کارگاه نویسندگی
-
امروز قراراست به باغ کوچک انتهای قلبم سری. بزنم خاک گلدان های مهربانی را عوض کنم .آب حوض شادی را تعویض کنم .علف های هرز نا امیدی را که درمیان بوته های گل امید ریشه می دوانند را نابود کنم. آفت های کینه را که درحال خرابی نهال های گذشت بودند را از میان بردارم .در را باز کردم ووارد باغ شدم. اما.... اوضاع باغ کوچک انتهای قلبم اصلا خوب نبود انگار صاحبش پیرمردی سالخورده بوده است که دربیمارستان با خبر اعدام پسرش و شناسنامه ی دخترجوانش که مهر طلاق در آن جا خوش کرده است .مسیر ورودی باغ هیچ شباهتی به آن مسیر موفقیت قدیمی نداشت.باعلف های هرز ناامیدی فرش شده بود. گیاهان انگل به باغچه کوچک اهدافم حمله ورشده بودند همانطور که چشمانم را می چرخاندم وبه ویرانی باغ فکر میکردم چند درخت جدیدکه آنهارا به خاطر نمی اوردم نظرم را جلب کرد درختانی که ظاهرشان با درختان بائوباب تفاوتی نداشت درختانی که قامتشان به اسمان هفتم میرسید وریشه هایشان همچون تن وزنه برداری که عضله هایش بدنش را به چندین قسمت قابل شمارش تبدیل کرده بود.کم مانده بود شاخ های گوزن گونه ام ظاهر شوند درخت بائوباب
مگر اینجا اخترک است. افکارم را منظم کردم ودست به کار شدم باید باغم را نجات می دادم از این فاجعه. ارِه برقی را برداشتم واول به جان بائوباب های نشأت گرفته از امروز و فردا کردنم افتادم.بیشتر جان و انرژی ام را ستاند. بعد از اندکی استراحت شدم قاتل علف های هرز نا امیدی . با آفت کش بخشش قاتل زنجیره ای آفت ها نام گرفتم. به سراغ حوض شادی که رفتم به جای اب زلال خوشحالی غبار غم به خود گرفته بود حوض راسروسامانی بخشیدم وماهی های لبخند را روانه ی آن کردم .دراخر هم به سراغ گلدان های مهربانی رفتم و قبل از انکه جایش را به نفرت بدهند خاکشان را تعویض کردم.حال دیگر می توانستم به کلبه ی انتهای باغ بروم وچای خوش رنگی در فنجان ارزوهایم بریزم و با تکه کیکی از انگیزه خودم را میهمان کنم@سجاد-ذوالفقاری
@roghayeh-eftekhari
Yegane Dehqan
@fatemeh8181 در کارگاه نویسندگی گفته است:
امروز قراراست به باغ کوچک انتهای قلبم سری. بزنم خاک گلدان های مهربانی را عوض کنم .آب حوض شادی را تعویض کنم .علف های هرز نا امیدی را که درمیان بوته های گل امید ریشه می دوانند را نابود کنم. آفت های کینه را که درحال خرابی نهال های گذشت بودند را از میان بردارم .در را باز کردم ووارد باغ شدم. اما.... اوضاع باغ کوچک انتهای قلبم اصلا خوب نبود انگار صاحبش پیرمردی سالخورده بوده است که دربیمارستان با خبر اعدام پسرش و شناسنامه ی دخترجوانش که مهر طلاق در آن جا خوش کرده است دق کرده است .مسیر ورودی باغ هیچ شباهتی به آن مسیر موفقیت قدیمی نداشت.باعلف های هرز ناامیدی فرش شده بود. گیاهان انگل به باغچه کوچک اهدافم حمله ورشده بودند همانطور که چشمانم را می چرخاندم وبه ویرانی باغ فکر میکردم چند درخت جدیدکه آنهارا به خاطر نمی اوردم نظرم را جلب کرد درختانی که ظاهرشان با درختان بائوباب تفاوتی نداشت درختانی که قامتشان به اسمان هفتم میرسید وریشه هایشان همچون تن وزنه برداری که عضله هایش بدنش را به چندین قسمت قابل شمارش تبدیل کرده بود.کم مانده بود شاخ های گوزن گونه ام ظاهر شوند درخت بائوباب
