خرابم و از زندگی خود بیزارم
خمارم و در دام تن گرفتارم
هزار دانه بریختم به شوره زار درون
ولی چگونه از این کِشته بار بردارم
زمین کویری و من بر خیال کلاغ
مترسکی درون مزرعه می کارم
چه شبها که با خیال فصل درو
به خواب خوش رفته چشم بیدارم
دریغ از اینکه چو فصل درو رسید
نه گندمی به مزرعه بود و نه انبارم
کنون پشیمانی و حسرت ندارد سود
که این بلا ز خودم بود و پندارم
ML h 0