خــــــــــودنویس


  • اخراج شده

    💌 پــیش به ســـــوی عید غـــــدیـــــــــر ❤
    0_1535236456728_image_2018_8_26-3_2_24_122_Sir.jpg


  • دانش آموزان آلاء

    دستانم رابگیر
    لای انگشتانم راپرکن از گرمای محبت
    ای تو که محرم اسرار
    ومرهم آلام منی
    بگشا آن دستان سخاوت
    نوپایم
    و
    شن های این سرزمین تیغ اند

    گرگ های درصحنه
    درانتظار وشوق زبنده یک حماقت

    الهی

    گوشه چشمم شوق پرتوی عنایت دارد
    خسته ام

    این روح آزرده از کائنات اعلام برائت دارد
    راستی

    دمیده از روحت دراین اجساد پست فطرت؟
    یاکه خودجوش است این خصلت
    آن سو خیره نشسته ابلیس
    حیران است از شعبده ها
    از حیله ها
    از مکرهای بندگانت

    خداااایا
    بی نیازم
    رهایم ز این عالم
    نمیخوام جز نگاهت
    دل به تو بستم
    شده سلول به سلول سرایت
    خود گفتی ومن برهان دارم
    در دل های شکسته ایی
    دستانم را بگیر
    من به وجودت احساس امان دارم

    #یاسی



  • عاشق گل نرگسم 🙂
    عکس و نوشته ی روش کار خودمه شعر هم جناب حافظ زحمتشو کشیده 🙂

    متن جایگزین

    زلف آشفته و خندان لب و مست
    پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
    نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
    نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
    سر فرا گوش من آورد به آواز حزین
    گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
    عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
    کافر عشق بود گر نشود باده پرست
    برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر
    که ندادند جز این تحفه به ما روز اَلَست
    آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم
    اگر از خمرِ بهشت است و گر باده مست
    خندهِ جامِ می و زلفِ گره گیرِ نگار
    ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست 🙂
    .........
    صراحی : تنگ شیشه ای شراب



  • اولین داستانی که از ذهنم تراوش شد = | فرستادم آموزش پرورش تو منطقمون مقام اوردم