مگر اینجا اخترک است. افکارم را منظم کردم ودست به کار شدم باید باغم را نجات می دادم از این فاجعه. ارِه برقی را برداشتم واول به جان بائوباب های نشأت گرفته از امروز و فردا کردنم افتادم.بیشتر جان و انرژی ام را ستاند. بعد از اندکی استراحت شدم قاتل علف های هرز نا امیدی . با آفت کش بخشش قاتل زنجیره ای آفت های کینه نام گرفتم. به سراغ حوض شادی که رفتم به جای اب زلال خوشحالی غبار غم به خود گرفته بود حوض راسروسامانی بخشیدم وماهی های لبخند را روانه ی آن کردم .دراخر هم به سراغ گلدان های مهربانی رفتم و قبل از انکه جایش را به نفرت بدهند خاکشان را تعویض کردم.حال دیگر می توانستم به کلبه ی انتهای باغ بروم وچای خوش رنگی در فنجان ارزوهایم بریزم و با تکه کیکی از انگیزه خودم را میهمان کنم@سجاد-ذوالفقاری
@roghayeh-eftekhari
Yegane Dehqan
@ -
بچه ها معلم گفته
دلنوشته عاشقانه غمگین باشع گفت بهتره
در قالب دکلمه
خودم چندتا نوشتم ولی ب دلم نمیشینه ینی میشه دلنوشته خالی فقط
موضوع نوشتن بشه این موضوع
ک ی کمکیم ب من ش
منم میزارم نوشتمو -
بچه ها معلم گفته
دلنوشته عاشقانه غمگین باشع گفت بهتره
در قالب دکلمه
خودم چندتا نوشتم ولی ب دلم نمیشینه ینی میشه دلنوشته خالی فقط
موضوع نوشتن بشه این موضوع
ک ی کمکیم ب من ش
منم میزارم نوشتمو -
امروز قراراست به باغ کوچک انتهای قلبم سری. بزنم خاک گلدان های مهربانی را عوض کنم .آب حوض شادی را تعویض کنم .علف های هرز نا امیدی را که درمیان بوته های گل امید ریشه می دوانند را نابود کنم. آفت های کینه را که درحال خرابی نهال های گذشت بودند را از میان بردارم .در را باز کردم ووارد باغ شدم. اما.... اوضاع باغ کوچک انتهای قلبم اصلا خوب نبود انگار صاحبش پیرمردی سالخورده بوده است که دربیمارستان با خبر اعدام پسرش و شناسنامه ی دخترجوانش که مهر طلاق در آن جا خوش کرده است .مسیر ورودی باغ هیچ شباهتی به آن مسیر موفقیت قدیمی نداشت.باعلف های هرز ناامیدی فرش شده بود. گیاهان انگل به باغچه کوچک اهدافم حمله ورشده بودند همانطور که چشمانم را می چرخاندم وبه ویرانی باغ فکر میکردم چند درخت جدیدکه آنهارا به خاطر نمی اوردم نظرم را جلب کرد درختانی که ظاهرشان با درختان بائوباب تفاوتی نداشت درختانی که قامتشان به اسمان هفتم میرسید وریشه هایشان همچون تن وزنه برداری که عضله هایش بدنش را به چندین قسمت قابل شمارش تبدیل کرده بود.کم مانده بود شاخ های گوزن گونه ام ظاهر شوند درخت بائوباب
