Skip to content
  • دسته‌بندی‌ها
  • 0 نخوانده ها: پست‌های جدید برای شما 0
  • جدیدترین پست ها
  • برچسب‌ها
  • سوال‌های درسی و مشاوره‌ای
  • دوره‌های آلاء
  • گروه‌ها
  • راهنمای آلاخونه
    • معرفی آلاخونه
    • سوال‌پرسیدن | انتشار مطالب آموزشی
    • پاسخ‌دادن و مشارکت در تاپیک‌ها
    • استفاده از ابزارهای ادیتور
    • معرفی گروه‌ها
    • لینک‌های دسترسی سریع
پوسته‌ها
  • Light
  • Brite
  • Cerulean
  • Cosmo
  • Flatly
  • Journal
  • Litera
  • Lumen
  • Lux
  • Materia
  • Minty
  • Morph
  • Pulse
  • Sandstone
  • Simplex
  • Sketchy
  • Spacelab
  • United
  • Yeti
  • Zephyr
  • Dark
  • Cyborg
  • Darkly
  • Quartz
  • Slate
  • Solar
  • Superhero
  • Vapor

  • Default (بدون پوسته)
  • بدون پوسته
بستن
Brand Logo

آلاخونه

  • سوال یا موضوع جدیدی بنویس

  • سوال مشاوره ای
  • سوال زیست
  • سوال ریاضی
  • سوال فیزیک
  • سوال شیمی
  • سایر
  1. خانه
  2. بحث آزاد
  3. خاطرات خواهر برادری
آموزش markdown و ارسال پست در انجمن
بهارهب
%(#0000ff)[سلام آلایی های عزیز] تو این تاپیک میخوایم نحوه کار با markdown رو قدم به قدم یادبگیریم و با امکانات ادیتور انجمن بیشتر آشنا بشیم که شما عزیزان بتونید پست هاتون رو زیباتر بنویسید :smile: منبع این آموزش سایت: http://alihossein.ir/ با اندکی تغییر %(#1fc710)[Heading] (عنوان نویسی) برای ایجاد heading (عنوان گذاری) در تگ های h1تا h6 قبل از متن مورد نظرمون از # استفاده می کنیم . مثلا اگر تگ h1 لازم داشته باشیم از یک # قبل از متن استفاده می کنیم , اگر تگ h2 لازم داشتیم از دو تا تگ # استفاده می کنیم و الی آخر …. مثال :[image: 1483101376670-untitled-resized.png] خروجی : The largest heading The second largest heading The smallest headin برای Bold کردن کلمه یا متن باید دو طرف آن از ** یا __ استفاده کنیم . برای Italic کردن کلمه یا متن باید دو طرف آن از * یا _ استفاده کنیم . برای Strikethrough (خط خوردگی روی خط ) باید دو طرف آن از~~ استفاده کنیم . [image: 1483101840703-fdtt-resized.png] %(#26cc0c)[Quoting text](نقل قول کردن) برای ایجاد حالت نقل قول یا باید در ابتدای متن یک علامت > قرار دهید . [image: 1483102073483-gdfhdhfghg-resized.png] %(#26cc0c)[Quoting code] (نقل قول و متمایز کردن کد ها) همانند متن ساده , کدهامونم می توانیم داخل نقل قول بگذاریم تا داخل متن از سایر کلمات متمایز بشوند.برای این کار آنها را باید داخل علامت backtick بگذاریم . [image: 1483102831306-gg-resized.png] خروجی : . Use git status to list all new or modified files that haven't yet been committed اگر بخواهیم چند خط را داخل این نقل قول بگذریم باید از 3 تا backtick استفاده کنیم : [image: 1483103097573-gfghj-resized.png] خروجی : : Some basic Git commands are git status git add git commit ادامه دارد ....:smile:
بحث آزاد
👣ردپا👣
اهوراا
Topic thumbnail image
بحث آزاد
خــــــــــودنویس
Dr-aculaD
Topic thumbnail image
بحث آزاد
دوست و رقیب
4
یه دوست و رقیب بیاد بخونیمو بحرفیم
بحث آزاد
کپی جزوه ها
Z
سلام دوستان من میخوام جزوه های آلا رو کپی کنم خیلی زیاده کسی جایی رو سراغ داره ؟
بحث آزاد
یلدا
M.anM
سلام بچه ها امیدوارم حالتون خوب باشه یلداتون مبارک 💛 ما که امسال تا همین یه خورده پیش شرکت بودیم و درگیر کارای سایت که درست بشه میشه چک کنید ببینید سرعتش چطور شده؟ منظورم alaatv.com هست @دانش-آموزان-آلاء @فارغ‌التحصیل
بحث آزاد
دسته گل💐
زهرا بنده خدا 2ز
Topic thumbnail image
بحث آزاد
کارزار
A
«۳۰ نفر تا الان " ۲۵ مهر ۱۴۰۴"از درخواست اصلاح آیین‌نامه حمایت کردن، شما نفر ۳۱ باشید👇» 🔗 https://www.karzar.net/258938
بحث آزاد
کارزار
A
📣 بچه‌ها یه کارزار راه انداختیم برای اصلاح بند تک‌ماده و آیین‌نامه‌های ارزشیابی مدارس کشور. موضوعش خیلی مهمه چون مستقیم به نمره و آینده تحصیلی خودمون مربوط میشه 😐 اگه موافقین، لطفاً برین امضا کنین تا صدامون بیشتر شنیده بشه ❤️https://www.karzar.net/258938
بحث آزاد
دستاورد هایِ کوچکِ من🎈
AinoorA
سلام بچه ها امیدوارم حالتون خوب باشه و خیلی سرحال و شاد باشین✨ خب از عنوان تاپیک یچیزایی مشخصه که قراره در مورد چی اینجا حرف بزنیم ولی بزارین توضیحات بیشتر بدم👀 خیلی از ما یوقتایی هست که ممکنه احساس کنیم هیچ کاری نکردیم یا هیچ کاری ازمون برنمیاد و روزمون رو تلف کردیم و.. و ذهنمون ما رو با این افکار جور واجور و عجیب غریب مورد آزار قرار بده و احساس ناتوانی رو بهمون بده در حالی که در واقعیت اینطوری نیست و ما توانا تر از اون چیزی هستیم که توی ذهنمون هست🐤 اینجا قراره از موفقیت های کوچولومون حرف بزنیم و رونمایی کنیم تا به ذهنمون ثابت کنیم بفرما آقا دیدییی ما اینیم 😎 هر شب از کار های مثبت کوچولوتون بیاین و بگین و این حس مثبت و قشنگ مفید بودن رو به خودتون بدین🍀 مثلا کنکوری ها میتونن تموم شدن یه بخش از برنامه اشون رو بگن ، از انجام دادن کار هایی مثل مرتب کردن اتاق ، از گذروندن امتحانای سخت و آب دادن به گل ها و کلی کار کوچیک و مثبت دیگه منتظرتون هستم آلایی ها موفق باشین🥹❤️ دعوت میکنم از : @دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا @دانش-آموزان-آلاء @فارغ-التحصیلان-آلاء @دانشجویان-درس-خون @دانشجویان-پزشکی @دانشجویان-پیراپزشکی
بحث آزاد
روز آخر ❤️
_
سلام به همه رفقای کنکوری اومدم یه تاپیک بزنم برای روز آخر کنکور، اینجا بچه‌هایی که می‌خوان روز آخر رو مفید درس بخونن، بیان برنامه‌هاشونو پارت‌بندی شده بزارن ❤️ و هم اونایی که تصمیم گرفتن دیگه درس نخونن و فقط ریلکس کنن، اینجا کنار هم باشیم ، حرف بزنیم ، استرسارو بریزیم دور، انرژی مثبت بدیم و بگیریم😁 ... اگه برنامه‌ریزی برای روز آخر داری، بیا پارت‌هات رو بزار و تا لحظه آخر تلاش کن ( مثل خودم ایده همینه چون مجبورم ) ... اگه تصمیم گرفتی دیگه فقط استراحت کنی که خیلیم عالی ... اگه دکترای پارسالی هستی و تجربه شب قبل کنکور رو داری، لطفا بیا راهنمایی کن، آرامش و انرژی بده :)) ‌ فقط یه خواهش کوچولو دارم لطفا فضای تاپیک آروم و مثبت نگه داریم چون قرار نیست با کارای دیگه اتفاق خاصی بیفته اما با اینکارا اتفاق خاصی میفته ✨ @دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا @دانش-آموزان-آلاء @تجربیا
بحث آزاد
برگ انجیر.... ☘️🍀🌿
______
بِسْم رَبّ النور ☁️ سلام امیدوارم حال دلتون بهترین باشه..... 🎈 برم سراغ حرف اصلی.... در فکر تاپیکی بودم که هر روز توش چند تا پست قشنگ بزارم و با چند تا عکس و متن نوشته و دل نوشته...... حالمون خوب بشه، انرژی بگیریم در طول روز.....❤️☁️ یه جورایی این تاپیک شبیه کانال یا چنل..... البته پست هایی که قرار بزارم برای خودم نیست و صرفا گلچینی از مطالبی که ممکنه توی فضای مجازی یا کتاب ها ببینم و بارگذاری بکنم..... اگر شما هم دوست داشتید خوشحال میشم همراه من بشید.... ☁️🎈🍒 [image: 1686940882701-img_-_.jpg] پ.ن:اسم تاپیک برگرفته از اسم یک کانالِ و در آخر دعا میکنم دلتون ذهنتون ابری باشه(:☁️❤️
بحث آزاد
رقیب
م
کسی هس ساعت مطالعه بالایی داشته باشه بخونیم این 20 روزو؟ ترجیحا دختر باشه تنهایی نمیتونم اگ یکی بود خیلی بهتر پیش میرفتم
بحث آزاد
کنکور1405
M
سلام به همه. من بعد از یه مدت دوباره میخوام کنکور 405 رو شرکت کنم. ولی خب کسی رو پیدا نکردم که برای سال405 باشه. و دوستی پیدا نکردم تو این زمینه. هرکی هست بیاد اینجا حرف بزنیم:relieved_face:
بحث آزاد
تروخدا بیاین
م
دیروز اشتبا کردم سلامت نخوندم الان چیکار کنم جزوه ای میدونین یکم جمعو جور باشه کتاب اصلن خونده نمیشه خیلی زیاده
بحث آزاد
تنهایی حوصله ندارم بیاین با هم نهایی بخونیم
م
سلام بچها هر ساعتی هر درسیو خوندین بیاین بگین این ساعت اینقدر فلان درس رو خوندم انگیزه میگیریم
بحث آزاد
بخدا سوالات اونقد سخت نیستن ولی وقتی میشینم سر جلسه اعداد کوه میشن واسم
م
بچها وقتی میشینم به ارومی حل میکنم سوالاتو میدونم حل میکنم مشکلی ندارم سر جلسه انگار اصن من نخوندم ی جوری میشم میترسم از سوالا مخصوصا سوالاتی ک عدد دارن عددا جلو چشام بزرگ میشن بخدا خنده داره ولی جدی میگم
بحث آزاد
من ِ فارغ 401 هم باید زمین ترمیم کنم؟؟
م
...............
بحث آزاد
شاید شد...چه میدانی؟!
Hg L 0H
مدت هاست که از نشست غبار سرد و تیره به قلبم میگذرد مدت هاست منِ تاریکِ گم شده، در خودم به دنبال روزنه هایی از نور میگردد نفس هایم سخت به جانم می نشینند اشک هایی که سرازیر نمی شوند وجود مرا به ستوه آورده اند دوست دارم بایستم سرم را بالا بگیرم و تا زمانی که صدایم خفه شود فریاد بزنم بماند در پس پرده ی خاکستری غم بماند که چه می شود... شاید شد....چه میدانی؟!
بحث آزاد
بحث آزاد
J
دوستان من تازه وارو سایت شدم میخوام بدونم چطوری باید اسمم رو تغیر بدم درست کردم ولی باز دوباره اینو زده چیکار باید کنم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌.........
بحث آزاد

