خــــــــــودنویس


  • همیار

    mee.jpg

    درس بخـــونیم ...😻😹



  • ب دنیا آمده ام، ثابت بمانم؟

    تا ابد؟ هر روز ؟

    زندگانیم چه شد؟

    گره خوردم،در یک نقطه..

    شدم آرام و افسرده..

    توقف کرده ام درجای..

    توقف کرده ام هرروز و هرساله..

    که درجا میزنم هر روز و هرشب را..چرا؟؟

    که هرچه کوششی کردم،

    جنبشی نیستو نمیبینم..

    و دنیایم چه شد امروز؟

    چه شد دیروز و فردا را؟؟..

    و میخواستم ،خودم باشم ..

    قوی باشم ...

    زنم دستان لرزانم

    کنم تکیه بر زانو و برخیزم..

    و ترسیدم؟!

    ترسیدم تا سرم آمد؟

    ندانستم نفهمیدم..

    گذشتند سال ها بیخود..

    و نبود آنطور که میدیدم..

    درون خواب..

    در رویا..

    من ماندمو تکرار ساعت ها..

    روزها ..سال ها..

    گذر فصل ها..

    پاییز و زمستان را..

    ومثل خواب..

    و مثل پلک بر هم زدنی ،رد شد..

    درون قاب آینه،

    برایم آشناست خیلی..

    چشمانم..

    و با این حال،غریبی میکند چهره..

    شدم تحقیر، شدم خسته

    شدم درمانده و بسته..

    ومثل مرگ

    صفحه های زندگی بهم خوردند،

    مثل جنگ سنگ،با سنگ..

    و نالانم..

    رسیده کارد بر استخوانم..

    عقب رفتن بسی سخت است..

    میان آن همه کوشش..میان سیل غم هایم..

    تحمل میکنم بازم..

    میدویدم باقدرتو پرشور..

    با هزار انگیزه ی اجبار..

    و من هر لحظه را انگار..

    میدویدم برعکس!

    سرد است آن لحظه،

    که بیدار شوی و درخوابی،

    و فریادی زنی از ترس ،

    کمک خواهی کمک خواهی..

    نداری اعتماد برخود..

    و هر روزت شود پندار وارونه..

    دروغی بسسس، زیباتر..

    به از فردا به از دیروز..

    همان لحظه مروری شد،

    از این ایام..

    شدی خیره ب یک نقطه

    و خنثی میشوی تا جان..

    این تو هستی که میدانی،

    چه خواهد شد ..

    بهار وفصل تابستان..

    مثل یک ماهی ،

    تقلا میکند هر صبح و هرشب را

    میان تنگ رنگینش

    تقلا میکند هرصبح هر شب را

    دری هرگز نمیبابد

    دری هرگز برای آنچه درخوابش

    برای آنچه در رویا

    برای آرزوهایش

    گمان کرده ،نمییابد..

    ب دنیا آمدم تاکی؟

    بمانیم بر سر نطفه

    تقلا میکنم هرصبح هرشب را

    دری باید بیابم من

    میان این همه رویا..

    میان این همه رنجش

    میان آن همه نجوا ..

    شبانگاها میان ابر

    میان ماه

    سرش بر سجده میکوبد!

    دری باشد از آن بالا از این پایین..

    درونم میشود آشوب چند ساله

    امیدم می رود هرشب

    و باز می آید هر سحر تا صبح..

    حرف ها دارد..

    زندگی بامن ..

    نمیگوید ..!!

    نشانم میدهد هردم..

    نمیفهمم ،نفهمیدم!

    نمیذارد

    که آسان بگذری از او

    وز پله های کوچک و سردش..

    خودت را میزنی برخواب!

    که انگارش نمیبینی نمیفهمی!

    وتا باشد چنین حالت

    دری بازش نمیبابی

    نزآن بالا ،نزآن پاین

    فروخرده شوی هر روز هرشب را

    بیاد آور عکس چشمانت

    فرو رفتی و خندیدی ..

    فرورفتی میان مه

    میان غم..

    بس است دیگر

    بس است دیگر..

    باز نمیگردد، سال های رفته ات بر صبر

    نشد از راه دیگر رفت..

