Skip to content
  • دسته‌بندی‌ها
  • 0 نخوانده ها: پست‌های جدید برای شما 0
  • جدیدترین پست ها
  • برچسب‌ها
  • سوال‌های درسی و مشاوره‌ای
  • دوره‌های آلاء
  • گروه‌ها
  • راهنمای آلاخونه
    • معرفی آلاخونه
    • سوال‌پرسیدن | انتشار مطالب آموزشی
    • پاسخ‌دادن و مشارکت در تاپیک‌ها
    • استفاده از ابزارهای ادیتور
    • معرفی گروه‌ها
    • لینک‌های دسترسی سریع
پوسته‌ها
  • Light
  • Brite
  • Cerulean
  • Cosmo
  • Flatly
  • Journal
  • Litera
  • Lumen
  • Lux
  • Materia
  • Minty
  • Morph
  • Pulse
  • Sandstone
  • Simplex
  • Sketchy
  • Spacelab
  • United
  • Yeti
  • Zephyr
  • Dark
  • Cyborg
  • Darkly
  • Quartz
  • Slate
  • Solar
  • Superhero
  • Vapor

  • Default (بدون پوسته)
  • بدون پوسته
بستن
Brand Logo

آلاخونه

  • سوال یا موضوع جدیدی بنویس

  • سوال مشاوره ای
  • سوال زیست
  • سوال ریاضی
  • سوال فیزیک
  • سوال شیمی
  • سایر
  1. خانه
  2. بحث آزاد
  3. غیر درسی
  4. گلچینی کوتاه از کتاب های معروف
هرچی تودلته بریز بیرون7
M.anM
به نام خداوند بخشنده مهربان سلام ...اینجا از هرچی اذیتتون میکنه بگید وبزارین تخلیه شین...از موانع درس خوندنتون بگید تاباهم براش راه حل پیداکنیم....برعکس از خوشحالی هاتون هم بگید...از چیز هایی بگید که باعث شده باعلاقه وقتتون رو صرف مطالعه کنید...موفق باشید وامیدوارم تاروز کنکور کلی اتفاقای خوب براتون بیفته که شمارو به سمت پیروزی ببره... رعایت قوانین تاپیک برای همه الزامی می باشد بحث سیاسی، اعتقادی و تنش زا ممنوع پرسیدن سوال درسی و مشاوره ای ممنوع پرهیز از توهین و بی احترامی و استفاده از الفاظ نامناسب پرهیز از قرار دادن متن ، آهنگ و... با محتوای نامناسب مواظب شوخی هاتون باشید هر شوخی مناسب محیط انجمن نیست همه ی گویش ها و زبان ها برای همه ما آلایی ها با ارزش هستند پس برای احترام به هم فقط فارسی صحبت کنید سبز باشید و سربلند
غیر درسی
بویِ امید ✨
S.daniyal hosseinyS
راستش بعد از موضوعِ «قشنگ‌ترین تعریف»، یه‌وقتایی می‌شد که یه‌چیزی رو می‌خواستم درونش بنویسم ولی می‌دیدم این یه «تعریف» نیست. برای همین تصمیم گرفتم این موضوع رو ایجاد کنم. ‌ اینجا بیاین از لحظه‌هاتون بنویسین. از یه «آن». از اون لحظه‌ای که انگار همه‌چیز در به‌جاترین شکل ممکن خودش بود. مثل اون لحظه‌ای که دوتا قطعه رو جا می‌زنن و صدای جا رفتنش به جون آدم جلا می‌ده. اینجا از اون لحظه‌ای بنویسین که انگار دنیا حتی برای یک‌لحظه مال شما بود. ‌ از یه‌ خط چشم که امروز درست کشیدی، از اینکه امروز کیک پختی و خوشمزه شده، از اینکه امروز یه لایی تمیز کشیدی و ذوق خودتو کردی، از اینکه توی فیفا رو دستت نیست و امروز همه رو سوسک کردی بگیر، تا کارای گنده‌گنده، تا قبول شدن توی فلان آزمون و گرفتن گواهینامه و اومدن یه رفیق قدیمیِ مهاجرت‌کرده به ایران... و هزارتا اتفاق ریز و درشت دیگه. ‌ دلم می‌خواد این موضوع «بوی امید» بده. همین
غیر درسی
| گالری روح نواز🫀✨ |
A
سلااامممم هممون گاهی عکس هایی رو میبینیم که شادی برای قلبمون به همراه دارن گاهی بعضی عکسا یادآور یه خاطره خوبن بعضی عکسا خنده روی لبمون میارن و بعضی اشک تو چشامون... بعضی عکسا یادآور آدم هایی هستن که دوستشون داریم بنظر عکسا روح دارن و حسشون به ما منتقل میشه... بعضیاشون خیلی کیوت و با نمکن بعضیاشون غمگینن بعضیا بی حس و بی حالن بعضیا خیلیی شادن اینجا گالریِ عکسایی ک دوسشون داریم یا یه چیزی رو برامون زنده میکنن دوست داشتین یه متن خوشگلم زیرش بنویسین.. دعوت میکنم از : @دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا @بچه-های-تجربی-کنکور-1402 @بچه-های-تجربی-کنکور-1401 @ریاضیا @تجربیا @انسانیا @بچه-های-تجربی-کنکور-1403 (شما یه سر کوچولو بزنین کافیه خوشحال میشیم) و هر کس دیگه ای که دوست داره شرکت کنه منتظر عکس های زیباتون هستم
غیر درسی
موسیقی کده🎵
MmdasnM
از نظر من موسیقیای خوب و آروم میتونن خیلی رو تمرکز تاثیر بزارن موسیقی های خوبتون رو اینجا به اشتراک بزارید تا بقیه هم ازش لذت ببرن
غیر درسی
♥شعردانه♥
banooB
درود آلایی های خوب راستش من این تاپیک رو مکمل تاپیک قرابت میدونم برای همین امیدوارم اینجا هم حضور پر رنگی داشته باشین و حس خوبی رو از طریق شعر به هم انتقال بدیم .پیشاپیش از همراهی تون سپاسگزارم با احترام بانو پ ن : %(#ff0000)[اینجا فقط شعر بنویسید نه متن ادبی] @دانش-آموزان-آلاء @خیرین-کوچک-دریا-دل
غیر درسی
پناه دل 🌱
_ Reza __
بعضی وقت‌ها حال آدم اونقدر بد میشه که حتی نمی‌دونه با چه کلماتی باید توصیفش کنه... دیشب من همینطور بودم اما وقتی چند آیه از قرآن خوندم دیدم واقعا بعضی آیاتش یه آرامش عجیبی به دل میدن برای همین دوست دارم توی این تاپیک مجموعه‌ای از همین جملات و محتواها بزاریم ، در صدرش آیه‌هایی از قرآن که آرامش‌بخشن و همین‌طور فیلم‌ها، عکس‌ها یا جمله‌هایی که می‌تونن حس خوبی منتقل کنن و آروممون کنن اینجوری هر وقت حالمون بد شد بیایم اینجا سر بزنیم، بخونیم و ببینیم و حالمون یه کم بهتر بشه امیدوارم توی لحظه‌های سخت این کلمات و تصاویر بتونن پناه دلمون باشن
غیر درسی
نوشته های با ارزش
AmirbernosiA
درود به دوستان ؛) دیدم جای این تاپیک خالی بین بقیه تاپیکا بریم سر اصل مطلب! تو این تاپیک جملات ارزش مند بزرگان دنیا و حتی جملاتی که خودتون بهش میرسید رو میگین! همین صرفا هم فقط جمله قرار میدیم! اسپمو نقل قول خواهشا نباشه! کمی نظم داشته باشه ؛)
