0sara0
بعد هر حادثه بدی آدم بهش عادت میکنه و براش عادی میشه
اما من گله دارم که به مرحله عادت نرسیده یه اتفاق بدتر میوفته💔
0sara0
دیدگاهها
-
حالم خوب نیست -
حالم خوب نیستBoltzmann
نمیدونم شاخص شما از خوشحالی چیه
ولی برای من اینطوری تعریف میشه که وقتی حال روحیم بد نباشه خوشحالم
وقتی بتونم درس بخونم خوشحالم
وقتی به پوچی محض نرسم خوشحالم :))
نه اینکه سه ساله هر سال چندتا از درسامو میوفتم
چون دیگه نمیتونم تمرکز داشته باشم چون با دوخط درس خوندن 5 صفحه میرم تو فکر -
حالم خوب نیستBoltzmann
اگر بخوام صادق باشم باهاتون باید بگم هیچ کدوم از این حرفا دیگه روم تاثیر نداره
اینا روزی هزار بار توی صد هزارتا کانال و چنل میبینم و میخونم -
حالم خوب نیست0sara0
مشکلی با واقع بینی ندارم
اما اینکه نمیتونم بعضی مشکلات واقعی رو حل کنم و روی هم دارن تلنبار میشن مشکلمه -
حالم خوب نیستBoltzmann
از گاهی گذشته
لا به لای ناراحتیام گاهی حالم خوبه -
حالم خوب نیستسلام
نمیدونم باید از کجا شروع کنم و چی بگم
حس میکنم دارم از همه چیز دست میکشم ناامید شدم
قبلا غمگین بودم یا شایدم ناراحت اما با چیزای مورد علاقم حالم خوب میشد
فرق غم و ناامید شدنو میدونم
هر روز بدتر از دیروز
چند ساله دارم باهاش دست و پنجه نرم میکنم اما فایده نداره
ته همش شد یه احوال افسره و نشخوار فکری
بعضی وقتا همه چیز پا میزاره بیخ گلوم و تا میتونه فشار میده
مثل الان
جدیدا دست به هر کاری میزنم همه چیز بهم میریزه
توقع ندارم کسی تلاش کنه حالمو خوب کنه
اما خب حتی کسی هم کمکم نکرد چه برسه تلاش...
نهایت توجه خانواده من اینکه بپرسن چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟
اون اوایل میگفتم آره و درمورد اتفاقاتی بد زندگیم حرف میزدم
اما به فردا نکشیده همش پتک میشد و میخورد تو سرم
که تو فعلان حرفو مگه نمیزنی؟... توکه.....
فهمیدم حرف زدن نه تنها آرومم نمیکنه بلکه بدترم میکنه
تصمیم گرفتم اگر دلم پر بود اگر بغض دارم شبا وقتی برقا خاموشه گریه کنم که به لطف خواهرم که بلند میشد نور چراغ قوشو میگرفت تو صورتم که چی شده چرا گریه میکنی؟ اونم ازم گرفته شد
یه بار یادم انقدر اعصبانی و ناراحت شدم که گفتم به تو ربطی نداره که چمه! تو بگیر بخواب... یهو زد زیر گریه فرداشم قهر کرد :))
خواهرم بدتر از همه داره روانمو بهم میریزه
توی هر کاری دخالت میکنه و بین منو مامان بابا رو بهم میزنه
هر کاری میکنم میره میزاره کف دست مامان بابام 😂
یه بار بیرون بودیم بهش گفتم یواشکی بریم یه بستنی بخوریم
اخماشو کشید تو هم گفت اصلا! باید به مامان خبر بدیم
بهش گفتم فقط یه بستنی سادست.... :))
بهم گفتن با دوستات درمورد زندگیت حرف نزن و اعتماد نکن
گفتم باشه قبول.... پس من با می حرف بزنم؟؟؟
و خب یکسالی هست با کسی حرف خاصی نزدم
و از یه ادم برونگرا و شاداب تبدیل به یه درونگرا شدمه حوصله حرف زدن با کسی رو ندارم
از بچگی با بزرگترین مشکلات رو به رو شدم و بلد نبودم حلشون کنم
حرفی هم نمیزدم مبادا خودم متهم بشم
چون هر اتفاقی که بیوفته از دید خانواده من تو مقصری
خودت کردی!
هیچ وقت تشویق نشدم برای بهترین کارام
اما تا دلم بخواد تنبیه کلامی شدم
سر کوچک ترین اشتباهاتم :))
اون اوایل که فهمیده بودم دچار افسردگی شدم تا یکسال نذاشتم کشی بفهمه اما بعدش از کنترلم خارج شد و مامانم فهمید
و بعد دوسال که به واسطه یه نفر تست روانشناسی دادیم بابامم فهمید افسردگی دارم
خانوادم از لحاظ مالی بهترین شرایط و موقعیت رو دارن و تا الان هیچی کم نداشتم
و هر چی اراده کردم و میکنم در کثری از ثانیه دارمش
اما من با خرید و داشتن چیزای آنچنانی و غیره دیگه حالم خوب نمیشه
همه میگن پول که باشه حالمونم خوبه اما نه اشتباه میکنید حتی پولدارم باشید اما خیلی چیزای دیگه نداشته باشید نمیتونیییییددددد زندگی کنید
رسیدم به پوچی
نزدیک سه ساله از زندگی افتادم بهترین سالای عمرمو💔
فقط دلم میخواست این حرفا رو گفته باشم همین