خــــــــــودنویس



  • 0_1540854896856_IMG_20181030_024246_316.jpg
    : )
    0_1540854909811_IMG_20181030_024243_680.jpg
    دریاچه شورابیل:))
    #وقتی از دریا عکس میگیری حس متفاوتی از همه عکاسیات تجربه میکنی! :))



  • .
    .
    .
    چون پوست از مار،از خودم بیرون آر،مرا
    زین منجلاب هوس،دستِ عقلم را بگیر

    میزند هر دم حماقت بر سرم یک چوب
    ای ک دستت میرود،دستش را بگیر

    خودکار ما ز بی مغزی اشکی نریخت
    ز دستم نامه ی ننوشته را جانا بگیر
    .
    .
    .
    «قسمتی از ی غزل،نمیدونم چقدر وزن و اهنگ دارع یا نه😑😂؟!،ولی خوشم ازش میاد»



  • آسمان کج شده بود و قطرات سرد باران ٫ مورب و کشیده به خط واحد سبز میخورد ... هر قطره راهی بروی شیشه میکشید و نهایتا تمام میشد ... نمیدانم شاید جایی هم جوی آبی رودی یا دریاچه ای زنده شود اما تا ظهر میمیرد ... شیشه های بخار گرفته حس خفگی را قدرت میدهد و باز هم نفس های گرم ...
    از ورودی دانشکده که وارد میشوی چاله های آب عمیق تر میشوند ٫ پایت خطا برود تا چشمهایت خیس میشود ... اطرافت پر از گل های قرمز و نارنجی و سفید و سرو های بلند پای دربند و نخل های نیمه خشک و آشفته و گربه های کز کرده ...
    حالا بی ادب ترینی وسط آداب پزشکی !



  • یه روزی دیگه نیستیم یا توی این دنیا یا تو زندگی هم
    یه روزی میریم یا از این دنیا یا از زندگی هم
    میریم
    یاد میشیم
    خاطره میشیم
    قاب عکس میشیم ..
    شایدم
    فراموش
    یه سری ادما زود فراموشت می کنن
    گاهی زنده ت یه وقتیم ....
    اما شاید پیدا شه کسی که براش ابدی باشی شاید نباشی اما یادت هست ....
    این ادما ن که ارزش بودن دارن تو زندگیت
    اما تو برای هر دو گروه ارزش قائل باش
    برای درخت ها برای رود برای ابر
    برای همه وهمه
    بزار واسه همه
    چه کسیای که دوست دارن چه کسای که ...
    یه خاطره خوب باشی
    یه خاطره خوب موندگار
    یا یه خاطره خوب فراموش شده
    (ز.م)



  • بّرسم را برمیدارم و جلوی آینه موهای خرمایی ام را نظم میبخشم. تک تک سلول های بدنم از هیجان آرام نمیگیرند. جلوی آینه خودم را براَنداز میکنم و یک لبخند تصنعی برای آرامش خیال به خود میزنم. با پشت دست قطره های عرقی که از شوق به دیدنش بر روی پیشانی ام جاری میشوند را پاک میکنم. پاهایم قادر به حرکت نیستند، اما قلبم میدود.
    به ساعت نگاه می اندازم. دست در جیب میکنم و از بودن مقداری پول آرامش پیدا میکنم. خودم هم باورم نمیشود که من همان آدم سابق هستم.
    به حرکاتم سرعت میبخشم.
    پرتوهای خورشید که از لابه لای چند ساختمان میتابند، من را بیشتر به وجد می آورند. ریتم جیک جیک هایشان من را در خیال فرو میبرد که آن ها هم مطمئنا دل میدهند.
    کفش هایم را بر پله های زنگ زده میگذارم و خود را به بهانه ی دیدنش نزدیک میکنم.
    -خسته نباشید. 2 تا
    نانوا بدون آنکه دستش بسوزد نان های داغ را به دستانم میسپارد. داغیشان به وجودم آرامش میبخشد. به ساعت نگاه می اندازم. چند دقیقه ی دیگر فقط.
    در پشت درختی که میتواند مانع آشکار شدن رازم شود پنهان میشوم. قلبم با تمام توان خون را به سوی گوش هایم هدایت میکند تا مبادا صدای قدم هایش را از دست بدهم.
    با صدای قدم هایش وحشتی آرامش بخش به سراغم می آید.
    دیگر هیچ کاری از خودم نمیتوانم انجام دهم. فقط دلم هست که میتواند به جای مغزم تصمیم درست را بگیرد.
    از دور میبینمش. فاصله مان کم است. چشمانم در چشمانش فرو میرود. اما نمیتوانم بیشتر از این اکسیر آرامش آور دل را از چشم هایش دریافت کنم.
    کلمه ی سلام را به سختی از دهانم به او هدیه میدهم. هدیه ای که او نمیتواند لمسش کند. با جواب دادنش ضربان قلبم تند میشود و دیگر نمیتوانم خودم را کنترل کنم. او از کنارم رد میشود و روحم جسمم را در شادی اشک بار تنها میگذارد.



