کافــه میـــم♡
-
کارما میگه بعضی وقتا باید تو زندگی رنج بکشی نه بخاطر اینکه آدم بدی بودی بلکه به خاطر اینکه درک نکردی کجا باید دست از خوب بودن برداری
-
-
-
تو ڪه بـاشی زندگـی
بوی رُزهآۍ قرمز و یاسهاۍ
تازه رو میده. تو ڪه باشۍ،
زندگـی شبیهِ پرسه زدن
توۍ باغِ پرتقـال و انـار،وسطِ
پاییز رو میده. تو ڪه باشی
زندگی رنگ بهـار و سیب
و سبزه میگیره. تو ڪه باشۍ،
زندگـی مزهۍ چـای زغالیِ قنـد پهلو،
تو روز های سرد زمستونـۍ
وسطِ جنگلهای خـدارو میده
بودن تو همینقد خـوب و دلچسبه -
تـویزبـانِتـرکی؛
• قـربونصدقـهرفتنداریـمکەمیگـە:
• "گـوزلـریـنگیلـهسیـن
• قـاداسیـنآلیـمعـاشکیـم"یعنـی:
• "دردُبلایچشمـاتبـهجونم🥺
-
اگہ دیدی کسی بہ خاطر چیزای کوچیک از دستت ناراحت میشہ بدون خیلی دوست داره
-
️
-
... -
روح كوچكت را وا نسپار به غم ! تاب ندارد.
ويران مى شود و زيان مى كنى ،
پيوسته گريستن كه دردى را دوا نمى كند.
حرمت اشك را دست كم ، نگه دار!
اين سيلاب بى هواى گلالود نيست،
عصاره ى روح است.
غم چيزى نيست كه خودش با پاى خودش
خانه ى روحت را ترك كند ....!️
️
️
-
-
اگه قدرتو ندونستن...
سکوت میشه بهترین حرف..
و...
نبودنت میشه بهترین حضور....シ -
-
کنار کاغذ نوشته بود:
به بلــندیِ آن لحظه یِ سختـی که دیــر گذشت....آسانـی هم میـرسد!!(=
-
اگر میدانستید که یک محکوم به مرگ، هنگام مجازات تا چه حد آرزوی بازگشت به زندگی را دارد؛ آنگاه قدر روزهایی را که با غم سپری میکنید، میدانستید:)
-
میگن همهی آدما یه نیمهی تاریک دارن یه نیمهی روشن.
یعنی تو وجود همه، خوبی هست بدی هم هست؛
حالا کم و بیشش مهم نیست ولی از هردو هست.
بعد من دارم به آدمایی فکر میکنم که به نظر میاد یه فرشتهی تمام عیارن، مهربون صادق، وفادار و و و...
به این تیپ آدما اگه برخوردین حواستون پرت خوبیشون نشهها
اینا معصوم نیستن
فرشته نیستن
سرتا پا خوبی و روشنی نیستن.
فقط یاد گرفتن نیمه ی تاریکشون رو قایم کنن و یه دفعه نشونتون بدن!
آره منظورم همون جاست که وقتی نیمهی تاریکشون رو میبینین یه جوری برق از چشماتون میپره که فقط یه سوال میپرسین
"تو کی وقت کردی انقدر عوض شی؟؟" -
مثلِ وقتهایی که بعد از چند ماه دنبال آهنگی گشتن،
توی تاکسی میشنویش...
مثل وقتهایی که کل خانه را زیر و رو میکنی
برای پیدا کردن چیزی و شش ماه بعد زیر تخت پیدایش میکنی...
مثلِ پوتینی که آخر زمستان حراج میخورد...
مثلِ لباسی که تازه اندازه ات شده
و دیگر مدلش دلت را نمیلرزاند...
مثلِ سفری که پنج سال قبل آرزویش را داشتی و حالا سهمت شده...
مثلِ کفشِ قرمزی که پنج سال پیش دوستش داشتی
و حالا خاک میخورد بالای کمدت...
مثلِ وقتی ساعت ۳ صبح هوایِ دربند به سرت میزند
و شش صبح که راهی شدی لبخند هم روی لبت نداری...
مثلِ عکسی که برای پیدا کردنش کل آلبوم ها را ورق زدی و وقتی از سرت هوای دیدنش افتاد،
لای کتاب پیدایش میکنی...
دوست داشتن های از ذهن افتاده،
دیدن هایِ خیلی دیر،
برگشتن های بی موقع؛
دردی دوا نمیکند،
حسرت آن روزهایت را جبران نمیکند،
و تو را به آن روزهایی که اتفاق افتادنشان معجزه زندگیت بود برنمیگردانند...
فقط تمام زندگیت را پر از این سوال میکند:
چرا همان موقع نه،چرا حالا....