خاطرات خواهر برادری

زمان بندی شده سنجاق شده قفل شده است منتقل شده بحث آزاد
75 دیدگاه‌ها 24 کاربران 9.3k بازدیدها 24 Watching
  • قدیمی‌ترین به جدید‌ترین
  • جدید‌ترین به قدیمی‌ترین
  • بیشترین رای ها
پاسخ
  • پاسخ به عنوان موضوع
وارد شوید تا پست بفرستید
این موضوع پاک شده است. تنها کاربرانِ با حق مدیریت موضوع می‌توانند آن را ببینند.
  • Hhh HhH آفلاین
    Hhh HhH آفلاین
    Hhh Hh
    فارغ التحصیلان آلاء
    نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
    #5

    سلام
    چقدر تاپیکات با موضوع های جالب زیاد شده!!


    یکی از خوهرام حدود ۱سال و خوردی از من کوچیک تره. بدلیل فاصله سنی کم همیشه باهم بازی میکردیم. همیشه هر کس میدیدتمون میگفتن دوقلویید؟ یا اشتباه میگرفتنمون. از لحاظ ظاهر شبیه هم نبودیم و فقط از نظر صدا شبیه همیم(اینو تازه فهمیدم). وقتی اون رو میگفتن تعجب میکردیم.
    حالا میخوام چند تا از خاطره با خواهرم رو بذارم:


    کوچیک که بودم با خواهرم خیلی دعوا میکردم. البته بیشتر تقصیر رفتار اشتباه خودم بود(الان که فکر میکنم اون موقع خیلی تحمل کردنمون سخت بوده ولی بقیه به عنوان خاطرات شیرین ازش یاد میکنن)
    من سربه‌سرش میذاشتم(مثلا میگفتم فاطمه چقدر قشنگه(با لحنه مسخره)و مثال هایی از این قبیل) اونم عصبانی میشد و میومد دنبالم تا بزنتم منم میخندیدم بهش. میدید که نمیذارم با صدای بلند گریه میکرد.
    ی روز که همینجور شد دیدم مادرم با نی قیلون داره میاد دنبالم منم از خونه رفتم بیرون . خونه سازمانی بود. حیاطمون جوری بود که میشد دور بخوری و از اون طرف وارد خونه بشی . منم پا برهنه دور حیاط دویدم از حیاط پشتی خواستم وارد بشم دیدم هنوز داره گریه میکنه مامانم هم میگفت عیب نداره ، بالاخره که برمیگرده... آخرش برگشتم و از مادرم چوب خوردم(همراه با خنده البته(نمیدونم چرا گریه نمیکردم) حرص خواهرم بیشتر شد)
    هروقت به اون خونه فکر میکنم این دعوا یادم میاد.


    ی انباری داشتیم که چراغ نداشت و وقتی واردش میشدی همه جاش تاریک بود. ی بار تو همون دعوا ها و سربه‌سر گذاشتنا مادرم منو تو انباری کرد. خواهرم هم درحال گریه... یهو صدا گریش بیشتر شد میگفت زهرا رو از انباری دربیار (۳۰ ثانیه نشده میومدم بیرون با همون خنده) خداروشکر زود آشتی میکردیم.


