خــــــــــودنویس
-
*
عشق یعنی امید ، یعنی طراوت باران ، یعنی سفیدی برف ، یعنی ساز زندگی و لبریز از خوشی و عشق یعنی راز زیستن ! -
روحتان شاد -
-
این پست پاک شده!
-
این پست پاک شده!
-
دلتنگ بهارم -
نشستم کنارش دستامو گرفتم جلو بینیش گفتم بوو کن
بو یاس میدن دستام
میگه : نه دیوونه این بوی نرگسه
میگم : بوی یاسه
وقتی داشتم دستگاه بخور رو آب میکردم یکمی عطر یاس ریختم توش یکم ازش ریخت رو دستم
میگه: یادته یه مشت بهارنارنج ریختی توو شیرجوش اب ریختی عصاره بهارنارنج درست کردی؟
-میخنده-
میگم: مگه بد بود؟!
میگه : نه دلبرکم چرا بد باشه
-بازم میخنده-
میگم : پس خندت واسه چیه
میگه : هروقت روشن میکردی دستگاه بخور رو خواب حاصل ازش برابری میکرد با خوابیدن سر زنگ عربی
-دوتایی میخندیم-
پا میشم
میگه : کجا؟
میگم : برم دستامو بشورم
میگه : بوش نمیره
میگم : چرا میره. با صابون میشورم که بره
میگه : نوچ! تو متوجه نمیشی ولی هر وقت که میام خونه چه عطر یاس ریخته باشی چه نریخته باشی بوی گل میاد بوی توئه بوی موهات خندیدنت کتاب خوندنت گردگیری و جارو کردنت
میگه : چطوری میخوای پاکش کنی وقتی خود یاسی خود نرگسی خود بهارنارنجی بانوی بهارم
-میخندم-
-میخنده-
-میخندیم- :)
-
خیال بافی های آدما هم جز خودنویسجاته؟!
-
خیال بافی ات بد نیست
خیال کن که خواهی رفت
همین که رفتی و مردم، تلاش کن که برگردی
و در کـمــــال خونسردی مرا به خاک بسپاری:)
زیاد یاوه می گویم؟!
گره بزن زبانم را
زیاد از تو می نوشم؟!
بگیر استکانم را
-
-
من
همیشه از بزرگ شدن میترسیدم..:)
چون واقعا ترسناکه،
مخوف تر از اینکه تو تاریکی جنگل گم بشی
یا مثل یه بچه ۲-۳ساله ی رها شده توی خیابون
از ترس گریه کنی و جیغ بزنی..!
من
هیچوقت آرزوی بزرگ شدن توی سرم نبود
همیشه دوست داشتم کوچیک بمونم
تا بابام همیشه موهامو با نوازش ببافه
یا با قصه های شبانه مادرم تو رویاهام غرق بشم..!
من
برعکس خیلی از بچه ها هیچوقت سنم رو زیادتر نمیگفتم
حتی اگه ۱۰ سال و ۷-۸ماهم بود
بازم نمیگفتم ۱۱ سالمه!
میدونی چیه؟
بزرگ شدن پر از مسئولیته
پر از غم،
ناراحتی،
شبای پر از گریه...
برعکس بچگی که بزرگترین غم زندگیت میشه خراب شدن عروسک یادگاری آقاجون
اما
وقتی بزرگ میشی باید شب و روزتو با غم های بزرگتر بگذرونی!
حتی وقتی بزرگ میشی
دیگه خــدا کمتر به صدات گوش میده..!
اما
من محکوم شدم به بزرگ شدن
وقتی که فهمیدم باید مواظب اطرافیانم باشم
این یعنی بزرگ شدن!
ینی یه مسئولیت بزرگ رو شونه های نحیفت!
فهمیدم که هر بزرگتری هم یه روزی اشتباه میکنه..
مرتکب خطا میشه..
اون موقع است که تو باید مواظبشون باشی
تو باید بهشود یادآوری کنی،
گوشزد کنی!
یه روزی تو باید بش یه آغوش امن واسه گریه کردن!
میدونی
این روزای بزرگ شدن دیگه %(#ff0000)[رنگی] نیست
سیاهه
خیلی سیاه!
«کودکی خیلی خوب بود
بزرگ شدن سخته» -
گربه ها زمانی که جلوی صاحبش به پشت میخوابد
و به چپ و راست بدن خود نیم غلت میزند
یعنی بازی میخواهد
اگر وسیله بازی نداشته باشند
گاز گرفتن و چنگ زدن دست و پای صاحبش و فرار کردن و قایم شدن
و نشانه گیری برای حمله دوباره ، بهترین بازی او خواهد بود
و اینگونه من همیشه زخمی و در حال فرارم :|#الانم کمین کرده حمله کنه
-
می خواهم برگردم به روزهای کودکی
آن زمان ها که پدرتنها قهرمان بود
عشق تنها در آغوش مادرخلاصه می شد
بالا ترین نقطه ی زمین
شانه های پدر بود
بدترین دشمنانمخواهر وبرادر های خودم بودند
(البته الان هم هستند
)
تنها چیزی که می شکستاسباب بازی هایم بودند
معنای خداحافظ
تا فردا بود..........