سلام بچه ها
یه اتفاق خیلی بدی برام امروز افتاده
نه میتونم بگم حالم بده نه خوب
دلم نمیخواست کسی بدونه ولی نیاز داشتم یکمی کمکم کنید کلافه ام خیلی
امتحان دینی داشتم امروز
دیشب یه سری قسمت جزئی بود که باید جمع بندی میکردم
خسته شده بودم که تصمیم گرفتم بزارم برای فردا
ساعت ۶ بلند شدم شروع کردم به خوندن
ساعت ٧ تمومش کردم
تا ساعت شروع امتحان دو ساعت وقت داشتم
رفتم بخوابم ولی برای استرسی که داشتم خواب و بیدار بودم
یعنی هم خواب بودم وهم اگر صدایی از اطرافم میفتاد میفهمیدم و درک میکردم
توی همین حالت بودم که یه خوابی دیدم
خواب دیدم دارم یه کاری انجام میدم که یهو پشتم سیاه شو یه رگه های قرمز هم ایجاد شد و یهو منو توی خودش کشید
همون موقع از ترس از ته دل خدا رو صدا زدم که از خواب پریدم
وقتی خواب بد میبینم پتو رو تا گردنم میکشم بالا
وقتی خواستم پتومو درست کنم
دستمو آوردم بالا ولی ندیدمش
حس میکردم دستم رو به رومه ولی نمیدیدمش
خیلی ترسیده بودم
پتومو چنگ کردم که پسش بزنم پتو زدم کنار ولی دستم ندیدم فهمیدم جسم دستم اونجا افتاده
یخ کرده بودم
نمیدونستم چی شده
خواستم بلند شم که یهو دیدم خودم بلند شدم ولی جسمم اونجا افتاده
از ترسم سریع برگشتم به سمت جسمم
زبونم بند اومده بود
فهمیدم مردم
از ته دل التماس به خدا میکردم که بر گردم میدونستم آماده اون دنیا نیستم
نمیدونم چی شد
که بعد از نمیدونم چه مقدار مدتی به خودم اومدم
هي اعضای بدنمو تکون میدادم دیدم تکون میخورن
متوجه شدم خدا بهم رحم کرده و برم گردونده
میدونم نمی تونید باور کنید
ولی من خواب نبودم بخدا
فهمیدم مردم
حالم یکمی بده
کلافه ام
خواهرمم میگفت حس کردم مامان اومده توی اتاق بالای سرمون نشسته منم هي یه صدای ناله مانند میکنم
فقط یه چیزی بگید از این سر درگمی در بیام
دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا
دهم
یازدهم
دوازدهم
ریاضیا