    همیشه فکر میکردم آخرش بدست خواهرم میمیرم(چون بعض وقت ها به حدی بود که چاقو هم بدست میگرفت) ولی بزرگتر که شدیم بهتر شد و الان هم خداروشکر به صفر رسیده. شدیم بهترین هم صحبت هم تو خونه.


    وقتی میخواستیم بریم خونه عمه. مادرم که بهشون زنگ میزد. میگفت زلزله میخواد بیاد خونتون ، اونا هم که میفهمیدن، میگفتن قدمتون به روی چشم. مادرم تو راه میگفت. بچه ها اونجا رفتید ی گوشه آروم مثل دختر خوب بشینید ما هم میگفتیم باشه. ولی اونجا نمیشد نشست. از بالای پله ها مسابقه پرش یا مسابقه دو میذاشتیم. زمین میلرزید. بقیه میگفتن چیزیت نشد ما هم با شوق و خنده میگفتیم نه و ادامه میدادیم. میرفتیم تو آشپزخونشون میدیدم که شربت و شیرینی آماده کردن. اینجا بود که مثل دختر موأدب میرفتیم مینشستیم کنار مادر و منتظر شربت و شیرینی میشدیم. ی بار بود دیدیم نمیارن. گفتن نداریم. گفتم نه بالای یخچالتون از اون شیرینی ها گذاشته. اون ها هم میگفتن اِ یادمون رفت.... آخرش که از مهمونی میومدیم بیرون و تو راه دوتایی به مادرمون میگفتیم : بچه های خوبی بودیم؟ مادر هم با خنده میگفت: خیلییی .(طئنش رو نمیفهمیدیم) ما هم کیف میکردیم.
    اگه میگفت نه میگفتیم چرااا؟ اینقدر تکرار میکردیم که مادر حرفش رو عوض میکرد میگفت نه خیلی بچه های خوبی بودید...


    ما خیلی بازی میکردیم. حتی ظهر. ی بار یکی از کسایی که تو همون حیاط زندگی میکردن(مدیر اداره😶) اومدن با جدیت بهمون گفتن ی گربه سیاه گنده اون بالاست اگه تو حیاط صدا بدید و اذیت کنید میاد میخوردتون. ما هم بلند قهقه میزدیم و میخندیدیم و میگفتیم آها و به بازیمون ادامه میدادیم. و تلاششون بی ثمر میموند. دیگه بعدش به سر و صدا هامون عادت کردن.


    یادم میاد وقتی ی مهمون میدمد خونمون درجا باهم ازش میپرسیدیم کی میرید خونتون(البته به قصد اینکه بفهمیم تا کی میمونن که با بچه هاشون بازی کنیم) ولی بد متوجه میشدن میگفتن نگران نباش زود میریم ما هم بغض میکردیم. بعدش مادرم هر بار توضیح میداد که منظور ما چیز دیگه ایه.


    ی زمان بود پدرم تازه تصاف کرده بود و عیادتی زیاد داشت. وقتی هم که میومدن کلی کمپوت با خودشون میووردن. مادربزرگم قبلش آروم بهمون میگفت: بچه ها اگه کمپوت اوردن درجا نخوریدش که به باباتون هم برسه. ما هم میگفتیم باشه. بعد که اومد همون اول کار در حال سلام و علیک کمپوت ها رو ازشون گرفتیم و رفتیم کنار و گوشه دو تایی باهم تقسیمش کردیم. مادر بزرگم ی نگاه کرد و چیزی نگفت و فقط میخندید.


    این بود چند تا از خاطره ها که یادم اومد. ببخشید زیاد شد.
    امیدوارم خسته نشده باشید از خوندنشون.
    موفق باشید

    أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ✨️

    Gharibe GomnamG SunnivaS 2 پاسخ آخرین پاسخ
    16
    • Hhh HhH Hhh Hh

      سلام
      چقدر تاپیکات با موضوع های جالب زیاد شده!!


      یکی از خوهرام حدود ۱سال و خوردی از من کوچیک تره. بدلیل فاصله سنی کم همیشه باهم بازی میکردیم. همیشه هر کس میدیدتمون میگفتن دوقلویید؟ یا اشتباه میگرفتنمون. از لحاظ ظاهر شبیه هم نبودیم و فقط از نظر صدا شبیه همیم(اینو تازه فهمیدم). وقتی اون رو میگفتن تعجب میکردیم.
      حالا میخوام چند تا از خاطره با خواهرم رو بذارم:


      کوچیک که بودم با خواهرم خیلی دعوا میکردم. البته بیشتر تقصیر رفتار اشتباه خودم بود(الان که فکر میکنم اون موقع خیلی تحمل کردنمون سخت بوده ولی بقیه به عنوان خاطرات شیرین ازش یاد میکنن)
      من سربه‌سرش میذاشتم(مثلا میگفتم فاطمه چقدر قشنگه(با لحنه مسخره)و مثال هایی از این قبیل) اونم عصبانی میشد و میومد دنبالم تا بزنتم منم میخندیدم بهش. میدید که نمیذارم با صدای بلند گریه میکرد.
      ی روز که همینجور شد دیدم مادرم با نی قیلون داره میاد دنبالم منم از خونه رفتم بیرون . خونه سازمانی بود. حیاطمون جوری بود که میشد دور بخوری و از اون طرف وارد خونه بشی . منم پا برهنه دور حیاط دویدم از حیاط پشتی خواستم وارد بشم دیدم هنوز داره گریه میکنه مامانم هم میگفت عیب نداره ، بالاخره که برمیگرده... آخرش برگشتم و از مادرم چوب خوردم(همراه با خنده البته(نمیدونم چرا گریه نمیکردم) حرص خواهرم بیشتر شد)
      هروقت به اون خونه فکر میکنم این دعوا یادم میاد.


      ی انباری داشتیم که چراغ نداشت و وقتی واردش میشدی همه جاش تاریک بود. ی بار تو همون دعوا ها و سربه‌سر گذاشتنا مادرم منو تو انباری کرد. خواهرم هم درحال گریه... یهو صدا گریش بیشتر شد میگفت زهرا رو از انباری دربیار (۳۰ ثانیه نشده میومدم بیرون با همون خنده) خداروشکر زود آشتی میکردیم.


      همیشه فکر میکردم آخرش بدست خواهرم میمیرم(چون بعض وقت ها به حدی بود که چاقو هم بدست میگرفت) ولی بزرگتر که شدیم بهتر شد و الان هم خداروشکر به صفر رسیده. شدیم بهترین هم صحبت هم تو خونه.


      وقتی میخواستیم بریم خونه عمه. مادرم که بهشون زنگ میزد. میگفت زلزله میخواد بیاد خونتون ، اونا هم که میفهمیدن، میگفتن قدمتون به روی چشم. مادرم تو راه میگفت. بچه ها اونجا رفتید ی گوشه آروم مثل دختر خوب بشینید ما هم میگفتیم باشه. ولی اونجا نمیشد نشست. از بالای پله ها مسابقه پرش یا مسابقه دو میذاشتیم. زمین میلرزید. بقیه میگفتن چیزیت نشد ما هم با شوق و خنده میگفتیم نه و ادامه میدادیم. میرفتیم تو آشپزخونشون میدیدم که شربت و شیرینی آماده کردن. اینجا بود که مثل دختر موأدب میرفتیم مینشستیم کنار مادر و منتظر شربت و شیرینی میشدیم. ی بار بود دیدیم نمیارن. گفتن نداریم. گفتم نه بالای یخچالتون از اون شیرینی ها گذاشته. اون ها هم میگفتن اِ یادمون رفت.... آخرش که از مهمونی میومدیم بیرون و تو راه دوتایی به مادرمون میگفتیم : بچه های خوبی بودیم؟ مادر هم با خنده میگفت: خیلییی .(طئنش رو نمیفهمیدیم) ما هم کیف میکردیم.
      اگه میگفت نه میگفتیم چرااا؟ اینقدر تکرار میکردیم که مادر حرفش رو عوض میکرد میگفت نه خیلی بچه های خوبی بودید...


