خــــــــــودنویس
-
گذاشتمش توی جیبم و رفتم همون جای همیشگی .. در باصدای قیژ بلندی باز شد .. حس کردم حجمی از هوای کهنه داخل ریه هام فرو رفت ..
به سرفه افتادم ... صدای جیلنگ جیلنگ از بالای در ورودم رو لو داد ..
میدونستم که از قبل میدونست قراره دوباره برم پیشش ..
پشت میزش نشسته بود و اخرین بسته ی دریافتی رو ترمیم میکرد ..
عینکش اومده بود نوک بینیش و موهای سفیدش ریخته بود تو صورتش ..
چی باید میگفتم ؟!
راستش .. راستش شرمنده بودم ..
لبخند زد و بدون این که سرش رو بالا بیاره گفت .. دیدی گفتم میای ؟!
شرمنده سرم رو انداختم پایین ..
خندید .. نه بلند و نه اهسته .. وسیلع ای که تو دستش بود رو گذاشت رو زمین و گفت بدش ببینم .. باز چیکارش کردی ؟!
به پته پته افتادم گفتم : به..به خدا تقصیر من نبود .. یعنی .. خودش .. افتاد ..من بهش گفتم مواظب باشه ..
پیرمرد عینکش رو عوض کرد .. سری تکان داد و گفت .. ببین بهت گفته بودم که این دل دیگه برات دل نمیشه !
هر چیزی عمری داره .. منو ببین ؟ قلب من از مال تو سالم تره !!
چند بار اوردیش اینجا منم واست درستش کردم ... اما یادته گفتم این بار اخره کع بندش میزنم ؟!ببین این ترکو ؟! این خطوط رو ببین ؟! به نظرت چندبار دیگع دووم میاره .. نه .. این دیگ کار من نیس ...از من میشنوی بزارش کنار ..
چ جوری بزارمش کنار ؟!
برات جایگزین خوب هم دارم ..
من دلم رو میخوام ن جایگزین..
کلافه شده بود .. گفت .. ای بابا من که هرچی میگم تو حرف خودتو میزنی !! ببین باباجون این دل فقط و فقط ی بار ترمیم میشه بعدش باید بری از تو اون قفسه یکی رو که بهت میخوره انتخاب کنی ..ذوق کردم .. گفتم باشه باشه ممنونم خیلی ممنونم چشم . از این به بعد دست هیچ کس نمیدم فقط میزارمش ی گوشه
زیر لب گفت .. جنس قلب تو خیلی ظریفه .. برای همین خطرناکه . . صبر کن بابا جان ببینم چیکار میتونم کنم ..
نفس راحتی کشیدم و چرخیدم سمت قفسه .. قفسه پنج طبقه پر بود از قلوه سنگ های تراش داده شده و صیقلی ..
دستم رفت سمت یکیشونو برش داشتم .. خیلی سنگین بود .. مجبور شدم دو دستی بگیرمش ..
برگشتم سمت پیر مرد و پرسیدم : این قیمتش چنده ؟!!
از پشت عینک نگاهم کرد و گفت : والا از قیمت این ترمیم ارزون تره ! البته بگم اون خیلی سفته هااا اونجوریشو نببین .. ممکنه ی مدت هم احساس سنگینی و درد حس کنی .. یا مثلا نتونی خوب و عمیق نفس بکشی ..
دریچه اشکاتم میبنده برات بابا جان .. ولی از من میشنوی همینو بردار ..نگاهش کردم .. تقریبا هم اندازه دلم بود اما سنگ تر سخت تر . سیاه تر ..
برنگشتم که نگاهش کنم .. دلم نیامد برای اخرین بار قلبم را نگاه کنم ..
گفتم : اگر اون چیزی که دستته با ارزش تره .. پس من اینو جاش برداشتم .. و بعد بدون خداحافظی از در بیرون امدم..طولانی شد نمیدونم میخونید یا نه ... شکی در تخیلی و غیز واقعی بودن داستان نیس . میتونه تمثیل باشع یا خیر ...
حس میکنم الان دیگه ذهنم ارومه -
روز قبل از آزمون وقتی حتی حوصله خودتو نداری و میخوای فکرتو جم کنی ..شلخته هم خودتونید اصلا حسش نبود فاز هنری بگریم و عکس خوب بگیرم تو همون بل بشو عکسو گرفتم
#جمجمه
#الافی -
#حافظ جانم -
.
نتیجه سه ساعت تلاش بی وقفه:smiling_face_with_open_mouth_cold_sweat:
-
چندیست نشسته ام درین سرای تنهایی...
چشمم به راه است ... اما نمی آیی..
سرم میان کتاب و در انتظار رخ تو..
زیر لب زمزمه میکنم کنکورم تو کجایی؟
ببین مرا شده ام شکسته و ملول
زمزمه هر روزم شده فغان و گاهی زاری
شدم خسته زمانی که رقیبانند در تکاپو و تلاش
خدایا چه مانده برایم جز خجالت و شرمساری؟
نگاهم که می افتد به خروار جزوه و کتاب...
آه از دل برارم و نکنم هیچ کاری...
یکی دو روزیست که دیگر خودم نیستم..
آهای دختر روز های سخت... اینجایی؟
همه میگویند اینجا ته راهست دوام بیار..
