کافــه میـــم♡
-
قرار بود متولد فصل اسمش باشه
قرار بود بهار متولد فصل بهار باشه اما
خیلی واسه دیدن دنیای شما عجله داشتم و دو ماه زودتر از زمان تایین شده پریدم بیرون
قرار بود بهار بابا نماد سر زندگی باشه ...اما
خیلی زودتر از زمان پیشبینی شده قوانین بازی که شما ادم بزرگا اسمشو زندگی گذاشتین یاد گرفت
قرار بود بهار /بهار باشه و گل خنده رو روی لبای مامان باباش بکاره اما
بهار داستان من مثل هر سال شکوفه نداد
مثل تابستون بقیه میوه ای نداشت و
مثل پاییز زیبا نمی رقصید ...فقط
مثل زمستان سرد بود همین
بهار قصه ی من به جای شبیه اسمش بودن شبیه ماه تولدش بود
به جای شکوفه دادن سرما هدیه میداد و به جای بارون بهاری و بوی خاک بارون خورده بوی غم میداد
.....@SPRING-GH در کافــه میـــم♡ گفته است:
قرار بود متولد فصل اسمش باشه
قرار بود بهار متولد فصل بهار باشه اما
خیلی واسه دیدن دنیای شما عجله داشتم و دو ماه زودتر از زمان تایین شده پریدم بیرون
قرار بود بهار بابا نماد سر زندگی باشه ...اما
خیلی زودتر از زمان پیشبینی شده قوانین بازی که شما ادم بزرگا اسمشو زندگی گذاشتین یاد گرفت
قرار بود بهار /بهار باشه و گل خنده رو روی لبای مامان باباش بکاره اما
بهار داستان من مثل هر سال شکوفه نداد
مثل تابستون بقیه میوه ای نداشت و
مثل پاییز زیبا نمی رقصید ...فقط
مثل زمستان سرد بود همین
بهار قصه ی من به جای شبیه اسمش بودن شبیه ماه تولدش بود
به جای شکوفه دادن سرما هدیه میداد و به جای بارون بهاری و بوی خاک بارون خورده بوی غم میداد
.....نمیدونم بر چه اساسی واسم اسم انتخاب کردن ...
بابا بعضی وقتا به شوخی میگه نمیدونستیم قراره سازنده ی سرد ترین لحظات زندگیمون باشی
شوخی میکرنه ولی هر بار بین حرفاش یه حقیقت تلخو بیان میکنه
من بهارم....بهاری که نتونسته تا الان یه گل هم به زندگی خودش هدیه بده
بهاری که هر چی بهش نزدیک تر میشی سرمای فصل تولدشو بیشتر حس میکنی
بهاری که از بهار بودن فقط اسمشو یدک میکشه
بهاری ساختین که لبخند زدنش روز به روز به پوزخند شبیه تر میشه
روز به روز با حرفاتون نا امیدتر میشه
....... -
میدونی درد یعنی چی ؟
درد یعنی برم سر قبرش آروم اشک بریزم بگم دوسش دارم
چون فکر میکردم برای گفتنش به اندازه کافی وقت دارم -
بعد از مرگم….. جنازه ام رابسوزانید …میخواهم….حسرت سر خاک امدنم به دل خیلی ها بماند..
-
کاش می دانستم بعد از مرگم اولین اشک از چشمان چه کسی جاری می شود ، و آخرین سیاه پوش که مرا به فراموشی می سپارد چه کسی خواهد بود تا قبل از مرگم جانم را فدایش کنم.
-
دلم آغوشی میخواهد از جنس قبر
دلم خوابی میخواهد از جنس مرگ -
خدایا ته نشین شد آرزوهایم ، کمی هم بزن زندگی ام را
-
میگن پشت مسافر اب بریزی برمیگرده ولی اشک که از اب زلال تراست چرا مسافره من برنمیگرده...
-
ﺍﮔﺮ . . .
ﺍِﻣﺸﺐ ﺁﻣﺪﮮ . . .
ﻧَﺮﻭ . . . !!
ﻗﻮﻝ ﻣـﮯ ﺩَﻫﻢ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﻧَپَﺮﻡ . . .
-
پشت حرف های یک برادر …
پشت نوازش ها …
سرزنش ها …
پشت تمام نگاه های معنی دارش …
پشت سکوتش …
پشت لبخند های پراز رازش …
عشقی است پنهان تر از تمام محبت های دنیا
-
بعد از رفتنت
نسبت به هر چیزی دلهره دارم !
به باز شدن در ، زنگ تلفن ،
پیامک گوشی ، صدای آشنا ،
نم باران ، راه همیشگی ،
دلهره هایی که هیچ کدامشان
تو نیستی … ! -
خاطره
یک پیراهن خالیست
که اندازهی هیچکس نمیشود !
باید آویزانش کرد در باد
و با رقصش پیر شد… -
یادت بماند
دوست داشتن
به جانِ آدم سنجاق می شود
آن را برایِ کسی که
تو را نمیفهمد حیف نکن
آدم یک جان که بیشتر ندارد … -
بی تفاوت باش به جهنم !!
مگر دریا مرد از بی بارانی؟؟
-
ﺍﻳــﻦ ﺭﻭﺯﻫــﺎ
ﺯﻝ ﻣـﯽ ﺯﻧـﻢ ﺗــﻮﯼ ﭼﺸـــﻤﺎﻧﻢ
ﺧـﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﻬــــﺎﻧـﻪ ﻣـﯽ ﻛﻨــــﻢ ﺑـﺮﺍﯼ ﺧــﻨﺪﻳـﺪﻥ
ﻗــﺪﻡ ﻣـﯽ ﺯﻧــﻢ ﭘــﺎﺑﻪ ﭘــﺎﯼ ﺧـــﻮﺩﻡ
ﻭ
ﺩﺳـــﺘﻢ ﺩﺳـــﺖ ﺩﻳﮕــﺮﻡ ﺭﺍ ﻣـﯽ ﮔﻴــــﺮﺩ
ﺗــــﺎ ﮔـــــﻢ ﻧﺸـــــــــﻮﻡ
ﻣـــﻴﺎﻥ ﺍﻳﻨﻬـــــــــــــــــﻤﻪ ﺗﻨﻬــــــﺎﻳﯽ…
. -
گاهی سکوت می کنی چون اینقدر رنجیدی که نمی خوای حرف بزنی
گاهی سکوت میکنی چون واقعا حرفی برای گفتن نداری
سکوت گاهی یک اعتراضه و گاهی هم انتظار اما بیشتر وقتها سکوت برای اینه که هیچ کلمه ای نمیتونه غمی رو که تو وجودت داری توصیف کنه
و این یعنی همون حس تنهایی…
“خسرو شکیبایی” -
کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود
ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ برلب داشته باشم
ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم
-
دست بر شانه هایم میزنی تا تنهایی م را بتکانی ، به چه می اندیشی ؟
تکاندن
برف از روی شانه آدم برفی -
وقتی دلت میگیره و میخواد بترکه چیکار میکنی؟
به روی خودت نمیاری و یه گوشه میشینی و دلتو قایم میکنی؟
یه لیوان آب میخوری که بغضت رو بفرستی پایین؟
با نگاهت بازی میکنی که یادش بره میخواسته گریه کنه؟
نمیدونی که امروز من چقد خدا بودم..!
-
من همان دخترک غم زده ی دیروزم..
من همان کودک بی تاب برای بودن..
که دلش را در اندوه به زنجیر کشید..
وبه اندازه ی..
"بی معرفتی"درد کشید.!