    ،زندگی زهرش شده کاری

    رفته ام بر باد

    و حالا سخت میفهمم

    گذشتن از پس این پله ها ،درها..

    فقط"یک"چیز میخواهد،

    خودت را بنداز، در باد..

    رها انگار..

    تمام زجر هایش

    از این پس میشود شیدا..

    نترس! دیگر گریز از راه دیگر را نمیخواهد!

    فقط آرام فقط خنثی

    فقط "بخشیدن"خود را..

    ببند چشمهای زیبایت

    قدم بگذار در این ترس ات

    میخورد باد خنک بر پلک چشمانت

    شود پنهان غم درینه ات زین ترس

    قدم بگذار در این ساحل

    تنفس کن هوایش را

    و پا بگذار بر این شن های سرد آب..

    بگشا چشم ،در این ساحل..

    غم انگیز است ..

    تمام سال های رفته ات،اماااا !

    همش تکرار این ایام

    همش تکرار این غم ها..

    خودت بودی ک ترسیدی..

    قبولش کن،قبولش کن!

    وصادق هرچه صادق تر..

    هرچه کردی، بارها برخود..

    قبولش کن ،ببخش خود را

    ببخش چشمانت گرمت را..

    بگیر آن قلب تنهایت میان گرم دستانت..

    ببند چشمان خیست را،وحس کن قلب گرمت را..

    لیاقت ارزشی داری که خود هیچش نمیدانی..

    بگرد درخود، بگرد در قلب زیبایت..

    بیاب آن گوهر نایاب..

    بخواه از ایزد یکتا،

    بگویش آنچه میخواهی..

    بخواه آن قدرت والا ..

    بخواه انجام کاری را..

    و دیگر خوب میدانی نداری هیچ ترسی را ..

    قدم بگذار در آنچه خوب میترسی..

    اگر دیدی توقف کرده ای در سال یا درماه ..

    توقف کرده ای در روز و شب هایت..

    فقط بنگر که این راز نهانش چیست؟

    این همه تکرار، از برای چیست؟

    زندگی از تو چه میخواهد؟

    چه چیز را میکند تکرار

    تا بفهمی بارها آن را..

    بفهم آن را

    بفهم آن را..



  • این پست پاک شده!

  • ناظم

    بین خودمان بماند
    من بلد نبودم دلبرانه بنویسم جانم!
    تمام سعیم را کردم ولی... نشد!
    نه انگشت هایم به خوبی روی کیبورد می رقصید نه کلماتم رنگ و عطر داشت!
    حال و هوایم شده بود شبیه تولستوی!
    خسته بودم و کدر..
    تیره عین آسمان روس..!
    بین خودمان بماند که من شاید دلبرانه ننویسم اما تو را درمیان تک تک حروف و کلماتم جا گذاشتم و همین
    برای دلبرانه بودن نوشته هایم کافی است!
    🌊💙



  • این پست پاک شده!


  • IMG_20191220_152559.png
    بدون شرح...
    (کاظم نماده!)



  • http://s6.picofile.com/file/8382176268/AndroVid_join_5333_8750.mp4.html

    در مکتب سامورایی ها هست ک«مرد را به نهایت عصبانیت برسایند،چیزی جز خون او را آرام نمیکند» 😐
    لقب «قاتل بی رحم» ک توسط فامیل ب این بنده حقیر اهدا شد:/ بخاطر همین بازیه!! مینی میلیتا بود 😂
    نمیدونم بازی کردید یا نه ولی خیلی لذت بخشه اگ حرفه ای باشی...
    کلیپ بالا امروز برش هایی از چند بازی اخری ک آنلاین الان زدم،ضبط کردم
    ی صدا هم گذاشتیم روش باحال شه 😐
    امیدوارم از دیدنش لذت ببرید،فقط کافیه کمی در حجم خساست بخرج ندید و دان کنید 😐 با کیفیت بالا فیلم از صفحه ضبط شده،بعد دانلود صفحه رو بزرگ کنید،جزئیاتش قشنگتره
    (فقط در صورتی لایک کنید ک فیلمو دیده باشید 😐 نظرتون هم بگید بعدا 😐 )



  • از یک جایی به بعد همه چیز آروم میشه فقط باید صبر داشته باشی. باید یاد بگيری كه رها كنی، هر کسی قرار نـیست تـو زندگیت بمونه. باید یاد بگیری که همیشه قرار نیست همه چیز باب میل تو پیش بره.. از یک جایی همه چیز آروم میشه. انقدر آروم که دیگه هیچی به اندازه خودت واست مهم نیست...!!



