-
ho3ein در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
درود
چهارم بودیم
یه معلم فیزیک داشتم که از سال اول با ما بود و این چهارمین سالش بود که با ما بود و خیلی هم معلم مضخرف و بیخودی بود
نوبت اول تموم شده و بود و از 30 نفر 31 نفر افتاده بودن تو فیزیک و ما تصمیم گرفتیم این معلمو دهنشو سرویس کنیم
یه روز بچه ها گفتن معلمو با چاقو تو کلاس تهدید کنیم و چند تا از بچه ها چاقو آوردن و یکی از بچه ها وقتی معلم اومد تو کلاس معلمو گرفتو خوابوندش زمین اون یکی پسره یه دفعه هول شد کاردو کرد تو شکم معلم و معلمم بعد از یه ساعت مرد و هممون بدبخت شدیم
امیدوارم از این خالی بندی من که خیلی هم بی مزه و لوس بود لذت نبرده باشید
تا درودی دیگر بدرود :|این چرت و پرتی رو که نوشتم 7 نفر لایک کردن
الان میفهمم چقد داغونیم ما :/ho3ein در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
ho3ein در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
درود
چهارم بودیم
یه معلم فیزیک داشتم که از سال اول با ما بود و این چهارمین سالش بود که با ما بود و خیلی هم معلم مضخرف و بیخودی بود
نوبت اول تموم شده و بود و از 30 نفر 31 نفر افتاده بودن تو فیزیک و ما تصمیم گرفتیم این معلمو دهنشو سرویس کنیم
یه روز بچه ها گفتن معلمو با چاقو تو کلاس تهدید کنیم و چند تا از بچه ها چاقو آوردن و یکی از بچه ها وقتی معلم اومد تو کلاس معلمو گرفتو خوابوندش زمین اون یکی پسره یه دفعه هول شد کاردو کرد تو شکم معلم و معلمم بعد از یه ساعت مرد و هممون بدبخت شدیم
امیدوارم از این خالی بندی من که خیلی هم بی مزه و لوس بود لذت نبرده باشید
تا درودی دیگر بدرود :|این چرت و پرتی رو که نوشتم 7 نفر لایک کردن
الان میفهمم چقد داغونیم ما :/اون حجم از چرت گفتن از هر کسی برنمیاد :joy:..این توانایی شما لایک داشت
-
-
درود
چهارم بودیم
یه معلم فیزیک داشتم که از سال اول با ما بود و این چهارمین سالش بود که با ما بود و خیلی هم معلم مضخرف و بیخودی بود
نوبت اول تموم شده و بود و از 30 نفر 31 نفر افتاده بودن تو فیزیک و ما تصمیم گرفتیم این معلمو دهنشو سرویس کنیم
یه روز بچه ها گفتن معلمو با چاقو تو کلاس تهدید کنیم و چند تا از بچه ها چاقو آوردن و یکی از بچه ها وقتی معلم اومد تو کلاس معلمو گرفتو خوابوندش زمین اون یکی پسره یه دفعه هول شد کاردو کرد تو شکم معلم و معلمم بعد از یه ساعت مرد و هممون بدبخت شدیم
امیدوارم از این خالی بندی من که خیلی هم بی مزه و لوس بود لذت نبرده باشید
تا درودی دیگر بدرود :|ho3ein در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
درود
چهارم بودیم
یه معلم فیزیک داشتم که از سال اول با ما بود و این چهارمین سالش بود که با ما بود و خیلی هم معلم مضخرف و بیخودی بود
نوبت اول تموم شده و بود و از 30 نفر 31 نفر افتاده بودن تو فیزیک و ما تصمیم گرفتیم این معلمو دهنشو سرویس کنیم
یه روز بچه ها گفتن معلمو با چاقو تو کلاس تهدید کنیم و چند تا از بچه ها چاقو آوردن و یکی از بچه ها وقتی معلم اومد تو کلاس معلمو گرفتو خوابوندش زمین اون یکی پسره یه دفعه هول شد کاردو کرد تو شکم معلم و معلمم بعد از یه ساعت مرد و هممون بدبخت شدیم
امیدوارم از این خالی بندی من که خیلی هم بی مزه و لوس بود لذت نبرده باشید
تا درودی دیگر بدرود :|منو بگو چ با جدیت هم میخوندم :joy:
-
ho3ein در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
درود
چهارم بودیم