    اتوبوس ایستاد.شاگرد شوفر زوری به صدایش داد و گفت:«یه ربع نماز،ناهار،دسشویی.»مرد چاقی که ظاهری اتوکشیده و شیک داشت و جلوی اتوبوس نشسته بود،گفت:«تو یه ربع نمیشه حتی یکی از این کارا رو درست‌ودرمون،طوری که به دل آدم بچسبه انجام داد؛چه برسه هر سه تا رو باهم.»شاگرد شوفر به حرف مرد چاق محل نگذاشت.مرد چاق موقع پیاده شدن به شاگرد شوفر گفت:«من غذا خوردم؛با نماز و دسشویی هم میونه‌ی خوبی ندارم.بذار بشینم تو اتوبوس.»شاگرد شوفر دستمال آبی رنگ کثیفی دستش گرفته بود و داشت شیشه‌ی جلوی اتوبوس را تمیز می‌کرد. رو به مرد چاق کرد و با لحن تندی به او گفت:«نمیشه آقا.درِ اتوبوسو باید قفل کنم.اگه چیزی گم بشه،شما جواب مردمو میدی؟»مرد چاق جواب جوانک را نداد و از اتوبوس فاصله گرفت.چند متر آن طرف‌تر،چند نفر حلقه زده بودند.مرد چاق به طرف آنجا رفت تا سروگوشی آب بدهد.مرد ژنده‌پوشی وسط حلقه،روی زمین نشسته بود و چهار کارت در دست داشت.کارت‌ها را بالا آورد،رو به مردم گرفت و پشت آن‌ها را نشان داد.پشت همه‌ی کارت‌ها سفید بود،به جز یکی که سیاه بود.کارت‌ها را روی زمین گذاشت و با چند حرکت ساده آن‌ها را جا‌به‌جا کرد و از تماشاگران خواست که کارت سیاه را حدس بزنند.همه بعد از کمی تأمّل کارت سوم را نشان دادند.او کارت را برگرداند.درست بود.دوباره کارت‌ها را به هم زد.کمی سریع‌تر از قبل،ولی حدس‌زدنش باز هم کار سختی نبود.دوباره از تماشاگران خواست که کارت سیاه را نشان دهند.اکثراً کارت اول را انتخاب کردند،اما این بار ژنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پوش کارت را برنگرداند.سرش را بالا آورد و با چشمان نسبتاً لوچش،جمع را مجذوب خود کرد.رو به مرد چاق کرد و گفت:«سرِ چند؟»مرد چاق با تعجب پرسید:«چی چند؟!»مرد ژنده‌پوش حوصله‌ی توضیح دادن را نداشت.رو به جمع کرد و دوباره پرسید:«سر چند؟»و ادامه داد:«دو هزار تومن خوبه؟»مرد جوانی از میان جمع جلو آمد و گفت:«دو تومن خوبه؛هستم»ژنده‌پوش دست در جیبش کرد و یک مشت پول کهنه و مچاله درآورد و یک دو هزار تومانی وسط گذاشت.جوان هم دو تومان به ژنده‌پوش داد.ژنده پوش کارت را برگرداند.درست بود.کارت اول سیاه بود.جوان دو تومان کاسب شده بود.پول را گرفت و رفت و ادامه نداد.ژنده‌پوش شاکی شد و زیر لب غر زد.دوباره کارت‌ها را به هم زد و به همان سادگی روی زمین ریخت.مرد چاق که تازه ماجرا را فهمیده بود،قبل از آنکه ژنده‌پوش چیزی بگوید با اشتیاق گفت:«کارت چاهارم»و باز قبل از آنکه حرفی زده شود گفت:«سر پنج تومن»و دست در جیب بغل کتش کرد و یک دسته پنج تومانی درآورد و یک پنج تومانی بیرون کشید.ژنده پوش گفت:«زود راه افتادی!»و از سر رضایت لبخندی زد که دندان‌های یک‌ در میان و کج و کوله‌‌اش به راحتی دیده می‌شد.بعد رو به مرد چاق کرد و گفت:«پنج تومن زیاد نیست؟»مرد چاق گفت:«دبّه در نیار دیگه؛بذار وسط!»ژنده‌پوش رو به مرد چاق کرد وگفت:«اهل بازی هستی یا تو هم ول می‌کنی می‌ری، هستی تا پنج تا بازی؟»مرد چاق با اطمینان گفت:«آره؛آره هستم.»ژنده‌پوش کارت را برگرداند.
    باخته بود.تماشاگران کف زدند.مرد چاق بیشتر سر ذوق آمد و ادامه داد:«سر ده تومن»ژنده‌پوش هم از قیمت پیشنهادی راضی بود.ژنده‌پوش داشت کارت‌ها را به هم می‌زد که سَروکلّه‌ی جوانی که دو تومان برده بود،با لپ‌های باد کرده و ساندویچ به دست پیدا شد و گفت:«دستت درد نکنه،یه بچه یتیمو سیر کردی.»چهره‌ی ژنده‌پوش در هم رفت.مرد چاق و ژنده‌پوش ادامه دادند.سرعت بازی زیاد شده بود و قیمت‌ها هم بالا و پایین می‌شد.بازی از پنج دفعه هم گذشت.مرد چاق و ژنده‌پوش با هم توافق کردند که پنج بار دیگر بازی کنند.ژنده‌پوش بیشتر باخته بود.شانس،بیشتر با مرد چاق یار بود.تعداد تماشاگران زیاد و زیادتر می‌شد.بعد از گذشت چند بازی،ژنده‌پوش نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:«باز هم بازی کنیم؟» مرد چاق با خوشحالی جواب داد:«آره،حتماً.»ژنده‌پوش گفت:«بازی آخر؟»مرد چاق سرش را به نشانه‌ی رضایت تکان داد. ژنده‌پوش گفت:«می‌دونی چیه؟تو بازی آخر ما زنگیِ زگی‌ایم،یا رومیِ رومیم.» مرد چاق که نفهمید منظورش چیست،پرسید:«خب،یعنی چی؟»ژنده‌پوش گفت:«یعنی بازی آخر هر چی داریم،میذاریم وسط.»مرد چاق جا خورد و برای آنکه کم نیاورد،خودش را جمع و جور کرد و گفت:«هستم داداش؛بذار وسط.»ژنده پوش گفت:«بذار ببینم چقدر دارم.»و کیف چرمی پاره‌اش را به سمت خود کشید و زیپ بغل کیف را به اندازه‌ای که یک دست داخل برود،باز کرد و یک مشت پول بیرون آورد و پول‌ها را شمرد.دویست و هشتاد و سه تومان شد.مرد چاق گفت:«من سیصد تومن میذارم؛بقیه‌اش هم مهم نیس.»ژنده‌پوش کارت‌ها را برداشت و خیلی ساده‌تر از قبل به هم زد که همه برایش تأسف خوردند. به محض اینکه کارش تمام شد،تماشاگران که طاقت ساکت بودن را نداشتند،این بار درِگوشی و با اشاره،مرد چاق را کمک نکردند و سر و صدای همه بلند شد.همه یک رأی داشتند،کارت اول.ژنده‌پوش برخلاف دفعات قبل خیلی شاکی شد و با صورت در هم رفته داد زد:«آقایون باشعور!اگه مردید،خودتون بازی کنید،اگه هم مردونگی ندارید،حرف اضافی موقوف.»بعد رو به مرد چاق کرد و گفت:«کدوم؟»مرد چاق گفت:«کارت اول»ژنده‌پوش گفت:«انتخاب خودتو بگو؛می‌خوای دوباره بُر بزنم؟» مرد چاق مثل اسپند روی آتش از جا پرید و داد زد:«چی‌چی رو دوباره بُر بزنم!برگردون بینم! به من چه بقیه فضولی کردن؟»ژنده‌پوش گفت:«خود دانی.»و بی معطّلی کارت را برگرداند.مرد چاق خشکش زد.کارت اول سفید بود.تماشاگران آهسته پراکنده شدند و در غم مرد چاق شریک نشدند. ژنده‌پوش چنگی به پول‌ها زد و زیپ کیفش را باز کرد،آن هم تا ته،و تا یخ مرد چاق باز نشده بود،پول‌ها را داخل کیف ریخت.داخل کیف پر از پول و تراول‌های رنگارنگ بود.مرد چاق به خودش آمد،تا خواست حرفی بزند،ژنده‌پوش زیپ کیف را کشید و رفت.مرد چاق داد زد:«بیا یه بار دیگه بازی کنیم،فقط یه بار.»ژنده‌پوش حتی پشت سرش را هم نگاه نکرد.مرد چاق خواست بدود دنبالش که شاگرد شوفر داد زد:«آقا،بدو بیا بالا!همه منتظر شمان.معرکه گرفتی؟بدو دیر شد بابا.»مرد چاق چاره‌ای جز سوارشدن نداشت.بالا که رفت،دید آن جوانی که دو هزار تومان برده بود،نیشش تا بناگوش باز است و می‌خندد.رو به مرد چاق کرد و گفت:«همه رو باختی؟طمع کردی.
    من هفته‌ی پیش یکی دیگه رو دیدم که اینجوری باخت.به همون ساندویچ باید قانع باشی.»و باز خندید. مرد چاق با بی محلّی رد شد و رفت کنار پنجره نشست.شاگرد شوفر فرمان می‌داد تا اتوبوس سر و ته شود.قبل از اینکه به سمت اتوبوس برود،فوراً به سمت ژنده‌پوش رفت و یک پنج تومانی از او گرفت و سوار شد.اتوبوس با غرش به راه افتاد.چند نفر از تماشاگران معرکه هم نزد ژنده‌پوش رفتند و چیز‌هایی از او گرفتند.اتوبوس دیگری از راه رسید.ژنده‌پوش همان جا روی زمین نشست و بساطش را پهن کرد