  • توی ذهنم پره از یه سری چیزا....

    از فحش

    از این سوال که من اینجا چیکار میکنم و چرا در بین آدمایی هستم که ذهنیتشون مال چند هزار سال قبله
    بعضی وقتا که یادم میافته بین چه آدمایی هستم تو سرم یه چیزی میشه مثل برفک تلویزیون و ذهنم موقتا به هم می‌ریزه

    انگار دارم خفه میشم نفسم بالا نمیاد
    ولی امیدم رو از دست نمی‌دم . میگه که دست به مهره شدی باید تا آخرش بری



  • همیشه فکر میکنم که مشکل چیه ؟منشا این مشکلات چیه ریشه های هر چی مشکل هست از نمی‌دونم اقتصادی و ... بگیر تا بحثای روابط. چرا که نه در این مورد هم صحبت کنم .توی دانشگاه از یه دختری خوشم میومد و رفتم پیشنهاد دوستی دادم بعد گفت من کلا قصد دوستی ندارم .سوال اینه :اگه علاقه متقابل نداره چرا دایم منو به قول دوستام تحت نظر داره ؟ و چرا یواشکی سعی می‌کنه وقتی من متوجه نیستم منو نگاه کنه ؟
    حقیقت اینه از رفتارش فهمیدم متقابلا اونم علاقه داره ولی خب من پیشنهاد رو دادم و رد کرد و من منتظر کسی نمیمونم چون برای ازدواج نمی‌خوام که بگم حتما این .
    حقیقت اینکه این طور رفتارا رو بار ها و بار ها دیدم و دنبال دلیل این قضیه بودم که چرا ؟جواب این بود : دلیل خاصی نیست جز این که ما کشوری عقب افتاده هستیم با آدمای عقب افتاده که ذهن عقب افتاده دارن. یه آدم چطور به خاطر برخی اعتقادات می‌تونه رو نیاز های اولیه اش سرپوش بذاره ؟ فکر این میافتم که بعدا همین آدم ها دست پاچه میشن بعده گذشت یه سنی که چرا من فرصت هارو از دست دادم
    دلیلی پیدا نکردم برای این قضایا به جز یه کلمه : شعور کم ( درک نداشتن از خود و دنیای اطراف )

    گاها هم میگم قید دوست بازی رو تو ایران بزنم اصلا ولی میگم شاید یه نفر پیدا شد و شعور رو داشت و صمیمی شد ولی بازم برمی‌گردم به پله اول چه به هدفم یعنی دوستی برسم چه نرسم چون مذهب مهم تر از نیاز های اولیه شده تو اینجا .
    چیکار کنیم چکار نکنیم
    باید یه تصمیم اساسی بگیرم چون این فکرام و اینکه توی چه کشوری با چه طرز فکرایی زندگی میکنم و ناراحتی هاش توی درسم هم تاثیر میگذاره.

    دوست دارم میشد فرار کنم از اینجا و آدم هاش
    آدمایی که به خاطر اعتقاداتشون یه حصار کشیدن دور زندگیشون.

    سعی میکنم تصمیم بگیرم که این انرژی که می‌ذارم روی دوست یابی و جنس مخالفم بذارم روی درسم تا بتونم حتی به نزدیک ترین جای ممکن به جز اینجا فرار کنم . دوست دارم فقط چیزی بشه انگیزه اش رو پیدا کنم و قسم بخورم که فقط تلاش کنم تا از اینجا و آدم هاش قرار کنم.

