تو وقتی بچه بودی..؟
-
هویججج
سلام هویجی
من از همون بچگی تا تقریبا کلاس سوم اینا همش میگفتم مهندس ساختمون سازی میشم. نمیدونم چرا ولی همیشه این تو ذهنم بود که از این کلاها سر میکنم بعدش میام به کارگرا سر میزنم
بعدش علاقم عوض شد رفت سمت پزشکی . و هنوزم هست و واقعن دوسش دارم ولی ی مدتیه فک میکنم دندون واس من بهتره . از هر لحاظ که بهش فک میکنم خیلی بهتره. هم اینکه من 4 سال دیرتر از همسنو سالام وارد دانشگا میشم نمیگم دیره یا من پیرم! فقط پزشکی باید عمرتو پاش بذاری. درامد خاصی توش نیس مگه اینکه تخصص بگیری اونم باید عمرتو بذاری کنار فقط درس بخونی منم نمیخام عمری ک فقط ی بار بهم داده شده و خدا میدونه چن روز دیگه زندم فقط با درس تموم شه.
خلاصه اگه خدا یاریم کنه و خودم همت کنم دندون تعهدیو ترجیح میدم به پزشکی شاید روزانه
فعالیتت غیر از شغل همیشه و حتی تا الانم دوس دارم ی رستوران بزرگ داشته باشم با کلی گارسونای جوون و دخترو پسر و ی عالمه مشتری ثابت . تصورشم اکلیلیم میکنه . شاید زمانی که پولدار شدم همچین رستورانیو بزنم.
چیزی ک ذوق زدم میکنه و تا الان نه جراتشو داشتم و نه فرصتشو اینه که چتر بازی کنم
از اینا که از هواپیما میپرن پایین و تا نزدیکای زمین چترشونو باز نمیکنن. دوس دارم واس ی بارم شده اون حس خلاشو تجربه کنم.
خیلی نوشتم بازم یادم بیاد مینوسمدُژَم در تو وقتی بچه بودی..؟
گفته است:
فعالیتت غیر از شغل همیشه و حتی تا الانم دوس دارم ی رستوران بزرگ داشته باشم با کلی گارسونای جوون و دخترو پسر و ی عالمه مشتری ثابت . تصورشم اکلیلیم میکنه . شاید زمانی که پولدار شدم همچین رستورانیو بزنم.
آفرین میخواستم اون قسمت ذهنت رو انگولک کنم
چه قشنگگگگگ
بعد غک کن برا گرافیست و لچه های هنر کار کنی رستوران رو تبدیل به یه قسمتی از نقاشی میکنن -
هویججج
سلام هویجی
من از همون بچگی تا تقریبا کلاس سوم اینا همش میگفتم مهندس ساختمون سازی میشم. نمیدونم چرا ولی همیشه این تو ذهنم بود که از این کلاها سر میکنم بعدش میام به کارگرا سر میزنم
بعدش علاقم عوض شد رفت سمت پزشکی . و هنوزم هست و واقعن دوسش دارم ولی ی مدتیه فک میکنم دندون واس من بهتره . از هر لحاظ که بهش فک میکنم خیلی بهتره. هم اینکه من 4 سال دیرتر از همسنو سالام وارد دانشگا میشم نمیگم دیره یا من پیرم! فقط پزشکی باید عمرتو پاش بذاری. درامد خاصی توش نیس مگه اینکه تخصص بگیری اونم باید عمرتو بذاری کنار فقط درس بخونی منم نمیخام عمری ک فقط ی بار بهم داده شده و خدا میدونه چن روز دیگه زندم فقط با درس تموم شه.
خلاصه اگه خدا یاریم کنه و خودم همت کنم دندون تعهدیو ترجیح میدم به پزشکی شاید روزانه
فعالیتت غیر از شغل همیشه و حتی تا الانم دوس دارم ی رستوران بزرگ داشته باشم با کلی گارسونای جوون و دخترو پسر و ی عالمه مشتری ثابت . تصورشم اکلیلیم میکنه . شاید زمانی که پولدار شدم همچین رستورانیو بزنم.
چیزی ک ذوق زدم میکنه و تا الان نه جراتشو داشتم و نه فرصتشو اینه که چتر بازی کنم
از اینا که از هواپیما میپرن پایین و تا نزدیکای زمین چترشونو باز نمیکنن. دوس دارم واس ی بارم شده اون حس خلاشو تجربه کنم.
خیلی نوشتم بازم یادم بیاد مینوسمدُژَم در تو وقتی بچه بودی..؟
گفته است:
اینا که از هواپیما میپرن پایین و تا نزدیکای زمین چترشونو باز نمیکنن. دوس دارم واس ی بارم شده اون حس خلاشو تجربه کنم.
وااااایی چه باحال
-
دُژَم در تو وقتی بچه بودی..؟
گفته است:
فعالیتت غیر از شغل همیشه و حتی تا الانم دوس دارم ی رستوران بزرگ داشته باشم با کلی گارسونای جوون و دخترو پسر و ی عالمه مشتری ثابت . تصورشم اکلیلیم میکنه . شاید زمانی که پولدار شدم همچین رستورانیو بزنم.