یه معلم فیزیک داشتم که از سال اول با ما بود و این چهارمین سالش بود که با ما بود و خیلی هم معلم مضخرف و بیخودی بود
نوبت اول تموم شده و بود و از 30 نفر 31 نفر افتاده بودن تو فیزیک و ما تصمیم گرفتیم این معلمو دهنشو سرویس کنیم
یه روز بچه ها گفتن معلمو با چاقو تو کلاس تهدید کنیم و چند تا از بچه ها چاقو آوردن و یکی از بچه ها وقتی معلم اومد تو کلاس معلمو گرفتو خوابوندش زمین اون یکی پسره یه دفعه هول شد کاردو کرد تو شکم معلم و معلمم بعد از یه ساعت مرد و هممون بدبخت شدیم
امیدوارم از این خالی بندی من که خیلی هم بی مزه و لوس بود لذت نبرده باشید
تا درودی دیگر بدرود :|این چرت و پرتی رو که نوشتم 7 نفر لایک کردن
الان میفهمم چقد داغونیم ما :/ho3ein در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
ho3ein در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
درود
چهارم بودیم
یه معلم فیزیک داشتم که از سال اول با ما بود و این چهارمین سالش بود که با ما بود و خیلی هم معلم مضخرف و بیخودی بود
نوبت اول تموم شده و بود و از 30 نفر 31 نفر افتاده بودن تو فیزیک و ما تصمیم گرفتیم این معلمو دهنشو سرویس کنیم
یه روز بچه ها گفتن معلمو با چاقو تو کلاس تهدید کنیم و چند تا از بچه ها چاقو آوردن و یکی از بچه ها وقتی معلم اومد تو کلاس معلمو گرفتو خوابوندش زمین اون یکی پسره یه دفعه هول شد کاردو کرد تو شکم معلم و معلمم بعد از یه ساعت مرد و هممون بدبخت شدیم
امیدوارم از این خالی بندی من که خیلی هم بی مزه و لوس بود لذت نبرده باشید
تا درودی دیگر بدرود :|این چرت و پرتی رو که نوشتم 7 نفر لایک کردن
الان میفهمم چقد داغونیم ما :/خواستیم ضایع نشی بد هوات داریم
یکم امیدوارشی به نویسندگیت
با ایده های جدید تر بیای -
ho3ein در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
ho3ein در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
درود
چهارم بودیم
یه معلم فیزیک داشتم که از سال اول با ما بود و این چهارمین سالش بود که با ما بود و خیلی هم معلم مضخرف و بیخودی بود
نوبت اول تموم شده و بود و از 30 نفر 31 نفر افتاده بودن تو فیزیک و ما تصمیم گرفتیم این معلمو دهنشو سرویس کنیم
یه روز بچه ها گفتن معلمو با چاقو تو کلاس تهدید کنیم و چند تا از بچه ها چاقو آوردن و یکی از بچه ها وقتی معلم اومد تو کلاس معلمو گرفتو خوابوندش زمین اون یکی پسره یه دفعه هول شد کاردو کرد تو شکم معلم و معلمم بعد از یه ساعت مرد و هممون بدبخت شدیم
امیدوارم از این خالی بندی من که خیلی هم بی مزه و لوس بود لذت نبرده باشید
تا درودی دیگر بدرود :|این چرت و پرتی رو که نوشتم 7 نفر لایک کردن
الان میفهمم چقد داغونیم ما :/اون حجم از چرت گفتن از هر کسی برنمیاد :joy:..این توانایی شما لایک داشت
-
ho3ein در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
درود
چهارم بودیم
یه معلم فیزیک داشتم که از سال اول با ما بود و این چهارمین سالش بود که با ما بود و خیلی هم معلم مضخرف و بیخودی بود
نوبت اول تموم شده و بود و از 30 نفر 31 نفر افتاده بودن تو فیزیک و ما تصمیم گرفتیم این معلمو دهنشو سرویس کنیم
یه روز بچه ها گفتن معلمو با چاقو تو کلاس تهدید کنیم و چند تا از بچه ها چاقو آوردن و یکی از بچه ها وقتی معلم اومد تو کلاس معلمو گرفتو خوابوندش زمین اون یکی پسره یه دفعه هول شد کاردو کرد تو شکم معلم و معلمم بعد از یه ساعت مرد و هممون بدبخت شدیم