    «در مورد دانشگاه هم که گفتم توی غیر انتفاعی میخونم ،اوایل با انگیزه بودم و خیلی می‌خوندم و همه سوالارو من جواب میدادم تا اینکه سوالایی می‌پرسیدم و استادا نمی‌تونستن جواب بدن و در میرفتن و مطالبی که میگفتن برای من ( بقیه رو نمی‌دونم ) سطح پایین بودن و هستن . کم کم فعالیتم کم شد و الان واقعیتش درس نمیخونم چون مثلا وقتی از استاد سوال می‌پرسی و استاد در حد جزوه ای که داده بلده و سوال چالشی نمیتونه جواب بده و برنامه ریزی خاصی نیست باید هم اینطور باشه.

    قدم اول رو از اینجا بر میدارم : مجبورا قید نیاز های اولیه ام رو میزنم.

    قدم دوم : فقط خوندن و خوندن. تنها راه برای خلاصی از اینجا.

    بعضی وقتا بعضی تصمیما رو باید مثل حالت اضطراری بگیری چاره ای نیست و مهم تر اینکه این روزای سخت یادم نمیره و یادم نمیره که چطور مدتی از آدم ها ضربه میخوری . فقط به امید خلاصی از این جهنم قید بعضی خواسته هامو میزنم و این یعنی هر چی مشابه این قضیه پیش بیاد هر چی هر کی میره توی سطل اشغال.



  • تو اين سالا ك من فقط از كنكوري بودن اسمشو به دوش ميكشيدم
    خيلي چيزا عوض شد
    ديد خانوادم
    ديد من نسبت به زندگي
    هم سن سالام رفتن هر كدوم به يه جا رسيدن
    ادماي دورم هر روز بلندتر شدن من مفيد ترين كارم تنفس سلولي بود
    هرو روز ميگفتم من عقب افتادم
    به فكراي منفيم بها دادم ماها گذشت حسرت اين ك كاش از مهر كاش از دي كاش از عيد....
    چيشد مگه اي كاشام مگه فكراي منفيم مگه نشدنا نفهميدنا از پاي درس بلند شدنا سريال ديدن براي فرار از استرس چيزي به غير چند سال سوخته به من اضافه كرد؟
    نه تنها به من به هيشكي اضافه نميكنه
    كاش با يه ويترين اون تنبليا فرارا بهانه هارو از خودت جدا كني و تلفاتي ك بابتش دادي بزاري توي ويترين و بزرگ بنويس:
    ورود به اين سمت ممنوع حتي شما دوست عزيز 🍃



  • IMG_20191217_231302_227.jpg
    بدون شرح❄❄❄❄



  • ۲۰۱۸۰۹۲۵_۲۰۵۳۵۳.jpg

    چقدر قشنگه بالا رفتن از آبیدر اون هم تو شب 🌼



  • اگر انیشتین ناشناس میومد انجمن دوتا متن میذاشت احتمالا دوتا منفی میخورد،اینجا هیچکی ب متن امتیاز نمیده،ب اکانت میدن،
    عه فلانیه،مثبت
    عه بدم از این میاد،منفی
    و...



  • image4554520142.png

    پاییز عاشق میکند

    باران عاشق تر

    حالا تو بگو

    این باران پاییزی چه میکند...؟

    #آبشار💓



  • ۲۰۱۹۱۲۱۷_۰۷۲۹۴۷.jpg
    ❄❄❄❄❄❄❄❄❄❄❄❄❄❄
    عشق یعنی امید ،
    یعنی طراوت باران ،
    یعنی سفیدی برف ،
    یعنی ساز زندگی و لبریز از خوشی
    و عشق یعنی راز زیستن !

    ❄❄❄❄❄
    چه برفیییی 😍



  • این پست پاک شده!