مگر اینجا اخترک است. افکارم را منظم کردم ودست به کار شدم باید باغم را نجات می دادم از این فاجعه. ارِه برقی را برداشتم واول به جان بائوباب های نشأت گرفته از امروز و فردا کردنم افتادم.بیشتر جان و انرژی ام را ستاند. بعد از اندکی استراحت شدم قاتل علف های هرز نا امیدی . با آفت کش بخشش قاتل زنجیره ای آفت ها نام گرفتم. به سراغ حوض شادی که رفتم به جای اب زلال خوشحالی غبار غم به خود گرفته بود حوض راسروسامانی بخشیدم وماهی های لبخند را روانه ی آن کردم .دراخر هم به سراغ گلدان های مهربانی رفتم و قبل از انکه جایش را به نفرت بدهند خاکشان را تعویض کردم.حال دیگر می توانستم به کلبه ی انتهای باغ بروم وچای خوش رنگی در فنجان ارزوهایم بریزم و با تکه کیکی از انگیزه خودم را میهمان کنم@سجاد-ذوالفقاری
@roghayeh-eftekhari
Yegane Dehqan
@fatemeh8181 چقدر قشنگ:)
-
بچه ها معلم گفته
دلنوشته عاشقانه غمگین باشع گفت بهتره
در قالب دکلمه
خودم چندتا نوشتم ولی ب دلم نمیشینه ینی میشه دلنوشته خالی فقط
موضوع نوشتن بشه این موضوع
ک ی کمکیم ب من ش
منم میزارم نوشتموفاطمه رحیمی تا کی وقت داری؟
-
فاطمه رحیمی تا کی وقت داری؟
@roghayeh-eftekhari ی هفته وقت داده فقط گفته خود نوشته باشه خودتون بنویسیو نت نباشه دلنوشته ای باشه
چندتا نوشتم ولی دکلمه در نمیاد
اصلا نمیشه -
@roghayeh-eftekhari ی هفته وقت داده فقط گفته خود نوشته باشه خودتون بنویسیو نت نباشه دلنوشته ای باشه
چندتا نوشتم ولی دکلمه در نمیاد
اصلا نمیشهفاطمه رحیمی همین دلنوشته منو بنویس برای هیچ معلمی نفرستادمش فقط همینجا هست
-
#دل_نوشته
حال که نگاه میکنم انگار هیچ چیز سرجایش نیست همه شهر را غباری عمیق گرفته است...دستی به پنجره میکشم تا شاید کمی از غبار ها کم شود اما... نه هیچ تغییری نکرده است...
از تو چه پنهان هیچ چیزی دیگر مثل سابق نیست. من ، من نیستم. تو! اصلا نیستی اما چه بهتر که نباشی....راستش را بخواهی اصلا دلم تنگت نیست...هربار به تو فکرمیکنم چیزی جزء بی حسی مطلق دلم را نمیگیرد همان بهتر که نیستی... مگرنه اینکه تو بی من خوش تری؟ خوش باش مرا دیگر به تو راهی نیست اما کاش دیگر برنگردی من این شهر غبار آلود بی تو را خیلی میپسندم کاش که دیگر نباشی...
نگاهم را که بین مردم میچرخانم همه حس ها باهم به سمتم هجوم می آورند ناراحتی غم شادی و... همه را حس میکنم گویی تمام این حس های زنده با من حرف میزنند...
شلوغ است! خیابان را میگویم ...
چه خوب در هیچ خیابانی کنارت قدم نزده ام تا در یادم بیایی... حتی تصویرت را به یاد نمی آورم ...
راستی چهره ات چگونه بود؟!
اسمت هم از یادم میرود...
چه بهتر که نباشی...
کاش از همان اول نمی آمدی...کاش ویران نمیکردی...
اما مهم نیست حال این من قوی است این من هیچ چیزی تکانش نمیدهد حتی طوفان وجود تو... این من اینقدر استوار است که دیگر اشک هم نمی ریزد.. این من خدا را دارد.. همان خدایی که دستش را گرفت... بهتر است بگویم این من حال در آغوش خداست با من در آغوش شیطان اشتباهش نگیر... این من دیگر جانش را برای هیچکسی جزء خدایش فدا نمیکند...
