Skip to content
  • دسته‌بندی‌ها
  • 0 نخوانده ها: پست‌های جدید برای شما 0
  • جدیدترین پست ها
  • برچسب‌ها
  • سوال‌های درسی و مشاوره‌ای
  • دوره‌های آلاء
  • گروه‌ها
  • راهنمای آلاخونه
    • معرفی آلاخونه
    • سوال‌پرسیدن | انتشار مطالب آموزشی
    • پاسخ‌دادن و مشارکت در تاپیک‌ها
    • استفاده از ابزارهای ادیتور
    • معرفی گروه‌ها
    • لینک‌های دسترسی سریع
پوسته‌ها
  • Light
  • Brite
  • Cerulean
  • Cosmo
  • Flatly
  • Journal
  • Litera
  • Lumen
  • Lux
  • Materia
  • Minty
  • Morph
  • Pulse
  • Sandstone
  • Simplex
  • Sketchy
  • Spacelab
  • United
  • Yeti
  • Zephyr
  • Dark
  • Cyborg
  • Darkly
  • Quartz
  • Slate
  • Solar
  • Superhero
  • Vapor

  • Default (بدون پوسته)
  • بدون پوسته
بستن
Brand Logo

آلاخونه

  • سوال یا موضوع جدیدی بنویس

  • سوال مشاوره ای
  • سوال زیست
  • سوال ریاضی
  • سوال فیزیک
  • سوال شیمی
  • سایر
  1. خانه
  2. بحث آزاد
  3. خــــــــــودنویس
👣ردپا👣
اهوراا
Topic thumbnail image
بحث آزاد
خــــــــــودنویس
Dr-aculaD
Topic thumbnail image
بحث آزاد
دوست و رقیب
4
یه دوست و رقیب بیاد بخونیمو بحرفیم
بحث آزاد
کپی جزوه ها
Z
سلام دوستان من میخوام جزوه های آلا رو کپی کنم خیلی زیاده کسی جایی رو سراغ داره ؟
بحث آزاد
یلدا
M.anM
سلام بچه ها امیدوارم حالتون خوب باشه یلداتون مبارک 💛 ما که امسال تا همین یه خورده پیش شرکت بودیم و درگیر کارای سایت که درست بشه میشه چک کنید ببینید سرعتش چطور شده؟ منظورم alaatv.com هست @دانش-آموزان-آلاء @فارغ‌التحصیل
بحث آزاد
دسته گل💐
زهرا بنده خدا 2ز
Topic thumbnail image
بحث آزاد
کارزار
A
«۳۰ نفر تا الان " ۲۵ مهر ۱۴۰۴"از درخواست اصلاح آیین‌نامه حمایت کردن، شما نفر ۳۱ باشید👇» 🔗 https://www.karzar.net/258938
بحث آزاد
کارزار
A
📣 بچه‌ها یه کارزار راه انداختیم برای اصلاح بند تک‌ماده و آیین‌نامه‌های ارزشیابی مدارس کشور. موضوعش خیلی مهمه چون مستقیم به نمره و آینده تحصیلی خودمون مربوط میشه 😐 اگه موافقین، لطفاً برین امضا کنین تا صدامون بیشتر شنیده بشه ❤️https://www.karzar.net/258938
بحث آزاد
دستاورد هایِ کوچکِ من🎈
AinoorA
سلام بچه ها امیدوارم حالتون خوب باشه و خیلی سرحال و شاد باشین✨ خب از عنوان تاپیک یچیزایی مشخصه که قراره در مورد چی اینجا حرف بزنیم ولی بزارین توضیحات بیشتر بدم👀 خیلی از ما یوقتایی هست که ممکنه احساس کنیم هیچ کاری نکردیم یا هیچ کاری ازمون برنمیاد و روزمون رو تلف کردیم و.. و ذهنمون ما رو با این افکار جور واجور و عجیب غریب مورد آزار قرار بده و احساس ناتوانی رو بهمون بده در حالی که در واقعیت اینطوری نیست و ما توانا تر از اون چیزی هستیم که توی ذهنمون هست🐤 اینجا قراره از موفقیت های کوچولومون حرف بزنیم و رونمایی کنیم تا به ذهنمون ثابت کنیم بفرما آقا دیدییی ما اینیم 😎 هر شب از کار های مثبت کوچولوتون بیاین و بگین و این حس مثبت و قشنگ مفید بودن رو به خودتون بدین🍀 مثلا کنکوری ها میتونن تموم شدن یه بخش از برنامه اشون رو بگن ، از انجام دادن کار هایی مثل مرتب کردن اتاق ، از گذروندن امتحانای سخت و آب دادن به گل ها و کلی کار کوچیک و مثبت دیگه منتظرتون هستم آلایی ها موفق باشین🥹❤️ دعوت میکنم از : @دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا @دانش-آموزان-آلاء @فارغ-التحصیلان-آلاء @دانشجویان-درس-خون @دانشجویان-پزشکی @دانشجویان-پیراپزشکی
بحث آزاد
روز آخر ❤️
_
سلام به همه رفقای کنکوری اومدم یه تاپیک بزنم برای روز آخر کنکور، اینجا بچه‌هایی که می‌خوان روز آخر رو مفید درس بخونن، بیان برنامه‌هاشونو پارت‌بندی شده بزارن ❤️ و هم اونایی که تصمیم گرفتن دیگه درس نخونن و فقط ریلکس کنن، اینجا کنار هم باشیم ، حرف بزنیم ، استرسارو بریزیم دور، انرژی مثبت بدیم و بگیریم😁 ... اگه برنامه‌ریزی برای روز آخر داری، بیا پارت‌هات رو بزار و تا لحظه آخر تلاش کن ( مثل خودم ایده همینه چون مجبورم ) ... اگه تصمیم گرفتی دیگه فقط استراحت کنی که خیلیم عالی ... اگه دکترای پارسالی هستی و تجربه شب قبل کنکور رو داری، لطفا بیا راهنمایی کن، آرامش و انرژی بده :)) ‌ فقط یه خواهش کوچولو دارم لطفا فضای تاپیک آروم و مثبت نگه داریم چون قرار نیست با کارای دیگه اتفاق خاصی بیفته اما با اینکارا اتفاق خاصی میفته ✨ @دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا @دانش-آموزان-آلاء @تجربیا