غیر درسی
انجمن انیمه ای :>
Michael VeyM
هاعیییییی به هممه برین تو chat gpt و یه عکس از خودتون رو آپلود کنین و زیرش بنویسین: restyle image in studio ghibli style keep all details بعدشم نتیجه رو بفرستین اینجا تا ببینیم هر کدوممون چه شکلییم @فارغ-التحصیلان-آلاء @دانش-آموزان-آلاء @تجربیا @ریاضیا @انسانیا
غیر درسی
قشنگ‌ترین تعریف
S.daniyal hosseinyS
بیاید بگید ببینم قشنگ‌ترین تعریفی که تاحالا یه شخصی ازتون کرده چی بوده؟ (امیدوارم تاپیکش پر از جملات جذابِ ذوق‌دار بشه) @دانش-آموزان-آلاء @فارغ-التحصیلان-آلاء
غیر درسی
والیپر دانشگاه تهران🏛
Hhh HhH
Topic thumbnail image
غیر درسی
chatgpt در مورد تو چه فکری می کنه؟
M.anM
سلام بچه ها خوبین؟ مطمئنم که توی این سال از ChatGPT استفاده کردی. شاید برای تکالیف، شاید برای سوالات خفن یا شاید حتی برای دقایق خنده‌دار! چند روزی هست chatgpt داره برای کاربرها یه پیام میده در مورد سال ۲۰۲۵ که به مرور برای کاربرها فعال میشه نمیدونم برای شما هم فعال شده یا نه؟ از لینک زیر می تونی بهش دسترسی داشته باشی https://www.chatgpt.com/?q=YourYearWithChatGPT ببینید به شما چی میگه؟ از تجربه هاتون بگین و بگین برای چیا استفاده می کنید اگه دوست داشتی اسکرین شات هم برامون بفرستید
غیر درسی
دنبال همیار برای خوندن کنکور فرهنگیان
S
پاسخ: هرچی تودلته بریز بیرون7
غیر درسی
طبیعت
Matin Mousavi 1M
Topic thumbnail image
غیر درسی
ساز کده 🎵🎸
Hamed.sH
تو این تایپک هر کی هر سازی رو که بلده اگه دوست داشت اجرا کنه و به اشتراک بزاره تا بتونیم ازش لذت ببریم 🪕🪗 من خودم به شخصا سه تار کار می کنم 🪕 @دانش-آموزان-آلاء
غیر درسی
گلچینی کوتاه از کتاب های معروف
Mr. PerfectM
سلام دوستان هدفم از زدن این تاپیک اینکه: شبی حداقل یک_دقیقه_کتاب بخوانیم لطفا شما هم در این مسیر یارا باشید. تا حداقل شبی یه قطره از اقیانوس علم را به معلومات خود بیافزاییم.
غیر درسی
چالش 20 حقیقت
مهربونم
خب با یه چالش خوب اومدم سراغتون نفر اول ٬ %(#ff0000)[بیست حقیقت] از خودشو میگه و بعد ٬ نام کاربری کسی که میخوادو زیر پستش تگ میکنه . من ( یا اگه خواست خودش ) به اون کاربر آدرس اینجا رو پ.خ میدیم و باخبرشون میکنیم که شما ازشون چی خواستین ؛ این به این معنیه که به گفتن بیست حقیقتِ خودش دعوت شده(البته امیدوارم تگا برای همه کار کنن ) پس اونم میاد و بیستای خودشو میگه و نام نفر بعدی رو زیر پستش میاره تا دوباره.... حـــــالا موضوع اصلی اینجـاست ؛ خیلیا شاید بگن.. بیست حقیقت از چی ؟ این بیست حقیقت میتونه راجب %(#0099ff)[خودتون] ٬ %(#e100ff)[اعتقاداتتون] به %(#00ccff)[موضوعات مختلف] ٬ %(#9900ff)[علاقتون به جایی]٬ کسی ٬ انجام کاری ٬ چیزی یا شایدم %(#00ff09)[استعدادا و طـــرز فکرو]...... باشه ! در کل چیزایی که فکر میکنید جالبه بقیه راجبتون بدونن....درسته اولش شاید آسون نباشه ٬ اما خوب میشه یه نگاهی به نکته ها وچیزایی که از خودمون میدونیم بندازیم. **اگه بیشتر از یه بار دعوت شدین میتونین بیستای دیگه بنویسین ( که یکم سخته ) یا فقطـــ بیاین و اسم کاربری رو که میخواین بنویسین یا اصلا کلا کاری نکنین پس همتون بیست حقیقتِ خودتونو آماده کنین که شاید شما هم به رو کردنش دعوت بشین ! خب به عنوان نفر اول دعوت میکنم از آدمین هامون خب هر کدوم خواستید تشوریف بیارید @alireza_ysf75 @فااطمه @بهاره @M.an اخراج نشوم صلوات
غیر درسی
شــآدکــَــده ی جــوکــیـســـــم
mriawM
سلام دوستااااااااان این تاپیک واسه اینه که تا میتونیم شاد باشیم،هرکی از درس خسته شد یا چیز دیگه،واسه زنگ تفریح بیاد اینجا شاد بشه انرژی بگیره،جوک یا سوتی های خنده دار یا هرچیز خنده دار دیگه رو اینجا بنویسیم :smiling_face_with_open_mouth_smiling_eyes:
غیر درسی
انتخاب رشته
F
سلام من هنرستان رشته ماشین آلات کشاورزی سبک خوندم و الان مهندسی هوافضا پیام نور قبول شدم و ریاضیم هم ضعیفه بنظرتون میتونم ادامه بدم یا نه یا بنظرتون چه رشته ای باید برم؟
غیر درسی
تست زنی
T
دورود دوستان شما چه منبع تستی رو پیشنهاد میکنید
غیر درسی
کانال شـــ🌱ـــروع یه جامعه برای استارتاپ های تازه نفس
Sadra00S
داشتم داستان شروع استارتاپ‌های خارجی رو می‌خوندم و دیدم اکثرشون با به اشتراک گذاشتن محصول اولیه‌شون توی Hacker News و Product Hunt خیلی کمک گرفتن: هم بازخورد گرفتن، هم شناخته شدن و مسیرشون سریع‌تر جلو رفت. مثل Dropbox وقتی فقط یه ویدئو کوتاه دمو داشت، اون رو توی Hacker News منتشر کرد. هزاران نفر دیدن، عضو لیست انتظار شدن و همین شد جرقه‌ی رشدش. یا Notion یکی از بزرگ‌ترین جهش‌هاش رو بعد از لانچ در Product Hunt گرفت؛ بازخوردها باعث شد خیلی سریع‌تر مسیر توسعه رو درست کنن. . اون موقع به خودم گفتم: «چرا ما یه جای رایگان نداشته باشیم که هر نفر محصول یا ایده‌ش رو معرفی کنه و بازخورد واقعی بگیره؟» برای همین کانال «شروع» رو زدم. صرفاً برام بودن یه جایی مثل Hacker News بودن مهمه و هر کسی که این کارو بهتر بلده می‌تونه بهم بگه تا من کمکش کنم و کلا قید کانالو بزنم. این کانال رو زدم تا هر کسی که چیز جدیدی لانچ کرد یا می‌خواست ایده‌ای رو تست کنه، سریع بازخورد بگیره از یه جامعه واقعی. من می‌تونم کمک کنم اعضای کانال زیاد بشن، ولی محتوای واقعی و ارزشمند برمی‌گرده به شما و فعالیتتون. لینک کانال :https://t.me/IRstartnews
غیر درسی