      ما خیلی بازی میکردیم. حتی ظهر. ی بار یکی از کسایی که تو همون حیاط زندگی میکردن(مدیر اداره😶) اومدن با جدیت بهمون گفتن ی گربه سیاه گنده اون بالاست اگه تو حیاط صدا بدید و اذیت کنید میاد میخوردتون. ما هم بلند قهقه میزدیم و میخندیدیم و میگفتیم آها و به بازیمون ادامه میدادیم. و تلاششون بی ثمر میموند. دیگه بعدش به سر و صدا هامون عادت کردن.


      یادم میاد وقتی ی مهمون میدمد خونمون درجا باهم ازش میپرسیدیم کی میرید خونتون(البته به قصد اینکه بفهمیم تا کی میمونن که با بچه هاشون بازی کنیم) ولی بد متوجه میشدن میگفتن نگران نباش زود میریم ما هم بغض میکردیم. بعدش مادرم هر بار توضیح میداد که منظور ما چیز دیگه ایه.


      ی زمان بود پدرم تازه تصاف کرده بود و عیادتی زیاد داشت. وقتی هم که میومدن کلی کمپوت با خودشون میووردن. مادربزرگم قبلش آروم بهمون میگفت: بچه ها اگه کمپوت اوردن درجا نخوریدش که به باباتون هم برسه. ما هم میگفتیم باشه. بعد که اومد همون اول کار در حال سلام و علیک کمپوت ها رو ازشون گرفتیم و رفتیم کنار و گوشه دو تایی باهم تقسیمش کردیم. مادر بزرگم ی نگاه کرد و چیزی نگفت و فقط میخندید.


      این بود چند تا از خاطره ها که یادم اومد. ببخشید زیاد شد.
      امیدوارم خسته نشده باشید از خوندنشون.
      موفق باشید

      Gharibe GomnamG آفلاین
      Gharibe GomnamG آفلاین
      Gharibe Gomnam
      نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
      #6

      Hhh Hh
      عااالی بود😂

      نقطه . سرخط

      1 پاسخ آخرین پاسخ
      4
      • F آفلاین
        F آفلاین
        fateme.shafeie
        فارغ التحصیلان آلاء
        نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
        #7

        نکنین این کار رو با من😑
        نزارین دهن باز کنم😏🤣

        زندگی را ارزش غم خوردن نیست آنقدر محکم بخند تا ندانی غم چیست

        Gharibe GomnamG 1 پاسخ آخرین پاسخ
        5
        • F fateme.shafeie

          نکنین این کار رو با من😑
          نزارین دهن باز کنم😏🤣

          Gharibe GomnamG آفلاین
          Gharibe GomnamG آفلاین
          Gharibe Gomnam
          نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
          #8

          @Fargol-Sh
          همین الانم دهنت بازه که🤣

          نقطه . سرخط

          1 پاسخ آخرین پاسخ
          5
          • Matilda2M Matilda2

            سلام دوستان
            ممنون بابت دعوتت ریحانه جان
            من و داداشم خیلی با هم بازی های مختلف میکردیم
            یه مدت که گوشی داشتیم(از این دکمه ای داغونا 😂) خیلی برامون جالب بود که یه چیزی هست که به راحتی حمل میشه و فیلم میگیره
            یه بازی میکردیم حالت قائم باشک از راهی کع میرفتیم و همدیگه رو پیدا میکردیم فیلم مبگرفتیم و خیلی برامون جالب بود 😂😂😂
            حیف فیلما از بین رفت وگرنه اگه الان بود خیلی خاطره انگیز بود براتون میذاشتمشون 😂😂
            یه اتفاق دیگه که برامون افتاد این بود که یه بار نمیدونم چرا دنبال هم کرده بودیم من رفتم سریع تو اتاقم داداشم که داشت میومد یه دفع درو بستم در چوبی بود وسطش شیشه هیچی دیگه شیشه خرد شد ریخت روی سرش🙄🙄 الان جای بخیه روی دست و شکمش داره میگم که از این به بعد احتیاط کنید اصنم تقصیر من نبود 🙄😂
            حالا جدی با برادر یا خواهر کوچیکتون بازی میکنید خیلی مراقب باشید
            چیز دیگه یادم اومد میام تعریف میکنم 😁🌱

            SunnivaS آفلاین
            SunnivaS آفلاین
            Sunniva
            نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط Sunniva انجام شده
            #9

            @Ariana-Ariana
            نایس😂🤣😂

            1 پاسخ آخرین پاسخ
            6
            • Hhh HhH Hhh Hh

              سلام
              چقدر تاپیکات با موضوع های جالب زیاد شده!!


              یکی از خوهرام حدود ۱سال و خوردی از من کوچیک تره. بدلیل فاصله سنی کم همیشه باهم بازی میکردیم. همیشه هر کس میدیدتمون میگفتن دوقلویید؟ یا اشتباه میگرفتنمون. از لحاظ ظاهر شبیه هم نبودیم و فقط از نظر صدا شبیه همیم(اینو تازه فهمیدم). وقتی اون رو میگفتن تعجب میکردیم.
              حالا میخوام چند تا از خاطره با خواهرم رو بذارم:


              کوچیک که بودم با خواهرم خیلی دعوا میکردم. البته بیشتر تقصیر رفتار اشتباه خودم بود(الان که فکر میکنم اون موقع خیلی تحمل کردنمون سخت بوده ولی بقیه به عنوان خاطرات شیرین ازش یاد میکنن)
              من سربه‌سرش میذاشتم(مثلا میگفتم فاطمه چقدر قشنگه(با لحنه مسخره)و مثال هایی از این قبیل) اونم عصبانی میشد و میومد دنبالم تا بزنتم منم میخندیدم بهش. میدید که نمیذارم با صدای بلند گریه میکرد.
              ی روز که همینجور شد دیدم مادرم با نی قیلون داره میاد دنبالم منم از خونه رفتم بیرون . خونه سازمانی بود. حیاطمون جوری بود که میشد دور بخوری و از اون طرف وارد خونه بشی . منم پا برهنه دور حیاط دویدم از حیاط پشتی خواستم وارد بشم دیدم هنوز داره گریه میکنه مامانم هم میگفت عیب نداره ، بالاخره که برمیگرده... آخرش برگشتم و از مادرم چوب خوردم(همراه با خنده البته(نمیدونم چرا گریه نمیکردم) حرص خواهرم بیشتر شد)
              هروقت به اون خونه فکر میکنم این دعوا یادم میاد.


              ی انباری داشتیم که چراغ نداشت و وقتی واردش میشدی همه جاش تاریک بود. ی بار تو همون دعوا ها و سربه‌سر گذاشتنا مادرم منو تو انباری کرد. خواهرم هم درحال گریه... یهو صدا گریش بیشتر شد میگفت زهرا رو از انباری دربیار (۳۰ ثانیه نشده میومدم بیرون با همون خنده) خداروشکر زود آشتی میکردیم.


              همیشه فکر میکردم آخرش بدست خواهرم میمیرم(چون بعض وقت ها به حدی بود که چاقو هم بدست میگرفت) ولی بزرگتر که شدیم بهتر شد و الان هم خداروشکر به صفر رسیده. شدیم بهترین هم صحبت هم تو خونه.