بحث آزاد
برگ انجیر.... ☘️🍀🌿
______
بِسْم رَبّ النور ☁️ سلام امیدوارم حال دلتون بهترین باشه..... 🎈 برم سراغ حرف اصلی.... در فکر تاپیکی بودم که هر روز توش چند تا پست قشنگ بزارم و با چند تا عکس و متن نوشته و دل نوشته...... حالمون خوب بشه، انرژی بگیریم در طول روز.....❤️☁️ یه جورایی این تاپیک شبیه کانال یا چنل..... البته پست هایی که قرار بزارم برای خودم نیست و صرفا گلچینی از مطالبی که ممکنه توی فضای مجازی یا کتاب ها ببینم و بارگذاری بکنم..... اگر شما هم دوست داشتید خوشحال میشم همراه من بشید.... ☁️🎈🍒 [image: 1686940882701-img_-_.jpg] پ.ن:اسم تاپیک برگرفته از اسم یک کانالِ و در آخر دعا میکنم دلتون ذهنتون ابری باشه(:☁️❤️
بحث آزاد
رقیب
م
کسی هس ساعت مطالعه بالایی داشته باشه بخونیم این 20 روزو؟ ترجیحا دختر باشه تنهایی نمیتونم اگ یکی بود خیلی بهتر پیش میرفتم
بحث آزاد
کنکور1405
M
سلام به همه. من بعد از یه مدت دوباره میخوام کنکور 405 رو شرکت کنم. ولی خب کسی رو پیدا نکردم که برای سال405 باشه. و دوستی پیدا نکردم تو این زمینه. هرکی هست بیاد اینجا حرف بزنیم:relieved_face:
بحث آزاد
تروخدا بیاین
م
دیروز اشتبا کردم سلامت نخوندم الان چیکار کنم جزوه ای میدونین یکم جمعو جور باشه کتاب اصلن خونده نمیشه خیلی زیاده
بحث آزاد
تنهایی حوصله ندارم بیاین با هم نهایی بخونیم
م
سلام بچها هر ساعتی هر درسیو خوندین بیاین بگین این ساعت اینقدر فلان درس رو خوندم انگیزه میگیریم
بحث آزاد
بخدا سوالات اونقد سخت نیستن ولی وقتی میشینم سر جلسه اعداد کوه میشن واسم
م
بچها وقتی میشینم به ارومی حل میکنم سوالاتو میدونم حل میکنم مشکلی ندارم سر جلسه انگار اصن من نخوندم ی جوری میشم میترسم از سوالا مخصوصا سوالاتی ک عدد دارن عددا جلو چشام بزرگ میشن بخدا خنده داره ولی جدی میگم
بحث آزاد
من ِ فارغ 401 هم باید زمین ترمیم کنم؟؟
م
...............
بحث آزاد
شاید شد...چه میدانی؟!
Hg L 0H
مدت هاست که از نشست غبار سرد و تیره به قلبم میگذرد مدت هاست منِ تاریکِ گم شده، در خودم به دنبال روزنه هایی از نور میگردد نفس هایم سخت به جانم می نشینند اشک هایی که سرازیر نمی شوند وجود مرا به ستوه آورده اند دوست دارم بایستم سرم را بالا بگیرم و تا زمانی که صدایم خفه شود فریاد بزنم بماند در پس پرده ی خاکستری غم بماند که چه می شود... شاید شد....چه میدانی؟!
بحث آزاد
بحث آزاد
J
دوستان من تازه وارو سایت شدم میخوام بدونم چطوری باید اسمم رو تغیر بدم درست کردم ولی باز دوباره اینو زده چیکار باید کنم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌.........
بحث آزاد
تمام رو به اتمام
Hg L 0H
حس خفقان، حتی نفس کشیدن هم سخت شده گلویم فشرده تر از قبل راه هوا را بسته پروازی را آغاز کردم که در سرم مقصدش بهشتی برین بود اما اکنون و در این زمان نمیدانم کجا هستم پروازم به سمت جهنم است یا بهشت؟ میشود یا نمیشود تمام وجودم را پر کرده تمام احساسات کودکی از کوچک و بزرگ به مغزم هجوم آورده و دارد تمامِ من را آرام آرام از من میگیرد نکند اینجا جای من است؟ در سرِ کودکیِ من چنین رویایی شکل گرفته بود؟ قلبم سیاه و چشمانم تار شده اند هوای پریدن دارم اما نگار لحظه به لحظه در همان جایی قرار دارم که ایستاده بودم انگار نمیشود قدم از قدم برداشت میخواهم رها باشم از افکاری که مرا خفت میکنند و تا مرز خفه شدن من را به دنبال خود میکشانند میل به رهایی آزادی ام را هم از من گرفته... شوق پریدن آرام آرام گویی دارد تبدیل به میل سقوط میشود مبادا چنین روزی برسد... مبادا....
بحث آزاد

