هرچی تودلته بریز بیرون۶
-
چی بگم...
ولی دست بردار...
هیچ. -
تا اینجای کار راضی نبودم،کاریم نداره ها میدونم ولی بازم تنبلی می کنم
در کل انگار چهار سال رو از دست دادم شاید کار های خیلی بهتری می تونستم انجام بدم نه که بگم جوریه که دوست نداشتم این روز هایی که رفته شاید بتونم بگم باب میلم هم بوده ولی ایده آل نبوده
ولی خدایی اگر بتونم این آخر کاری خوب تمومش کنم میچسبه
فقط میترسم بعدا شرایطی پیش بیاد که پیش خود بگم چرا اون موقع این کارا رو نکردم و از زیرش در رفتم اگر انجام داده بودم الان وضعم این نبود:( دور از واقیعت هم نیست
الان بخونم که این پشیمونی پیش نیاد یعنی اگر نتیجه خوب شه دیه اهمیتی نداره که چقدر قبلا فرصت ها رو حروم کرده بودم
از نظر پایه که مشکلی ندارم یه خورده بچسبم یه نمای خوبم ازش در میاد الهی به امید تو من دل میدم به کار تو هم به ما حال بده سوالا واس ما از همین هایی که دیدم باشه - -
مراقب همنشینان خود باشید، سلولهای عصبی خاصی در مغز هست به نام نورون های آینه ای که وظیفه آنها تقلید ناآگاهانه از رفتار دیگران است، مثل خمیازه...
نورون های آینه ای مغزتان بدون آگاهی خودتان شما را مثل اطرافیانتان می کنند، با هر شخصی در یک محیط نباشید. -
ندانستند، نمیدانند ، نخواهند دانست و نمیخواهند بدانند که چقدر درد میکشم. چیزی در دلم نیست که کسی شنیدنش را بخواهد. مخاطبانم یا آنقدر غرق در درد خود بودند که به احوال خود سرگرم بودند؛ یا آنقدر بی درد که سری و حتی دست و پایی از سخنانم در نیاوردند. برای خودم بسیار نوشتم.بگذار باز هم برای خود بنویسم...
درد با گفتن، کم میشود؟
می گویم. شاید کم شد!
دلم درد میکند. انگار درونِ شکمم پر از زخم و عفونت است. سرم درد میکند. انگار یک نقطهی سرطانی درون مغزم است. انگار یک جایی از مغزم از کار افتاده! نمیگذارد تمرکز کنم. حتی نمیگذارد تصمیم بگیرم. باورت میشود؟ حتی برای "این کتاب را یا آن یکی را اول خواندن" هم نمیتوانم تصمیم بگیرم. آنقدر فکر میکنم و در گیجی میمانم که آخر سر نه تصمیمی گرفته میشود و نه زمانی میماند.
خستهام. اما نه در حدِ یک واژه. بلکه به اندازهی سه سال مداوم دراز کشیدن و خوابیدن خستهام.
چشمانم! روز به روز ضعیف تر میشوند. همیشه وحشت داشتم از آسیب دیدن یا ضعیف شدن چشمانم. دلم نمیخواهد دنیایم تار شود... حتی دکتر هم باور نکرد که چشمانم ضعیف شده، یک تابلو معاینه در یک متریام گذاشت و چون میدیدم، گفت چشمانت مشکلی ندارد!
پشتِ رانم، انگار سنگ شده... با هر قدمی که بر میدارم انگار ماهیچه هایم استخوان شده و استخوان هایم را میخراشند.
شاید به خاطر درگیری های فکریام است که مثل همیشه عضله هایم انگار از زیر تریلی بیرون آمدهاند؛ یا شاید به خاطرِ حمامِ آبِ سردِ دیروز است که چون آب قطع بود، با آب سرد حمام کردم. آب گرمی که حاضر کرده بودم فقط تا شستن نصفه و نیمهی موهایم کارساز بود . ولی من که شنیده بودم حمام آب سرد درد عضلات را کم میکند ؛ البته به گمانم نه در زمستان!
چیز های دیگری هم هست. ولی حتی نمیخوام در ذهنم تکرارشان کنم؛ چه رسد به نوشتن.
اینها بخشی از درد های جسمم است. ولی دردِ من، جسمم نیست! چیزی در من از بین رفته، که نمیتوانم بازگردانم.
زندگی یاد داد، که همواره بدتری هم وجود دارد... درست در آن اوجی که تو میگویی بالاتر از سیاهی که رنگی نیست؛ زندگی روزی را نشانت میدهد که آنقدر سیاهی در روشناییاش آمیخته که روشناییاش همان رنگِ بالاتر از سیاهیست... ولی، این پایانِ سیاهی ها نیست.
به گمانم بدبیاری هایِ زندگیام، تنظیم بازخوردی مثبت دارند...امسالم ساکت بود؛
اما پر درد تر از فریاد های سال پیش بود...
پنج روز دیگر این سال هم خواهد رفت... با پاداشِ یک روزِ اضافه، که به گمانم مجازاتِ بیگناهیِ من است، اسفند، 30 روزه ما را ترک خواهد کرد.
سال بعد، کجا خواهم بود؟
یا درد را از من رها کن ،
یا مرا با درد هایم رها کن،
ای چرخِ روزگار -
کاش بمیرم
-
️
️
️
-
این فروشنده ها یه هنر عجیبی تو این زبون بازی و اینا دارن و کار خودشونو میکنن و اصلا به حرف تو اهمیت نمیدن
من رفتم دنبال قیمت vivobook بعد یه لحظه به خودم اومدم میبینم
میزو پر کرده از لپتاپای مایکروسافت دسته دو ، آخرش داشت مک بوک هم میآورد، چیزی کار نکرده فقط ۶۰ بار شارژ شده
همشم میگفتم خیلی ممنون حالا باز مزاحم میشم میام ول نمیکرد همش حرف میزد مغزمو خورد..
حرفا قشنگی میزد فقط میخواست وسوسه ات کنه
میگفت با این بودجه میرسی به کف لپتاپ جهان ولی میتونی دست دو بگیری برسی به برندای جهان
عجب ، آخرشم بزور منو عضو کانال تلگرامش کرد لفت دادم الانیکی دیگه هم بود نمونه همین لپتاپای lenova رو دیدم بچه ها سر متلب و اینا بزور داره براشون بالا میاره بعد میگفت نه خوب کار میکنه برات
//:
-
میدونی چرا از خوابگاه بدم میاد؟
چون دوست ندارم مثل اونا باشم ولی اگه باشم بالاخره تاثیر میپذیرم و خودم میشه یکی مث اونا -
f.nalist برای این دوست داریم که برای ترم سه به بعد با یه عده آدم خاص اتاق بگیریم دیگه ، با هر آدمی نباید هم اتاق بشی
-
لیلی_ منم همینطور...
-
شاد آنکه غمی دارد و بتواند گفت
غم از دل خود به گفت بتواند رُفت...