  • دانش آموزان آلاء

    نمی تراود مهتاب برکنج دلم
    همدم وهمیارمن شده این حبر قلم
    به چه قیمت بگو ای یار شده ای شخص غریب..
    زان پس که بودی از آن حبل قریب...
    جانا عجل کن!
    یاکه میدانی؟
    درمحراب برایم دعای اجل کن!

    نمی درخشد شبتاب برتاریکی کور
    یک سلامی
    یا کلامی
    یا نگاهی بنداز
                      که سیمان مژگانم شده اشک شور
             همچنان آیه ی رحمان میاید بشو ای بنده صبور؟

    پس آن چه است که چشمک میزند از دور؟
    شاید میتراود مهتاب
    یاکه  میدرخشد شبتاب
    شایدم نور حریق نامه ی تقدیرمن است

    نه !!!!!
    نمیتراود مهتاب
    ونمی درخشد شبتاب
    این نقطه پایانی است درآخرین سطر کتاب

    #یاسی #همین الان یهویی نوشتم  😎



  • ماشین روی اسفالت های ترک خورده از سرما به خود میلرزید تکانش ذهنم را تکان میداد و افکار ته نشین شده ام را باز به رو می آورد خاطراتی از یک سال پیش.نه!دو سال پیش شایدم ده سال پیش و شاید هزاران سال پیش
    خاطراتی مخلوط با حس های گم شده بین حس های دیگر
    به گذشته خود از پشت شیشه بخار گرفته نگاه میاندازم جنگ همه چیز را نابود کرده است
    بعد از جنگ حس بینایی ام را از دست دادم دیگر زیبایی پرنده در حال سرسره رفتن روی ابر ها را نمیدیدم حتی ارزو هایم نیز پشت بخار گم شده اند
    حس بویایی هم مثل پیر زن ها غر غر میکرد بوی خاک خیس بعد از باران از یادم رفته است
    ولی حس شنوایایی ام تقویت شده است به خوبی میتوانم صدای گریه مادران پی فرزندان کشته شده در جنگ را میشنوم صدای کر کننده تیر را میشنوم که دل عاشق هوا را میشکافت و پیش میرود
    .......
    «بخشی از داستان تلی از خاک از خودم»