امیدوارم از این خالی بندی من که خیلی هم بی مزه و لوس بود لذت نبرده باشید
تا درودی دیگر بدرود :|منو بگو چ با جدیت هم میخوندم :joy:
-
ho3ein در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
ho3ein در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
درود
چهارم بودیم
یه معلم فیزیک داشتم که از سال اول با ما بود و این چهارمین سالش بود که با ما بود و خیلی هم معلم مضخرف و بیخودی بود
نوبت اول تموم شده و بود و از 30 نفر 31 نفر افتاده بودن تو فیزیک و ما تصمیم گرفتیم این معلمو دهنشو سرویس کنیم
یه روز بچه ها گفتن معلمو با چاقو تو کلاس تهدید کنیم و چند تا از بچه ها چاقو آوردن و یکی از بچه ها وقتی معلم اومد تو کلاس معلمو گرفتو خوابوندش زمین اون یکی پسره یه دفعه هول شد کاردو کرد تو شکم معلم و معلمم بعد از یه ساعت مرد و هممون بدبخت شدیم
امیدوارم از این خالی بندی من که خیلی هم بی مزه و لوس بود لذت نبرده باشید
تا درودی دیگر بدرود :|این چرت و پرتی رو که نوشتم 7 نفر لایک کردن
الان میفهمم چقد داغونیم ما :/خواستیم ضایع نشی بد هوات داریم
یکم امیدوارشی به نویسندگیت
با ایده های جدید تر بیای -
ho3ein در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
بهاره
توانایی رو لایک نمیکنن :/ما این توانایی رو داریم که توانایی رو لایک کنیم :muscle:
-
ho3ein در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
بهاره
آهان
راست میگی یادم نبود زورت زیاده :| :| :| :| :| :| :| :| :| :|دیگه فراموش نشه:neutral_face:
-
یه خاطره از استاد حاجی سلیمانی میگم
یادمه ایشون میگفتن ما رو برده بودن اردو درسی برا تعطیلات عید درس بخونیم
که چن نفر تازه تو اردو بهمون اضافه شد یکیشون اومد کلاس ما بچه ی ساده ای بود
تو کلاس ما هم دو سه نفر رو داشتیم هیکلشون بزرگ و... کلا هیکلشون به سنشون نمیخورد .
یکیشون کیف یکی از بچه ها رو برداشت که دستی بو ما هم با همه بچه ها هماهنگ میکردیم که وقتی اون میاد عین معلم باهاش برخورد کنیم .
پسره تازه وارده اومد کلاس نشست رفیق ما هم با کیف وارد شد ما هم که هماهنگ کرده بودیم وقتی رفیقمون اومد پاشدیم این رفیقمون هم که خودشو معلم جازده بود از پسر تازه وارده اسمشو و فامیلشو و اسم پدر و مادرشو و شغل پدر و مادر وچن تا بچه اید و خواهر برادر دارید و ادرس خونشون و .... پرسید .
که یهو یکی در رو زد معلم اصلی خودمون بود اومد همه پاشدن اون رفیقمونم که خودشو جای معلم جا زده بود رفت و سرجاش نشست بچاره پسره کلی تعجب کرده بود
حاجی سلیمانی میگفت دیگه معلم هم سوال میپرشید که اسمت چیه جواب نمیداد پسره فک میکرد اینم یکی معلم واقعی نیست یکی از بچه هاست:joy:
-
یه خاطره از استاد حاجی سلیمانی میگم
یادمه ایشون میگفتن ما رو برده بودن اردو درسی برا تعطیلات عید درس بخونیم
که چن نفر تازه تو اردو بهمون اضافه شد یکیشون اومد کلاس ما بچه ی ساده ای بود
تو کلاس ما هم دو سه نفر رو داشتیم هیکلشون بزرگ و... کلا هیکلشون به سنشون نمیخورد .
یکیشون کیف یکی از بچه ها رو برداشت که دستی بو ما هم با همه بچه ها هماهنگ میکردیم که وقتی اون میاد عین معلم باهاش برخورد کنیم .
پسره تازه وارده اومد کلاس نشست رفیق ما هم با کیف وارد شد ما هم که هماهنگ کرده بودیم وقتی رفیقمون اومد پاشدیم این رفیقمون هم که خودشو معلم جازده بود از پسر تازه وارده اسمشو و فامیلشو و اسم پدر و مادرشو و شغل پدر و مادر وچن تا بچه اید و خواهر برادر دارید و ادرس خونشون و .... پرسید .