              وقتی میخواستیم بریم خونه عمه. مادرم که بهشون زنگ میزد. میگفت زلزله میخواد بیاد خونتون ، اونا هم که میفهمیدن، میگفتن قدمتون به روی چشم. مادرم تو راه میگفت. بچه ها اونجا رفتید ی گوشه آروم مثل دختر خوب بشینید ما هم میگفتیم باشه. ولی اونجا نمیشد نشست. از بالای پله ها مسابقه پرش یا مسابقه دو میذاشتیم. زمین میلرزید. بقیه میگفتن چیزیت نشد ما هم با شوق و خنده میگفتیم نه و ادامه میدادیم. میرفتیم تو آشپزخونشون میدیدم که شربت و شیرینی آماده کردن. اینجا بود که مثل دختر موأدب میرفتیم مینشستیم کنار مادر و منتظر شربت و شیرینی میشدیم. ی بار بود دیدیم نمیارن. گفتن نداریم. گفتم نه بالای یخچالتون از اون شیرینی ها گذاشته. اون ها هم میگفتن اِ یادمون رفت.... آخرش که از مهمونی میومدیم بیرون و تو راه دوتایی به مادرمون میگفتیم : بچه های خوبی بودیم؟ مادر هم با خنده میگفت: خیلییی .(طئنش رو نمیفهمیدیم) ما هم کیف میکردیم.
              اگه میگفت نه میگفتیم چرااا؟ اینقدر تکرار میکردیم که مادر حرفش رو عوض میکرد میگفت نه خیلی بچه های خوبی بودید...


              ما خیلی بازی میکردیم. حتی ظهر. ی بار یکی از کسایی که تو همون حیاط زندگی میکردن(مدیر اداره😶) اومدن با جدیت بهمون گفتن ی گربه سیاه گنده اون بالاست اگه تو حیاط صدا بدید و اذیت کنید میاد میخوردتون. ما هم بلند قهقه میزدیم و میخندیدیم و میگفتیم آها و به بازیمون ادامه میدادیم. و تلاششون بی ثمر میموند. دیگه بعدش به سر و صدا هامون عادت کردن.


              یادم میاد وقتی ی مهمون میدمد خونمون درجا باهم ازش میپرسیدیم کی میرید خونتون(البته به قصد اینکه بفهمیم تا کی میمونن که با بچه هاشون بازی کنیم) ولی بد متوجه میشدن میگفتن نگران نباش زود میریم ما هم بغض میکردیم. بعدش مادرم هر بار توضیح میداد که منظور ما چیز دیگه ایه.


              ی زمان بود پدرم تازه تصاف کرده بود و عیادتی زیاد داشت. وقتی هم که میومدن کلی کمپوت با خودشون میووردن. مادربزرگم قبلش آروم بهمون میگفت: بچه ها اگه کمپوت اوردن درجا نخوریدش که به باباتون هم برسه. ما هم میگفتیم باشه. بعد که اومد همون اول کار در حال سلام و علیک کمپوت ها رو ازشون گرفتیم و رفتیم کنار و گوشه دو تایی باهم تقسیمش کردیم. مادر بزرگم ی نگاه کرد و چیزی نگفت و فقط میخندید.


              این بود چند تا از خاطره ها که یادم اومد. ببخشید زیاد شد.
              امیدوارم خسته نشده باشید از خوندنشون.
              موفق باشید

              SunnivaS آفلاین
              SunnivaS آفلاین
              Sunniva
              نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
              #10

              Hhh Hh در خاطرات خواهر برادری گفته است:

              سلام
              چقدر تاپیکات با موضوع های جالب زیاد شده!!


              یکی از خوهرام حدود ۱سال و خوردی از من کوچیک تره. بدلیل فاصله سنی کم همیشه باهم بازی میکردیم. همیشه هر کس میدیدتمون میگفتن دوقلویید؟ یا اشتباه میگرفتنمون. از لحاظ ظاهر شبیه هم نبودیم و فقط از نظر صدا شبیه همیم(اینو تازه فهمیدم). وقتی اون رو میگفتن تعجب میکردیم.
              حالا میخوام چند تا از خاطره با خواهرم رو بذارم:


              کوچیک که بودم با خواهرم خیلی دعوا میکردم. البته بیشتر تقصیر رفتار اشتباه خودم بود(الان که فکر میکنم اون موقع خیلی تحمل کردنمون سخت بوده ولی بقیه به عنوان خاطرات شیرین ازش یاد میکنن)
              من سربه‌سرش میذاشتم(مثلا میگفتم فاطمه چقدر قشنگه(با لحنه مسخره)و مثال هایی از این قبیل) اونم عصبانی میشد و میومد دنبالم تا بزنتم منم میخندیدم بهش. میدید که نمیذارم با صدای بلند گریه میکرد.
              ی روز که همینجور شد دیدم مادرم با نی قیلون داره میاد دنبالم منم از خونه رفتم بیرون . خونه سازمانی بود. حیاطمون جوری بود که میشد دور بخوری و از اون طرف وارد خونه بشی . منم پا برهنه دور حیاط دویدم از حیاط پشتی خواستم وارد بشم دیدم هنوز داره گریه میکنه مامانم هم میگفت عیب نداره ، بالاخره که برمیگرده... آخرش برگشتم و از مادرم چوب خوردم(همراه با خنده البته(نمیدونم چرا گریه نمیکردم) حرص خواهرم بیشتر شد)
              هروقت به اون خونه فکر میکنم این دعوا یادم میاد.


              ی انباری داشتیم که چراغ نداشت و وقتی واردش میشدی همه جاش تاریک بود. ی بار تو همون دعوا ها و سربه‌سر گذاشتنا مادرم منو تو انباری کرد. خواهرم هم درحال گریه... یهو صدا گریش بیشتر شد میگفت زهرا رو از انباری دربیار (۳۰ ثانیه نشده میومدم بیرون با همون خنده) خداروشکر زود آشتی میکردیم.


              همیشه فکر میکردم آخرش بدست خواهرم میمیرم(چون بعض وقت ها به حدی بود که چاقو هم بدست میگرفت) ولی بزرگتر که شدیم بهتر شد و الان هم خداروشکر به صفر رسیده. شدیم بهترین هم صحبت هم تو خونه.


              وقتی میخواستیم بریم خونه عمه. مادرم که بهشون زنگ میزد. میگفت زلزله میخواد بیاد خونتون ، اونا هم که میفهمیدن، میگفتن قدمتون به روی چشم. مادرم تو راه میگفت. بچه ها اونجا رفتید ی گوشه آروم مثل دختر خوب بشینید ما هم میگفتیم باشه. ولی اونجا نمیشد نشست. از بالای پله ها مسابقه پرش یا مسابقه دو میذاشتیم. زمین میلرزید. بقیه میگفتن چیزیت نشد ما هم با شوق و خنده میگفتیم نه و ادامه میدادیم. میرفتیم تو آشپزخونشون میدیدم که شربت و شیرینی آماده کردن. اینجا بود که مثل دختر موأدب میرفتیم مینشستیم کنار مادر و منتظر شربت و شیرینی میشدیم. ی بار بود دیدیم نمیارن. گفتن نداریم. گفتم نه بالای یخچالتون از اون شیرینی ها گذاشته. اون ها هم میگفتن اِ یادمون رفت.... آخرش که از مهمونی میومدیم بیرون و تو راه دوتایی به مادرمون میگفتیم : بچه های خوبی بودیم؟ مادر هم با خنده میگفت: خیلییی .(طئنش رو نمیفهمیدیم) ما هم کیف میکردیم.
              اگه میگفت نه میگفتیم چرااا؟ اینقدر تکرار میکردیم که مادر حرفش رو عوض میکرد میگفت نه خیلی بچه های خوبی بودید...