  • «همین ثانیه ها...»
    مخفی میکنه درد کاتانایِ ثانیه های وحشی,ک می سُره روی کاروتیده بیرونی حیاتِ هر روزه...
    روزای ک هر روزشون روشن میشه با ایده های تغییر زندگی قبلی،و هرشبشان طلوع میکنه با کشیدن محکم هدست از گوش های مسموم از اهنگهای تکراری...
    از غلت خوردن هرشب لاکریمال ها توی آب های حسرت و اندوه،تا به گردنِ انگلِ بی ارادگی انداختن بالشت خیس صبحها..
    شبای ک قلبت رو روی پوست سینه ات حس میکنی،نفس های عمیقی ک رو اعصابت میرن،و ضربانی ک توی گوش هات میفته...
    (ادامه داره حوصله تایپ نی)

    (واسه درک بهتر متن؛کسایی ک انگل دارن موقع خواب آب دهنشون جمع نمیشه و صبح ها بالشتشون خیسه)


  • دانش آموزان آلاء

    0_1535031306440_IMG_20180823_163859_493.jpg

    جانا؟!
    آخر کار خودت را کردی؟
    آخر این زمستانِ عاشق را عاشق تر کردی؟
    آخر تنهایش گذاشتی؟
    آخر او را مجنون تر از منِ مجنونِ بی لیلی کردی؟
    آخر گذاشتی اش به حال خودش، که اینگونه ببارد بر من؟
    آخر من چه گناهی داشتم جز عاشقِ چشمانِ دل فریبت شدن؟
    یا عاشق صدای زیبایت شدن!
    یا حتی عاشقِ موجِ موهایت شدن!
    آخر این ها مگر دست من است؟
    کمتر دلبری کن جانا...
    کمتر!
    می ترسم بهارمان را هم همچون زمستانمان کنی... :))
    پر از سرمای احساساتِ یخ زده؛
    پر از برفِ بی مهری؛
    پر از مجنون هایی همچون من...! :))

    #چکامه



  • ...مثبت های افراطی،یا واقع گرایانه ها
    مثلا شما حساب کن،ما میگیم نوش دارو بعد از مرگ سهراب اومدی،اگ نمیومد الان ضرب المثل چی بود؛
    حتی نوش دارو بعد مرگ سهراب هم نیومدی
    پس نمیشه گفت ک.....

    «قسمتی از ی یادداشت بلند...»



  • آلا فرآموش نمیشه 🙂
    #یه_روز_آفتابی_مماس_به_رودخونه 🙂
    0_1534960687478_20180822_212409.jpg
    0_1534960705571_20180822_212008.jpg



  • متن جایگزین

    اگه بد بود به روم نیارین:smiling_face_with_open_mouth_cold_sweat: :smiling_face_with_open_mouth_cold_sweat:


  • اخراج شده

    ارسال شد به مسابقه داستان کوتاه "کبوتر حرم" 🕊
    تقریبا واقعی . . .
    دوس داشتید بخونید.
    اسکرین گرفتم، روش کلیک کنید کیفیتش درست میشه.
    0_1534881576243_Screenshot-(191).jpg


  • اخراج شده

    👤تــــــو مـــی‌رَوی و دِل زِ دســـــت می‌رود
    💬مــــــرو که با تو هر چـــه هست می‌رود
    |ابتهاج|🍃
    0_1534877284583_image_2018_8_21-21_35_14_555_m3b.jpg



  • دیگ مثل قدیم نی!از وقتی سوار تاکسی میشی تا وقتی میایی تودلی،به هرکی میرسی دوست داره زخماشو نشونت بده،حتی اگ نداشته باشه...طوری جا افتاده هرچی غمگین تر باشی ،زخمی تر باشی،مردتری...
    اگ ب کسی بگی تو خیلی شادی،بهش برمیخوره،ی لبخند میزنه و میزنه روشونت،ک هی عمو این لبخندا رو نگاه نکن اینا برچسبین رو زخمام!!!
    ی شکم سیر خورده،با ی عقل تعطیل زیر کلر دراز کشان،پا رو پا انداخته،با مادری ک داره واسش چای میاره پست میکنه؛«هییی تف بهت دنیای نامرد»
    !!!!!!
    اره نمیگم نی،مشکلاتی هست،مثلا کنکور قبول نشده،ب ی هدف نرسیده،پدرش چپ نگاش کرده دو تافحشش داده!!!
    اما قرار نی کاور بذاری روی تموم نعمت هایی ک داری و ی ذره بین روی مشکلت!
    من خودمو میگم،خیلی جاها نسبت ب مشکلم الکی داد زدم،نالیدم،ژس گرفتم و...الان جاشه ک این فرهنگو یاد بگیرم ک بگم؛
    خدایا شکرت واسه همه چی،واسه همه ی بی شمار داده هات،خداروشکر واسه اینکه غمی بی نهایت یا ی گره ی حل نشدنی توی زندگیم نی ک اگرم خدایی نکرده بیاد جز حکمت و لطف تو نی و همه چی رو ب تو میسپارم : )