که یهو یکی در رو زد معلم اصلی خودمون بود اومد همه پاشدن اون رفیقمونم که خودشو جای معلم جا زده بود رفت و سرجاش نشست بچاره پسره کلی تعجب کرده بود
حاجی سلیمانی میگفت دیگه معلم هم سوال میپرشید که اسمت چیه جواب نمیداد پسره فک میکرد اینم یکی معلم واقعی نیست یکی از بچه هاست:joy:
Taha 76 در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
یه خاطره از استاد حاجی سلیمانی میگم
یادمه ایشون میگفتن ما رو برده بودن اردو درسی برا تعطیلات عید درس بخونیم
که چن نفر تازه تو اردو بهمون اضافه شد یکیشون اومد کلاس ما بچه ی ساده ای بود
تو کلاس ما هم دو سه نفر رو داشتیم هیکلشون بزرگ و... کلا هیکلشون به سنشون نمیخورد .
یکیشون کیف یکی از بچه ها رو برداشت که دستی بو ما هم با همه بچه ها هماهنگ میکردیم که وقتی اون میاد عین معلم باهاش برخورد کنیم .
پسره تازه وارده اومد کلاس نشست رفیق ما هم با کیف وارد شد ما هم که هماهنگ کرده بودیم وقتی رفیقمون اومد پاشدیم این رفیقمون هم که خودشو معلم جازده بود از پسر تازه وارده اسمشو و فامیلشو و اسم پدر و مادرشو و شغل پدر و مادر وچن تا بچه اید و خواهر برادر دارید و ادرس خونشون و .... پرسید .
که یهو یکی در رو زد معلم اصلی خودمون بود اومد همه پاشدن اون رفیقمونم که خودشو جای معلم جا زده بود رفت و سرجاش نشست بچاره پسره کلی تعجب کرده بود
حاجی سلیمانی میگفت دیگه معلم هم سوال میپرشید که اسمت چیه جواب نمیداد پسره فک میکرد اینم یکی معلم واقعی نیست یکی از بچه هاستA.s ماه پشت ابر نمیمونه :yum:
-
یه خاطره از استاد حاجی سلیمانی میگم
یادمه ایشون میگفتن ما رو برده بودن اردو درسی برا تعطیلات عید درس بخونیم
که چن نفر تازه تو اردو بهمون اضافه شد یکیشون اومد کلاس ما بچه ی ساده ای بود
تو کلاس ما هم دو سه نفر رو داشتیم هیکلشون بزرگ و... کلا هیکلشون به سنشون نمیخورد .
یکیشون کیف یکی از بچه ها رو برداشت که دستی بو ما هم با همه بچه ها هماهنگ میکردیم که وقتی اون میاد عین معلم باهاش برخورد کنیم .
پسره تازه وارده اومد کلاس نشست رفیق ما هم با کیف وارد شد ما هم که هماهنگ کرده بودیم وقتی رفیقمون اومد پاشدیم این رفیقمون هم که خودشو معلم جازده بود از پسر تازه وارده اسمشو و فامیلشو و اسم پدر و مادرشو و شغل پدر و مادر وچن تا بچه اید و خواهر برادر دارید و ادرس خونشون و .... پرسید .
که یهو یکی در رو زد معلم اصلی خودمون بود اومد همه پاشدن اون رفیقمونم که خودشو جای معلم جا زده بود رفت و سرجاش نشست بچاره پسره کلی تعجب کرده بود
حاجی سلیمانی میگفت دیگه معلم هم سوال میپرشید که اسمت چیه جواب نمیداد پسره فک میکرد اینم یکی معلم واقعی نیست یکی از بچه هاست:joy:
Taha 76 در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
یه خاطره از استاد حاجی سلیمانی میگم
یادمه ایشون میگفتن ما رو برده بودن اردو درسی برا تعطیلات عید درس بخونیم
که چن نفر تازه تو اردو بهمون اضافه شد یکیشون اومد کلاس ما بچه ی ساده ای بود
تو کلاس ما هم دو سه نفر رو داشتیم هیکلشون بزرگ و... کلا هیکلشون به سنشون نمیخورد .