  • عاشق چایی بود ؛ و اگر یک سوم از عشقش به چای را میگذاشت داخل یک جعبه مقوایی کوچکِ ناقابل و به من هدیه میداد ،خوشبخت ترین آدم های روی زمین بودیم ...
    من حتی به هدیه بدون جعبه اش هم راضی بودم ، بدون جعبه مقوایی ، بدون کاغذ کادو ، و بدونِ کوچک ترین تشریفات ....
    آدم های احمق خیلی وقت ها به بودن های بی کادو ، بی جواب سلام ، و بی عشق هم راضی هستند ....
    احمقند دیگر ...
    من هم یکی از همان احمق ها ...
    اسمش لیلا بود ...
    صدایش میزدم لیلی ...با همان غلظت مغزخورِ موزیکِ Aaron-U-Turn lili ؛
    که همیشه روی ابتدایش گیر میکردم ، لیلی ...لیلی ...لیلی ...تا جایی که اگر نشانه گر پلیر زبان داشت سرم داد میکشید و میگفت :"بردار اون انگشت لعنتیتو ...چقدر بر میگردی عقب ...!"
    خیلی وقت است به آن ترک هیولا گوش ندادم ...هیولا از آن جهت که خاطرات را مثل چکش میکوباند توی کله ام ...و دیوانه وار در گوشم داد میزند "Lili "...
    لیلا همیشه قبل از کلاس هم چای مینوشید ، میخندید و چای مینوشید ، شاید همین خنده هایش باعث شد من هم به خاطرش با اینکه از چای بدم می آمد یک لیوان چای بگیرم دستم و به زور بنوشم ...دقیقا روبروی سِلف ...حتی بعضی وقت ها میشد اگر دیر میرسیدیم ،باهم میرفتیم سلف ،هر دو یک لیوان میگرفتیم دستمان و با همان ليوان ها میرفتیم سر کلاس؛ ...بعد با خنده شیطنت آمیزی برای اینکه استاد متوجه نشود قایمش میکردیم پشت کتاب هامان ...آخر سر هم همان دو لیوان کاغذی میشدند کاغذ های نامه ...بین من و لیلا ...؛
    پرشان میکردیم از نقاشی و حرف های چرت و پرت ...الان می گویم چرت و پرت ، چون حالا واقعا میبینم چیزی جز چرت و پرت نبود ...! اما آن زمان ها شاید بار ها همان حرف های روی لیوان را توی ذهنم مرور میکردم ، و اینبار به جای نشان گر پلیر آهنگ lili ؛لیوانِ توی ذهنم زبان باز می کرد و میگفت :"جان همون لیلی ، بس کن "
    مدت ها گذشت ، و هر دو بعد از اتمام درس شدیم دوتا وکیل دسته گل ...
    با زحمت زیادی توانستم یک دفتر وکالت برای هردویمان تاسیس کنم ،
    من دفتر سمت راست بودم ،
    لیلا دفتر سمت چپ ،
    همیشه میگفت "مرد باید سمت راست باشه ، دفتر بزرگ تر هم مال خودش ..." و من هربار بعد از شنیدن این حرف از زبانش با اشکِ شوق توی چشم هایم آرام میگفتم : "خیلی مخلصیم خانم وکیل ...خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی ..."
    در آخر هم یک استکان چای میریختم و هر دو از همان میخوردیم ...
    حیف که این مخلصم ها زیاد اثر نکرد ، و تقریبا دو سال بعدش حالا ما خودمان در دادگاه خانواده موکل بودیم ....
    هنوز قدم های آخرش یادم مانده ،
    ترق ؛ ترق ، ترق ....مثل تیک تاک ساعت ...هر وقت به تیک تاک ساعت دقت میکنم آن روز جهنم مثل توپ فوتبالی که به صورت دروازه بان بی حواسی بخورد ، پرت می شود توی صورتم
    حتی امضای کج و کوله اش روی صفحه توافقنامه دادگاه هم توی چشم هایم پیاده روی می کند ...
    بعد از جدا شدنمان من در کنار وکالت یک فروشگاه اختصاصی چای هم زدم ...فقط چایی بود ...از اول تا آخر ...و هر روز آرزو می کردم کاش لیلا بود و تمام قفسه ها را برایش دم می کردم ...می نوشید و می خندید ...از جنس همان خنده های جلوی سِلف ...!
    چای فروشی "لیلا" یک صندوقچه نارنجی رنگ انتقادات و پیشنهادات داشت که اگر یادم می ماند هفته ای ، دو هفته ای ، یا نهایتا ماهی یک بار بازش می کردم و خاک هایش را می تکاندم ..! یک روز جمعه وقتی داخل مغازه مشغول مرتب کردن بودم نامه ای را دیدم که بعد از مدت ها صندوقچه نارنجی رنگ را پر کرده بود ....؛
    یکی از مشتری هابرایم نوشته بود ! :
    "چایی رو اگر داغ بخوری ، دهنتو میسوزونه ، و اگه سرد بخوری دلتو میزنه ...عشق دقیقا مثل چایی میمونه ، ماها بلد نیستیم کی بنوشیمش ...یا اونقدر داغ عاشق میشیم که تب می کنیم و میمیریم ، یا اونقدر سرد دیوونه میشیم که یخ میزنیم و میفتیم ...اما با تمام این حالت چایی برای آدم از آب هم واجب تره ، و من حالا در آرزوی دوباره نوشیدن اون چایی هستم که نه گرم بود ، نه سرد ...خودم سردش کردم ....
    کاش میدونست سالها به خاطرش وانمود کردم که عاشق چایی ام ...دقیقا بعد از خوندن یکی از متناش که نوشته بود ، چایی یعنی عشق ..
    برای من نوشته بود ...و ما سالها به خاطر هم وانمود کردیم عاشق چایی هستیم ....بدون اینکه بفهمیم هردومون باهم ازش متنفریم ...:) "