گلچینی کوتاه از کتاب های معروف

زمان بندی شده سنجاق شده قفل شده است منتقل شده غیر درسی
509 دیدگاه‌ها 51 کاربران 21.9k بازدیدها 60 Watching
  • قدیمی‌ترین به جدید‌ترین
  • جدید‌ترین به قدیمی‌ترین
  • بیشترین رای ها
پاسخ
  • پاسخ به عنوان موضوع
وارد شوید تا پست بفرستید
این موضوع پاک شده است. تنها کاربرانِ با حق مدیریت موضوع می‌توانند آن را ببینند.
  • Mr. PerfectM آفلاین
    Mr. PerfectM آفلاین
    Mr. Perfect
    فارغ التحصیلان آلاء
    نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
    #31

    🕙شبی حداقل #یک_دقیقه_کتاب بخوانیم📚

    دو نوع جهل داریم:
    جهل عاميانه كه پيش از تحصيل دانش وجود دارد و جهل عالمانه كه بعد از كسب دانش گريبانگير انسان مى شود.
    اولى مربوط به كسانى است كه اصلا بى سوادند و كتاب نمى خوانند.
    دومى جهل كسانى است كه كتاب هاى فراوانى را بد خوانده اند.
    اينها به قول الكساندر پوپ «آدم هاى بى هوش و فاقد بينشى هستند كه مغزهاى آنها از كتاب هايى كه بدخوانده اند انباشته شده است».

    📖چگونه کتاب بخوانیم
    ✍️مارتيمر جى دلر

    1 پاسخ آخرین پاسخ
    8
    • Mr. PerfectM آفلاین
      Mr. PerfectM آفلاین
      Mr. Perfect
      فارغ التحصیلان آلاء
      نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
      #32

      🕙شبی حداقل #یک_دقیقه_کتاب بخوانیم📚

      پس از مرگ مادرم، من فهرستی فراهم کردم از وقت هایی که مادرم حمایتم کرد و وقت هایی که من از مادرم پشتیبانی نکردم. غم انگیز بود. هیچ توازنی وجود نداشت.

      📖فقط يك روز بيشتر
      ✍️میچ آلبوم

      1 پاسخ آخرین پاسخ
      8
      • Mr. PerfectM آفلاین
        Mr. PerfectM آفلاین
        Mr. Perfect
        فارغ التحصیلان آلاء
        نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
        #33

        🕙شبی حداقل #یک_دقیقه_کتاب بخوانیم📚

        من می گویم جای مردم در نوشته های تو خالی است، انسان ها هستند که مهم هستند، انسانیت مهم است نه یک شخص خاص. شاهکارهای بزرگ را بخوان، يک فکر بزرگ، يک فلسفه مردمی پشت کارهایشان هست. نویسندگان بزرگ وقتی به اوج خلاقیت خود رسیده اند که در کنار مردم بوده اند.

        📖ترلان
        ✍️فریبا وفی

        1 پاسخ آخرین پاسخ
        9
        • Mr. PerfectM آفلاین
          Mr. PerfectM آفلاین
          Mr. Perfect
          فارغ التحصیلان آلاء
          نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
          #34

          🕙شبی حداقل #یک_دقیقه_کتاب بخوانیم📚

          هر صبح یک روز جدید در انتظار ماست . انسان ها می گویند که اگر خوش شانس باشی بهتر است . اما من ترجیح می دهم که هوشیار باشم .چرا که وقتی شانس به سراغم بیاید از دستش نخواهم داد ...

          📙 برگرفته از کتاب «پیرمرد و دریا»
          ✍🏻 نوشته ارنست همینگوی

          1 پاسخ آخرین پاسخ
          7
          • Mr. PerfectM آفلاین
            Mr. PerfectM آفلاین
            Mr. Perfect
            فارغ التحصیلان آلاء
            نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
            #35

            🌹هدفمندان...

            داستان جالبی وجود دارد دربارهٔ مردی که به سرعت و چهار نعل با اسبش می تاخت.
            اين طور به نظر مي رسيد که جای بسيار مهمی می رفت.
            مردی که کنار جاده ايستاده بود ، فرياد زد:
            «کجا می روی؟»
            مرد اسب سوار جواب داد:
            «نمی دانم ، از اسب بپرس»

            اين داستان زندگی خيلی از مردم است.
            آنها سوار بر اسب عادتهايشان می تازند ، بدون اين که بدانند کجا می روند.
            وقت آن رسيده است که کنترل افسار را به دست بگيريد و زندگيتان را در مسير رسيدن به جايی قرار دهيد که واقعاً می خواهيد به آنجا برسيد.

            🌹کتاب «اثر مرکب» اثر دارن هاردی

            🌺🌺🌺

            1 پاسخ آخرین پاسخ
            7
            • Mr. PerfectM آفلاین
              Mr. PerfectM آفلاین
              Mr. Perfect
              فارغ التحصیلان آلاء
              نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
              #36

              🕚حداقل #یک_دقیقه_کتاب بخوانیم📚

              اﮔﺮ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ ﮐﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ، ﻟﺰﻭﻣﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ هم ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺷﺪ، ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺷﺎﺩ ﻭ ﺧﻮﺷﺎﯾﻨﺪﺗﺮﯼ ﻣﯽ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ.
              ﺗﺌﻮﺭﯼ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﯽ ﺁﻣﻮﺯﺩ ﮐﻪ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﻄﻠﻮﺏ ﻣﻦ، ﺍﺳﺎﺱ ﻭ ﺷﺎﻟﻮﺩﮤ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﻪ ﺍﺳﺎﺱ ﻭ ﺷﺎﻟﻮﺩه ی ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ...

              📚 برگرفته از کتاب «تئوری انتخاب»
              📝 نوشته ویلیام ﮔﻼﺳﺮ

              1 پاسخ آخرین پاسخ
              6
              • اهوراا آفلاین
                اهوراا آفلاین
                اهورا
                نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                #37

                20211109_134215_Burst01~2.jpg 20211109_134246~2.jpg

                1.png

                1 پاسخ آخرین پاسخ
                5
                • Mr. PerfectM آفلاین
                  Mr. PerfectM آفلاین
                  Mr. Perfect
                  فارغ التحصیلان آلاء
                  نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                  #38

                  🕙شبی حداقل #یک_دقیقه_کتاب بخوانیم📚

                  هنگامی که آرزوی چیزی را دارید سراسر کیهان همدست می شود تا بتوانی این آرزو را تحقق بخشی.