کاش که برنگردی! برای خودت می گویم وگرنه در این شهر غبارآلود یک من استوار و محکم انتظار مقابله با تو را می کشد...
این من حالا خدا را دارد....تفاوت بسیار بزرگی کرده است حسش میکنی؟.... -
نمیدانستم که روزی همان شعرهای سروده شده درکتاب های دبستان قسمتی از نقاشی زندگی ام میشوند بخشی از مهم ترین روزهای زندگی ام همان شعر هایی که با بیتفاوتی از کنارشان گذر کردم. همان شعر هایی که باهزار زور و زحمت به خاطر می سپردمشان تا نکندصدای دبیر به گوش والدینم برسد وحرفهایشان چماق شود برسرم. ان وقت ها کودکی سر به هوا بودم ونمی دانستم درس زندگی را باید ازهمان کودکی اویزه گوش کنم تا در این زمان اینگونه با دندان به جان گره های کورزندگی بیوفتم گره هایی که در کودکی حتی خیال هم نمیرفت که زمانی گره کور شوند ان زمان ها که نصیحت هایشان کودکانه وار بود. ان زمان ها که گلچین گیلانی از باران و جنگل های گیلان سخن میگفت.ان وقت هایی که از کودکی ده ساله میگفت از شادی ها و دغدغه های کودکانه اش تنها درس گونه از کنارش گذشتیم هیچ گاه فکر نکردیم که شاید آن کودک ده ساله ی درشعر هایش خودمان باشیم درجوانی یاشاید میانسالی .آنگاه که گلچین گیلانی دراخر شعرش قصد اثبات زیبا بودن زندگی در پستی وبلندی هادرتاریکی وروشنایی ها را داشت (بشنو از من کودک من .پیش چشم مرد فردا.زندگانی خواه تیره خواه روشن هست زیبا.هست زیبا.هست زیبا.) انجا که موردخطابش بودم وحواسم در رویاهای کودکانه ام درعمق دریای بازیگوشی هایم گمشده بود....
@سجاد-ذوالفقاری
ارایه ها کم شد؟؟؟؟
@roghayeh-eftekhari چطو بود؟ -
نمیدانستم که روزی همان شعرهای سروده شده درکتاب های دبستان قسمتی از نقاشی زندگی ام میشوند بخشی از مهم ترین روزهای زندگی ام همان شعر هایی که با بیتفاوتی از کنارشان گذر کردم. همان شعر هایی که باهزار زور و زحمت به خاطر می سپردمشان تا نکندصدای دبیر به گوش والدینم برسد وحرفهایشان چماق شود برسرم. ان وقت ها کودکی سر به هوا بودم ونمی دانستم درس زندگی را باید ازهمان کودکی اویزه گوش کنم تا در این زمان اینگونه با دندان به جان گره های کورزندگی بیوفتم گره هایی که در کودکی حتی خیال هم نمیرفت که زمانی گره کور شوند ان زمان ها که نصیحت هایشان کودکانه وار بود. ان زمان ها که گلچین گیلانی از باران و جنگل های گیلان سخن میگفت.ان وقت هایی که از کودکی ده ساله میگفت از شادی ها و دغدغه های کودکانه اش تنها درس گونه از کنارش گذشتیم هیچ گاه فکر نکردیم که شاید آن کودک ده ساله ی درشعر هایش خودمان باشیم درجوانی یاشاید میانسالی .آنگاه که گلچین گیلانی دراخر شعرش قصد اثبات زیبا بودن زندگی در پستی وبلندی هادرتاریکی وروشنایی ها را داشت (بشنو از من کودک من .پیش چشم مرد فردا.زندگانی خواه تیره خواه روشن هست زیبا.هست زیبا.هست زیبا.) انجا که موردخطابش بودم وحواسم در رویاهای کودکانه ام درعمق دریای بازیگوشی هایم گمشده بود....