خــــــــــودنویس

زمان بندی شده سنجاق شده قفل شده است منتقل شده بحث آزاد
1.7k دیدگاه‌ها 248 کاربران 91.0k بازدیدها 213 Watching
  • قدیمی‌ترین به جدید‌ترین
  • جدید‌ترین به قدیمی‌ترین
  • بیشترین رای ها
پاسخ
  • پاسخ به عنوان موضوع
وارد شوید تا پست بفرستید
این موضوع پاک شده است. تنها کاربرانِ با حق مدیریت موضوع می‌توانند آن را ببینند.
  • Narges_N آفلاین
    Narges_N آفلاین
    Narges_
    نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
    #1661

    آسمان شبم کوچک تر شد
    حیاط خانه ی قبلیمان می گذاشت روی هاله ی طلایی رنگ ستاره ی پرنور خودم بنشینم و با او به سفر های کوتاه شبانه بروم
    صدای موزون موسیقی روحم را نوازش می‌کرد
    عجیب است به نظر می آید آزادم اما کلافی نامرئی و پر از گره به انگشت کوچک دست راستم بسته شده
    سرم را پایین می اندازم می دوم از نفس می افتم و حالا وقت آن است که سرم را بالا بگیرم
    حس میکنم رسیده ام
    سرم را آرام بالا می آورم
    اما اما من دوباره به جایی بازگشتم که از آنجا حرکت کرده بودم...
    آسمانم کوچک شده
    چشمانم را می بندم آرام آرام همه چیز محو می شود و من بیدارم.