یکیشون کیف یکی از بچه ها رو برداشت که دستی بو ما هم با همه بچه ها هماهنگ میکردیم که وقتی اون میاد عین معلم باهاش برخورد کنیم .
پسره تازه وارده اومد کلاس نشست رفیق ما هم با کیف وارد شد ما هم که هماهنگ کرده بودیم وقتی رفیقمون اومد پاشدیم این رفیقمون هم که خودشو معلم جازده بود از پسر تازه وارده اسمشو و فامیلشو و اسم پدر و مادرشو و شغل پدر و مادر وچن تا بچه اید و خواهر برادر دارید و ادرس خونشون و .... پرسید .
که یهو یکی در رو زد معلم اصلی خودمون بود اومد همه پاشدن اون رفیقمونم که خودشو جای معلم جا زده بود رفت و سرجاش نشست بچاره پسره کلی تعجب کرده بود
حاجی سلیمانی میگفت دیگه معلم هم سوال میپرشید که اسمت چیه جواب نمیداد پسره فک میکرد اینم یکی معلم واقعی نیست یکی از بچه هاست:joy:
اره این اقای اقاجانی خاطره باحال زیاد گفته سر کلاس
من که خیلی وقتا این تیکه های با حال کلاسش چن بار نگاه میکنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خوش به حال شاگرداش
کلی بهشون خوش میگذره -
Taha 76 در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
یه خاطره از استاد حاجی سلیمانی میگم
یادمه ایشون میگفتن ما رو برده بودن اردو درسی برا تعطیلات عید درس بخونیم
که چن نفر تازه تو اردو بهمون اضافه شد یکیشون اومد کلاس ما بچه ی ساده ای بود
تو کلاس ما هم دو سه نفر رو داشتیم هیکلشون بزرگ و... کلا هیکلشون به سنشون نمیخورد .
یکیشون کیف یکی از بچه ها رو برداشت که دستی بو ما هم با همه بچه ها هماهنگ میکردیم که وقتی اون میاد عین معلم باهاش برخورد کنیم .
پسره تازه وارده اومد کلاس نشست رفیق ما هم با کیف وارد شد ما هم که هماهنگ کرده بودیم وقتی رفیقمون اومد پاشدیم این رفیقمون هم که خودشو معلم جازده بود از پسر تازه وارده اسمشو و فامیلشو و اسم پدر و مادرشو و شغل پدر و مادر وچن تا بچه اید و خواهر برادر دارید و ادرس خونشون و .... پرسید .
که یهو یکی در رو زد معلم اصلی خودمون بود اومد همه پاشدن اون رفیقمونم که خودشو جای معلم جا زده بود رفت و سرجاش نشست بچاره پسره کلی تعجب کرده بود
حاجی سلیمانی میگفت دیگه معلم هم سوال میپرشید که اسمت چیه جواب نمیداد پسره فک میکرد اینم یکی معلم واقعی نیست یکی از بچه هاست:joy:
اره این اقای اقاجانی خاطره باحال زیاد گفته سر کلاس
من که خیلی وقتا این تیکه های با حال کلاسش چن بار نگاه میکنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خوش به حال شاگرداش
کلی بهشون خوش میگذره -
Taha 76 در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
یه خاطره از استاد حاجی سلیمانی میگم
یادمه ایشون میگفتن ما رو برده بودن اردو درسی برا تعطیلات عید درس بخونیم
که چن نفر تازه تو اردو بهمون اضافه شد یکیشون اومد کلاس ما بچه ی ساده ای بود
تو کلاس ما هم دو سه نفر رو داشتیم هیکلشون بزرگ و... کلا هیکلشون به سنشون نمیخورد .
یکیشون کیف یکی از بچه ها رو برداشت که دستی بو ما هم با همه بچه ها هماهنگ میکردیم که وقتی اون میاد عین معلم باهاش برخورد کنیم .
پسره تازه وارده اومد کلاس نشست رفیق ما هم با کیف وارد شد ما هم که هماهنگ کرده بودیم وقتی رفیقمون اومد پاشدیم این رفیقمون هم که خودشو معلم جازده بود از پسر تازه وارده اسمشو و فامیلشو و اسم پدر و مادرشو و شغل پدر و مادر وچن تا بچه اید و خواهر برادر دارید و ادرس خونشون و .... پرسید .