@سجاد-ذوالفقاری
ارایه ها کم شد؟؟؟؟
@roghayeh-eftekhari چطو بود؟fatemeh8181 عالی بود
-
fatemeh8181 عالی بود
@roghayeh-eftekhari
-
@roghayeh-eftekhari
fatemeh8181 منم انشالله فردا نوشته هایتان را خواهم خواند و نظرم را می گوییم
-
@roghayeh-eftekhari
fatemeh8181 بازم بنویس
-
fatemeh8181 منم انشالله فردا نوشته هایتان را خواهم خواند و نظرم را می گوییم
arthur morgan مرسی منتظرم
-
نمیدانستم که روزی همان شعرهای سروده شده درکتاب های دبستان قسمتی از نقاشی زندگی ام میشوند بخشی از مهم ترین روزهای زندگی ام همان شعر هایی که با بیتفاوتی از کنارشان گذر کردم. همان شعر هایی که باهزار زور و زحمت به خاطر می سپردمشان تا نکندصدای دبیر به گوش والدینم برسد وحرفهایشان چماق شود برسرم. ان وقت ها کودکی سر به هوا بودم ونمی دانستم درس زندگی را باید ازهمان کودکی اویزه گوش کنم تا در این زمان اینگونه با دندان به جان گره های کورزندگی بیوفتم گره هایی که در کودکی حتی خیال هم نمیرفت که زمانی گره کور شوند ان زمان ها که نصیحت هایشان کودکانه وار بود. ان زمان ها که گلچین گیلانی از باران و جنگل های گیلان سخن میگفت.ان وقت هایی که از کودکی ده ساله میگفت از شادی ها و دغدغه های کودکانه اش تنها درس گونه از کنارش گذشتیم هیچ گاه فکر نکردیم که شاید آن کودک ده ساله ی درشعر هایش خودمان باشیم درجوانی یاشاید میانسالی .آنگاه که گلچین گیلانی دراخر شعرش قصد اثبات زیبا بودن زندگی در پستی وبلندی هادرتاریکی وروشنایی ها را داشت (بشنو از من کودک من .پیش چشم مرد فردا.زندگانی خواه تیره خواه روشن هست زیبا.هست زیبا.هست زیبا.) انجا که موردخطابش بودم وحواسم در رویاهای کودکانه ام درعمق دریای بازیگوشی هایم گمشده بود....
@سجاد-ذوالفقاری
ارایه ها کم شد؟؟؟؟
@roghayeh-eftekhari چطو بود؟fatemeh8181 سلام خوب هستید؟نوشته اتون را همین الان خواندم و خیلی خوب نوشته بودید یکمی نیاز داشت که ویرایشش بیشتر بشه و متنتون ادبی بود و در کل خیلی خوب بود
-
fatemeh8181 سلام خوب هستید؟نوشته اتون را همین الان خواندم و خیلی خوب نوشته بودید یکمی نیاز داشت که ویرایشش بیشتر بشه و متنتون ادبی بود و در کل خیلی خوب بود
arthur morgan مرسی لطف دارید
منظورتون از ویرایش چیه؟ -
arthur morgan مرسی لطف دارید
منظورتون از ویرایش چیه؟fatemeh8181 مثلا خیال هم نمی رفت من تا حالا نشنیدم
-
fatemeh8181 مثلا خیال هم نمی رفت من تا حالا نشنیدم
arthur morgan بعضی از فعلارو اگه یه مدل دیگه میزاشتم یجور عین شعر انگار قافیه هاش بهم نمیخورد
من در اوردیه
ولی اره
باید کار کنم رو اینا -
arthur morgan بعضی از فعلارو اگه یه مدل دیگه میزاشتم یجور عین شعر انگار قافیه هاش بهم نمیخورد
من در اوردیه
ولی اره
باید کار کنم رو ایناfatemeh8181 اره درسته ولی نوشته اتون خوب بود راستی شما گیلانی هستید؟
-
fatemeh8181 اره درسته ولی نوشته اتون خوب بود راستی شما گیلانی هستید؟
arthur morgan نه چطور؟