    زیر نامه هم نوشته بود "lili "
    : )

    سید طه صداقت

    روز جهانی چای☕☕

    • درسته خودنویس نبود اما قشنگ بود:/❤


  • ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    bd4ee235-66fd-4f4a-86cd-f7ba69a22bce-image.png

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    26adebd5-5e46-498d-a7a0-83f08d7ae975-image.png

    درحال رفتن به کتابخونه
    امروز دوشنبه 25 آذر
    ـــــــــــــ
    چه شاعرانه است فریادشان زیر پاهایمان!
    برگ هایی که روزی برای آرامش
    به سکوتشان پناه میبریم…
    زاینده رود #



  • این پست پاک شده!


  • ۲۰۱۸۱۱۰۹_۱۳۰۶۴۱.jpg

    یک روز خوب توی طبیعت سنندج🤗



  • این پست پاک شده!


  • 1247789hrg.png

    باران باش 🌧 🌧

    ببار🌧 🌧

    نپرس🌈

    کاسه های خالی از آن کیست...🥀

    #پشت فرمونی🙂 🐥



  • با اینکه داستان منو بد نوشتی💔 ولی تو هنوزم خدای خوب منی(:



  • غصه عالم تو دلمه انگار توزندگیم کاری نکردم ولی خیلی احساس خستگی میکنم امید ی ندارم دیگه به زندگیم گذشته برام گرون تموم شده حق من به پوچی رسیدن نبود حس میکنم دیگه راه نجات ندارم کاش حماقت هام اینقدر زیاد نبود 😞نمیدونم چمه فقط حس میکنم رسیدم ته دنیا خلاصه باهرمنطقی حساب میکنم خسته ام سردرگمم خدایا ی نگاهی به من بنداز خدا جونم بزرگترین ارزوی ما کوچکترین معجزه توعه مثل همیشه یجوری نجات م بده درد دل طوری 😢☹


  • همیار

    NEWW.jpg

    🔹دیلیــــــنگ ‼
    🔸یعنی کی میتونه باشه !! واای یعنی یکی از دوستام بالاخره دلش برام تنگ شده و پیام داده 😃
    🔹همراه اول 😐
    🔸حالا ببینم چی میگه !؟ شاید چیزی بُردم 😃
    🔹ردد. 😑
    🔸تُــــــف بـــــه این زندگی 😒

    #سوپر مثبت اندیش 😅➕

    • تنها وسیله ی ارتباطی من در دوران کنکور 😂✌در حالی که گوشیم تو انباری خاک میخوره 😒

  • فارغ التحصیلان آلاء

    این پست پاک شده!

