خــــــــــودنویس
-
For heavens sake
The most important subject in my life is my personality and
I beleive if Istudy lotof books about different subjects like:Biology,
Chemistry,Physics,Math and Psychology;I can understand how
happened events and how did actions around me. In my oppinion
as far as I know:
A) Our heart has75 beets in a minute . In a beet it
pumps the blood round the body.Blood has tow kinds of cells,1. RBC
2.WBC;They carry the Oxygen and Carbon di oxide atoms.The
precing sentenses that you heard were a part of functioning
of the human body and the whay the body function is a Biological
principle.
The molecular composition of water we drink is apart of Chemistry.
C) How the motion of objects happens it is related to Physics.
D) That a person be able to spend his money in such away that it
will not end,so we can say this person has a great mathematical
intalijence.
E) That I know how to deal with others, I must study profoundly in
the fileds of Psychology;so I have to have a lotof knowledge about life
and things that I need to make better life for my self. And this
happens while I know my self to work out a great personality.:blu
Couse Iam not a perfect person. Becouse of this the most important
subject in my life is my personality. Iamgoing to be a perfect person.
My beleif is, it does while I'll be trier and try hard until that day I'll
feel I'm a strong person.It seams doable! Ibeleive it.
At the end of my tolds there is a sentens I leared it in my life and I
want tell it to you:
BE CLOSE TO THAT PERSONWHO MAKES YOU HAPPY BUT
BE CLOSER TO THAT PERSON WHO CANNOT BE HAPPY
WITHOUT YOU, LIFE IS TOO SHORT TO LEAVE IMPORTANT
WORDS INSIDE, LIKE I LOVE YOU SO TELL IT TO YOURE DEARS.
این متن ترشحات ذهنمه درمورد زندگی بهتر -
جدید نیست...مال خیلی وقت پیش هم نیس!!
خودم خیلی دوسش دارم... -
دست ب قلم ((:
گفت : میدونی وقتی ایموجی نمیذاری سرد ب نظر میای ؟
چقدر از حرفش ذوق کردم ((: هدف همین بود ...
آخه میدونید ؟ اون بهم گفته بود که باید اینجا سرد باشی .. گفت جوابِ سلامُ با لایک بده ... گفت با کسی گرم نگیریااا ... گفت نذاری کسی بفهمه که مهربونی ... گفت اینجا همه غریبن مبادا با کسی آشنا شی ... گفت اینجا ترسناکه ... گفت ایموجی نذار ! این طوری صمیمی ب نظر میای ... گفت نیازی نیست کسی اینجا بفهمه ک ناراحتی ... گفت و گفت و گفت و من فقط اطاعت کردم !
آخه میدونید ؟ اون 16 سال اینجا زندگی کرده بود ... حرفش حرف بود ...
حالا چهار ساله که اینجام ... ب اینجا میگن مجازی ! ولی من شک دارم ک مجازی باشه ...
اصن حق با اونه ! اینجا مجازیِ ... ولی من هنوز یاد نگرفتم مجازی باشم...من یاد نگرفتم نذارم دستام یخ کنن ... من یاد نگرفتم نذارم تپش قلب بگیرم ... من یاد نگرفتم نگرانِ ی مجازی نباشم ... من یاد نگرفتم با حرفِ ی مجازی بغض نکنم ...
اینجا مجازیِ ولی من مجازی نیستم ((: حتی اگه نذارم بفهمی چه حسی دارم ... ((: -
تو باید اقلا یک دوست قدیمی داشته باشی!یکی که سرایدار دبستانت را یادش بیاید
یکی که گریه کردنت در کودکی را دیده باشدیکی که ترس را در چشمت دیده باشد
یکی که از خجالت سرخ شدنت را دیده باشدیکی که با هم پشت سر معلم مدرسه حرف زده باشید
یکی که تولد برادر کوچکت را یادش باشدیکی که جوانی پدر و مادرت را دیده باشد
یکی که عاشق شدنت یادش باشدیکی که پای درددل های نوجوانیت نشسته باشد
یکی که اسم اولین عشقت را بداندیکی که با هم گم شده باشید
یکی که برای قسر در رفتنت دروغ گفته باشدیکی که بی پولی تو را دیده باشد
یکی که نا امیدیت را دیده باشدیکی که زمین خوردنت یادش بیاید
یکی که از بلند شدنت خوشحال شده باشدیکی که کنکور قبول شدنت را تبریک گفته باشد
یکی که اگر بچه داری بچه ات را بغل کرده باشدیکی که اگر بچه دارد بچه اش را بغل کرده باشی
یکی که با بغض تو بغضش گرفته باشد
یکی که پای تلفن با هم گریه کرده باشیدتو باید اقلا یک دوست قدیمی داشته باشی...
اگر داری رهایش نکن. قدر هم را بدانیدخودم ننوشتم متنش خوشگل بود
واسه حفظ نظم و عنوان تاپیک عکسشو از خودم گذاشتم....حالا بی ربط. -
-
-
-
-
-
سی وسه پل اصفهان
-
به ساعتم نگاه می اندازم. حدودا 20 دقیقه ای است که به کافه آمده ام.
مثل دفعات دیگر باز هم دیر کرده است.
یک نگاه به فنجان قهوه ام می اندازم که داغ بودنش را از بخارهایی که از فنجان خارج میشوند میفهمم.
از شیشه ی کافه به خیابان نگاه میکنم. آن طرف خیابان یک پسر و دختر دستفروشی میکنند. ناخودآگاه چشمانم را تیز میکنم تا ببینم چه در بساط دارند.
یاد خودم و او افتادم. سال ها پیش همچین وضعیتی داشتیم. اما الان برای خودمان دم و دستگاهی رو به راه کرده بودیم.
وقتی که پدرم من را ترک کرد، با تنفر از خانه بیرون آمدم. تصمیمم این بود که به پارک بروم و شب زمستانی را در آنجا سپری کنم.
لباس گرمی نداشتم و از کنار سطل زباله ی پارک ژاکتی با آستین های پاره که رنگ آبیش محو شده بود را یافتم و همچون کسی که جواهری بیابد، آن را در آغوش خود پنهان کردم تا مبادا کسی از جواهرم باخبر شود. بر روی یکی از نیمکت های آهنی پارک دراز کشیدم و ژاکت را بر روی خودم انداختم.
سوزش هوای نیمه شب که نوک انگشتانم را با اینکه جمعشان کرده بودم، قرمز کرده بود و سوالاتی که خودم از خودم میپرسیدم اجازه ی خوابیدن را به من نمیدادند.
با صدای التماس های یک دختر همان هوشیاری پایینم هم از بین رفت. هوا گرگ و میش شده بود.
چند مرد لاغر و ژولیده قصد تعرض به یک دختر را داشتند.
از همان جا خواهر رویاهایم را یافتم.
با نفس عمیقی هوای خوش عطر و سرد کافه را به داخل ریه هایم هدایت میکنم.
دیگر خبری از بخارهای بالای فنجان نیست.
از بیرون به شیشه ی کافه با انگشتش میکوبد. با دیدنش لبخند بر روی لبانم پدید می آید. اما قلبم چند سالی میشود که نتوانسته لبخند را قبول کند.