هرچی تو دلته بریز بیرون 5
-
عصر کلا سردرد بودم
خیلی روز سختی بود...
اون بچهه که تا لباسای ما رو دید گریه کرد... -
بخش ازمایشگاهشم که ما رو آدم حساب نمیکردن
این شکلی بودن که گمشید بیرون تو دست و پا نباشید بذارید کارمونو انجام بدیم
دختره ۳۰سالشم نبود واسه ما رئیس بازی درآورده بود
ما۶نفر بودیم
خب استاد همه رو میبرد یه بخش
تموم که میشد میرفتیم بخش بعد
دختره میگفت همهتون اینجا جمع نشید شلوغه
تو دست و پایید
نصفتون برید اون ور
ما هم اون ور رفته بودیم
و همش دستگاه کار میکرد ما باز بریم نگاه کنیم که چی؟!..
خداییش مسئول اون بخشم خیلی باهامون درست رفتار میکرد و خودش بدون اینکه چیزی بپرسیم کلی یادمون میداد♡
بعد این دختره انگار بیمارستان باباشه....
حق میدادم که بگه صدا ندین حواسمونو پرت میکنید
ولی اینکه بگه تو دست و پایید خیلی رفتار زشتی بود...
حداقل بگو بعد پایان کار ازت سوالامونو بپرسیم...
خیلی بهم برخورد رفتم نشستم...خب من ۳ترمه دارم کار با سمپلر رو نگاه میکنم
چقد نگاه کنم دیگه؟!
مسخره... -
خانمه سزارین شده بوده
بعد زایمان خونریزی شدید داشته و
رحمشو برداشتن
آره...
بچهی اولشم بوده
آره... -
داشتن اوره و کراتین اندازه میگرفتن
خیلی دردناک بود...
رو برگه هاشون نوشته بود
دیالیز:
۴۲ساله...
ICU
۱۲ساله
۲۱ساله...
NICU:
نوزاد ۴روزهدوست داشتم برم تک تکشونو پیدا کنم ببینم چرا اینجان
-
چقدر اون تودلی من بود
امروز تولدت بود درسته که یه گل بهت دادم ولی اون هدیه ای نبود که می خواستم بهت بدم .جمله ای که نگفتم چیزی که توی دلم موند و نتونستم بگم هدیه ی من بود. امیدوارم یه روز بتونم بهت بگم