آفرین میخواستم اون قسمت ذهنت رو انگولک کنم
چه قشنگگگگگ
بعد غک کن برا گرافیست و لچه های هنر کار کنی رستوران رو تبدیل به یه قسمتی از نقاشی میکنن -
دُژَم در تو وقتی بچه بودی..؟
گفته است:
اینا که از هواپیما میپرن پایین و تا نزدیکای زمین چترشونو باز نمیکنن. دوس دارم واس ی بارم شده اون حس خلاشو تجربه کنم.
وااااایی چه باحال
هویججج در تو وقتی بچه بودی..؟
گفته است:
دُژَم در تو وقتی بچه بودی..؟
گفته است:
اینا که از هواپیما میپرن پایین و تا نزدیکای زمین چترشونو باز نمیکنن. دوس دارم واس ی بارم شده اون حس خلاشو تجربه کنم.
وااااایی چه باحال
قشنگه((:
-
بچه که بودم همیشه دوست داشتم اتش نشان میشدم که اون موقع خانوم ها حقشو نداشتن
بعد دلم خواست ماما بشم و هر بچه ای که به دنیا میارمو روز تولدش زنگ بزنم تبریک بگم یه هدیه واسش بفرستم
بعدش فهمیدم استعدادم تو ریاضیات بیشتر و بهتره
پس الان به هدف میتوم بگم نزدیک ترم
ولیییی ته ته دلم میخاست مافیا بشم نمیدونم شاید جو اون زمونه بود اون رمانای دهه هشتاد که دختره خییللیی محبوب بود و میدزدینش و پسره واسش کل شهرو میبنده
میدونییی یه عالمه تصور دارم که زیادی تخیلیه
ولی همیشه دوست داشتم محبوبب جمع باشم ولی خب نشد دیگه
پس الان رویاایی که دارم یه ریس جمهور بشم و در کنارش یه سازمان اطلاعاتی مخوف داشته باشم و یه جای خیلی خیلیییی بزرگگگ که مجموعه ای تعمرات -کارواش-و...باشه و کارکناش زن باشن با یه استایل راحت و زیبا کلاسیک -
اها این یادم رفت بچه بودم کلاس سوم اینا بانک مسکن بود فکر کنم مسابقه انشا برای بچه های راهنمایی و دبیرستان گذاشته بود منم عاشق نوشتن و بچه کتاب خون شهر برداشتم با شماره ملی دختر خالم که بزرگتر بود ثبت نام کردم از شانس زد برنده شدم و این زمینه اغاز من برای نویسندگی بود میگفتم اره بزرگ میشم مینویسم و فلان بعد بزرگ شدم نوشتم فرستادم انتشارتی مجوز گرفتم ولی پولشو نداشتم:)
-
از بچگی دوست داشتم مهندس بشم.... مثلن تا سال 94 دوست داشتم هوا فضا بخونم بعد شد نفت بعد شد نجوم و اختر بعد شد محض بعد شد و...
ولی درکل برام مهمم نبود چی بشم مهم اینه که هرچی شدم بهترین خودم باشم و حداقل بتونم نونمو حلال کنم....
-
از بچگی دوست داشتم مهندس بشم.... مثلن تا سال 94 دوست داشتم هوا فضا بخونم بعد شد نفت بعد شد نجوم و اختر بعد شد محض بعد شد و...
ولی درکل برام مهمم نبود چی بشم مهم اینه که هرچی شدم بهترین خودم باشم و حداقل بتونم نونمو حلال کنم....
-
بچه که بودم همیشه دوست داشتم اتش نشان میشدم که اون موقع خانوم ها حقشو نداشتن
بعد دلم خواست ماما بشم و هر بچه ای که به دنیا میارمو روز تولدش زنگ بزنم تبریک بگم یه هدیه واسش بفرستم
بعدش فهمیدم استعدادم تو ریاضیات بیشتر و بهتره
پس الان به هدف میتوم بگم نزدیک ترم
ولیییی ته ته دلم میخاست مافیا بشم نمیدونم شاید جو اون زمونه بود اون رمانای دهه هشتاد که دختره خییللیی محبوب بود و میدزدینش و پسره واسش کل شهرو میبنده
میدونییی یه عالمه تصور دارم که زیادی تخیلیه
ولی همیشه دوست داشتم محبوبب جمع باشم ولی خب نشد دیگه
پس الان رویاایی که دارم یه ریس جمهور بشم و در کنارش یه سازمان اطلاعاتی مخوف داشته باشم و یه جای خیلی خیلیییی بزرگگگ که مجموعه ای تعمرات -کارواش-و...باشه و کارکناش زن باشن با یه استایل راحت و زیبا کلاسیکHako
تصورم از تو وقتی داری همه اینا رو تعریف میکنی
-
Hako
دوست صمیمم ستایش رفت ریاضی تیزهوشان الانم هوا فضا میخونه -
اها این یادم رفت بچه بودم کلاس سوم اینا بانک مسکن بود فکر کنم مسابقه انشا برای بچه های راهنمایی و دبیرستان گذاشته بود منم عاشق نوشتن و بچه کتاب خون شهر برداشتم با شماره ملی دختر خالم که بزرگتر بود ثبت نام کردم از شانس زد برنده شدم و این زمینه اغاز من برای نویسندگی بود میگفتم اره بزرگ میشم مینویسم و فلان بعد بزرگ شدم نوشتم فرستادم انتشارتی مجوز گرفتم ولی پولشو نداشتم:)
Hako
ای جااااان -
از بچگی دوست داشتم مهندس بشم.... مثلن تا سال 94 دوست داشتم هوا فضا بخونم بعد شد نفت بعد شد نجوم و اختر بعد شد محض بعد شد و...