    ✨️Life goes on

    1 پاسخ آخرین پاسخ
    4
    • پرستو باباییپ پرستو بابایی

      ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﻪﻫﺎﯼ ﻭﺟﻮﺩﻡ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ..
      ﺑﺮﺍﯼ ﺷﯿﻄﻨﺖﻫﺎﯼ ﺑﯽﻭﻗﻔﻪ، ﺑﯽﺧﯿﺎﻟﯽِ ﻫﺮ ﺭﻭﺯﻩ، ﻧﺎﺯ ﻭ ﮐﺮﺷﻤﻪﯼ ﻣﻦ ﻭﺁﯾﯿﻨﻪ.. ﺧﻨﺪﻩﻫﺎﯼ ﺑﻠﻨﺪﻭ ﺑﯽﺩﻟﯿﻞ.. ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻥ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﻣﻬﺎﺭ ﻧﺸﺪﻧﯽ ...
      ﺣﺎﻻ ﺍﻣﺎ ... ﺩﺧﺘﺮﮎِ ﺣﺴﺎﺱ ﻭ ﻧﺎﺯﮎ ﻧﺎﺭﻧﺠﯽِ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﭼﻪ ﺑﯽﻫﻮﺍ ﺍﯾﻦﻫﻤﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻩ ..
      ﭼﻪ ﻗﺪﯼ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﻃﺎﻗﺘﻢ ..
      ﺿﺮﺏ ﺁﻫﻨﮓِ ﻗﻠﺒﻢ ﭼﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﻣﻨﻄﻘﯽ می‌زند!...
      ﭼﻪ ﺷﯿﺸﻪﺍﯼ ﺑﻮﺩﻡ ﺭﻭﺯﯼ، ﺣﺎﻻ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺳﺨﺖ ﺷﺪﻥ ﻫﻢ ﺭﺿﺎیت نمی‌دهم، ﺑﻪ ﺳﻨﮓ ﺷﺪﻥ ﻣﯽﺍﻧﺪﯾﺸﻢ..
      ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻧﺶ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺳﺖ .
      ﺟﺎﯼ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﯾﺨﯽﻫﺎﯼ ﺩﻭﺭﺍﻥِ ﮐﻮﺩﮐﯽاﻡ ﺭﺍ،
      ﻗﻬﻮﻩﻫﺎﯼ ﺗﻠﺦ ﻭ ﭘﺮاز ﺳﮑﻮﺕِ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ .
      ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻟﺤﻦِ ﺣﺮﻑﻫﺎﯾﻢ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺟﺪﯼ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ، ﺧﻮﺩﻡ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﺣﺴﺎﺏ می‌برم ...
      ﺩﺭ ﺍﻭﺝِ ﺷﺎﺩﯼ ﻫﻢ دیگر ﻗﻬﻘﻬﻪ ﺳﺮ نمی‌دهم ﻭ ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺍﮐﺘﻔﺎ می‌کنم .
      ﭼﻪ ﭘﯿﺸﻮﻧﺪ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻠﻤﻪی ﺧﺎﻧﻢ؛
      ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﭘﯿﺶِ ﺍﺳﻤﺖ ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﺪ، ﺗﻤﺎﻡِ
      ﺳﺮﺧﻮﺷﯽ ﻭ ﺑﯽﺧﯿﺎﻟﯿﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﻮ می‌گیرد
      ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﺶ ﻭﺯﻧﻪﯼ ﻭﻗﺎﺭ ﻭ ﻣﺘﺎﻧﺖ ﺭﺍ
      ﺭﻭﯼ ﺷﺎﻧﻪﺍﺕ می‌گذارد... نه ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﯾﻦﻫﺎ ﺑﺪ ﺑﺎﺷﺪ، ﻧﻪ،
      ﻓﻘﻂ ﺧﺪﺍ ﮐﻨﺪ ﻭﺯﻧﺸﺎﻥ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻧﺸﻮﺩ
      ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮﮎِ ﺣﺴﺎﺱ ﻭ ﺷﯿﺮﯾﻦِ ﺩﺭﻭﻧﻢ
      ﺯﯾﺮِ سنگینیِ آن ﺑﻤﯿﺮﺩ.!

      پرستو باباییپ آفلاین
      پرستو باباییپ آفلاین
      پرستو بابایی
      فارغ التحصیلان آلاء
      نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
      #1662

      حالا اینجا نشسته ام ..در میان هیاهوی ناباورانه ی ذهنم ..
      از دخترک درونم می پرسی ؟خوب است ..
      شاید این دفعه دیگر تمام تلاشش رو کرده بود
      این دفعه اما خسته بود ،خسته تر از قبل
      از ضرب آهنگ قلبش می پرسی ؟شاید این دفعه به تقلای ماندن ..آری ..همین است
      به تقلای ماندن
      حالا اما او از پسِ صبر ها برگشته ،آنچنان صبور و قوی که حتی در مخیله‌ اش نمی گنجند این همه صبر ..