              ما خیلی بازی میکردیم. حتی ظهر. ی بار یکی از کسایی که تو همون حیاط زندگی میکردن(مدیر اداره😶) اومدن با جدیت بهمون گفتن ی گربه سیاه گنده اون بالاست اگه تو حیاط صدا بدید و اذیت کنید میاد میخوردتون. ما هم بلند قهقه میزدیم و میخندیدیم و میگفتیم آها و به بازیمون ادامه میدادیم. و تلاششون بی ثمر میموند. دیگه بعدش به سر و صدا هامون عادت کردن.


              یادم میاد وقتی ی مهمون میدمد خونمون درجا باهم ازش میپرسیدیم کی میرید خونتون(البته به قصد اینکه بفهمیم تا کی میمونن که با بچه هاشون بازی کنیم) ولی بد متوجه میشدن میگفتن نگران نباش زود میریم ما هم بغض میکردیم. بعدش مادرم هر بار توضیح میداد که منظور ما چیز دیگه ایه.


              ی زمان بود پدرم تازه تصاف کرده بود و عیادتی زیاد داشت. وقتی هم که میومدن کلی کمپوت با خودشون میووردن. مادربزرگم قبلش آروم بهمون میگفت: بچه ها اگه کمپوت اوردن درجا نخوریدش که به باباتون هم برسه. ما هم میگفتیم باشه. بعد که اومد همون اول کار در حال سلام و علیک کمپوت ها رو ازشون گرفتیم و رفتیم کنار و گوشه دو تایی باهم تقسیمش کردیم. مادر بزرگم ی نگاه کرد و چیزی نگفت و فقط میخندید.


              این بود چند تا از خاطره ها که یادم اومد. ببخشید زیاد شد.
              امیدوارم خسته نشده باشید از خوندنشون.
              موفق باشید

              خیلی باهال بود🤣😂

              1 پاسخ آخرین پاسخ
              5
              • F آفلاین
                F آفلاین
                fateme.shafeie
                فارغ التحصیلان آلاء
                نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط fateme.shafeie انجام شده
                #11

                ما که سلطون محله بودیم و زوربگیرشون😎
                از چراغ شکوندنای تیر چراغ برق و زدن بچه ها و کارت بازی باهاشون نگم براتون 😁
                یکی از بدترین خاطره های که دارم :
                تو محله ما میدونستن که ما خیلی شر و شیطونیم جالبه که تنها دختر تو محله هم من بودم بقیه همه پسر🤣
                این نامردا هم هر وقت میخواستن‌ یه گند جدید بالا بیارن منو‌میبردن با خودشون😂
                یه دفه به بهونه اینکه می‌خوان‌ منو ببرن بازی کنم رفتیم کوچه بغلی خونمون 🙄
                آمار رسیده بود یه کندو زنبور بالای در یکی از خونه هاس😬
                مثل گروه تجسس هر کدوم یه چوب بلند برداشته بودیم می‌رفتیم عملیات🧐😎
                من که کوتاه بودم 🤭 اونایی که بلند بودن چوب رو‌میکردن تو لونه زنبورا 😶 چشمتون روز بد نبینه اونا که فرار کردن 🏃 منم مثل اسکولا واسه خودم قدم میزدم و به افق خیره شده بودم🚶به خودم اومدم هر چی زنبور بود ریخته بود روم😟🥺 کاری هم از دستم بر نمیومد ولی یادمه که از بس نیش زده بودن بیمارستان بستریم کردن بخاطر دل درد زیاد😣😂
                دیگه بعد از اون شده بودم دوردونشون 😂 واسه اینکه دهن باز نکنم بگم چه اتفاقی افتاده😂😂

                زندگی را ارزش غم خوردن نیست آنقدر محکم بخند تا ندانی غم چیست

                1 پاسخ آخرین پاسخ
                13
                • Gharibe GomnamG آفلاین
                  Gharibe GomnamG آفلاین
                  Gharibe Gomnam
                  نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                  #12

                  سلام😂
                  خب از کجا شروع بکنم؟😂
                  میخوام از خاطرات دوران یک تا ۳ سالگی خواهرم بگم براتون
                  ولی قبلش از ۸ ۹ ماهگیش بگم😂
                  خواهرم هرچییی رو زمین میدید میخورد
                  جارو برقی خونه بود
                  واسه همینم همش به اصطلاح سنگ میاورد ( یعنی اون چیزایی که میخورد تو گلوش گیر میکرد باید میرفتیم پیش دکتر یا پیش یکی از قدیمی ها که اون چیزی که خورده رو یا بده پایین یا بالا)
                  یه بار دیدم مشغوله😂
                  رفتم دیدم میخواد هزار پارو بخوره
                  منم انقدرررر از هزارپا چندشم میشه
                  نمیترسم
                  ولی خیلی بدم میاد ازش
                  هزار پارو گرفت دستش اورد بالا رو به روی چشماش من هییی جیغ و داد میکردم که
                  مــــــــــامــــــــــان
                  مــــــــــامــــــــــان
                  فاطمه داره هزارپا میخوره
                  خواهرم با جیغای من اینجوری داشت منو نگاه میکرد🙄😳
                  من ۹ سالم بود اون موقع
                  بعد مادرم سریع اومد ولی خواهرم به لطف جیغ و دادهای من از خوردنش منصرف شد داشت تیکه تیکه اش میکرد😂😂😂😂

                  نقطه . سرخط

                  1 پاسخ آخرین پاسخ
                  14
                  • Gharibe GomnamG آفلاین
                    Gharibe GomnamG آفلاین
                    Gharibe Gomnam
                    نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                    #13

                    وقتی خواهرم ۳ ۴ سالش بود هرجور فجیع کاری ای که فکرشو بکنید میکرد
                    مشکلشم این بود میخواستم با خودم همراهش بکنم که باهم خرابکاری بکنیم هم نمیشد😐
                    کلا تنها کار میکرد سرمنم میکرد زیر اب😂
                    و همه تقصیر هارو گردن من مینداخت
                    دیدین نی نی ها چطوری میزنن زیر گریه که دل سنگم اب میشه؟ دقیقا خواهرمنم همین بود😂😂
                    من یه بار خواب بودم رو مبل تو خونه مادربزرگم
                    یهو یه حس تیزی خیلی وحشتناک تو بینیم حس کردم
                    چشمامو که باز کردم بوی خون به مشامم رسید
                    دیدم خواهرم داره نگاهم میکنه سریع خودشو کشید عقب با قهقهه رفت سمت مادرم
                    من همینکه بلند شدم خون چکید رو دستم عین سیل😐
                    فکرکنم یکی از رگای بینیمو پاره کرد😂😂
                    مادرمم بهش گفت:
                    این چه کاری بود کردی؟ اصلا کارت درست نبود😐🙄😳

                    یه بارم میخواستم برم از کمد بالایی اتاقم یه چیزی بردارم
                    از این تیغای دکوری هستن که تیزن خواهرم همه اونارو پخش اتاق کرده بود
                    من رفتم بالا کمد
                    میخواستم بیام پایین پای راستم رفت روی دوتا از تیغا
                    سریع پای راستمو از زمین برداشتم پای چپمو گذاشتم زمین یه لنگه پا هی داشتم میپریدم از درد و به خواهرم بد و بیراه میگفتم که پای چپمم رفت رو یکی از تیغا محکم رفتم تو کمد دیواری😂
                    کمر دستم پام کلا فلج شدم😂
                    بعد تو اون وضعیت داشتم قهقهه میزدم🤣🤣🤣

                    نقطه . سرخط

                    1 پاسخ آخرین پاسخ
                    13
                    • AnselA آفلاین
                      AnselA آفلاین
                      Ansel
                      نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                      #14

                      والا ما هر روز یه ثبت خاطره جدید داریم🤦‍♀️
                      همین امروز من تو اتاقم خوابیده بودم
                      بعد یهو در اتاق باز میکنه میاد تو
                      میگه عه خوابیدی
                      بخواب بخواب
                      دو دقیقه بعد دوباره
                      پاشو بریم بیرون
                      و
                      ...