ولی درکل برام مهمم نبود چی بشم مهم اینه که هرچی شدم بهترین خودم باشم و حداقل بتونم نونمو حلال کنم....
-
این دفترچه خاطراتم برای وقتیه که کلاس پنجم بودم
بازیگری که نه ولی هنوزم دیوانه وار تئاتر و صداپیشگی رو دوست دارم
اونموقع نمایشنامه طنز مینوشتم خیلی محبوب بودم تو مدرسه ولی خب حس میکنم اونقدری توی نوشتن استعداد ندارم
دلم میخواد تئاتر رو تجربه کنم دوباره
اصلا یه کرمی دارم ....
دکتر عمل زیبایی؟ خداییش اونموقع فقط بخاطر پولش اینو نوشتم چون چند نفل از اشناهامون بینی شون رو عمل کرده بودن
وگرنه من تا کلاس نهم تو خط این چیزا نبودم فقط میدونستم علوم و زیست رو به طرز عجیبی دوست دارم -
اونموقعه چقدر معصوم بودیم
چقدر دنیا رو رنگی رنگی میدیدیم
ای کاش هنوز اون جرئت و هیجان رو برای خیال بافی داشته باشیم
نه؟ -
میدونی، وقتی بچه بودم میگفتم میخوام اسرار کیهان رو کشف کنم. حالا که بزرگ شدم، فهمیدم که حتی رمز عبور زندگی هم یه جور معمای پیچیدهست؛ بعضی وقتا کلید رو اشتباه میزنیم، ولی خب، شاید همین اشتباهها هم از بهترین رمزهای خوشبختیه!
-
در اعماق خاطرات کودکی، زمانی که ذهنمان هنوز آزاد و بیمرز بود، آرزوهای ما همانند ستارههایی در آسمان تاریکی میدرخشیدند؛ بدون قید و شرط و بدون محدودیت. آن لحظههای ناب، نشان از شور و شوقی داشت که به ما یادآوری میکرد زندگی چیزی بیش از رویایهای کوچک و همزمان بزرگ ماست.
اما با گذر زمان، شاید ما در میان پیچ و خمهای زندگی گم شدیم و به دنیای مسئولیتها و انتظارات سر به زیر آمدیم. در این میان، تعجبآور است که همان احساسات عمیق کودکی هنوز در دل ما زنده هستند؛ شاید فقط نیاز به فرصتی دوباره برای شکوفایی دارند. ما هر روز در نقشهای مختلفی ظاهر میشویم؛ گاهی به عنوان دانشجو، گاهی به عنوان دوست، گاهی به عنوان همکار، اما در عمق وجود، آن ذره کودک درون ما هنوز آرزوهای والایی در سر دارد.
فلسفه زندگی به ما میآموزد که هرگز دیر نیست تا به سراغ آن لحظات اصیل و الهامبخش برگردیم؛ به جستجوی ذوقی که شاید مدتها در خفا کنار گذاشته شده باشد. شاید اکنون زمان آن رسیده است که جرأت کنیم، گام برداریم و به سوی رویای دیرینهمان حرکت کنیم؛ چه اگر دوباره دنیایی تازه بسازیم که در آن هر قدم، بازتابی از ذوق و شور اولیهمان باشد؟
این دعوتی است به خودشناسی و بازگشت به ریشههای زندگی؛ جایی که نه تنها در شغل و وظایف روزمره، بلکه در هر فعالیت کوچک و بزرگ—از رقص و هنر گرفته تا ماجراجوییهای فکری و حتی نقش پدر یا مادر شدن—ذرهای از آن شور و اشتیاق بیپایان وجود دارد. شاید این مسیر، تلفیقی باشد از گذشته و آینده، از خاطرات شیرین کودکی و درسهای تلخ تجربههای بزرگسالی؛ مسیری که در آن میآموزیم هر لحظه، فرصتی دوباره برای شکوفایی و جستجوی معناست.
پس بیایید با نگاهی نو به گذشته، امروز را زندگی کنیم و فردایی پر از امید بسازیم؛ زیرا در نهایت، هر لحظه زندگی ما فرصتی است برای تبدیل شدن به آنچه همیشه در درونمان پنهان بوده است.
-
......
-