قشنگ و رویایی شده بود .
    اره , احساس دخترک مهربان قلمبه شده بود و او نمیدانست باید با ان چه کند . احساس انقدر مشهود و بزرگ بود که دخترک توان پنهان کردن ان را نداشت. بنابراین مجبور بود هر جایی ک میرفت احساسش راهم ب دنبال خود ببرد .این احساس چه بود خودش هم نمیدانست ..
    ادامه دارد...

    پارت-دوم
    تا قبل ازون فقط شنیده بود ی حسی هست ک زندگیرو عوض میکنهو حالا برای اولین بار تجربش میکرد.
    شبااروم میخوابید.صبح ک بیدار میشد خوشحال بود .بی دلیل
    هر روزی ک میرفت مدرسه براش ی تجربه جذاب جدید بود.
    ی روزی از همون روزاوقتی مدرسه تعطیل شد حس کرد ی چیزی کمه! هرچی جلو تر میرفت بیشتر ب این باور میرسید ک ی چی کمه.
    نبود. اره نبود اونی ک هرروز بود و بودنش ب چشم نمیومدو حالا نبودنش برا اولین بار بدمدله تو ذوق میزد..
    دخترک قصه ما رسید خونه. اینبار حسش فرق داشت.ی بغضی کف دلش بود ک بالا نمیومد.پایینم نمیرفت .یجوراییود ولی انگار نه.
    تکلیفش معلوم نبود با بغضه..لباس عوض کرد.لباس مورد علاقشو پوشید اما خوشحال نشد.لاک زد اما حسش تغییر نکرد اهنگ گذاشت و متن اهنگ نمک پاشید رو بغضش..
    تا دوزاریش افتا ک اقااااااااا این حسه اسمش چیه و ب چ کارش میاد.
    " شاید ی روزی تکستو ویس انگه رو بزارم تو تودلی میدونم تمام حس دخترک رو میگیرین ازش"
    دخترک همونطور ک گوش ب انگ سپرده بود,از پنجره اشپزونه خیره شد ب خونه نقلی ته کوچه ک حالا میدونست صاحبش کیه..با صدای تلفن ب خودش اومد.تلفنی ک نوید میداد نگرانی مادربزرگ رو بابت تا خیر نوه ارشد..این شد ک دخترک قصه پرغصه من ,باحالتی منقلب راهی خونه مادربزرگ شد...

    پارت- سوم
    تو خونه مادر بزرگ بعد ز این همه سال , برای اولین بار معذب بود.فکر میکرد همه ی جوری نگاهش میکنن.ازبقیه چشم میدزدید.
    میترسید اگه کسی ب چشماش نگاه کنه,حسشو بفهمه...بفهمه نوپای عزیزش چه حالی داره؟
    بی قراربود و بیقراری امونشو بریده بود.به بهانه رفتن به خونه میخواست یکبار دیگه نگاهی به خونه نقلی ته کوچه بندازه بلکه فرجی بشه اما...
    تموم اونروز اتفاقی نیفتاد.
    حتی وقتی پشت پنجره چند ساعتی به انتظار نشست..
    اخرشب با دلشوره ب رخت خواب رفت. چشم بست و سعی کرد به خواب بره اما نرفت سرش درد بود.خواب به چشمش نمیومد. بلند شد.سیستمشو روشن کرد.هندزفریو وصل کردو اهنگ پلی کرد.کاغذو خودکاری برداشت و همین ک خودکار کاغذو لمس کرد دیوانه شد انگار. دیگه اختیارش ب دست دخترک نبودفقط مینوشت هراونچه رو که تو دل دخترک بودونبود ..همه اون چیزایی ک تو ذهن اشفته دختر میگذشت و نه...
    وقتی به خودش اومد صفحه جایی برای نوشتن نداشت دیگه..
    صبح بیدار شد کشو قوسی ب دستو بالش داد. تمام شب روی صندلی خشک خوابیده بود و عضلاتش گرفته بودن.
    یاد شب قبل افتاد و با کرختی روپوش ب تن کرد . برنامشو با بی حواسی جمع کرد و از خونه بیرون زد.
    سر کلاس چیزی از درس ها نمیفهمید و دبیرا برای اولین بار میدیدن ک شاگرد محبوب و درسخون اصلا اماده نیست.
    به نظرش مزخرف ترین چیزها روی تخته نوشته و بعد پاک میشدن.
    تو اخرین زنگ متوجه شد چهارشنبس و این یعنی نه تنها امروز بلکه فردا و روز بعد هم خبری از اجری پوش اخمو نخواهد بود.
    برای خودش هم عجیب بود اما اخم های اجری پوش عجیب به دلش می نشست 🙂
    دست تو کیفش کرد و کاغذی رو دراورد ک لحظه اخر برای دور نگه داشتنش از چشم مامان با عجله تو کیف چپونده بودش..
    خوند جملاتی رو ک شب گذشته با اشک و اه نوشته بود. خوند و اشک پرشد تو چشم های قهوه ای تیره اش.
    اشک پر شد و کاغذ مچاله و تو دستش فشرده...و لحظه ای بعد غلطیدن مرواریدی از تیله های شکلاتی رنگش و پاره شدن کاغذ مچاله تو دستش و ریختن خرده هاش ب روی میز ... قلبش هم مث کاغذ ... البته تو سینه غصه دارش
    .
    .
    نمود واقعی پیدا کرده بود حس عجیب و غریبش امروز واسش و اون, نمیخواست باور کنه .. غرورش اجازه نمیداد و جریحه دار شده بود.
    نمیخواست ک باور کنه واقعی بودنشو...نمیخواست قبول کنه وجودشو...تازه فهمیده بود انگار
    ...
    مغزش انکار میخواست و دلش اصرار...
    ادامه دارد...



  • این پست پاک شده!

  • ناظم

    از وقتی یادم میاد خوب بودم ..
    حالم رو میگم ..
    حداقل بقیه که حالمو اینطور دیدن ..
    امتحان هم کردم ها ..
    اما فهمیدم آدما عاشق نیمه خوبت ان ..
    البته آدما هیچ وقت عاشق من نبودن ...حتی اگر بخوام منطقی باشم دوستم هم نداشتن !
    فقط دلشون نمیخواست قبول کنن که ممکنه حتی منم ی روزی بد باشم ..
    انگار تو ی دنیا ی چیزی کم میشد اگر من ی روز بد میشدم ...
    حالم خوبه .. من خوبم ‌‌ .. نه بابا ناراحت چیه..درک میکنم ..
    دیالوگای تکراری و تکراری و تکراری .. خودشونم میدونن که من دروغ میگم حداقل تو بیشتر موارد ‌‌ ‌‌‌... نه حالم خوبه‌نه زندگیم‌...
    اخ الان گفتم خوب نیستم؟!‌
    نه نه✌ حتما اشتباه شده .. من خوبم شما ضربه هاتو آماده کن ..✌✋✋💙

    IMG_20190407_095000.jpg


وارد شوید تا پست بفرستید