خــــــــــودنویس
-
با خود گفت:چه داد بزنی چه التماسش کنی،چه به پایش بیفتی،او فقط برای دریدن تو آمده است....
تنها راه از میان برداشتن او کشتن اوست...
چه گریه کنی،چه ضعیف شوی،چه قوی باشی،ناله ی تو دل جنگل سرد بی رحم را به درد نمی آورد..
مسیر همین است،همین که میبینی،حال تو راه جنگل و درندگان را عوض نمیکند پس قوی باش و
انتخاب کن که عایا، خوراک درندگان در کمین شوی یا درکمین درندگان شوی ....آری این راه را باید تنها رفت...
تا ساخته شود،پخته شود،و تنبیه شود... -
پاییز که شد،سرما که شد،آذر که شد....
بماند چرا تک برگ ما رها شد
اول خندید،نازید به رنگ،به طعم آزادی...
اما گذشت دید وصل که نباشی،خشک میشی،نازک میشی ترد میشی،میکشنی
وصل که نباشی روی سبزی نیست!سرتا پا زرد،با لکه های سرخ خون،رنگ طلا نبود،رنگ بلا بود،زردی ترس سرنوشت
وقتی وصل نباشی،هرکی رد شه بهت میزنه!باد سرد به تک برگ معلق چه رحمی میکنه؟!
توگوشش زد،زنجیر زد،کشوندش،پیچوندش،خنده زنان رهاش کرد:
روی سبز تو را که زرد کرد؟
ارام گفت:هوای رهایی کردم،هوای رهایی آوندهایم را خشکاند...
وقتی وصل نباشی هرجایی پرت میشی،چه اهمتی داره واسه ی سیم خاردار،که ی ناخن بزنه و ی تیکه از جگرتو واسه تفریح رو خودش نگه داره...
وصل که نباشی دراخر زیرپاهایی له میشی،که بعد از خورد کردنت با خنده میگن«چه صدای خش خش قشنگی میده»7سال گذشت،از وسط تابستانی که پاییز شروع شد...
7سال وصل که نباشی.... -
نمیدونم چندسال پیش بود...پدرم عصبانی شد به خواهرم،که چرا وقتتو میذاری،نقاشی داری میکشی برو سر درست...
گفت خب هرکی ی طور آروم میشه،مثلا علی خط تمرین میکنه،هرچی اعصابش خوردتر باشه مثل احمقا کلماتو بیشتر میبره تو هم...
من که کتاب ریاضی جلو دستم بود،هرچی اشاره میدادم فایده نداشت،خواهرم دفتر رو زیر کتاب کشید گفت بابا ببین!
یادش بخیر دوران خوشی بود...
بیت هایی از شعر:
«وانگه به نصیحتش نشاندند
بر آتش خار میفشاندند»«گفت ای ورق شکنج دیده
چون دفتر گل ورق دریده»«ای شیفته چند بیقراری
وی سوخته چند خامکاری»«خویشان مرا ز خوی من خار
یاران مرا ز نام من عار»«خونریزِ منِ خرابِ خسته
هست از دیت و قصاص رسته»«کس نیست که آتشی در آرد
دود از من و جان من برآرد»«اندازد در دم نهنگم
تا باز رهد جهان ز ننگم»«یا صاعقهای درآمدی سخت
هم خانه بسوختی و هم رخت»«ای بیخبران ز درد و آهم
خیزید و رها کنید راهم» -
-
سر برآر ای دوست
زندگی جای دیگریست -
چقدر خوبه توی این هوای سرد خودتو به یه لیوان چای داغ دعوت کنی -
این پست پاک شده!
-
آسمون هم دلش گرفته -
-
-
*
عشق یعنی امید ، یعنی طراوت باران ، یعنی سفیدی برف ، یعنی ساز زندگی و لبریز از خوشی و عشق یعنی راز زیستن ! -
روحتان شاد