                  📕 برگرفته از کتاب «کیمیاگر»
                  ✍🏻 نوشته پائولو کوئلیو

                  1 پاسخ آخرین پاسخ
                  8
                  • fatemeh8181F آفلاین
                    fatemeh8181F آفلاین
                    fatemeh8181
                    نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                    #39

                    WhatsApp Image 2021-12-01 at 06.45.08.jpeg

                    :)))
                    658🙂

                    تو دنیایی که میتونی هرچیزی باشی مهربون باش🖤🌵🧠

                    1 پاسخ آخرین پاسخ
                    10
                    • Mr. PerfectM آفلاین
                      Mr. PerfectM آفلاین
                      Mr. Perfect
                      فارغ التحصیلان آلاء
                      نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                      #40

                      🕚حداقل #یک_دقیقه_کتاب بخوانیم📚

                      اگر با آدم‌های بدبخت نشست و برخاست کنید، کم کم به بدبختی عادت می‌کنید و فکر می‌کنید که این طبیعی است. اگر با آدم‌های غرغرو همنشین باشید عیب جو و غرغرو می‌شوید و آن را طبیعی می‌دانید و...

                      "تصمیم بگیرید به مجموعه افراد مثبت ملحق شوید وگرنه افراد منفی شما را پایین می‌کشند و اصلا متوجه چنین اتفاقی هم نمی‌شوی"

                      📚 برگرفته از کتاب «راز شاد زیستن»
                      ✍️نوشته اندرو متیوس

                      🌺🌺🌺

                      1 پاسخ آخرین پاسخ
                      6
                      • _Biliifti__ آفلاین
                        _Biliifti__ آفلاین
                        _Biliifti_
                        نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                        #41

                        تیکه_کتاب

                        رنج بردن باعث فهمیدن می‌شود و ذهن را به تلاش برای شناختن وا می‌دارد. تا این‌که قواعد زندگی و تلخی و سختی را می‌شناسد و به درك و شعور می‌رسد.

                        ولی وقتی به فهمیدن و درك رسیدی، از آن به بعد دیگر خود فهمیدن باعث رنجت می‌شود. دیگر هم از فهمیدن خودت رنج می‌بری، هم رنج فهمیدن آنچه دیگران درك نمی‌کنند و نمی‌فهمند و نمی‌بینند، به جانت نیش می‌زند و آزارت میدهد.

                        ولی هر قدر در نادانی می‌شود درجا زد، در فهمیدن نمی‌شود. وقتی چشم‌هایت باز شد، دیگر نمی‌توانی آن را ببندی و خودت را به نفهمی بزنی.

                        دالان_بهشت

                        لاجرم مست و طربناک و قوی بنیادیم...

                        1 پاسخ آخرین پاسخ
                        5
                        • _Biliifti__ آفلاین
                          _Biliifti__ آفلاین
                          _Biliifti_
                          نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط _Biliifti_ انجام شده
                          #42

                          تیکه_کتاب

                          "حق اشتباه"
                          ترکیب بسیار کوچکی‌ست از واژه‌ها،
                          بخش کوچکی‌ست از یک جمله.
                          اما چه کسی این حق را به تو خواهد داد؟ چه کسی جز خودت؟!

                          باید یک‌بار به خاطر همه چیز گریه کرد
                          آنقدر گریه کرد که اشک‌ها خشک شوند
                          باید این تن اندوهگین را چلاند
                          بعد دفتر زندگی را ورق زد
                          به چیز دیگری فکر کرد
                          باید پاها را حرکت داد
                          و همه چیز را از نو شروع کرد.

                          آنا گاوالدا
                          من_او_را_دوست_داشتم!

                          لاجرم مست و طربناک و قوی بنیادیم...

                          1 پاسخ آخرین پاسخ
                          7
                          • Mr. PerfectM آفلاین
                            Mr. PerfectM آفلاین
                            Mr. Perfect
                            فارغ التحصیلان آلاء
                            نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                            #43

                            🕚حداقل #یک_دقیقه_کتاب بخوانیم📚

                            نمی توانیم درست حرف بزنیم‌ تا وقتی کسی به حرف مان گوش بدهد و در یک کلام زنده نیستیم تا زمانی که دوست داشته بشویم!

                            📙 برگرفته از کتاب «جستارهایی در باب عشق»
                            ✍🏻نوشته آلن دوباتن

                            🌺🌺🌺

                            1 پاسخ آخرین پاسخ
                            5
                            • خانومِ_دوست_داشتنیخ آفلاین
                              خانومِ_دوست_داشتنیخ آفلاین
                              خانومِ_دوست_داشتنی
                              نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                              #44

                              من این تاپیکو تازه دیدم ، چرا انقدر کم حمایت شده؟؟
                              بذارین باز خب!

                              1 پاسخ آخرین پاسخ
                              5
                              • Gharibe GomnamG آفلاین
                                Gharibe GomnamG آفلاین
                                Gharibe Gomnam
                                نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                                #45
                                این پست پاک شده!
                                1 پاسخ آخرین پاسخ
                                0
                                • Gharibe GomnamG آفلاین
                                  Gharibe GomnamG آفلاین
                                  Gharibe Gomnam
                                  نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                                  #46

                                  سلام
                                  برشی از کتاب از کدام سو خیلی کتاب قشنگیه به من که خیلی کمک کرد
                                  از دیشب که جواب تماس ها و پیام ها را نمی دهد کلافه ی کلافه ام. بی وجدان روزها، این همه به عیش و خوشی می گذرد، نمی دانم چه دردی است که شب حتماً یکی دو ساعتش به فکروخیال و بی حوصلگی طی می شود و این سستی و بی حالی اش می کشد تا روز.
                                  فشار درس های مسخره هم که نمی گذاردآرام و قرار داشته باشم. کاش می شد امروز را از مدرسه می زدم بیرون! اصلاً حال و حوصله ی نشستن سر کلاس فیزیک را ندارم. زنگ کلاس را که زدند، بی خیال فرار کردن تسلیم شدم.

                                  سر و صدای بچه ها، کلاس هجده متری را برده است هوا. وحید با آن قد دیلاق و لاغرش، تا گردن رفته بود توی کتابش، تا خواست بنشیند، صندلی را کشیدم. نتوانست تعادلش را حفظ کند و محکم به زمین خورد. فکر کنم قسمت لگنی، استخوان خاجی و سه چهار مهره ی پایین کمرش اگر از کار نیفتاده باشد، مدتی بیکار خواهد شد. صدای خنده ی بچه ها کلاس را برد هوا. چند تا فحش داد؛ اما چون صورتش از درد مچاله شده بود، دلم برایش سوخت و جوابش را ندادم.
                                  معاونمان همان موقع رسید و حال و اوضاع را دید. جلو آمد و دست وحید را گرفت و کمک کرد بلند شود. کار من را ندید، اما فحش های وحید را شنید.