      راستی(:
      خواستم بگویم شاید همه چیز خوب که نه ..ولی قابل تحمل است
      صبر برایش عجیب تنها راه شده
      پیش پایش دریچه ای پیدا نیست ..از کجا معلوم ؟!شاید چند قدم آن طرف تر

      آدمی دوام می‌آورد، وَرایِ حدِ تصور

      1 پاسخ آخرین پاسخ
      4
      • blossom.B آفلاین
        blossom.B آفلاین
        blossom.
        نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
        #1663

        1000034834.jpg

        1 پاسخ آخرین پاسخ
        6
        • blossom.B آفلاین
          blossom.B آفلاین
          blossom.
          نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
          #1664

          در کودکی گمان می‌کردم کسانی که گریه نمی‌کنند، خیلی قوی و محکم هستند؛
          اما اکنون که نمی‌توانم گریه کنم، می‌فهمم کسانی که هنگامِ غم، گریه نمی‌کنند، در اوجِ درماندگی هستند. زیرا انسان ها زمانی گریه می‌کنند که می‌دانند راه نجاتی هم هست یا کسی هست که اشک هایشان را دیده و کمکشان می‌کند... یا شاید زمانی گریه می کنند که می‌دانند چاره‌ی دردشان در جهان بیرون است، نه در درونِ خود... یا می‌دانند گریه همان "چاره‌" ی دردشان است.

          جانانم،
          روزی گفتی خندیدن هم آرزوست...
          اکنون من به تو می‌گویم،
          گریه کردن هم آرزوست!
          و چه خوش گفت سایه،
          « که گمان داشت که هست این همه درد،
          در کمینِ دلِ آن کودکِ خُرد؟ »

          1 پاسخ آخرین پاسخ
          8
          • blossom.B آفلاین
            blossom.B آفلاین
            blossom.
            نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
            #1665

            دلم می‌خواد به اندازه ی تموم دویدن هام، استراحت کنم...
            به اندازه‌ی تموم قوی بودن هام، اندکی هم روی ضعیفمو نشون بدم...
            به اندازه‌ی تموم زندگی نکردن هام، زندگی کنم!

            1 پاسخ آخرین پاسخ
            4
            • blossom.B آفلاین
              blossom.B آفلاین
              blossom.
              نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
              #1666

              _"مادرم!
              صدایم را می‌شنوی؟
              تو را صدا می‌زنم...
              چشمانم در تمنای خواب‌اند اما روحم فراری از آن... روحم بیزار از آن زیرا می‌داند باید بعدِ بیداری روزِ تاریکِ دیگری را آغاز کند...
              می‌گویم کاش می‌شد کوچ کرد؛
              رفت به جایی دور...
              جایی که حتی دور تر از دوریِ میانِ 'من' و 'زندگی' است...
              خسته‌ام!
              روزی که هیچ‌کس این خستگی را حتی با وجود فریاد زدن و اشک ریختنم باور نکرد،
              خواستم خود را رها کنم؛ از هر آنچه که من و این آدم های بی‌شعور را به هم ربط می‌داد، خود را رها کنم...
              اما نشد!
              نمی‌دانم این اعتقادات بود که کار خودش را کرد؛
              یا ترس از دردِ مرگ‌...
              یا شاید اندک امیدی هنوز باقی مانده بود ، در دل خونین من!
              نشد... نتوانستم رها کنم!
              قدرتش بود... اما گمان کنم هنوز امیدی هم بود!
              و من هنوز اسیر دنیایِ این آدم های بی‌شعورم...
              دنیایی که هنوز هم آدم هایش بی‌شعورند... حتی بی‌شعور تر از آن زمانی که خواستم خود را از آنها خلاص کنم...
              دنیایی که اگر آدم هایش شعور داشتند، بهشت می‌شد!
              واقعا می‌گویم...
              بهشت می‌شد!
              و آنوقت نیازی به رها کردن نبود...
              نیازی به کوچ کردن نبود...
              نیازی به رفتن به جایی دور نبود!
              اکنون که نیاز هست، این منم که نمی‌توانم...
              نمی‌توانم کوچ کنم...
              حتی نمی‌توانم بار دیگر بلند شوم؛ بلند شوم و ادامه دهم به این زندگی!
              نمی‌توانم ادامه دهم؛
              چون بال های درنایِ امید من شکسته است...
              در عینِ نخواستن،
              محکوم است به انقراض!"

              blossom.B 1 پاسخ آخرین پاسخ
              3
              • blossom.B blossom.