                      و این حرکت تا زمانیکه من کاملا خوابم نپره ادامه داره😕

                      حالا توپ افتاده تو زمین من تا تلافی کنم😂✌

                      حالا جالب تر هاش یادم اومد تعریف میکنم دوباره

                      مَردُمان
                      اهلِ عادت اند...

                      1 پاسخ آخرین پاسخ
                      13
                      • محمد فوادم آفلاین
                        محمد فوادم آفلاین
                        محمد فواد
                        نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                        #15

                        چه تاپیک قشنگی :))
                        یادمه بچه که بودم ( کلاس اول ) میرفتم توی اتاق خواهرم که اون موقع راهنمایی بود بعد یه تخته بزرگ توی اتاقش داشت . من از این سر تخته تا اونطرفش هزارتا جمع مینوشتم بعد میگفتم حلش کن
                        پیش خودم فکرمیکردم الان طراح سوالای سخت و پیچیده جهانم 😂😂
                        خاطره زیاد دارم ... اگه یادم بیاد حتما مینویسم :>>

                        ツ

                        1 پاسخ آخرین پاسخ
                        14
                        • pouya hosein pourP آفلاین
                          pouya hosein pourP آفلاین
                          pouya hosein pour
                          نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                          #16

                          و منی که فاقدم از هر گونه خاطره
                          خطر بود و خاطره نبود

                          1 پاسخ آخرین پاسخ
                          9
                          • Zahra.HDZ آفلاین
                            Zahra.HDZ آفلاین
                            Zahra.HD
                            فارغ التحصیلان آلاء ⭐
                            نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط Zahra.HD انجام شده
                            #17

                            داداش من خیلی پر انرژیه و انقد ادا درمیاره و حرف میزنه و میخندونه مارو
                            یه خاطره که یادم اومد:
                            تو کاراته یه حرکت هست بهش میگن آراماواشی بعد اینو داداشم عوض کرده بود بهش میگفت "اُرووا ماواشی" تو ترکی اُرووا یعنی به اونجات😂
                            بعد منم میگفتم محمد به استادت میگی استاد اجازه هست یه اُرووا ماواشی بزنم؟😂😂
                            اونم میگه خواهش میکنم بفرمایید محمد پرسیدن داره اخه؟😌😎
                            توهم یه دونه به اونجاش ماواشی میزنی🤣🤣🤣

                            So
                            What is the point
                            of every thing?...

                            1 پاسخ آخرین پاسخ
                            14
                            • Zahra.HDZ آفلاین
                              Zahra.HDZ آفلاین
                              Zahra.HD
                              فارغ التحصیلان آلاء ⭐
                              نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                              #18

                              داداشم اول رو میخوند و تازه تازه خوندن یاد گرفته بود
                              داشت بازی می‌کرد ازم پرسید آبجی به نظرت گروهی بازی کنم یا تِکّه نِفری؟
                              من:😐🤨تکه نفری؟؟؟
                              داداشم :آره دیگه کدوم؟
                              من:😑😑😑😑اون تکه نفری نیس تک نفری نوشته...
                              داداشم:😐😰
                              من:🤣🤣🤣🤣😂😂😂😂بی سواد😂😂😂
                              الانم که الانه هی اونو یادش میارم خجالت میکشه😂

                              So
                              What is the point
                              of every thing?...

                              1 پاسخ آخرین پاسخ
                              13
                              • _Ftemeh__ آفلاین
                                _Ftemeh__ آفلاین
                                _Ftemeh_
                                ریاضی
                                نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط _Ftemeh_ انجام شده
                                #19

                                سلااام
                                منم بگم
                                حقیقت من خواهر برادر کوچیکتر از خودم که ندارم دوتا داداش دارم
                                یکیشون 11 سال ازم بزرگتره اون یکی هم 13 سال😂😂😂

                                ولی خب خدای کرم ریزی😂😂😂

                                مثلا اونموقع که 25 سالش اینا بود منم کوچیکتر بودم میرفتیم خونه مامانبزرگم خونشون حیاط دار و قدیمیه
                                یهو میرفت ده تا پلاستیک فریزر آب میریخت توش گره میکرد میرفت پشت بوم
                                من خاله ام مامانم همه تو حیاط بودیم در یک آن کیسه آب هارو ول میداد تو سرمون😂😂😂


                                یا مثلا هنوزم که ازدواج نکردن تو خونن صبح ها پامیشه بره سر کار چشم نداره ببینه من خوابم
                                میاد انقدر اذیت میکنه تا بیدار شم😂😂
                                اذیت هاش هم شامل مشت زدن، ویشگون و قلقلک😂😂
                                یعنی اصلا سکته میکنم اون وسط😂
                                بعدش که خیالش راحت میشه منو بیدار کرد با خیال راحت میره سر کارش

                                ولی حالا جمعه ها که تعطیله تا 12 ظهر خوابه هرکاریشم بکنی بیدار نمیشه فوقش پاشه چهارتا فوش بده بهت دوباره بخوابه😂😂😂
                                کلا موجودات عجیب غریبی هستن😂😂

                                رویای آزادی...
                                رویای یک رقص بی وقفه از شادی...

                                1 پاسخ آخرین پاسخ
                                15
                                • S آفلاین
                                  S آفلاین
                                  SARA_
                                  نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                                  #20

                                  دلم خواهر و برادر خواست:crying_face:

                                  ثَبت اَست بَر جَـریدِه‌ی عـآلَم، دَوآمِ مـآ...

                                  1 پاسخ آخرین پاسخ
                                  9
                                  • _Ftemeh__ آفلاین
                                    _Ftemeh__ آفلاین
                                    _Ftemeh_
                                    ریاضی
                                    نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                                    #21

                                    یکی دیگه هم یادم اومد بگم و برم😂😂

                                    خدا نکنه وقتی داره رانندگی میکنه تو ماشین خوابت ببره
                                    انقدر فرمون میچرخونه که سرت بکوبونه تو شیشه ماشین خیالش راحت شه بهت بخنده
                                    بعد به رانندگیش ادامه میده😂😂
                                    براشم فرقی نداره تو خیابونی اتوبانی شلوغه خلوته هیچی
                                    شده به کشتن بده همه رو
                                    ولی باید کرمشو بریزه😂😂

                                    رویای آزادی...
                                    رویای یک رقص بی وقفه از شادی...

                                    1 پاسخ آخرین پاسخ
                                    11
                                    • محمد فوادم آفلاین
                                      محمد فوادم آفلاین
                                      محمد فواد
                                      نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                                      #22

                                      این خاطره با دخترخالمه با خواهرم نیس ( چون زیاد اختلاف سنی نداشتیم همبازی هم بودیم )
                                      اون دو سه سال ازم بزرگتر بود و به خاطر همین پیشنهادای خرابکاری رو همیشه اون میداد 😂
                                      نمیدونم چرا علاقه زیادی به ازار و اذیت کردن دیگران داستیم ( روانی بودیم 😂😂 ) یادمه که هر وقت میرفتیم خونه مادربزرگم داستیم یه خرابکاری میکردیم .
                                      یه بار نقشه کشیدیم یه کانال ارتباطی کوچیک توی دیوار اتاق پدربزرگم و دیوار هال درس کنیم که مثلا یکی بره توی اتاق پدربزرگم و اون یکی بره توی هال و از توی اون سوراخ توی دیوار با هم صحبت کنیم .
                                      از اونجا که همه میدونستن ما خرابکاریم ، وقتی مارو میدیدن میگفتن دارین چکار میکنین و خب بالاخره لو میرفتیم و نقشه پیش نمیرفت.
                                      ما نشستیم فکر کردیم فکر کردیم تا اینکه نتیجه گرفتیم با مداد و ادکلن دیوارو بکنیم 😂😂😂
                                      دیگه شما فرض کنین با ادکلن و مداد بخواین دیوار بکنین 😂
                                      دیگه هیچی اقا ما که کارمون رو شروع کردیم یه نیم بعدش تقریبا خالم اومد توی هال بعد به من مشکوک شد و اومد گفت چکار میکنی چقدر بوی ادکلن میاد و اینا ...
                                      آقا چشمتون روز بد نبینه😂😂 خالم هنوز که هنوزه پسر خودش رو اینقدر دعوا نکرده 😂😂
                                      یه وقتایی هم با دخترخالم میرفتیم کرم و ریکا بر میداشتیم پله های خونه مادربزرگمو چرب میکردیم تا بقیه بخورن زمین 🤦😂