                                  خودم می دانستم که باید همراهش بروم. از کلاس بیرون رفتیم. وحید دست به کمر و لنگ لنگان راه می رفت. پشت شلوار قهوه ای اش خاکی شده بود. از گوشه ی چشم نگاهش کردم، ابرو درهم کشیده، لبش را به دندان گرفته بود. جداً نمی خواستم این مادرمرده را به این روز بیندازم، فقط می خواستم کمی بخندیم و فضای کوفتی عوض شود، اما توی دردسر افتادم.
                                  داشتم توی ذهنم حرف هایم را آماده می کردم که در دفتر کارش را باز کرد و رفت کنار میزش ایستاد. خودم را به بی خیالی زدم. هیچ وقت نشد که از این چهار دیواری که اسمش را گذاشته اند « دفتر » دل خوش داشته باشم؛ نمی دانم خاصیت وجودی اش است، به دکوراسیونش ربط دارد، به افرادی که این جا به کمین خطاها می نشینند یا به نفرتم از مدرسه بر می گردد؟ می گذاشتند، تمام اسباب و اثاث را می ریختم کنار کوچه و یک دکور می زدم، هلو. کادر را هم کلاً خلاص می کردم. هر چند که از بعضی هایشان نمی شود گذشت، از خوبی خودمان است که این ها هم خوب شده اند! چشم از در و دیوار دفتر می گیرم و نگاهم می رسد به وحید که هنوز دست به پایین کمرش گرفته بود. بچه ننه...

                                  • خب!
                                    نگاهش سمت من است.
                                  • بله؟!
                                    خوب است که کسی نیست. خودش جزو همان کادری است که بودنش بهتر از نبودنش است. عادت کرده ام به نگاه های خاص و ساکتش. حرف هایش یک طرف، بدمصب چشم هایش هم حرف دارد.
                                  • چه کردی جواد؟
                                    از نگاهش فرار می کنم و می زنم به آن راه. حالا تا بخواهد راه را پیدا کند، چند دقیقه ای سر کار است:
                                  • آقا آدم وقتی می خواد بشینه باید حواسش رو جمع کنه. یه نگاهی بندازه بعد!
                                    بی حرف می رود پشت میز و صندلی را عقب می کشد و می نشیند. وحید با چشمانی گشاد و دهانی باز، نگاهم می کند. دارم فحش هایی که توی دلش می دهد را توی چشمانش می خوانم:
                                  • یعنی شما در این نمایش نقشی نداشتی؟
                                    سوالش تمسخر ندارد و خیلی جدی است! همین جرئتم را بیشتر می کند. این پا و آن پا می شوم. لبخندی تقدیمش می کنم و می گویم:
                                  • پس برم سر کلاس. فیزیک داریم، عقب می افتیم.
                                    رو می کند سمت وحید که هنوز دستش به کمرش است.
                                  • نظر شما چیه؟ چی گفتی وحید!
                                    سرش را می اندازد پایین. هر دو ساکتیم. حوصله ی بیشتر ایستادن را ندارم. دستش را روی میز می گذارد و آرام مشت می کند.
                                  • تو بگو چی بگم به تون.
                                    وحید زود می گوید:
                                  • آقا من تقصیری نداشتم. چرا جواد این طوری کرد، نمی دونم.
                                    همیشه از این که دنبال مقصر می گردند بدم می آید. یک شوخی معمولی را می کنند یک دعوای سنگین!
                                  • یه شوخی بود. این قدر جنجال نداره که!
                                    سکوت کرده است. دستش را می زند زیر چانه اش و با انگشت هایش ریش مرتبش را شانه می زند. ریش به صورتش می آید. هرچند اگر دست من باشد، هم صورتش را سه تیغه می کنم و هم به ابروهای پر پشتش یک حالی می دهم دختر کُش.
                                  • آقا خُب آدم عصبانی یه حرف چرتی می زنه. بدیش این بود که شما اومدید و شنیدید.
                                    و با صدای آرامی می گوید:
                                  • ببخشید.
                                    دست از صورتش می کشد و خودکاری از روی میز برمی دارد. دکمه ی خودکار را بالا و پایین می کند

                                  بخشی دیگه از کتاب👇
                                  این معاون ما همیشه متفاوت بوده، همین هم هست که تا حالا با من شاخ به شاخ نشده است. زیاد برایش شاخ وشانه کشیده ام، اما انگار که نه شاخ دارد و نه شانه. وحید درمانده شده است:

                                  • نه؛ من تا حالا به هیچ معلمی بی احترامی نکردم.
                                  • به خودت چی؟
                                    این را در حالی که باز من را ندید می گیرد، رو به وحید می گوید.
                                  • به خودمون؟
                                    سرش را تکان می دهد. خونسردی اش دیوانه کننده است، معاونمان را می گویم.
                                  • گیرم که جواد به ت آسیب زد یا یه بدی کرد، تو چرا خودت رو ضعیف نشون بدی؟
                                  • چه کار باید می کردم؟
                                  • اونش به خودت مربوطه. فقط یه مشت از جواد خوردی، یکی هم از خودت.
                                  • آقا ما کی مشت زدیم؟
                                    نه نگاهم می کند و نه محلم می گذارد. ورقی بر می دارد. همان طور که صاف نشسته، ورق را مقابل وحید می گذارد:
                                  • ببین وحید جان!
                                    خودم جلو می روم و می گویم:
                                  • آقا ما هم که درخت!
                                    روی ورقه دو تا فلش به سمت هم می کشد:
                                  • یکی تو هستی و یکی مقابل تو. اون نباید تو رو ناراحت کنه، اما اگر کسی اشتباهی رو در مقابل تو کرد، باید بتونی جدای از او، خودت رو هم در نظر بگیری. دو طرفه است! متقابله.
                                    باید بتونی اذیتش نکنی، چون خودت هم ضرر می کنی. وحید تو رابطه ها حریم خودت رو هم نشکن. قبل از هر چیزی توی زندگی، این خود تویی که باید به فکر خودت باشی. وحید، مهمه، ارزشمنده.

                                  یه بخش دیگش👇
                                  حالم از این آرامش و حوصله ی آقای مهدوی به هم می خورد. توی این چند ماه، شاید این دفعه ی بیستم باشد. سر همه ی کار ها مجبورم بیایم و او چندکلمه ای می گوید و نگاهی به هم می کنیم و می روم. اما این دفعه اساسی لج کرده است. امسال تازه آمده و معاون ما پیش دانشگاهی هاست. قدبلند و چهارشانه است. موهایش را کج می زند.
                                  هرچند که به صورتش همین مدل هم می آید
                                  هرچقدر کاریکاتورش را می کشم و مدل موها را عوض می کنم، فایده ندارد. همین طور جذاب تر است.
                                  خیلی دفتری نیست. اصلا پشت میزنشین نیست! پایه ی همه ی جنب وجوش هاست. والیبال و تنیس و بسکتبال و بدمینتون بازی می کند. هروقت که بچه ها توی حیاطند حتماً او توی دفتر نیست. خیلی بی کار است به قرآن! چنان با همه گرم می گیرد که انگار برادر کوچک ترش هستیم. با بچه های خودشیرین هم مدام برنامه ی کوه و استخر می ریزند. گاهی هم از زیر میزش کتاب هایی با نور چشمی ها رد و بدل می کند.