  • دانش آموزان آلاء

    شاعر نیستم
    از زخرفه های لغت ها گاهی به دنبالم
    گاهی فراری ...
    لیکن

    گوش مرا مینوازد و چه ناعادلانه چشم هایم تقاصش را میدهد ......
    نمیگنجم درجسم خود
    ونمیگنجدشعر م درقالب خود
    وقتی
    دفتر عاشقانه هایت را ورق میزنم
    وخوبیهایت را درآغوش میگیرم
    چه گرم است و پرآرامش
    لبخندت ساده وبی آلایش
    راستی
    آن روی دفترم میدانی چه نوشته شده است ؟
    چند وجهی از وجوه تو نهفته است؟
    نمیخواهد
    آن پشت شهر را میخواهم
    که قایق عشقت درسراب وجودم
    پارو میزند
    اما یه کلام
    مدیونی
    اگر نادیده هایم
    را به احمقانه هایم
    بسپاری
    و سکوتم را به کم عقلی
    واگذاری .....

    #یاسی
    #میدونم خیلی ناجوره ولی به رخم نکشید😂😂😂


  • دانش آموزان آلاء

    شوق وآزردگی ام همدیگرا بغل میکنند
    همانند گنجشکی که ذوق سفر دارد لیکن بال شکسته اش پای بند هبوط است .
    #یاسی


  • دانش آموزان آلاء

    می دانی، همه همین را می گویند.
    می گویند برای هیچ چیز دیر نیست؛ از همین حالا شروع کن!
    درست هم می گویند؛ اما همیشه برای کاری دیر خواهد بود...
    مثلا برای بدست آوردن دلی که شکسته ای، دیر است.
    برای گرفتن دستانی که برای همیشه سرد است، دیر است.
    برای پاک کردن اشک هایی که ریخته شده، دیر است.
    برای آمدن دیر است.
    برای ماندن دیر است. مثل من! منی که سال ها است مانده ام در یلدای نبودنت. :))
    برای رفتن هم دیر است.
    می دانی؟ دیـــــــــــــــــــــر!
    برای رفتن و ترک کردن کسی که عاشقش کردی، دیر زمانی است که دیر شده است...!
    اما برای اولین و آخرین بار عاشق شدن و ماندن و نرفتن، هنوز دیر نیست...! :))

    #چکامه
    #سر_جلسه_امتحان (البته از نوع نگارش!)



  • از گردش عقربه های ساعتی ک اسیاب کرد مغزمو،تا روغن کاری عقربه های امروزمو.
    از نیش عقرب های تقویمو تا سرحدِ مرگ دویدنُ.
    از اموجیای خنده پشت خنده،تا قیافه ی داغونشو!
    از سمباده ی انگشت و اسکرین گوشی تا ب دیوار کوبیدنشو.
    از خوشحالی و جشن گرفتن کلید کنکور،تا مراسم تشییع امشبشو.
    از همه ی شبای بیداری،عرق ریختن دی و بهاری،تا همش ب‌ فنا رفتنو!
    از بی گناه بالای دار رفتنُ،اون بالا داد زدنو؛تو درست میگی ُ!!!


