زهرا بنده خدا و علیکم السلام
ببین وجوه اشتراک خیلی زیادیو تو پیامت با وضع خودم دیدم! با خودمم دعوا دارم انقدر پدرم بهم ضربه ی روحی زده
بارها خواست از خونه برم، تازه ما اینجا شهرمون مرزیه راحت میشه رفت اونور و منم یکی از گزینه هایی که بهش فکر کردم همین بوده! تا این حد بیزارم کرده...
چندین ساله تشنه ی یه رابطه محبت آمیز پدر و پسریم... ولی این مرد همش میشینه پای "خبر" (!) و به غر زدن ادامه میده فارغ اینکه بچه داره و باید باهاشو حرف بزنه
شاید الان کسایی که اینو میخونن باور نکنن، ولی پدرم خیلی وقتا منو "آشغال" صدا میزنه!
و خب مسلما برای بغل کردنم صدام نمیکنه بلکه برای غر زدنو مقصر کردنم برا چیزایی که دستی توشون نداشتم!
قلبا احساس بدی بهش دارم ولی در عین حال یه احساسم ته دل هست که باعث میشه گاهی دلم براش بسوزه
جالبه بدونی من پدرم ازیناس که مرتد شدن و به مقدسات ما توهین میکنن، اصلا بیشتر بدی کردنش باهام بخاطر مسلمان بودنمه... اونم فحش دادن به مقدسات اسلام مثل یه آدامس مدام رو زبونشه
همونطور که خودت نوشتی و میدونی چه احساسی داره، با یه حرف کل روز خراب میشه و...
حالا جالب اینجاس من مادرمم عصبیه و اونم دلمو به درد میاره...
ولی من به دوتاشون احترام میزارم احساسمو نشون نمیدم.. این کارا باید یه انگیزه بشه برای اینکه بهتر درس بخونم و زود مستقل شم برم ازین کشتارگاه...
اگه مادرت شخص آرومیه با اون مطرح کن که باهاش حرف بزنه
اگه اونم عصبیه و یا اینکه این روش رو امتحان کردی و جواب نداده بیخیال شو و بشین پر قدرت درستو ادامه بده
میتونی کتابخونه بری، یا اگه مادر بزرگی پدر بزرگ پیری داره که تنها زندگی میکنه میتونی بری پیش اون درس بخونی
یا اینکه میتونی ساعت درس خوندنتو موکول کنی به ساعاتی که پدرت خونه نیست
ولی هیچوقت بهشون بی احترامی نکن... این ناراحتیا همش میشه کفاره ی گناهات و حسابتو از بدی پاک میکنه
ولی اگه زبونم لال تو روش وایسی اونموقع به گناهانت اضافه میشه...
این وضعی که ما توشیم یه امتحانه از طرف خدا...
و خب.. خدا کساییو امتحان میکنه که دوستشون داره... " مَنْ يُرِدِ اللَّهُ بِهِ خَيْرًا يُصِبْ مِنْهُ ".
پیش خدا ازش شکایت کن و با عزت نفس به زندگست ادامه بده