که یهو یکی در رو زد معلم اصلی خودمون بود اومد همه پاشدن اون رفیقمونم که خودشو جای معلم جا زده بود رفت و سرجاش نشست بچاره پسره کلی تعجب کرده بود
حاجی سلیمانی میگفت دیگه معلم هم سوال میپرشید که اسمت چیه جواب نمیداد پسره فک میکرد اینم یکی معلم واقعی نیست یکی از بچه هاستA.s ماه پشت ابر نمیمونه :yum:
بهاره در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
Taha 76 در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
یه خاطره از استاد حاجی سلیمانی میگم
یادمه ایشون میگفتن ما رو برده بودن اردو درسی برا تعطیلات عید درس بخونیم
که چن نفر تازه تو اردو بهمون اضافه شد یکیشون اومد کلاس ما بچه ی ساده ای بود
تو کلاس ما هم دو سه نفر رو داشتیم هیکلشون بزرگ و... کلا هیکلشون به سنشون نمیخورد .
یکیشون کیف یکی از بچه ها رو برداشت که دستی بو ما هم با همه بچه ها هماهنگ میکردیم که وقتی اون میاد عین معلم باهاش برخورد کنیم .
پسره تازه وارده اومد کلاس نشست رفیق ما هم با کیف وارد شد ما هم که هماهنگ کرده بودیم وقتی رفیقمون اومد پاشدیم این رفیقمون هم که خودشو معلم جازده بود از پسر تازه وارده اسمشو و فامیلشو و اسم پدر و مادرشو و شغل پدر و مادر وچن تا بچه اید و خواهر برادر دارید و ادرس خونشون و .... پرسید .
که یهو یکی در رو زد معلم اصلی خودمون بود اومد همه پاشدن اون رفیقمونم که خودشو جای معلم جا زده بود رفت و سرجاش نشست بچاره پسره کلی تعجب کرده بود
حاجی سلیمانی میگفت دیگه معلم هم سوال میپرشید که اسمت چیه جواب نمیداد پسره فک میکرد اینم یکی معلم واقعی نیست یکی از بچه هاستA.s ماه پشت ابر نمیمونه :yum:
منظور بهاره خانم رو من نمیگیرم :confused:
-
بهاره در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
Taha 76 در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
یه خاطره از استاد حاجی سلیمانی میگم
یادمه ایشون میگفتن ما رو برده بودن اردو درسی برا تعطیلات عید درس بخونیم
که چن نفر تازه تو اردو بهمون اضافه شد یکیشون اومد کلاس ما بچه ی ساده ای بود
تو کلاس ما هم دو سه نفر رو داشتیم هیکلشون بزرگ و... کلا هیکلشون به سنشون نمیخورد .
یکیشون کیف یکی از بچه ها رو برداشت که دستی بو ما هم با همه بچه ها هماهنگ میکردیم که وقتی اون میاد عین معلم باهاش برخورد کنیم .
پسره تازه وارده اومد کلاس نشست رفیق ما هم با کیف وارد شد ما هم که هماهنگ کرده بودیم وقتی رفیقمون اومد پاشدیم این رفیقمون هم که خودشو معلم جازده بود از پسر تازه وارده اسمشو و فامیلشو و اسم پدر و مادرشو و شغل پدر و مادر وچن تا بچه اید و خواهر برادر دارید و ادرس خونشون و .... پرسید .
که یهو یکی در رو زد معلم اصلی خودمون بود اومد همه پاشدن اون رفیقمونم که خودشو جای معلم جا زده بود رفت و سرجاش نشست بچاره پسره کلی تعجب کرده بود
حاجی سلیمانی میگفت دیگه معلم هم سوال میپرشید که اسمت چیه جواب نمیداد پسره فک میکرد اینم یکی معلم واقعی نیست یکی از بچه هاستA.s ماه پشت ابر نمیمونه :yum:
منظور بهاره خانم رو من نمیگیرم :confused:
Taha 76 در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
بهاره در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
Taha 76 در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
یه خاطره از استاد حاجی سلیمانی میگم
یادمه ایشون میگفتن ما رو برده بودن اردو درسی برا تعطیلات عید درس بخونیم
که چن نفر تازه تو اردو بهمون اضافه شد یکیشون اومد کلاس ما بچه ی ساده ای بود
تو کلاس ما هم دو سه نفر رو داشتیم هیکلشون بزرگ و... کلا هیکلشون به سنشون نمیخورد .