  • همیار فارغ التحصیلان آلاء

    0_1534783086303_001.jpg



  • زندگی زیباست...
    آروم
    آروم قدم می زنم
    دیدن خیابونا
    تکاپوی ادم ها لذت بخشه
    بارون زده ....بوی نم خاک
    چند قم جلوتر یه گل فروشیه
    خیابونا ی خیس قشنگ تر از همیشه به نظر میان
    آروم چشمام می بندم
    نسیم لطیفی می وزه تو ذهنم ادم ها رو که تنداز کنار هم رد میشن تصورمی کنم هر کی دنبال کارش با خیس شدن صورتم پلک هام از هم فاصله می دم
    بارون دوباره نم نمش از سر گرفته همه میدون تا قبل تند شدنش به یه سرپناه برسن بعضی ها یه پلاستیک وگذاشتن رو سرشون بعضی ها یه کیف ...
    دوباره چشام می بندم
    نسیم صورتم نوازش می کنه
    هوا یکم هنوز سوزداره
    هنوز ردپای زمستون حس میشه
    یه نفس عمیق می کشم بوی نم خاک با بوی گل ها بارون خورده یکی میشه
    نوازشی رو روی صورتم حس می کنم
    چشام باز می کنم برگای یه درختن که شاخه هاش تا وسط راه اومده
    اروم خم میشم‌و رد میشم ازش با یه لبخند محو
    نگاهم به اسمون میفته چند تا تا پرنده که دارن راه شون می رن
    اروم نگاهم میارم پایین
    برق چراغ های روشن تو هوای ابری و حال پر تکاپوی شهر یه لبخند رو لبم میاره
    می چرخم سمت راست درباز می کنم
    هوای گرمی که به صورت می خوره لبخندم عمیق تر می کنه
    خانوم فروشنده یک لبخند می زنه
    سری براش تکون میدم
    ومی رم سمت قفسه ها غرق میشم بین دنیای کتابا
    قصه ها
    گفته ها
    سعی می کنم بینشون چند تا کتاب انتخاب کنم
    تمرکز می زارم رو انتخاب کتابا وسعی می کنم فکر کردن به قشنگی ها امروز
    بزارم برای بعد
    برای وقتی که اروم رو صندلی نشستم با یه لیوان چای
    که بخارش می خوره به صورتم وگرمای دل انگیز وعطر بی نظیرش
    باعث میشه بازم لبخند بزنم .....
    نوشته شده توسط (ز.م)
    دست نوشته ی خودمه



  • متن جایگزین
    این عکسو دوسال پیش گرفتم ولی عااااشقشماااا هروقت میبینمش دلم برازمستون تنگ میشه😯😭😭😭😭یکی از بهترین منظره های زندگیمه....


  • همیار فارغ التحصیلان آلاء

    0_1534753013830_fc9d_1.png
    درسته كه اناقم پنجره اش رو به يه كوچه ي خلوته اما اگه توي افقش نگاه كني يه عالمه زندگي پيش روت ميبيني...يكم اگه گوش كني از صداي بازي بچه هاي توي كوچه رو ميشنوي تا صداي يه دست فروش دوره گرد...حتي صداي دعواي دختر همسايه ي كوچه پاييني با نامزدش از پشت تلفن هم ممكنه به گوشت بخوره!!!

    اما كم پيش مياد كه به همينا بسنده كنم. آماده ميشم و ميزنم بيرون از چهارديواري...پنج دقيقه اي بيشتر تا ايستگاه اتوبوس سر خيابون فاصله نيست...بعضي وقتا به ساعت نگاه ميكنم و ميبينم اگه عجله نكنم اتوبوس ميره و مي دوم بعضي وقتا هم ترجيحم اينه كه ندوم...ميشينم توي ايستگاه و داستان زندگي هر كدوم از راننده هايي كه رد ميشن رو حدس ميزنم...

    سوار اتوبوس ميشم...مثل هميشه توي دنج ترين جاي ممكن ميشينم! نگاه ميكنم به ادما مقصدم از ناكجا اباد ميره و ميرسه به زندگي تك تك ادما...

    توي راه برگشت سر پيچ خيابون يهو يه ماشين بي هوا ميپيچه جلوي پام ميبينم چقدر شبيه آدماي شهره...آدماي اين شهر ميرن ميان...سرگردونن به نظرم...راهنما ندارن...مثل مورچه هايي كه تو خونشون آب ريخته باشن!

    #دوران_کنکور


  • همیار فارغ التحصیلان آلاء

    http://98ia.org/دانلود-کتاب-گویای-لعنت-به-سه-تامون/
    تقدیم به بچه های آلا
    نوشته ی خودمه🙂 🙄



  • 0_1534749240839_IMG_20180820_113603.jpg
    من: بنظرت خوشتیپم?
    وجدانم: اوممم جذابی!
    من:عینکم اصله ها!
    وجدانم:قبلیه فیک بود، بهت ننداخته باشن باز?
    من:نه این اصله!برم سر قرار دیگه?
    وجدانم:با خیار چنبر?
    من: = )
    #کدو_هم_دل_داره


  • اخراج شده

    🍃بشتاب
    درهــــا را بشکن
    وهـــم را دو نیمه کن💎
    که منم . . .💌

    • از تمرینات زهره برای مسابقه😀

    0_1534708276487_image_2018_8_20-0_16_37_538_Si8.jpg



  • 0_1534699344489_photo_2018-08-19_21-46-45.jpg
    ترشحات ذهنی بنده ;)))



  • متن جایگزین
    کلاس نهم ک بودم ی معلم هنر داشتیم،از اول کلاس تا اخر فقط کارش حرف زدن و فحش دادن ب خطم بود،یکسال تمام فکر شب و روزم این بود انقدر خطم خوب شه ک جواب همه ی تحقیراشو بدم،مهر سال بعد وقتی با همه ی بغض و کینه و... رفتم ک بهش بگم ک... دیدم اعلامیه اش روی در مدرسه بود!