  • صدای خنده های دخترک رو میشنوم...
    خدا؟من امروز دیدمت ... :))



  • و عکاسی ای که زیر سایه کنکور و درس هرگز شکوفا نشد.
    0_1540584656338_train.jpg



  • 10/3/96بود امتحان فیزیک نهایی پیش دانشگاهیی
    مدتی بود خودمو باخته بودم و نمیتونستم درس بخونم تک تک لحظاتشو حس میکنم وقتی منتظر بودم یه نفر بلند بشه تا اولین نفری نباشم که برگشو میده
    سفید سفید بود شاید یکی از بدترین لحظات عمرم بود تو اوج نا امیدی یه صدایی از درون میگفت نه نه این ته خط نیست!!
    و شروع کردم به نوشتن:
    من در اندیشه ی خود
    شور وغوغایی بالاتر از اینجا دارم
    در افق
    بینهایت را من میجویم
    از خودم میگویم
    بینهایت را نتوان گفتن
    من سراسیمه دوانم سویش
    ره بسی دشوار است
    شور وشوقش بیشتر
    نتوان خسته شدن در این راه
    خستگی میریزد
    چشمه ام در این ره سخت
    سخره ها میشکنم
    ابرهاهم بامن
    اشکهاشان نیرویی دارد
    که توانم دادند
    اری بینهایت را من میجویم
    بینهایت نیست چیزی
    ان منم
    منم ان بی ای که نهایت دارد
    f_r



  • این پست پاک شده!


  • 0_1540512920146_IMG_20181026_034429.jpg
    مخفی گاه من 😶
    نه استراحتگاه من بهتره 😅



  • دلم سفر میخواد
    از اون بی مقصداش
    از اونا که میری ببینی تا کجا میشه رفت
    جمع میکنم میرم
    هرجا که شد
    دلم میخواد نباشم
    هر جا که هست
    من میخوام بپرم خدا
    یا پروازم بده یا تمومش کن
    اون بالها دیگه برنمیگردن
    من دیگه پرنده نمیشم
    بدون بال پریدن خریته؟
    هرچی
    میخوام بپرم
    خستم از سینه خیز رفتن و زخمی شدن
    رفقام اون بالان
    من لای این جماعت
    خسته م خدا
    یا پروازم بده
    یا بذار سقوط کنم و تموم شم
    حداقل مث یه بزدل زندگی نکردم
    من آماده ام



  • خب دومین قدم 😂
    متن جایگزین



  • بازگشت نوشابه به عرصه طراحی رو به همه تون تبریک میگم 😂 اولین طراحیمه گیر ندید هنوز آماتورم 😔😂
    0_1540216009006_20181022_171408.jpg



