خــــــــــودنویس
-
سلام
اینا گلای خودمن
میدونم عکسش زیاد حرفه ای نیست -
یادش به خیر چند سال پیش برای اردوی مدرسه به جای کوه و دشت به نزدیک ترین پارک به مدرسه رفتیم
این عکسو تقریبا دم رفتن گرفتم -
بارون.mp3
ببار بارون
میدونی من شدم بدونِ اون داغون
زیرِ چَترِ آسِمون تویِ خیابون
بیا و زنده کن این خاطره هامون
ببار بارون
ببار بارون
تنظیم حاج رامسس
صدا رامسس
متن مستر رامسس
توضیحات اضافه:
منظور از اون
#بی-مخاطب -
و خدایی که تنها بود...
و بادی که قاصدِ عشق
و رودی که پنهان شده در قلبِ دریا
و جانوری که هر نیمه میخرامد با نیمه ی خود
و خدایی که تنها بود
بی کس
در ابدیتِ بی پایانِ خویش
مجهول در نا معادلاتِ ناعادلانه
می جست و نمی یافت
جز آفریده های نابینا
که میپرستند خدایی را که درک نشد
و خدا ناشناس چشم به راهِ آشنا مانده بود
او بود و تنها نفس میکشید
و هرچه جست و جو میکرد
نمیدید
کسی را که بفهمد
که ببیند
که عشق بِوَرزد
و خداوند برای حرف هایش مخاطبی نیافت
هیچ کس او را نمیشناخت
و هیچ کس با او انس نمیگرفت
انسان را آفرید
و این نخستین بهارِ خلقت بود.
آفریدش،
آفریدش آنکسی را که میخواست که بخواهد، میخواست بفهمد، میخواست ببیند آن خدایی را که تنها بود
اما مگر خدا نمیدانست که این بهار زمستانیست بر تنه ی درختانِ خلقت.......
اولین انشای سال دهم -
+آهااااای خدا.وقت امتحانم تموم نشده؟!
نه.اگر شده بود که ورقم رو میگرفتی!!+آهاااای دنیا.صدامو میشنوی؟!
نه.اگر میشنیدی که این بازی رو تموم میکردی!!+آهاااای آدما.منو میبینین؟!
نه.اگرمی دیدین که منو با ظرف چینی اشتباه نمی گرفتین!!آهااااااای آسمون.تومیشه منو ببینی؟صدامو بشنوی؟دردامو بفهمی؟باهام باشی؟
حداقل تو بیا...توبیا ابری شو.توبیابارونی شو....
باباخستهشدم خسته..میفهمی چی میگم! خ س ت ه
هیچکس صدای التماس هامو رو نشنید.همین یه بار توبیا بشو گوش شنوا برام.خواهش میکنم!!!
........
اصلا بیا یه قراری بزاریم:"ابری شدن باتو. گریه بامن." هوووم؟؟؟؟؟موافقی؟؟؟؟؟
.
.
.
ولی آسمون جون میدونی چیه؟؟!!!
من هم ابری هستم هم بارونی..ولی همپای ندارم....!!
اصلا میدونی چیه؟؟!!
هیچی ازت نمیخوام!!!!
فقط بیا وهمپای ابری شدن و بارونی شدنم باش:)
فقط همین...همین وهمین..."#واقعیت"
-
خانه ی امید که می گویند اینجاست -
%(#000080)[یک سحر با مایی،]
%(#0000b3)[یک بغل تنهایی،]
%(#0000d9)[یک نوا خندانی!]
%(#1919ff)[هیچ خود میدانی؟]
%(#4c4cff)[طُ خودِ شیدایی؟!]