  • اخراج شده

    👤چه خوب یادم هــــست
    عبارتی که به ییلاقِ ذهـــــن وارد شد:
    وسیع باش،
    و تنـــــــها،
    و سر به زیر،
    و ســـــــخت.💎

    • اولین تمرینِ جدیِ مــــو وَ ریـــــــش💌🍃

    0_1534696708828_image_2018_8_19-20_54_0_485_pyS.jpg
    @نوشابه با اجازه‌تون تو پستهام یه شعر کوتاهی میذارم(:



  • چکمه های پلاستیکی و سیاه خود را که در پایش لق میزد، بروی سنگ های کوچک و بزرگ خیسی که در راه گلی تا مرز بود، با دقت بسیار میگذاشت.
    گهگاه که سنگی نمی یافت، بالاجبار چکمه هایش رو بروی گل ها میگذاشت که چکمه هایش در گل فرو میرفت.
    چون چتری نداشت، قابلمه ی غذایی را که ساعت ها با دقت برای درست کردنش وقت گذاشته بود، در زیر کاپشن کهنه ی خود پنهان کرده بود تا مبادا قطرات باران خیسش کنند.
    قطرات بارانی که از مژه هایش آویزان میشدند و خود را برای سر خوردن بر روی گونه های سرخش آماده میکردند، مانع دیدن رژه رفتنش میشدند.
    وقتی سرباز را از دور میبیند، بدون توجه به اینکه پایش را بروی سنگ ها میگذارد یا نه، به راه رفتنش سرعت میبخشد.
    برا رسیدن به سرباز قبلا حفره ای در حصار ایجاد کرده بود.
    خودش را با زحمت فراوان به سرباز میرساند.
    قابلمه را از زیر کاپشنش درمی اورد و با دستانی که از شدت سرما قرمز شده بودند، بروی چمن ها میگذارد و با سرعت خود را در آغوش خیسش جا میدهد.
    وقتی که سر خود را بالا می اورد تا چشمان سرباز را ببیند، صدای شلیک تفنگ ها تمرکزش را به هم میریزد.
    صدای فرمانده ی سرباز که با رگ های بیرون زده ی گردنش فریاد میزند که سربازها به مهاجمان شلیک کنند، در بینابین شلیک ها به گوشش میخورد.
    بعد از دقایقی درگیری، فقط صدای تند قطرات باران که بروی شانه های سرباز که هنوز دخترک درآغوشش بود، به گوش میرسد.
    تمام نیرویش را در نگاه کردن به چشمان سرباز متمرکز میکند.
    در اعماق چشمانش نگرانی ای پیدا میکند.
    قلب سرباز اجازه ی پرسیدن را به او نمیدهد و چشمان سرباز را میبندد.
    پرنده ای که در تمام مدت در بالای درخت ناظر این صحنه بود، با صدای شلیکی به آسمان بارانی پناه میبرد.

    کسی میداند که سرباز که بود?



  • اینو سال دوم دبیرستان بودم نوشتم؛رد فرضیه های حرکت در گذر زمان و رفتن ب گذشته...

    اساسا این فرضیه یه ها خلاف قوانین پایستگی ماده و انرژیه...شما اگ با همین وضع برید ۱۰۰سال پیش،اجزای وجودی شما در طبیعت پراکنده اند،مثلا ممکنه اتم های نیتروژن موجود در پروتئن های ناخن شما،در موی ی پرنده ی مهاجر در امریکا باشه....پس اگ شما برید ب حداقل زمان سن خودتون ب قبل،(درصورت عدم تلاشی تازه)هم وزن خودتون ماده وارد جهان کرده اید ک غیر ممکنه

    فرض های دیگ ای هم در گذر زمان بهش اضافه کردم ولی این بهتر بود



  • 0_1534635305172_۲۰۱۸۰۸۱۹_۰۱۳۶۴۵.jpg
    😍😍😉
    #خیلی خوشکلن😍😊وقتی داشتم عکس رو میگرفتم دلم ضعف رفت😍😍😁😊💚💚💚