                _"مادرم!
                صدایم را می‌شنوی؟
                تو را صدا می‌زنم...
                چشمانم در تمنای خواب‌اند اما روحم فراری از آن... روحم بیزار از آن زیرا می‌داند باید بعدِ بیداری روزِ تاریکِ دیگری را آغاز کند...
                می‌گویم کاش می‌شد کوچ کرد؛
                رفت به جایی دور...
                جایی که حتی دور تر از دوریِ میانِ 'من' و 'زندگی' است...
                خسته‌ام!
                روزی که هیچ‌کس این خستگی را حتی با وجود فریاد زدن و اشک ریختنم باور نکرد،
                خواستم خود را رها کنم؛ از هر آنچه که من و این آدم های بی‌شعور را به هم ربط می‌داد، خود را رها کنم...
                اما نشد!
                نمی‌دانم این اعتقادات بود که کار خودش را کرد؛
                یا ترس از دردِ مرگ‌...
                یا شاید اندک امیدی هنوز باقی مانده بود ، در دل خونین من!
                نشد... نتوانستم رها کنم!
                قدرتش بود... اما گمان کنم هنوز امیدی هم بود!
                و من هنوز اسیر دنیایِ این آدم های بی‌شعورم...
                دنیایی که هنوز هم آدم هایش بی‌شعورند... حتی بی‌شعور تر از آن زمانی که خواستم خود را از آنها خلاص کنم...
                دنیایی که اگر آدم هایش شعور داشتند، بهشت می‌شد!
                واقعا می‌گویم...
                بهشت می‌شد!
                و آنوقت نیازی به رها کردن نبود...
                نیازی به کوچ کردن نبود...
                نیازی به رفتن به جایی دور نبود!
                اکنون که نیاز هست، این منم که نمی‌توانم...
                نمی‌توانم کوچ کنم...
                حتی نمی‌توانم بار دیگر بلند شوم؛ بلند شوم و ادامه دهم به این زندگی!
                نمی‌توانم ادامه دهم؛
                چون بال های درنایِ امید من شکسته است...
                در عینِ نخواستن،
                محکوم است به انقراض!"

                blossom.B آفلاین
                blossom.B آفلاین
                blossom.
                نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                #1667

                @مهدا
                "_دخترم!
                صدایم را می‌شنوی؟
                تو را صدا می‌زنم...
                بخواب، دخترِ کوچک من!
                روزی تو را سخت در آغوش خواهم گرفت...
                و با تو ترک خواهم کرد... ترک خواهم کرد هر آنچه که آزارت داد!
                بال های درنایت را خودم خواهم بست...
                پروازی که هیچگاه از کسی یاد نگرفت، یادش خواهم داد!
                بخواب، دخترِ کوچک من!
                خودم تو را با کسانی آشنا خواهم کرد که با شعورند...
                خودم همان آدمِ با شعورِ زندگی‌ات خواهم شد...
                بخواب، دختر‌ِ خسته‌ی من!
                که من خودم غنچه های پژمرده را دور خواهم ریخت... و در خزانی دیگر،خودم یادت خواهم داد چگونه زمانی که همه چیز می‌خشکد، غنچه هایت را شکوفا کنی!
                اگر نتوانستی، تو را با بهار آشنا خواهم کرد...
                خودم تو را به جایی خواهم برد که بیشتر روز هایش بهار است...
                خودم بهارت خواهم شد تا بتوانی شکوفا شوی!
                بخواب؛
                دخترِ تنهایِ من!
                بخواب که خودم بیدارت خواهم کرد...
                و روز روشن تری را نشانت خواهم داد!
                بخواب...
                که من حتی از آنکه تو را به دنیا آورد، بیشتر درکت می‌کنم!"

                1 پاسخ آخرین پاسخ
                3
                • M آفلاین
                  M آفلاین
                  MN_
                  نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                  #1668

                  ‌‌‌‌‌

                  "وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه باید ها"

                  1 پاسخ آخرین پاسخ
                  3
                  • Narges_N آفلاین
                    Narges_N آفلاین
                    Narges_
                    نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                    #1669