  • مدرسه مشاهیر
    ارسطو وارد کلاس شد و رو به داش آموزان کرد و گفت:بچه ها این اسکندره باباش سپرده به من باهاش مهربون باشین
    نیچه با یه حالت اخم گفت:«مهربانی وجود نداره و فقط چنبره زدین تا بر این الاغ دو پا سوار شین»
    فروید که حال نیچه رو دید از جیبش یکم پودر سفید برداشت ریخت رو میز نیچه و گفت:«داداش این کاملا گیاهیه با بینت بکش درس شی»
    نوبل از اون ور داشت یه چی از جیبش در میاورد که یهو ترکید و گوش بتهوون با نابود کرد ون گوکم هم فرصت و غنیمت شمرد و گوششو کند انداخت گردن نوبل و گفت«به بابام میگم»
    نوبل که از این کار خودش پشیمون شد تموم پولشو ریخت روی میز و به کر شدگان اهدا کرد
    یهو ادیسون بدو بدو با دو تا سیم وارد کلاس شد و انشتینم در این حال داشت حساب میکرد اگه با هر قدم ادیسون یه اتم به انرژی تبدیل شه چند شهرو میشه نا بود کرد که یهو ادیسون افتاد و سیم وصل شد به انشتین و موهاش سیخ شد
    ارشمیدس یهو با قاه قاه کردن خندید ولی دکارت یدونه زد تو دهنشو گفت«حداقل این یه چی داره که سیخ بشه»



  • داستانک سوم از سری مشاهیر😂
    انشتین پشت در ایستاده بود و هی در میزد ولی هیشکی درو باز نمیکرد یهو از سر عصبانیت یه تنه زد به در در باز شد دید هاوکینگو گذاشتن دم در که درو باز کنه با حالت عصبانی رفت تو اتاق و یقه فردوسی رو گرفت و گفت:<<قاسم این بچه خودشم نمیتونه بشوره برو خودت درا رو باز کن>>
    فردوسی هم گفت:<<بسی رنج نبردم در این سی سال که برم درو باز کنم>>
    فروید که اونور داشت یواشکی یه کاری میکرد مست و تلو تلو کنان با یه لحن سستی گفت:<<بچه ها دعوا نکنین.با هم دوست باشینو بهم محبت کنین>>
    اینو که گفت از پشت نیچه رو بغل کرد نیچه هم یدونه زد تو سر فروید و فروید افتاد زمین و سرشو گرفت و آه و ناله میکرد
    نیچه با لحن حق به جنب گفت:<<ای بدبخت گرفتار توی غرایز حیوانی.بمییر>>
    ارسطو با یه بچه تو بغلش اومد و به ارشمیدس گفت<<ارشی بیا این اسکندرو بگیر ببینم زیگ(فروید) چش شد>>
    ارشمیدسم گفت<<چیزیش نیس خودش بماله درس میشه>>



  • 0_1539874201340_IMG_20181018_181343_560.jpg
    0_1539874208742_IMG_20181018_181722_394.jpg
    0_1539874216818_IMG_20181018_181350_484.jpg
    0_1539874226498_IMG_20181018_181353_207.jpg
    0_1539874235536_IMG_20181018_181346_396.jpg
    #فندقلوووو😻😻😻
    #امروز _یهووییی😍😂



  • :upside-down_face: :winking_face: 0_1539857872400_IMG_۲۰۱۸۰۲۱۰_۰۹۳۶۲۵.jpg 0_1539857922408_PhotoGrid_1522677050513.png



  • 0_1539854727594_20181018_125455.jpg
    زعفران کوهی



  • 0_1539854391194_20181018_122713.jpg
    همین الان یهویی
    جاده جنگلی 😍



  • 0_1539446782937_selfiecamera_2018-08-24-19-44-04-999.jpg

    • 😂 😂 بازم اینو دیدم 😂
      دفتر خاطرات هشت سالگی
      به این صفحه که میرسم همیشه توقف میکنم... حس عجیبی دارم نسبت به این نقاشی
      تاریخ رو برعکس نوشتم
      من خیلی به آینده فکر میکردم
      هیچوقت فکر نمیکردم در آینده اینجایی که هستم قرار بگیرم و این اتفاقاتو تجربه کنم
      نمیدونم چرا:/


  • این پست پاک شده!