یکیشون کیف یکی از بچه ها رو برداشت که دستی بو ما هم با همه بچه ها هماهنگ میکردیم که وقتی اون میاد عین معلم باهاش برخورد کنیم .
پسره تازه وارده اومد کلاس نشست رفیق ما هم با کیف وارد شد ما هم که هماهنگ کرده بودیم وقتی رفیقمون اومد پاشدیم این رفیقمون هم که خودشو معلم جازده بود از پسر تازه وارده اسمشو و فامیلشو و اسم پدر و مادرشو و شغل پدر و مادر وچن تا بچه اید و خواهر برادر دارید و ادرس خونشون و .... پرسید .
که یهو یکی در رو زد معلم اصلی خودمون بود اومد همه پاشدن اون رفیقمونم که خودشو جای معلم جا زده بود رفت و سرجاش نشست بچاره پسره کلی تعجب کرده بود
حاجی سلیمانی میگفت دیگه معلم هم سوال میپرشید که اسمت چیه جواب نمیداد پسره فک میکرد اینم یکی معلم واقعی نیست یکی از بچه هاستA.s ماه پشت ابر نمیمونه :yum:
منظور بهاره خانم رو من نمیگیرم :confused:
حق دارین ..اگه دقت بفرمایید متوجه میشین مخاطبم A.s بوده :smile:تگش کردم
خاطره جالبی بود -
بهاره در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
Taha 76 در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
یه خاطره از استاد حاجی سلیمانی میگم
یادمه ایشون میگفتن ما رو برده بودن اردو درسی برا تعطیلات عید درس بخونیم
که چن نفر تازه تو اردو بهمون اضافه شد یکیشون اومد کلاس ما بچه ی ساده ای بود
تو کلاس ما هم دو سه نفر رو داشتیم هیکلشون بزرگ و... کلا هیکلشون به سنشون نمیخورد .
یکیشون کیف یکی از بچه ها رو برداشت که دستی بو ما هم با همه بچه ها هماهنگ میکردیم که وقتی اون میاد عین معلم باهاش برخورد کنیم .
پسره تازه وارده اومد کلاس نشست رفیق ما هم با کیف وارد شد ما هم که هماهنگ کرده بودیم وقتی رفیقمون اومد پاشدیم این رفیقمون هم که خودشو معلم جازده بود از پسر تازه وارده اسمشو و فامیلشو و اسم پدر و مادرشو و شغل پدر و مادر وچن تا بچه اید و خواهر برادر دارید و ادرس خونشون و .... پرسید .
که یهو یکی در رو زد معلم اصلی خودمون بود اومد همه پاشدن اون رفیقمونم که خودشو جای معلم جا زده بود رفت و سرجاش نشست بچاره پسره کلی تعجب کرده بود
حاجی سلیمانی میگفت دیگه معلم هم سوال میپرشید که اسمت چیه جواب نمیداد پسره فک میکرد اینم یکی معلم واقعی نیست یکی از بچه هاستA.s ماه پشت ابر نمیمونه :yum:
منظور بهاره خانم رو من نمیگیرم :confused:
%(#0000ff)[سلام آلایی های عزیز]
تو این تاپیک میخوایم نحوه کار با markdown رو قدم به قدم یادبگیریم و با امکانات ادیتور انجمن بیشتر آشنا بشیم که شما عزیزان بتونید پست هاتون رو زیباتر بنویسید :smile:
منبع این آموزش سایت: http://alihossein.ir/ با اندکی تغییر
%(#1fc710)[Heading] (عنوان نویسی)
برای ایجاد heading (عنوان گذاری) در تگ های h1تا h6 قبل از متن مورد نظرمون از # استفاده می کنیم . مثلا اگر تگ h1 لازم داشته باشیم از یک # قبل از متن استفاده می کنیم , اگر تگ h2 لازم داشتیم از دو تا تگ # استفاده می کنیم و الی آخر ….
مثال :[image: 1483101376670-untitled-resized.png]
خروجی :
The largest heading
The second largest heading
The smallest headin
برای Bold کردن کلمه یا متن باید دو طرف آن از ** یا __ استفاده کنیم .
برای Italic کردن کلمه یا متن باید دو طرف آن از * یا _ استفاده کنیم .
برای Strikethrough (خط خوردگی روی خط ) باید دو طرف آن از~~ استفاده کنیم .