                    کلیدی برای اتصال به آنچه از دست رفت
                    صندوقچه ی پاندورا
                    زمانِ باز کردن فرا رسیده
                    با هر بار چرخاندن کلید در قفلِ صندوقچه، قلبم ضربانی را در می‌کند
                    ریه هایم در مقابل هوا به زانو در آمده اند
                    صدای چرخاندن کلید بر قلبم خراش های عمیق می اندازد
                    هر زخمی که بر رویش ستاره کشیده بودی حالا باز شده و قطره های سرخ خون از آن سر می‌خورند
                    تو یادت نبود
                    یادت نبود که نمی شود همه چیز را بیان کرد
                    راز چشم هایم را یادت رفته بود
                    آنها هر روز خون گریه می کردند
                    هر روز در نبردی خاموش با وجود از دست رفته ام میجنگم
                    نه بازنده دارد نه برنده تنها با هر نبرد از آنچه بودم دور و دور و دور تر میشوم
                    خود را در ابتدای این جنگ های تمام نشدنی از دست می دهم و در انتهای آن خود را ایستاده در نقطه ی شروع به دست می آورم.
                    خسته ام
                    فراتر از آنچه به ذهن برسد
                    بیشتر از آنکه قلب آن را درک کند
                    کاش آسمان دستم را بگیرد

                    ✨️Life goes on

                    1 پاسخ آخرین پاسخ
                    5
                    • S.daniyal hosseinyS آفلاین
                      S.daniyal hosseinyS آفلاین
                      S.daniyal hosseiny
                      نوشته‌شده آخرین ویرایش توسط انجام شده
                      #1670

                      #یادداشت

                      نشسته‌ام به این فکر می‌کنم که ظهور شیطان در جسم و کالبدی ناگزیر است و بالأخره اتفاق می‌افتد. یا امروز یا فردا از راه می‌رسد. جسمی را پیدا می‌کند و یک‌جایی یک‌جوری راه خودش را به زندگی باز می‌کند. صرفا باید تا آن‌موقع چوب‌دستی‌هایمان را آماده کرده، در تالارِ مخفی و دور از چشمِ مدیرِ نکبتِ حال‌به‌هم‌زنِ وقتِ هاگوارتز تمرین کرده باشیم و وردهای مخصوص و کارآمد را بدانیم. چرا که شیطان دارد از راه می‌رسد. یا از بختِ بدِ نسلِ ما شیطان دیروز از راه رسیده و آن‌وقت باید به‌مصاف رفت.
                      ‌
                      نشسته‌ام به نبرد با شیطان فکر می‌کنم. به‌اینکه فقط مردم «روهان» و «گاندور» و «دوناداین» کافی نیستند. باید تک‌به‌تکِ مردم به ستوه آمده باشند. وگرنه صرفاً یک منطقه و سرزمین درگیر می‌شوند و در آخر نابود. باید مردگان هم کمک کنند، اِلف‌ها کمک کنند، نبردی سترگ در بگیرد و «مری» و «پیپین» با درختان از راه برسند، امیدِ تازه باشند و قبل از آن بحبوحه، پنهانی «فرودو» و «سم» را فرستاده باشیم تا حلقهٔ اصلی را از بین ببرند.

                      به این فکر می‌کنم که اگر مردمم یک‌بار دیوان حافظ را می‌خواندند و می‌دانستند که «تا به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند»، اگر شاهنامه را تا آخر می‌خواندند که بدانند از جایی به بعد قدرتی که ادعاهای خوشگل و پرزرق و برق می‌داده، به چه فلاکتی می‌افتد، اگر ناصرخسرو و درهٔ یمگان را می‌شناختند، اگر می‌دانستند که «پارسایانِ روی در مخلوق، پشت در قبله می‌کنند نماز»؛ اگر یک‌بار سیاست‌نامه را ورقی زده بودند که بدانند ادعای برتری بین ۷۳فرقه چه کشت و کشتارهایی را به‌راه انداخته و چه هیچ‌ها و نبودهایی را حاصل کرده، احتمالاً وضعیتمان از این بهتر می‌بود.
                      ‌
                      ولی هرکاری که می‌کردیم هم باز شیطان بالأخره یک‌جایی یک‌راهی پیدا می‌کرد. به این فکر می‌کنم که حتی سلیمان با آن‌همه جلال و عظمت، نگین انگشتری را از دست می‌دهد و بعد از دوره‌ای کوتاه و مختصر باز پس‌ می‌گیرد. سلیمان اگر چنین می‌کند، از مردمانی که علمِ درست و حسابی نداشتند و فریبِ هرچه شنیدند و دیدند را خوردند، دلخوری‌ای ندارم.
                      ‌
                      به این فکر می‌کنم که «ادبیات» آغوشِ بازی‌ست. فانتزی در اوجِ دور بودنش از واقعیتِ زیستن ما، بالأخره یک‌جایی در زندگی ریشه می‌دوانَد. تاریخ و واقعیت، اشک‌های نریخته‌اند و غزل‌ها در اوجِ اغراقشان حرف‌هایِ در سینهٔ ما هستند که زبان‌های دیگران گفته‌اند. حالا چه سَری در عشق برآورده باشیم و چه در عرفان.