                                      ツ

                                      1 پاسخ آخرین پاسخ
                                      12
                                      • Gharibe GomnamG Gharibe Gomnam

                                        خب سلام
                                        اینم از تاپیکی که قولشو داده بودم
                                        خاطرات خنده دار یا تلخ خودتونو که با خواهر برادراتون دارین بیاین بگین
                                        ترجیحا خنده دار باشه😂
                                        خب دعوت میکنم از
                                        @roghayeh-eftekhari
                                        @F-seif-0
                                        @Ftm-montazeri
                                        @Ariana-Ariana
                                        @Infinitie-A
                                        ramses kabir
                                        @Zahra-hamrang
                                        @Fargol-Sh
                                        مجتبی ازاد
                                        yasin sheibak
                                        @Elham650
                                        Mehrsa 14

                                        @گروه-بچه-هایی-که-خواهر-یا-برادر-دارن😂😂
                                        فعلا شماهارو یادم بود که خواهر برادر دارین

                                        دانش-آموزان-آلاء
                                        دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا

                                        _Ftemeh__ آفلاین
                                        _Ftemeh__ آفلاین
                                        _Ftemeh_
                                        ریاضی
                                        نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط _Ftemeh_ انجام شده
                                        #23

                                        اینم بگم😂😂😂
                                        از نظر خودم خیلی خنده داره

                                        تو فامیل ما حیلی همه بچه دارن😂😂
                                        دیگه خلاصه همسن های من یکی دوسال بزرگتر و اینا 10 تایی هستیم
                                        حالا یسری من و دوتا از دخترعمه هام و پسرعمه ام خونمون بودند به همراه خانواده هاشون و خانواده عمه بزرگم یعنی حدود 30 نفر خونمون بودند
                                        این قضیه مال بیشتر از 9 سال پیشه
                                        کمتر از ده سالم بود
                                        حالا نگید چقدر بی عقلم من😂😂


                                        حالا داستان شروع میشه
                                        من و دختر عمه و پسر عمه ها رفتیم تو اتاق و پنکه هم روشن کردیم بعد پسرعمه عزیزم😂😂 اومد پیشنهاد داد کاسه آب از بالا خالی کنیم رو پنکه بعد پنکه میچرخه و اون آب پاشیده میشه تو صورتمون حال میده خنک میشیم ماها هم ساده گفتیم چه خفن و همینکارو کردیم
                                        چشمتون روز بد نبینه حالا خداروشکر خودمون برق نگرفت ولی کنتور برق پرید و کل خونه تاریک😆
                                        بابام هم فکر کرد مشکلی پیش اومده برق رفته و اینا
                                        ما هم خیلی پنهانی به بهونه بازی رفتیم تو حیاط و طی داستان ها کنتور واحدمون پیدا کردیم و درستش کردیم خانواده هم فکر کردن برق اومده دیگه حتما برق همه رفته بود و کسی چیزی نفهمید
                                        ما از رو نرفتیم دوباره رفتیم اینکارو کردیم و دوباره کنتور پرید😂😂
                                        یواشکی به داداشم گفتیم و اون هم کلی چیز بهمون گفت که عجب خنگ هایی هستین و اینا و رفت پایین خودش کنتور اوکی کرد و نذاشت کسی بفهمه کار ماست گفت کنتور قاطی کرده و خونه قدیمی و این ها
                                        ما از رو نرفتیم و دوباره همینکارو کردیم😮
                                        نمیدونم چرا با اینکه می دیدیم خطرناکه و برق هم میره و اینا باز هم اصرار داشتیم انجامش بدیم😂😂
                                        دیگه اینسری که برق رفت همه برگشتن سمت ما فهمیدن یه جای کار مشکوکه ما ها تو اتاق ساکتیم و هی هم کنتور میپره😂😂
                                        اره دیگه خلاصه یه فوش مشتی و چشم و ابرو از خانواده خوردیم😂😂
                                        کلی هم دعوامون کردن😂😂
                                        و اون پنکه هم کلا اتصالی پیدا کرد و خراب شد😕

                                        و این بود داستان ما و...

                                        حالا داداشم خیلی نقشی توش نداشت ولی خیلی باحال بود گفتم بفرسم😅

                                        رویای آزادی...
                                        رویای یک رقص بی وقفه از شادی...

                                        Zahra.HDZ 1 پاسخ آخرین پاسخ
                                        16
                                        • bahar mohammadi 0B آفلاین
                                          bahar mohammadi 0B آفلاین
                                          bahar mohammadi 0
                                          فارغ التحصیلان آلاء
                                          نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                                          #24

                                          سلام
                                          خونواده ی ما وقتی که من خیلی کوچیک بودم با یه زن و شوهر تو یه خونه زندگی میکردن و جوری بود که یکی از اتاق ها مال اونا بود و آشپزخونه و پذیرایی و ... همه چیز مشترک بود با اونا .
                                          یه روز که اون خانومه خورشت بامیه درست کرده بود و تو اتاقش گذاشته بود ، مامانم میگفت من رفته بودم تو اتاقشون و ظرف خورشت رو ریخته بودم رو فرش و حسابی با دو تا دستام له میکردم و می‌مالیدم به همه جای فرش 😂
                                          دیدین که بامیه یه حالت چسبناک داره خودتون تصورش کنین چه بلایی سر فرش اومد🤣
                                          هیچی دیگه فردا صبحش مامان بابام و اونا فرش شستن😁

                                          خدا رو چه دیدی شاید شد🤍💫
                                          پ.ن : یک معمار

                                          1 پاسخ آخرین پاسخ
                                          7
                                          پاسخ
                                          • پاسخ به عنوان موضوع
                                          وارد شوید تا پست بفرستید
                                          • قدیمی‌ترین به جدید‌ترین
                                          • جدید‌ترین به قدیمی‌ترین
                                          • بیشترین رای ها


                                          • 1
                                          • 2
                                          • 3
                                          • 4
                                          • درون آمدن

                                          • حساب کاربری ندارید؟ نام‌نویسی

                                          • برای جستجو وارد شوید و یا ثبت نام کنید
                                          • اولین پست
                                            آخرین پست
                                          0
                                          • دسته‌بندی‌ها
                                          • نخوانده ها: پست‌های جدید برای شما 0
                                          • جدیدترین پست ها
                                          • برچسب‌ها
                                          • سوال‌های درسی و مشاوره‌ای
                                          • دوره‌های آلاء
                                          • گروه‌ها
                                          • راهنمای آلاخونه
                                            • معرفی آلاخونه
                                            • سوال‌پرسیدن | انتشار مطالب آموزشی
                                            • پاسخ‌دادن و مشارکت در تاپیک‌ها
                                            • استفاده از ابزارهای ادیتور
                                            • معرفی گروه‌ها
                                            • لینک‌های دسترسی سریع