                                  Gharibe GomnamG 1 پاسخ آخرین پاسخ
                                  5
                                  • Gharibe GomnamG Gharibe Gomnam

                                    سلام
                                    برشی از کتاب از کدام سو خیلی کتاب قشنگیه به من که خیلی کمک کرد
                                    از دیشب که جواب تماس ها و پیام ها را نمی دهد کلافه ی کلافه ام. بی وجدان روزها، این همه به عیش و خوشی می گذرد، نمی دانم چه دردی است که شب حتماً یکی دو ساعتش به فکروخیال و بی حوصلگی طی می شود و این سستی و بی حالی اش می کشد تا روز.
                                    فشار درس های مسخره هم که نمی گذاردآرام و قرار داشته باشم. کاش می شد امروز را از مدرسه می زدم بیرون! اصلاً حال و حوصله ی نشستن سر کلاس فیزیک را ندارم. زنگ کلاس را که زدند، بی خیال فرار کردن تسلیم شدم.

                                    سر و صدای بچه ها، کلاس هجده متری را برده است هوا. وحید با آن قد دیلاق و لاغرش، تا گردن رفته بود توی کتابش، تا خواست بنشیند، صندلی را کشیدم. نتوانست تعادلش را حفظ کند و محکم به زمین خورد. فکر کنم قسمت لگنی، استخوان خاجی و سه چهار مهره ی پایین کمرش اگر از کار نیفتاده باشد، مدتی بیکار خواهد شد. صدای خنده ی بچه ها کلاس را برد هوا. چند تا فحش داد؛ اما چون صورتش از درد مچاله شده بود، دلم برایش سوخت و جوابش را ندادم.
                                    معاونمان همان موقع رسید و حال و اوضاع را دید. جلو آمد و دست وحید را گرفت و کمک کرد بلند شود. کار من را ندید، اما فحش های وحید را شنید.

                                    خودم می دانستم که باید همراهش بروم. از کلاس بیرون رفتیم. وحید دست به کمر و لنگ لنگان راه می رفت. پشت شلوار قهوه ای اش خاکی شده بود. از گوشه ی چشم نگاهش کردم، ابرو درهم کشیده، لبش را به دندان گرفته بود. جداً نمی خواستم این مادرمرده را به این روز بیندازم، فقط می خواستم کمی بخندیم و فضای کوفتی عوض شود، اما توی دردسر افتادم.
                                    داشتم توی ذهنم حرف هایم را آماده می کردم که در دفتر کارش را باز کرد و رفت کنار میزش ایستاد. خودم را به بی خیالی زدم. هیچ وقت نشد که از این چهار دیواری که اسمش را گذاشته اند « دفتر » دل خوش داشته باشم؛ نمی دانم خاصیت وجودی اش است، به دکوراسیونش ربط دارد، به افرادی که این جا به کمین خطاها می نشینند یا به نفرتم از مدرسه بر می گردد؟ می گذاشتند، تمام اسباب و اثاث را می ریختم کنار کوچه و یک دکور می زدم، هلو. کادر را هم کلاً خلاص می کردم. هر چند که از بعضی هایشان نمی شود گذشت، از خوبی خودمان است که این ها هم خوب شده اند! چشم از در و دیوار دفتر می گیرم و نگاهم می رسد به وحید که هنوز دست به پایین کمرش گرفته بود. بچه ننه...

                                    • خب!
                                      نگاهش سمت من است.
                                    • بله؟!
                                      خوب است که کسی نیست. خودش جزو همان کادری است که بودنش بهتر از نبودنش است. عادت کرده ام به نگاه های خاص و ساکتش. حرف هایش یک طرف، بدمصب چشم هایش هم حرف دارد.
                                    • چه کردی جواد؟
                                      از نگاهش فرار می کنم و می زنم به آن راه. حالا تا بخواهد راه را پیدا کند، چند دقیقه ای سر کار است:
                                    • آقا آدم وقتی می خواد بشینه باید حواسش رو جمع کنه. یه نگاهی بندازه بعد!
                                      بی حرف می رود پشت میز و صندلی را عقب می کشد و می نشیند. وحید با چشمانی گشاد و دهانی باز، نگاهم می کند. دارم فحش هایی که توی دلش می دهد را توی چشمانش می خوانم:
                                    • یعنی شما در این نمایش نقشی نداشتی؟
                                      سوالش تمسخر ندارد و خیلی جدی است! همین جرئتم را بیشتر می کند. این پا و آن پا می شوم. لبخندی تقدیمش می کنم و می گویم:
                                    • پس برم سر کلاس. فیزیک داریم، عقب می افتیم.
                                      رو می کند سمت وحید که هنوز دستش به کمرش است.
                                    • نظر شما چیه؟ چی گفتی وحید!
                                      سرش را می اندازد پایین. هر دو ساکتیم. حوصله ی بیشتر ایستادن را ندارم. دستش را روی میز می گذارد و آرام مشت می کند.
                                    • تو بگو چی بگم به تون.
                                      وحید زود می گوید:
                                    • آقا من تقصیری نداشتم. چرا جواد این طوری کرد، نمی دونم.
                                      همیشه از این که دنبال مقصر می گردند بدم می آید. یک شوخی معمولی را می کنند یک دعوای سنگین!
                                    • یه شوخی بود. این قدر جنجال نداره که!
                                      سکوت کرده است. دستش را می زند زیر چانه اش و با انگشت هایش ریش مرتبش را شانه می زند. ریش به صورتش می آید. هرچند اگر دست من باشد، هم صورتش را سه تیغه می کنم و هم به ابروهای پر پشتش یک حالی می دهم دختر کُش.
                                    • آقا خُب آدم عصبانی یه حرف چرتی می زنه. بدیش این بود که شما اومدید و شنیدید.
                                      و با صدای آرامی می گوید:
                                    • ببخشید.
                                      دست از صورتش می کشد و خودکاری از روی میز برمی دارد. دکمه ی خودکار را بالا و پایین می کند

                                    بخشی دیگه از کتاب👇
                                    این معاون ما همیشه متفاوت بوده، همین هم هست که تا حالا با من شاخ به شاخ نشده است. زیاد برایش شاخ وشانه کشیده ام، اما انگار که نه شاخ دارد و نه شانه. وحید درمانده شده است:

                                    • نه؛ من تا حالا به هیچ معلمی بی احترامی نکردم.
                                    • به خودت چی؟
                                      این را در حالی که باز من را ندید می گیرد، رو به وحید می گوید.
                                    • به خودمون؟
                                      سرش را تکان می دهد. خونسردی اش دیوانه کننده است، معاونمان را می گویم.
                                    • گیرم که جواد به ت آسیب زد یا یه بدی کرد، تو چرا خودت رو ضعیف نشون بدی؟
                                    • چه کار باید می کردم؟
                                    • اونش به خودت مربوطه. فقط یه مشت از جواد خوردی، یکی هم از خودت.
                                    • آقا ما کی مشت زدیم؟
                                      نه نگاهم می کند و نه محلم می گذارد. ورقی بر می دارد. همان طور که صاف نشسته، ورق را مقابل وحید می گذارد:
                                    • ببین وحید جان!
                                      خودم جلو می روم و می گویم:
                                    • آقا ما هم که درخت!
                                      روی ورقه دو تا فلش به سمت هم می کشد:
                                    • یکی تو هستی و یکی مقابل تو. اون نباید تو رو ناراحت کنه، اما اگر کسی اشتباهی رو در مقابل تو کرد، باید بتونی جدای از او، خودت رو هم در نظر بگیری. دو طرفه است! متقابله.
                                      باید بتونی اذیتش نکنی، چون خودت هم ضرر می کنی. وحید تو رابطه ها حریم خودت رو هم نشکن. قبل از هر چیزی توی زندگی، این خود تویی که باید به فکر خودت باشی. وحید، مهمه، ارزشمنده.