                      به این فکر می‌کنم که ما هرگز سرو آزادهٔ کاشمر را ندیده‌ایم. ولی سرو کاشمر را در درونِ خودمان احساس می‌کنیم. چرا که جلال و جبروتِ افسانه‌ها و اسطوره‌ها با این تعصب‌ها و حرام‌زادگی‌های بعضی از بین نخواهد رفت. همانطور که ناصر تقوایی را دوست داریم و خواهیم داشت، همانطور که بهرام بیضایی را. همانطور که به آب دهانِ سگ‌های رُوشعَن‌فکر، دریا نجس نمی‌شود؛ فردوسی را دوست داریم و از آنجایی که یادمان خواهد بود «ناکس کس نمی‌گردد بدین بالانشینی‌ها»، بر رخسارِ خیلی‌ها تف هم نخواهیم انداخت. چرا که تفِ سربالاست!

                      به این فکر می‌کنم که بالأخره «ولدمورت» آخرین جان‌پیچه را هم از دست می‌دهد. درنهایت ضحاک در غار به‌زندان می‌افتد و افراسیاب جزایِ خون سیاوش را پس می‌دهد. درنهایت امیر مبارزالدین به درَک خواهد رفت، درختان و مردگان به‌کمک مردمان می‌آیند و سائورون زمین می‌خورَد.

                      به این فکر می‌کنم که همانقدر که جلوی ظهورِ شیطان را گرفتن امری ناممکن است؛ افزودنِ فهم و شجاعت و جرئت به دیگران هم. حالا هرچه که ما فریاد زده باشیم و خودمان را تکه‌تکه کرده باشیم تا بقیه آنچه ما دیدیم را بفهمند، یک‌سری‌ها فقط زمانی به‌خود می‌آیند که کشتیِ سوراخ شده، در لحظهٔ قبل از مرگ قرار بگیرد. حالا یا به هر طریقی نجات پیدا می‌کنیم یا غرقِ غرق می‌شویم. سال‌هایی روی آب سرگردانیم. خیلی‌هایمان می‌میرند و درنهایت با تجربهٔ تلخِ از دست‌دادن‌ها، بالأخره یک‌جایی جزیره‌ای پیدا می‌کنیم، اشکِ غم و شادیِ سوگ و فتحمان توامان می‌شود و بعد از اشکبازی‌ها پایکوبان به‌شادی برمی‌خیزیم.

                      جایِ پیدا کردنِ جواب‌ها زیاد است ولی جواب یکی‌ست و حالا که خودم را در آغوش ادبیات پناه داده‌ام، یک‌جایی تهِ دلم روشن است. چون بیش از هروقتی قلبم فریاد می‌زند: «غیر از هنر که تاجِ سرِ آفرینش است، دوران هیچ سلطنتی جاودانه نیست».

                      ۸ دی ۱۴٠۴

                      من «دنیا» را در نامم جای داده‌ام

                      1 پاسخ آخرین پاسخ
                      7
                      پاسخ
                      • پاسخ به عنوان موضوع
                      وارد شوید تا پست بفرستید
                      • قدیمی‌ترین به جدید‌ترین
                      • جدید‌ترین به قدیمی‌ترین
                      • بیشترین رای ها


                      • 1
                      • 2
                      • 80
                      • 81
                      • 82
                      • 83
                      • 84
                      • درون آمدن

                      • حساب کاربری ندارید؟ نام‌نویسی

                      • برای جستجو وارد شوید و یا ثبت نام کنید
                      • اولین پست
                        آخرین پست
                      0
                      • دسته‌بندی‌ها
                      • نخوانده ها: پست‌های جدید برای شما 0
                      • جدیدترین پست ها
                      • برچسب‌ها
                      • سوال‌های درسی و مشاوره‌ای
                      • دوره‌های آلاء
                      • گروه‌ها
                      • راهنمای آلاخونه
                        • معرفی آلاخونه
                        • سوال‌پرسیدن | انتشار مطالب آموزشی
                        • پاسخ‌دادن و مشارکت در تاپیک‌ها
                        • استفاده از ابزارهای ادیتور
                        • معرفی گروه‌ها
                        • لینک‌های دسترسی سریع