  • خسته از خستکی...
    دلم حال خوش میخواهد خدا...
    یک نفر در عالم نیست که راه غصه دادنم را بلد نباشد...
    خوشم به تنهایی...
    خوشم به نیامدن ها...
    به نماندنها...
    خوشم به تو ای خدا...
    خوب است که شبیه ما نیستی...
    خوب است که میشود خستگیها را برایت تعریف کرد...
    خوب است که قضاوتمان نمیکنی خدا...
    خوب است که هستی...
    خسته ام خدا 😞



  • 0_1539354575779_quote_1539354531848.png

    • و من مثل دانش آموزی که درس هندسه اش را دیوانه وار دوست میدارد،
      تنها هستم...


  • @آذرخش در خــــــــــودنویس گفته است:

    این ناخوش احوالی میان فالهای نیک / این حالهای خوش میان اندوه بی دوام



  • گاهی میان رفتن و ماندن مرددی / تردید ؛ این دوگانگی های ناتمام
    *
    این ناخوش احوالی میان فالهای نیک / این حالهای خوش میان اندوه ناتمام
    *
    وقتی خوشی و ناخوشی باهم عجین شود / هر حس و حال به گونه ای آید به انتقام
    *
    معلوم نیست با چه خوشی با چه ناخوشی / در جمع خلوت آیدت در خلوت ازدحام
    *
    زخمی شدم , به انتظار طبیبی و مرهمی / حالا دگر امید نباشد به التیام
    *
    یک لحظه شاد میشوم از هرچه غم بری / چندی پس از آن حال خوش, مغموم و تلخ کام
    *
    کی حاجت دلم روا میشود خدا / یک بخت خوش خرام, یک شادی به انضمام
    *
    اندیشه بایدم بر این احوال برزخی / باید گذر کنم از این وادی انعدام
    *
    امشب هوای گریه آمده است در سرم / کردم به چشمهای ترم خواب را حرام



  • A.K
    ولی اینجا یه مشکلی داره
    اون خودکار بیکه خوب نیس برا یه دکتر😑



  • بنا به درخواستهای مکرر هوادارانم به این تاپیک برگشتم:grinning_face_with_smiling_eyes:

    انگار اولین باری است که خواسته ام بلند شوم...
    هیچگاه اینگونه نخواسته بودم
    آنقدر از خواستن لبریزم که جز توانستن را نمیفهمم
    حال غریبی است
    انگار اولین بار است که خواسته ام بلند شوم!



  • 0_1539270888770_IMG_20181011_184021_566.jpg
    شهر بازی هم شهربازی ها قدیم 😐😂
    چ چیزایی فراهم کردن برا بچه ها😐😂
    اومدم اینارو دیدم اصن عشقم دوباره سوزان شد😐😿😹
    #همین الان یهویی😑😂