  • بیا و کنار دلواپسی هایم بنشین، کنار دلهره های لایتناهی این روزهایم، میان صبح های عذاب آورم و شب های ملال انگیزم،
    این روزها مثلِ درختی شده ام، که فشار روزگار میتواند، در لحظه ای ریشه هایش را بخشکاند و جانش را بگیرد، این روزها نه نوشتن آرامم میکند، نه قدم زدن، نه رویا پردازی های همیشگیَم، نه فکر کردن به خانه ی پاریسیَم که دیوارهایی کوتاه و درهایی فرانسوی دارد و هوا که رو به سردی میرود نرگس های هلندی در باغچه اش میروید، همان خانه ای که دیوارهایی سفیدو پنجره هایی سرتاسری و بزرگ دارد، همان خانه ای که پراز عشق است و امید.... دیگر هیچ چیز آرامم نمیکند
    بیا، زودتر بیا، دیگر اصرار نمیکنم که آغوشت را برویم باز کنی یا موهایم راببافیو سنجاق صورتی رویش بچسبانی، یا برایم از تازه ترین کتابی که نوشته ای حرف بزنی، یا مهلت بدهی تا از روزمرگی هایم برایت بگویم یا از کتابهای جدیدی که خوانده ام بگویم، دیگر حتی اصرار نمیکنم که سرم را روی شانه های پهنت بگذارمو ساعتها گریه و کنم بین اشکهایم آرام لبخندی بزنم به شکرانه ی" بودنت" ، بیا و ببین زیاده خواهی هایم را کنار گذاشته ام،
    حالا فقط میخواهم بیایی، آرام رو به رویم بنشینی، و آنقدری فرصت بدهی تا تصویرت را خوب در خاطرم ثبت کنم، تا روزهایی که نیستی، آنقدر با تصویرت رویا بسازم تا سیراب شوم از بودنت.... بعد از آن میتوانی بروی. به تو حق میدهم که بروی، به خدا هم حق میدهم که چشمانش را روی اشک هایم ببنددو جلوی رفتنت را نگیرد، مگر چند آدم مثل تو در این دنیا وجود دارد که من یکی را بردارمو مالِ خود کنم؟ خوب میدانم، نمیتوانم دورت را حصار بکشم و نگذارم بروی، تو آنقدر خوبی که باید برای همه باشی، نه برای من تنها، همیشه میدانستم وقتی همدمم انسانی مثل تو شود، باید آنرا با خیلی از آدمها شریک شوم
    به قول پدربزرگم: وقتی آدم محبوب باشد، دیگر متعلق به یک نفر نیست، متعلق به جماعتی بزرگ است که میخواهند سیراب بشوند از عشق و خوبی هایش
    شاید باورت نشود ولی ساعتها با قاب عکست حرف میزنم، جلوی خودم میگرمش و خوب به لبخندش نگاه میکنم، بیا ببین نبودنت چه قدر مرا به جان آورد...
    بیست و هشت مرداد نودوهفت
    0_1534627903147_IMG_۲۰۱۷۱۰۰۱_۰۶۴۱۱۳.JPG

    تا این تاپیک رو دیدم این متنو فی البداهه نوشتم :))
    یه عکس قبلا گرفته بودم که خیلی به متن میومد ولی پیداش نمیکنم :((
    دیگه این عکسو گذاشتم که تو انجمن تا حالا شِیرش نکرده بودم
    حس کردم به تلخیِ متن میاد



  • با اینکه شاعر نیستم اما این کنکور همه استعدادا رو شکوفا کرد😑
    ای دل دل آزاری مکن
    بیهوده پنداری مکن
    پیوسته دلداری مده
    تاپیک شعردانه رو گذاشتم رو ignore
    میخوام از این حالوهوای شعر بیام بیرون



  • 0_1534621008682_۲۰۱۸۰۸۱۹_۰۰۰۴۳۴.jpg
    😍همین الان یهوویی😁😁
    0_1534621038325_۲۰۱۸۰۸۱۹_۰۰۰۳۵۱.jpg
    😁😁😎😎😎☺💚😉


  • اخراج شده

    سلام. ممنون که توی دو گروه از من اسم بردین 🌷🍃🙂 تاپیک خوبیه ولی چرا اینقد دیر؟ حالا که من همه نقاشیامو گذاشتم😂
    از اونجایی که تأکید بر ذهنی بودن کارها کردین و خب اکثر نقاشیا برگرفته از ایده های هنرمنداییه که آموزش دیدن شاید با اندکی تغییر، کار یکم سخت میشه! خود من کارایی که اینجا یا جاهای دیگه میبینم و یا خودم میکشم رو قبلا دیدم. آخه میدونین ذهنی کشیدن وقت زیادی میبره و کار متخصصا و حرفه‌ایاس که تصویر سازی و ... خوندن. مثلا من برای مسابقه نقاشیِ چند روز آینده حدودا یک ماهه که دارم فکر میکنم!
    ولی به هرحال من کارای ذهنیم رو میذارم اینجا. 😃
    ایــــــن اولیش😅
    💎پلنــــــر به سَــــبک زِدتــــــو...🌱کاملا ذهنیه😍😊
    برا مشاورمونم تقریبا مشابهش رو درست کردیم💌
    0_1534609543780_image_2018_8_18-20_53_21_95_DyP.jpg


وارد شوید تا پست بفرستید