@sheyda-fkh
@دانش-آموزان-آلاء -
خبرت هست دلم مستِ صدایِ تو شده
یا که دیوانه ی این چشمِ سیاهِ تو شده
خبرت هست که دیوانه و عاشق شده ام
قایقِ روز و شبم غرقِ نگاهِ تو شده
خبرت هست شدی روز و شبِ این دلِ من
که شب و روز دلم غرقِ گناهِ تو شده
خبرت هست دِلَم، طاقتِ دوریِ تو نیست
که دلم عاشق و دیوانه ی راهِ تو شده -
خدا جانم سلام
ساعت دلم حوالی مدار صفر درجه تنهایی و ترس میچرخد اما در عین حال ارامشی عجیب تمام وجودم را فرا گرفته میدانم رد حضور توست
خدایا میدانم میبینی و میشنوی خداجان این پایین حال ادم ها خوب نیست حقیقتش را بخواهی همان طور که میدانی اوضاعمان وخیم است .... دل ها سنگ شده .... محبت ها پوشالی ... نفرت زیاد ..... قلب شکسته و زخم زبان ها زیاد .... خدا یا ما را از شر خودمان حفظ کن چون با راه و روش این روز های ادم ها حتی اگر کرونا نباشذ ... اگر سیل و زلزله و بحران هم نباشد ما ادم ها با رفتارمان خود مان را از بین خواهیم برد -
به اَشک های گوشه ی چَشمَم قَسَم
شایَد
گناهِ دِلَم
عاشِق شدن بود
که کَفّاره اش را
با بی تو بودن دادم....
#بی_مخاطب -
دیروز وقتی حالم خیلی بد بود، وقتی زمینو زمان ناراحتم کرده بودن، اومد بلندم کرد باهام تا یه جایی اومد، من انگیزمو گرفتم اماده شدم بدووَم
اما امروز وقتی کوه انگیزه بودم،درست وقتی میخواستم شروع کنم به دویدن پامو کشید با مخ افتادم زمین. نمیدونم شاید تقصیر من بوده
ولی الان هم ناراحتم هم زخمی
میخوام بگم هردستی که میاد سمتت شاید همون دست یه روزی از بلندی پرتت کنه پایین -
شمارشو زدم تو تلگرام و رفتم بهش پیام دادم، بعد یکی دوساعت پیام داد شما؟ خودمو معرفی کردم
بعد یه دیقه همینجوری بدوبیراه بود که گفته میشد بهم، متعجب شدم گفتم حتما اشتباه گرفتم
گفتش بلند میشی میای عذرخواهی میکنی
یه لحظه کل وجودم پر کشید، گفتم با خودم ینی دوباره میتونم ببینمش؟ بعد این همه مدت؟ گفتم چشم الان میام
انقدر ذوق زده بودم که نفهمیدم دارم برای چی میرم، نمیدونسم باید عذر خواهی کنم، اصلا برام مهم نبود، راستی برای چی باید عذرخواهی کنم؟
رسیدم دم خونشون پیام دادم من اومدم، گفت بیا بالا، دیگه خیلی متعجب شدم ولی ذوق زده تر شدم
رفتم بالا و منتظر پشت در خونشون که اولین بار بود میدیدم واسادم، در که باز شد دیدم باباشه
همین که منو دید یه سیلی آب نکشیده گذاشت دم گوشم که صداش کل راهرو رو برداشت، تازه دوهزاریم افتاد که چیشده، فقط تنها سوالم این بود که دلیل عذرخواهیم چیه؟ چرا باید عذرخواهی کنم؟
به خودم اومدم دیدم جلوم واستاده، از تو چشاش همه چیو فهمیدم، سرمو انداختم پایین و گفتم معذرت میخوام، اشتباه کردم، ببخشید
پدرش گفت مرتیکه ی .... تو بیجا میکنی دختر منو بخوای اذیت کنی، تو ......
هیچیو نمیشنیدم، فقط داشتیم با هم از طریق چشمامون حرف میزدیم که یه سیلی دیگه باباش نثارم کرد
بیدار که شدم داشتم نفس نفس میزدم و خیس عرق شده بودم، فقط خداروشکر کردم که واقعیت نبود، چون دوست نداشتم ناراحت بشه دوباره