  • ناظم

    متن جایگزین

    -پاشو بریم دریا
    +من از دریا خوشم نمیاد
    -تا الان که دوسش داشتی هی میگفتی من دلم دریا میخواد!!
    +اره ولی نه به هر قیمتی
    -قیمتش چیه
    +نمیدونم
    -پس جمع کن بریم بیرون دیوونه
    +میگم حوصله ندارم پیله نکن دیگه حبیب
    -چ عجب اسم مارو گفتی تو
    +نمی‌بینی مریض شدم؟
    -اره میبینم دل نازک شدی
    +تنهاییم رو نمی‌بینی
    -دیدم که اومدم دیگه
    +خب
    -چی خب
    +دیگه نه نارنجی داریم نه قرمز و نارنجی نه خرمالو
    زمستونه حبیب هیچی نداریم

    -اشکال نداره که خب هنوز پرتقال داریم
    دونه های مروارید داریم
    پاشو ببین پائیز داره رخت می بنده که بره
    بیا بریم دریا تا سرد نشده تا یخ نزده
    بیا بریم تا هنوز پاییز هست بریم دریا بریم شمال
    میای بریم شمال؟

    من انگار ی چیزی رو گم کردم انگار ی چیزی رو یادم رفته.. نمیدونم چیه ولی دلتنگشم..


  • همیار

    خانوادم خستم کردن...
    دیگه نمیتونم , همش گیر دادنای الکی , همش عصبانی ان همش ناراحتم میکنن
    ولی دوستام مهربونن برام کادو میخرن, بهم محبت میکنن, دوستم دارن
    با این جمله ها و فکرای الکی
    دوستاش میشن خانوادش و خانوادش میشن دوستاش...
    از خانوادش دور میشه ...دور ...دور ... و دورتر
    و با دوستاش صمیمی تر و صمیمی تر
    از هیچ محبتی دریغ نمیکنه
    تمام تلاششو میکنه
    میگذره ...
    یه روز ماجرایی پیش میاد
    تو شرایطی قرار میگیره که بیشتر از همیشه به دوستاش نیاز داره
    به سمتشون میره ولی تنهاش میذارن
    وقتی نوبت اونا میشه که جبران کنن براش
    میذارن و میرن ...
    قلبش میشکنه , خرد میشه تیکه هاش میریزه زمین
    دستشو میذاره رو قفسه سینه اش و زانو میزنه
    اشکای گرمش از رو صورتش جاری میشه
    این آهنگ تو مغزش تکرار میشه
    انفرادی شده سلول به سلول تنم ... 🎶
    خود من در خود من زندانیست...🎶
    دست گرمی سرشو نوازش میکنه
    تیکه های قلبش رو جمع میکنه
    در آغوشش میگیره
    موهاشو شونه میکنه و میبافه
    اشکاشو کنار میزنه و چهره پدر و مادرشو میبینه
    میگه بیاین که به اندازه یک عمـر دلم برایتان تنگ شده
    تازه میفهمه جزو خانواده بودن یعنی بخشی از چیزی بسیار شگفت انگیز بودن
    یعنی برای باقی مانده عمرت عاشق خواهی بود و به تو عشق خواهند ورزید...
    خانواده یعنی گذشت و ایثار بی منت
    خانواده یعنی عشق , آرامش , انگیزه
    تازه فهمید هیچکس ,هیچ وقت نمیتونه براش مثل اونا باشه...

    بخشی از دل نوشته های من- مرداد ماه 1397 😊🌸



  • خسته ام
    نمیدانم چرا
    بی حالم
    نمی دانم چرا
    انگار همه چیز دست به دست هم داده اند تا حال مرا بدتر از این کنند
    هوای ابری و بغضی که تو گلومه و..
    چن روزیه این طوریم هر کاریم میکنم درست نمیشم
    نمیداانم خدایا
    یه کاری بکن درست شم برم سر درسم
    عقب افتادم از برنامه آزمون



  • معده ای پر ز کاه!!!
    روده ای پر ز آب،
    عجب آب زیر کاه بود این باطن تو...

    عجب آب رزی ریخت،بر آبروی ما
    عجب آباد بود این آب و گل تو
    عجب آبکی بود این عقل و هوش ما
    عجب آبدیده بود این مکر و حیلت تو

    آب آورد،آن زبان
    آبله زد،این دندان
    از بس آب کشید،آب جوِ حنجره ات را...

    آب بقا،آب سیاه شد مرا،آبتنی کن در این خوناااااب راه...