                                    یه بخش دیگش👇
                                    حالم از این آرامش و حوصله ی آقای مهدوی به هم می خورد. توی این چند ماه، شاید این دفعه ی بیستم باشد. سر همه ی کار ها مجبورم بیایم و او چندکلمه ای می گوید و نگاهی به هم می کنیم و می روم. اما این دفعه اساسی لج کرده است. امسال تازه آمده و معاون ما پیش دانشگاهی هاست. قدبلند و چهارشانه است. موهایش را کج می زند.
                                    هرچند که به صورتش همین مدل هم می آید
                                    هرچقدر کاریکاتورش را می کشم و مدل موها را عوض می کنم، فایده ندارد. همین طور جذاب تر است.
                                    خیلی دفتری نیست. اصلا پشت میزنشین نیست! پایه ی همه ی جنب وجوش هاست. والیبال و تنیس و بسکتبال و بدمینتون بازی می کند. هروقت که بچه ها توی حیاطند حتماً او توی دفتر نیست. خیلی بی کار است به قرآن! چنان با همه گرم می گیرد که انگار برادر کوچک ترش هستیم. با بچه های خودشیرین هم مدام برنامه ی کوه و استخر می ریزند. گاهی هم از زیر میزش کتاب هایی با نور چشمی ها رد و بدل می کند.

                                    Gharibe GomnamG آفلاین
                                    Gharibe GomnamG آفلاین
                                    Gharibe Gomnam
                                    نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                                    #47
                                    این پست پاک شده!
                                    1 پاسخ آخرین پاسخ
                                    0
                                    • Gharibe GomnamG آفلاین
                                      Gharibe GomnamG آفلاین
                                      Gharibe Gomnam
                                      نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                                      #48

                                      یه بخش دیگه کتاب
                                      اعتراف میکنم یه جاهایی از کتاب از شدت خنده منفجر شدم😂

                                      با صندلی می چرخد سمتم:

                                      • تو چه مرگته؟
                                        چشمانم گشاد می شوند.
                                      • آقای معاون...
                                        چشمان قهوه ایش را تنگ می کند و با تندی می گوید:
                                      • جواد اگر حرف اضافه یا نامربوط بزنی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی.
                                        خشونت با جوان باعث جوب خوابی می شود. این را ذهنم می گوید، اما صدایم درنمی آید.
                                      • یه روز دعوا می کنی... یه روز تیپ ویژه می زنی... یه روز ده نفر رو با شماره ی یه دختر سر کار می ذاری... یه روز موبایل می آری و فیلمبرداری و سر صدا... یه روز تو روی معلم می ایستی... یه روز صندلی می کشی... یه روز فحش می دی... آخه بشر دو پا که تا هفده سال پیش چهار دست و پا راه می رفتی، پوشکتم یکی دیگه عوض می کرد و غذا که غذا که می خوردی از دهنت می ریخت روی لباست، چی شده قدت بلند شده، هیکلی شدی، فکر کردی کی هستی؟
                                        چه سنگین هم وزنه می زند. دهانم را از باد پر می کنم و همان طور که نگاهش می کنم نفسم را بیرون می دهم.
                                      • آقا یه فرصت بده!
                                      • فرصت بدم که بری چه غلط دیگه ای بکنی؟ ماژیک وایت برد پرت کنی؟ به خواهرهای بچه ها زنگ بزنی؟ کیف معلم رو کش بری؟
                                      • این قدر دقیق گزارش دادن لامصبا، بی بی سی تعطیل کنه آبرومندتره.
                                      • تعطیل کنه یا تو رو استخدام کنه؟
                                      • دور از جون!
                                      • تو بگو چه کار کنم برات؟
                                      • آقا خودتونو به زحمت نندازید ما راضی نیستیم.
                                        خیلی جوش آورده است. اگر با این دنده جلو نروم کارم پیش نمی رود. خودم هم مانده ام حیران که چرا مقابلش عقب نشسته ام. بلند می شود:
                                        باشه. پس پاشو پروند ت رو بدم بهت می خوام زحمت کم کنی تا راضی باشی!
                                        دست راستش را می گذارد روی میز و نیم خیز می شود. امروزش و این حالش با بقیه ی روزها و حالاتش فرق دارد. کمی که نه، خیلی جا خورده ام. هول می شوم:
                                      • آقا شما بفرما بشین، بفرما خسته اید. خیلی حرص نخورین یه لیوان آب بدم خدمتتون!

                                      تند می روم از پارچ آبی که روی میز وسط دفتر است، لیوانی پر می کنم و می آورم مقابلش. بالاخره عصبانی شدنش را هم دیدم. عصبی شدنش هم به درد نمی خورد، من باشم شیشه پایین می آورم، مشت می زنم، عربده هایم جیغ مادرم را هوا می برد. این نشسته و فقط دارد ردیف می کند. جرات نگاه کردن به صورتش را ندارم. لیوان را که دستش می دهم، درجا روی لباسم خالی می کند و پشتش پارچ آب است که از دستم کشیده می شود و روی سرم خالی می شود. دستم باز مانده و متحیر.

                                      • جوجه ی آب کشیده شدی. منتهی جوجه شترمرغی از درازی گردن کشی. حالا برو کلاس
                                        از زبان اقای معاون:
                                        جواد برایم موضوع لاینحلی نیست، اما برایم سخت است که نمی توانم آن طور که دوست دارند کمکشان کنم. فضای مدرسه آن قدر درس و فشار است که فقط باید شب و روز را بگذرانی. کاش می توانستم یک روش جدید برای این همه جوان به کار ببرم تا این طور هدر نروند! آن از فشار مدیر که چرا این قدر به بچه ها بها می دهی پررو می شوند؛ این از فشار درسی معلم ها که انگار بچه ها در زندگیشان جز درس
                                        هیچ موضوع دیگری وجود ندارد و اصلاً کسی که مهم نیست انسان است و روح و روان و افکارش. پدر و مادرها هم که تمام آرزویشان مدرک گرفتن دهان پرکن بچه هایشان است و دیگر هیچ.
                                        اولین عطسه را که آمد سراغم، راهم را کج کردم سمت خانه. زنگ زدم و به مدرسه اطلاع دادم که حال ندارم و می روم. نگفتم که از بدحالی بچه هاست این حال و روزم؛ از سرگردانی شان، از چشم های پر از سوالشان، از زندگی های هر روز یک مدلی شان که هم خودشان را کلافه و سردرگم کرده، هم ما را متحیر! من معنای لذت را نمی فهمم؟ این ها لذت را طور دیگر معنا می کنند؟ لذت که تعریفش عوض نشده است! پس چه خبر است؟
                                        جواد پول دار و قلدر مدرسه است. ظاهراً خوش تر از او نداریم؛ اما از نگاه ها و کارهایش می فهمم که درونش چه بیابانی است. اهل این نیستم که کسی را وادار به کاری کنم و او هم خودش نخواسته که با هم باشیم. نه در فوتبال و والیبال همراهمان می شود و نه در قرارهای بیرون مدرسه ای.
                                        با طیف خاصی می گردد و بی پروایی مخصوصی هم دارد. اگر هم تا به حال با من مثل همه ی کادر درگیر نشده است، چون مثل همه برایش ارزش قایلم و بین خودش و کارهای عجیب و غریبش فرق می گذارم. بچه ای دل رحم است. یکی دوبار که برای مناطق فقیرنشین هدیه جمع می کردم، دیدم که دور از چشم بقیه کمک کرد؛ به دوستانش هم می گفت: آدم باشید...