  • A.K به امید اون روز...
    آمین:palms_up_together_light_skin_tone: 😀



  • در حال بررسی پرونده های بیماران هستم. عینکم را در می آورم و چشم هایم را میمالم. در اتاق به آرامی باز میشود.
    -آقای دکتر، یه مریض دیگه هم هست. بیاد؟
    ساعتم را نگاه میکنم. دیروقت شده و خسته هستم. یک نفس عمیق میکشم.
    در حالی که سرم را به نشانه ی "اره" تکان میدهم، میگویم
    -باشه، فقط این آخریش باشه ها!
    لبخند بر روی لبانش می آید و به بیرون میرود. بعد از چند ثانیه به در زده میشود.
    -بفرمایین.
    یک پیرمرد که در دستش یک پلاستیک گرفته وارد اتاق میشود. به نشانه ی احترام از جایم بلند میشوم و صندلی را به او نشان میدهم.
    -پدر جان بفرمایین بشینین.
    ارام مینشیند.
    -خب، در خدمتم. مشکلتون چیه؟
    -دکتر، سینم هر روز میسوزه، هر روز که از خواب بلند میشم، میسوزه سینم.
    استتوسکوپ را از روی میزم برمیدارم و به گوشم میزنم.
    -میشه بیاین رو این صندلی؟
    دستای پیر و پینه زده اش را بر روی دسته های صندلی فشار میدهد و به ارامی بلند میشود و می آید رو به رویم.
    -نفس عمیق بکش پدرجان.
    صداهای نامنظم قلبش در گوشم میپیچد.
    -شما کارتون چیه؟
    -من نجّارم
    -کارای سنگینم میکنین؟
    -وقتی پسرم نباشه، مجبور میشم الوار رو تنهایی جابجا کنم.
    -تو خانوادتون بیماری قلبی بوده؟
    -نه والا پسرم
    -بیمه ای پدر؟
    از توی پلاستیک در دستش، دفترچه اش را درمی آورد و میگذارد بر روی میز.
    خودکار بیک را از روی میزم برمیدارم و شروع میکنم به نوشتن.
    -برای شما سی تی اسکن نوشتم. برین انجامش بدین، بعد نتیجشو بیارین.
    مهر نظام پزشکی را هم میزنم و دفترچه را در جلویش میگذارم.
    -سی تی اسکن کجا هست؟
    -تو همینجا، طبقه ی دوم. اینم کارتش. زنگ بزنین نوبت بگیرین.
    -خیلی ممنون پسرم. خدا عاقبت به خیرت کنه.
    از جمله اش به وجد می آیم و لبخند عمیقی میزنم.
    -وظیفس پدر.
    در را که بست، وسایلم را جمع میکنم و در کیفم میگذارم. گوشیم را پیدا نمیکنم. با صدای ویبره اش به سویش هدایت میشوم.
    -الو
    -سلام آرمین، خوبی داداش؟
    -بَه رضا! ممنون تو خوبی؟
    -اره داداش، میخواستم بگم فرداشب با بچه های دانشگاه داریم جمع میشم کافه گّل، توهم بیا که یه خاطراتی زنده کنیم.
    -اِ! چه خوب، اره حتما میام
    ......
    لبخند در تمام مدت از لبام محو نمیشد، بلکه بیشتر و لذت بخش تر هم میشد.
    +آرمین تو باید خیلی بیشتر تلاش کنیا! میبینی چقدر خوبه؟
    -معلومه، بیشترم تلاش میکنم داداش، چی فکر کردی؟
    زیست پیش را باز میکنم و شروع میکنم به خواندن فصل رفتارشناسی. خیلی پر انرژی تر از قبل شروع میکنم.



  • 0_1539246898315_20181011_120410.jpg
    #نگاه عاقل اندر سفیه 😕🤨
    #پلنگ های دانشگاه 😐😂



  • عقاب ما کور بود،پلنگ ما موش بود
    پرنده ام پر نداشت،طوطی ما نای نداشت

    عقل همش دکور بود،هوس فرمانروا بود
    علم ما جهل داشت،همش اِدِّعاااااا داشت

    پا همش تو گِل بود،گِل همش وهم بود
    ویلچر ما چرخ نداشت،دویدناش تو خواب داش

    Revival ما vain بود،همش تو start بود
    حالِ بدش ته نداشت،اما لبخندشو جا نذاشت : )

    (Revival:احیا
    Vain;عبث،بیهوده)



  • 0_1539001910246_IMG_20181008_160125_403.jpg
    #پارس اباد مغان 😻💗
    #عکس از دایی جانم 💗



  • کم کم پله ها رو میای پایین و میرسی به نقطه مقابل تصورت از خودت ، کنار میای که توان بالا رفتن رو از دست دادی ، آروم پات رو پس میکشی .. و .. پله قبل ...
    دقیقا میشی همون وجودی که یه عمر ازش بیزار بودی و قویا اعتقاد داشتی که در هر شرایطی متفاوت از این خواهی شد .. ولی سیاهی شخصیت خیالیت مثل یه قطره جوهر ک توی لیوان وجودت چکیده شده ، خیلی بی سر و صدا و چشم نواز منبسط میشه و لا به لای همه ذراتت قرار میگیره .. و .. قطره بعد ...
    به ریشه ها نگاه میکنی و خفه شدن تدریجی شون رو توی حجم خنده های مستگونه و بغض های بی دلیل میبینی .. تبر توی دست شاخه هاست و لبه هاش جز ریشه به جایی ساییده نمیشه .. و .. ضربه بعد ...
    پ ن : حال یک صبح غبارآلود



  • متن جایگزین


وارد شوید تا پست بفرستید