  • فارغ التحصیلان آلاء

    وقتی دلت فالوده میخواد اما وقتی میگیری یخه و مجبور میشی اینکار کنی 😬😬😬😂😂👇
    20191213_121054.jpg



  • سالها بشر پشت هر ماده،ماده می دید تا
    وقتی قانون پایستگی جرم نقض شد و تبدیل شد ب قانون پایستگی جرم و انرژی،وقتی جرم تبدیل شد ب انرژی،یعنی طبق دلتاجی می شه طبق ی فرایند غیر خودبخودی،انرژی رو تبدیل به جرم کرد،و از انرژی ماده ساخت
    (اگر چه انحصار علت بع افعال خدا اشتباس ولی میشه منشا هستی رو چنین دانست )
    ،اگ روزی بشر به این نقطه برسه،و بتونه از انرژی ماده بسازه،چ تحولی در علم ایجاد میشه،اما سوال بعدی شکل میگیره؛چطور انرژی رو بدون ماده میشع ساخت؟؟
    این قسمت:تخیلات ی کنکوری سر ازمون:/


  • ناظم

    اگر هیچ چیزی رو خوب نفهمیده باشم
    این ی دونه رو خوب فهمیدم
    چیزی رو که دوسش نداری انتخاب نکن
    من نمیگم اون چیز ی شخصه نه اصلا حرفم این نیس..
    ساختن ی خاطره
    داشتن ی کتاب
    پوشیدن ی لباس
    خوندن ی رشته تو دانشگاه
    هرچیز و هرچیز
    اونم نه به خاطر این که روحت پژمرده میشه و از این چرت وپرت ها نه!!

    چون این حکم رو به خودت میدی تا همه تو رو اینطوری ببینن
    وقتی همیشه تمکین کنی همه یادشون میره تو هم حق انتخاب داشتی برات تصمیم میگیرن
    برات لباس می‌خرن برات خاطره میسازن
    بهت کتابی که دوس نداری رو میدن تا بخونی
    حتی مجبورت میکنن ی رشته بخونی که دوسش نداری
    دیگه حتی به روحتم فکر نمیکنن
    محکوم میشی به بودن چیزایی که بقیه میخوان!
    اگر ی جا مخالفت‌ کنی تو رو نابود میکنن
    تو سرکوب میکنن...
    به داشتن اون خاطره
    به داشتن اون کتاب
    به پوشیدن اون لباس..
    یادبگیر که سرکوبت نکنن(:

    #تجربه


  • دانش آموزان آلاء

    ساعت ۲۰:۳۴ همین الان با یه دوستی حرف میزدیم گفت به خیلی چیزا معتقد نیس اما به این معتقده که زندگی دایره ست ، دست هر کسیو بگیری و کمک کنی یه روزی یکی هم دست تورو میگره و بالعکسشم وجود داره....
    جمله ایی هست که خیلیامون بهش باور داریم اما هیچ وقت فکر کردید در این دایره ی زندگی کدومید؟!
    کسی که مهربونه و کمک میکنه؟
    یا کسی که دست در جیبشه و فقط ناظره؟
    وقتی خیابون قدم میزنم حتی اگه ناراحت باشم لبخند میزنم دوستام همیشه میگن لبخند نزن زشته و شاید طرف سوتفاهم واسش ایجاد شد و....
    بنظرمن اینطور نیس بعضی وقتا واقعا لازمه که یه ادم بهمون لبخند بزنه حتی اگر یه غریبه هم باشه شاید اون روز که من بیرونم یکی باشه که سرشار از غم باشه با لبخند منم واسه یه لحظه لبخند بزنه چون صورتا مثه آینه ن عکس العمل هم دیگرو تکرار میکنن لبخند بزنی لبخند میزنه، اخم کنی اخم میکنه ....
    سعی کنیم باهم خوب باشیم بهم لبخند بزنیم و از کمک کردن به یک دیگر پرهیز نکنیم
    زندگی ان طور که فکر میکنیم طولانی نیست

    شب برفی پاییز ۱۹/۹/۹۸🎈


وارد شوید تا پست بفرستید