رخ داد برکت 1 : خنداندن مادر یا پدر
-
نوشتهشده در ۱۲ دی ۱۳۹۵، ۱۷:۵۸ آخرین ویرایش توسط انجام شده
سلام انجام دادم
-
انجام شد
-
انجام شد:)
ــــــــــــــــــــ
یه عکس از حدود7-8سال پیشم نشون مامان بابام دادم:))))قیافه نکبتمووطرز لباس پوشیدنمو دیدن،
خودبه خود پکیدن از خنده:|نوشتهشده در ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۱۵:۳۹ آخرین ویرایش توسط انجام شدهاین پست پاک شده! -
این پست پاک شده!
نوشتهشده در ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۱۶:۳۳ آخرین ویرایش توسط انجام شدهاین پست پاک شده! -
انجام شد :)))
-
نوشتهشده در ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۱۹:۲۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
نوشتهشده در ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۱۹:۲۷ آخرین ویرایش توسط Professor انجام شده
سلام
من این تاپیک دو روز پیش دیدم . واقعا عالیه . ممنونم از اقا سهراب
امروز من صبح یهو یاد این تاپیک افتادم که پدر و مادرم رو هر طور شده بخوندوتنم .
یعنی یه کار کردم کارستون
یکی از بچه ها اینجا گفتن مامانا با شستن ظرفا و خونه رو تمز کردن خیلی خوشحال میشن منم پاشدم همه ی ظرفا رو برای اولین بار در عمرم شستم و خونه و جمع کردم
اقا ما دیدم همچی خوب پیش رفته جوگیر شدیم نهارم بپذیم .
یه چیزی هایی بلد بودم برداشتم برنج پختم دم کن نگو یادم رفته بزارم . برنج شفته شد بااجازتون
جالبتر اینجاس سیب زمینی ها رو بدون زردچوبه سرخ کردم همش سوخته بود
مامان و بابام اومدن خونه اصلا شگفت زده و خوشحال دنبال من تو خونه میگردن منم مشغول سرخ کردن سیب زمینی ها بودم (اخه میچسبیدن به ماهی تابه منم وامیسادم هی از ماهیتابه جداشون میکردم ) یعنی مامان و بابا منو با پیش بند و کفگیر به دست دیدن غش کردن از خنده
امروز از جلوشونم رد میشم میخندن -
انجام شد
هر چی جک داشتم تو چنته گفتم، خاطره مرور کردم مگه می خندیدبعد گفتند سهراب حالت خوبه ؟
گفتم اومدم دلقک بازی در بیارم بخندید نمی خندید که یهو زدند زیر خندهنوشتهشده در ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۱۹:۲۷ آخرین ویرایش توسط انجام شدهsohrab در رخ داد برکت 1 : خنداندن مادر یا پدر گفته است:
انجام شد
هر چی جک داشتم تو چنته گفتم، خاطره مرور کردم مگه می خندیدبعد گفتند سهراب حالت خوبه ؟
گفتم اومدم دلقک بازی در بیارم بخندید نمی خندید که یهو زدند زیر خندهببخشینا من الان از گفته هاتون خندم گرف .....
چه برسه به خانوادتون که صوتی تصویری بود براشون
شرمنده اما بامزه بودش -
سلام
من این تاپیک دو روز پیش دیدم . واقعا عالیه . ممنونم از اقا سهراب
امروز من صبح یهو یاد این تاپیک افتادم که پدر و مادرم رو هر طور شده بخوندوتنم .
یعنی یه کار کردم کارستون
یکی از بچه ها اینجا گفتن مامانا با شستن ظرفا و خونه رو تمز کردن خیلی خوشحال میشن منم پاشدم همه ی ظرفا رو برای اولین بار در عمرم شستم و خونه و جمع کردم
اقا ما دیدم همچی خوب پیش رفته جوگیر شدیم نهارم بپذیم .
یه چیزی هایی بلد بودم برداشتم برنج پختم دم کن نگو یادم رفته بزارم . برنج شفته شد بااجازتون
جالبتر اینجاس سیب زمینی ها رو بدون زردچوبه سرخ کردم همش سوخته بود
مامان و بابام اومدن خونه اصلا شگفت زده و خوشحال دنبال من تو خونه میگردن منم مشغول سرخ کردن سیب زمینی ها بودم (اخه میچسبیدن به ماهی تابه منم وامیسادم هی از ماهیتابه جداشون میکردم ) یعنی مامان و بابا منو با پیش بند و کفگیر به دست دیدن غش کردن از خنده
امروز از جلوشونم رد میشم میخندننوشتهشده در ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۱۹:۲۸ آخرین ویرایش توسط عااطفه انجام شده@پروفسور
من گفتم پروفسور :|
منم بسی تعجب کردم چون شما گفتین تو عمرتون یه لیوانم نشستین -
سلام
من این تاپیک دو روز پیش دیدم . واقعا عالیه . ممنونم از اقا سهراب
امروز من صبح یهو یاد این تاپیک افتادم که پدر و مادرم رو هر طور شده بخوندوتنم .
یعنی یه کار کردم کارستون
یکی از بچه ها اینجا گفتن مامانا با شستن ظرفا و خونه رو تمز کردن خیلی خوشحال میشن منم پاشدم همه ی ظرفا رو برای اولین بار در عمرم شستم و خونه و جمع کردم
اقا ما دیدم همچی خوب پیش رفته جوگیر شدیم نهارم بپذیم .