نه... نمیکشم کنار و چنگ میزنم به هر جایی.
دلم ریش شده... زانوانم میلرزند..
خدایا بغلم میکنی؟ نمانده نایی...
خدایا میان آغوشت هنوز هم جا هست؟
برای من افگار و یک عمر تنهایی؟
میدونم خوب نیست...
اما به روم نیارین:)
باشه؟:) -
و باز هم...
دلیلت هر چه می خواهد باشد، باشد.
اولین بار من توجیه کردم غیبتت را...
بار ها و بار ها و بار ها گفتم بالاخره می آید...
می آید... می آید...
آمدی! آن هم چه آمدنی!
آن موقع ها، لحظه ای بهتر از حضورت نبود و هنوز هم نیست :))
حالا نمی دانم این بار را چه می کنی؟
چگونه جواب دست هایی که حالا می لرزد برای نوشتن را می دهی؟
چگونه جواب دلِ ترک برداشته ام را می دهی؟
باشد، تو هر چه بگویی، قبول!
اصلا بیا و باز هم برو...
باز هم... باز هم...
من مشکلی ندارم.
همان طور که بار قبل توجیهت کردم، برای این بار های بعد هم می کنم...
اعتراف می کنم دلگیر هستم... رنجیده و غمگین هم...
اشکالی ندارد
اگر بدانم که بالاخره روزی می آیی و می مانی، من در تمام نوشته هایم، در همه ی سخن ها و حرف هایم اعلام می کنم که "من مشکلی ندارم"#چکامه
#بداهه -
عجیب است،نمیدانم چرا بجای خروج اب های تیره و کدر،چنین زلالی های از چشم بیرون میزند،کاش چشم ها هم میتوانستند استفراغ کنند از تمام سم هایی ک توی روز ب انها خوراندن می شد
گاهی با «به درک» گفتن میخواهی سرکوب کنی تمام غلیانهای درونت را،اما هی میکوبد در مغزم را....
در شبهایی ک هر ثانیه اش در شبی سرد باز میشود،در تنهایی قلم و کاغذم،ک از خشم قلم هر ثانیه جیغ کاغذ بلند میشود وسط هیاهوی افکارم،درتنهایی کنج اتاقم،ثانیه ها اکسیدم میکنند و عجیب است ک با هزاران روئستا بین قلبم و مغزم حافظ کاتدی ام قلبم شده است،کاش خونم خلاف جهت به گردش درمیامد شاید احیا میشدم اما حقیقت در توهم نبود...اهن گالوانیزه خراش برداشته من کاش میدانستی ک اکسیژن ک خود را مظهر حیات معرفی کرد تو را نابود میکند...
شاپرک ظریف تن هرزه ای ک بسوی هر نور دویدی،اینبار این برق دندانهای خفاش بود،این را وقتی میفهمی ک نیزه ی قله ی نیشش را جامه ی قرمز بپوشانی...
نمیدانم دوستانم و دوستانش فریب چ چیزی را خوردند؟؟؟؟!!!!گاو گوسفند هم دو چشم و دماغ و بینی داشتند،ایا می ارزید ترکیب اینها به نابودی انها؟
خسته ام از تمام دنیای بیرونم،دیباهای زیبای پرنقشی!ک زیرانها میلیون هاتن فضولات است،بیشتر از بعضی،از ادم های جامعه ام را میگویم،حقایق بیرون افکار سالم دوران بچگیم را عقیم کردند و بر ان دشت پر از نور و لبخند و نهر و صدای بلبان،جز دشتی سوخته و خشک ک از هر طرف بادهای سمی و سوزناک برانها میوزد و بر سرانها اهن های مذاب فرود میاد چیزی باقی نگذاشته اند،گاهی دوست میداشتم یک اوگنا میبودم،در دهکده ی پرصفایی دور،درون برکه ای کنار خانه ی پیرزنی مهربان،ک هر روز صبح با صدای خنده های نوه هایش از خواب بیدار میشدم،لکه ی چشمی ساده ام را در دست میگرفتم و به دنبال خورشیدم میرفتم اما الان...
مغزهایی ک میتوانستند دنیا را نجات دهند اما ترجیح دادند بر جمعیت خوک ها اضافع کنند،فاجعه زمانی شروع شد ک وقتی ب یکدیگر رسیدند،چشم افکار انها ک پشت چشم های خیره شدیشان بود،عمود پایین امد و جای تحسین ها عوض شد...
چ غمگین است عقاب هایی ک برای گوشت تیکه ای از مردار کرکرس،غلام کلاغ ها شدند،عقاب هایی ک میتوانستند در آن واحد همه ی انها را به خاک و خون بکشند اما انقدر درگوشش خواندند ک...
و چه کسی میداند ک او چند میلیارد دلار برای این صدا خرج کرد،کاش ای کاش اونیکه درجایگاه داشتن مسئولیت نسبت ب ما خود را معرفی کرد این را میدانست،شایدم او خود کلاغ است....نمیدانمچشم هایم را کور میکنم،دست فطرتم را میگیریم از این دشت سوخته عبور میکنم ب امید انکه میگویند در درون هرکس با هر راه و روش زندگی ۱۴ بهشت نهفته است،شاید برسم...