                                      زنگ خانه را می زنم. تنها کسی که الآن همراهم است و تا آرام بشوم سین جیمم نمی کند در را باز می کند. حالم را که می بیند لب می گزد و دست به صورتش می گذارد. لبخندی می زنم و سری تکان می دهم و یک راست می روم زیر دوش آب گرم. همه در سکوت او تمام شد و من هم افتادم. فقط لحظه هایی که برایم نوشیدنی گرم و آب میوه می آورد در خاطرم هست. چشم باز کردم تا برای چند دقیقه ای رنگ نگاهش آرامم کند و با نگاهم آرامش کنم. دستش را نمی گیرم تا درجه ی تبم را نفهمد.
                                      هر چند که از دستمال خیسی که بر پیشانی ام می گذارد و تشت آب سردی که پاهایم را توی آن می گذارد، لرزی به تمام بدنم می نشیند.

                                      • مهدی، بریم دکتر. خواهش می کنم.
                                        سر تکان می دهم. خودش می داند که من این گوشه ی دنیا و پرستارش را با هزار دکتر عوض نمی کنم.
                                      • مهدی! ماشین رو کجا گذاشتی؟
                                        چشمان تب دارم را باز می کنم و سر می چرخانم طرفش.
                                        -می خوام ببرمت دکتر. کلید یدک دارم، بگو کجاست برم بیارم.
                                      • خوب می شم. نگران نباش.
                                      • نمی خوای که خودم طبابت کنم و مجبور بشی داروهای بدمزه ای رو که می دم بخوری؟
                                        دقیقاً همین را می خواهم. تلخی دارویش را ترجیح می دهم به آمپول های پدردرآور. آدم وقتی مریض می شود بچه هم می شود. پرستار تمام وقت می خواهد. بلند می شود که برود. دستش را می گیرم.
                                      • هیچی نمی خوام فقط پیشم بشین.
                                        یه بخش دیگه
                                        اصلاً چرا زندگی باید نقص داشته باشه؟
                                        روی میز خم می شود.
                                      • چون همین جوری با نقصش ان قدر بشر دوپای پررویی هستی که جز خدا همه رو بنده ای. شیطون رو، خودت رو، آدم ها رو حاضری بندگی کنی. این قدر هم رو دار؟ حالا هم برو بگو همونا هم نقصت رو برطرف کنند.
                                        تمام فکر و روانم درگیر این است که جوابش را بدهم و تسلیم نشوم. درست و غلطش هم مهم نیست. چشم ریز می کنم و می گویم:
                                      • نقص رو اصلیه داده.
                                      • تا نقص رو چی بدونی؟ کجای خلقتت نامیزونه؟
                                        نقص رو اصلیه نداده. اونی که تو می گی؛ مشکله،
                                        اینکه درس نمی خونی، نمره نمی آری، اینکه تو دختر مردم رو ده بار می پیچونی، یه بارم یکی از اونا که اتفاقاً دوستش داری تو رو قال می ذاره. اینکه اخلاق خودت تلخه و پدر و مادرت نمی تونند تحملت کنند، اینکه آرامش روان نداری چون خیلی ها رو روانی کردی، چند تا دیگه برات بشمرم؟ بگو اینا تقصیر کیه؟ تو که همه رو با اختیار خودت انجام دادی، یه پا هم گرفتی آزادی هر کاری می خوای می کنی و بعد علامت آزادی بالا می بری، پس دیگه چه حرفی داری؟
                                        اوه اوه، از همه چیز هم خبر دارد نامرد! تمیز رو نمی کند و الکی همه اش احترام می گذارد. یک شاگرد درپیت مثل خودم داشته باشم، به جواب سلامش، علیک نمی گویم. خوب کوتاه آمده است تا حالا. اما من کوتاه بیا نیستم. حس می کنم دردی آنی در سرم می پیچد.
                                      • فهمیدم همه رو می دونید. می گید چه کار کنم؟
                                        بلند می شود در دفتر را باز می کند.
                                        هیچی! آزادی. با من اسیر دیگه نگرد. نمی تونیم با هم کنار بیایم
                                        اواسط داستان یه اتفاق فوق العاده هیجان انگیز میفته حقیقتش بار اول دعواهای این اقای معاون و اقا جواد منو به خودش جذب کرد ولی خانم نرجس شکوریان فرد خوب از پس نوشتن کتاب بر اومدن
                                      1 پاسخ آخرین پاسخ
                                      6
                                      • Gharibe GomnamG آفلاین
                                        Gharibe GomnamG آفلاین
                                        Gharibe Gomnam
                                        نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                                        #49

                                        دانش-آموزان-آلاء

                                        1 پاسخ آخرین پاسخ
                                        3
                                        • Mr. PerfectM آفلاین
                                          Mr. PerfectM آفلاین
                                          Mr. Perfect
                                          فارغ التحصیلان آلاء
                                          نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                                          #50

                                          خانومِ_دوست_داشتنی
                                          Gharibe Gomnam

                                          ممنون ازتون کمی حمایت کنید شاید این تاپیک خسته کمی راه بیاد🌹🌹🙏🙏

                                          Gharibe GomnamG 1 پاسخ آخرین پاسخ
                                          4
                                          پاسخ
                                          • پاسخ به عنوان موضوع
                                          وارد شوید تا پست بفرستید
                                          • قدیمی‌ترین به جدید‌ترین
                                          • جدید‌ترین به قدیمی‌ترین
                                          • بیشترین رای ها


                                          • 1
                                          • 2
                                          • 3
                                          • 4
                                          • 5
                                          • 25
                                          • 26
                                          • درون آمدن

                                          • حساب کاربری ندارید؟ نام‌نویسی

                                          • برای جستجو وارد شوید و یا ثبت نام کنید
                                          • اولین پست
                                            آخرین پست
                                          0
                                          • دسته‌بندی‌ها
                                          • نخوانده ها: پست‌های جدید برای شما 0
                                          • جدیدترین پست ها
                                          • برچسب‌ها
                                          • سوال‌های درسی و مشاوره‌ای
                                          • دوره‌های آلاء
                                          • گروه‌ها
                                          • راهنمای آلاخونه
                                            • معرفی آلاخونه
                                            • سوال‌پرسیدن | انتشار مطالب آموزشی
                                            • پاسخ‌دادن و مشارکت در تاپیک‌ها
                                            • استفاده از ابزارهای ادیتور
                                            • معرفی گروه‌ها
                                            • لینک‌های دسترسی سریع