یه چیزی هایی بلد بودم برداشتم برنج پختم دم کن نگو یادم رفته بزارم . برنج شفته شد بااجازتون
جالبتر اینجاس سیب زمینی ها رو بدون زردچوبه سرخ کردم همش سوخته بود
مامان و بابام اومدن خونه اصلا شگفت زده و خوشحال دنبال من تو خونه میگردن منم مشغول سرخ کردن سیب زمینی ها بودم (اخه میچسبیدن به ماهی تابه منم وامیسادم هی از ماهیتابه جداشون میکردم ) یعنی مامان و بابا منو با پیش بند و کفگیر به دست دیدن غش کردن از خنده
امروز از جلوشونم رد میشم میخندننوشتهشده در ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۱۹:۳۰ آخرین ویرایش توسط عااطفه انجام شده@پروفسور
اتفاقا وقتی داشتم این پیشنهاد رو میدادم یه لحظه یاد شما افتادم که گفتین ظرف نشستین برا همین به اقا سهراب گفتم احتمالش کمه اقا یون قبول کنن -
نوشتهشده در ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۱۹:۳۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
مارال در رخ داد برکت 1 : خنداندن مادر یا پدر گفته است:
@پروفسور
من گفتم پروفسور :|
منم بسی تعجب کردم چون شما گفتین تو عمرتون یه لیوانم نشستین
اهان یادم نبود
ممنونم
اره من برای اولین بار تو عمرم ظرف شستم .
البته ظرف شستنم اونقد خوشحالشون نکرد که غذا پختن و با اون قیافه خندوندشون -
مارال در رخ داد برکت 1 : خنداندن مادر یا پدر گفته است:
@پروفسور
من گفتم پروفسور :|
منم بسی تعجب کردم چون شما گفتین تو عمرتون یه لیوانم نشستین
اهان یادم نبود
ممنونم
اره من برای اولین بار تو عمرم ظرف شستم .
البته ظرف شستنم اونقد خوشحالشون نکرد که غذا پختن و با اون قیافه خندوندشوننوشتهشده در ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۱۹:۳۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده@پروفسور
خوب مادرتون از ظرف شستن به طور دلی خوشحال شد ش -
@پروفسور
اتفاقا وقتی داشتم این پیشنهاد رو میدادم یه لحظه یاد شما افتادم که گفتین ظرف نشستین برا همین به اقا سهراب گفتم احتمالش کمه اقا یون قبول کنننوشتهشده در ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۱۹:۳۳ آخرین ویرایش توسط انجام شدهمارال در رخ داد برکت 1 : خنداندن مادر یا پدر گفته است:
@پروفسور
اتفاقا وقتی داشتم این پیشنهاد رو میدادم یه لحظه یاد شما افتادم که گفتین ظرف نشستین برا همین به اقا سهراب گفتم احتمالش کمه اقا یون قبول کننپیشنهاد خوبی بود . سپاس از شما
-
مارال در رخ داد برکت 1 : خنداندن مادر یا پدر گفته است:
@پروفسور
من گفتم پروفسور :|
منم بسی تعجب کردم چون شما گفتین تو عمرتون یه لیوانم نشستین
اهان یادم نبود
ممنونم
اره من برای اولین بار تو عمرم ظرف شستم .
البته ظرف شستنم اونقد خوشحالشون نکرد که غذا پختن و با اون قیافه خندوندشوننوشتهشده در ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۱۹:۳۳ آخرین ویرایش توسط انجام شده@پروفسور
البته غذا درس کردن رو که حتما یاد بگیرین برا ایندتون خوبه -
نوشتهشده در ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۱۹:۳۸ آخرین ویرایش توسط Professor انجام شده
مارال در رخ داد برکت 1 : خنداندن مادر یا پدر گفته است:
@پروفسور
البته غذا درس کردن رو که حتما یاد بگیرین برا ایندتون خوبهامروز حالا اولیش بود یکم علاقه مند شدیم به آشپزی ببینیم بعدا چی میشه
حداقل برا خندوندن پدر و مادرمم که شده گهگاهی باید آشپزی کنم http://forum.alaatv.com/plugins/nodebb-plugin-emoji-apple/static/images/satisfied.png -
وقتی از اتاق میام بیرون شبیه زنداینام : |!بعدش بابا و مامانم میزنن زیر خنده میگن دکتر چکول(توی برره) اومد خخخخخ خلاصه کلا منو که میبینن میخندن : )
نوشتهشده در ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۲۰:۰۱ آخرین ویرایش توسط انجام شده@Dr.Bernosi در رخ داد برکت 1 : خنداندن مادر یا پدر گفته است:
وقتی از اتاق میام بیرون شبیه زنداینام : |!بعدش بابا و مامانم میزنن زیر خنده میگن دکتر چکول(توی برره) اومد خخخخخ خلاصه کلا منو که میبینن میخندن : )
دکتر چکول
http://forum.alaatv.com/plugins/nodebb-plugin-emoji-apple/static/images/joy.png -
@بی-نام در رخ داد برکت 1 : خنداندن مادر یا پدر گفته است:
خدااااا......من پیششون نیسم باید چیکارکنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گراهامبل بیچاره اینقد سختی کشید تلفن رو اختراع کنه که ما از دستااورد هاش استفاده کنیم ....خب شمام از تلفن استفاده کن دیگه...
تلفنی مامان باباتو بخندوننوشتهشده در ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۲۰:۰۶ آخرین ویرایش توسط Professor انجام شدهاین پست پاک شده! -
نوشتهشده در ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۲۰:۵۸ آخرین ویرایش توسط Professor انجام شده