[image: 1483101840703-fdtt-resized.png]
%(#26cc0c)[Quoting text](نقل قول کردن)
برای ایجاد حالت نقل قول یا باید در ابتدای متن یک علامت > قرار دهید .
[image: 1483102073483-gdfhdhfghg-resized.png]
%(#26cc0c)[Quoting code] (نقل قول و متمایز کردن کد ها)
همانند متن ساده , کدهامونم می توانیم داخل نقل قول بگذاریم تا داخل متن از سایر کلمات متمایز بشوند.برای این کار آنها را باید داخل علامت backtick بگذاریم .
[image: 1483102831306-gg-resized.png]
خروجی :
. Use git status to list all new or modified files that haven't yet been committed
اگر بخواهیم چند خط را داخل این نقل قول بگذریم باید از 3 تا backtick استفاده کنیم :
[image: 1483103097573-gfghj-resized.png]
خروجی :
: Some basic Git commands are
git status
git add
git commit
ادامه دارد ....:smile:
سلام بچه ها
امیدوارم حالتون خوب باشه و خیلی سرحال و شاد باشین✨
خب از عنوان تاپیک یچیزایی مشخصه که قراره در مورد چی اینجا حرف بزنیم ولی بزارین توضیحات بیشتر بدم👀
خیلی از ما یوقتایی هست که ممکنه احساس کنیم هیچ کاری نکردیم یا هیچ کاری ازمون برنمیاد و روزمون رو تلف کردیم و..
و ذهنمون ما رو با این افکار جور واجور و عجیب غریب مورد آزار قرار بده و احساس ناتوانی رو بهمون بده
در حالی که در واقعیت اینطوری نیست و ما توانا تر از اون چیزی هستیم که توی ذهنمون هست🐤
اینجا قراره از موفقیت های کوچولومون حرف بزنیم و رونمایی کنیم تا به ذهنمون ثابت کنیم بفرما آقا دیدییی ما اینیم 😎
هر شب از کار های مثبت کوچولوتون بیاین و بگین و این حس مثبت و قشنگ مفید بودن رو به خودتون بدین🍀
مثلا کنکوری ها میتونن تموم شدن یه بخش از برنامه اشون رو بگن ، از انجام دادن کار هایی مثل مرتب کردن اتاق ، از گذروندن امتحانای سخت و آب دادن به گل ها و کلی کار کوچیک و مثبت دیگه
منتظرتون هستم آلایی ها
موفق باشین🥹❤️
دعوت میکنم از :
@دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا
@دانش-آموزان-آلاء
@فارغ-التحصیلان-آلاء
@دانشجویان-درس-خون
@دانشجویان-پزشکی
@دانشجویان-پیراپزشکی
سلام به همه رفقای کنکوری
اومدم یه تاپیک بزنم برای روز آخر کنکور، اینجا بچههایی که میخوان روز آخر رو مفید درس بخونن، بیان برنامههاشونو پارتبندی شده بزارن ❤️
و هم اونایی که تصمیم گرفتن دیگه درس نخونن و فقط ریلکس کنن، اینجا کنار هم باشیم ، حرف بزنیم ، استرسارو بریزیم دور، انرژی مثبت بدیم و بگیریم😁
... اگه برنامهریزی برای روز آخر داری، بیا پارتهات رو بزار و تا لحظه آخر تلاش کن ( مثل خودم ایده همینه چون مجبورم )
... اگه تصمیم گرفتی دیگه فقط استراحت کنی که خیلیم عالی
... اگه دکترای پارسالی هستی و تجربه شب قبل کنکور رو داری، لطفا بیا راهنمایی کن، آرامش و انرژی بده :))
فقط یه خواهش کوچولو دارم لطفا فضای تاپیک آروم و مثبت نگه داریم چون قرار نیست با کارای دیگه اتفاق خاصی بیفته اما با اینکارا اتفاق خاصی میفته ✨
@دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا
@دانش-آموزان-آلاء
@تجربیا
بِسْم رَبّ النور ☁️
سلام
امیدوارم حال دلتون بهترین باشه..... 🎈
برم سراغ حرف اصلی....
در فکر تاپیکی بودم که هر روز توش چند تا پست قشنگ بزارم و با چند تا عکس و متن نوشته و دل نوشته...... حالمون خوب بشه، انرژی بگیریم در طول روز.....❤️☁️
یه جورایی این تاپیک شبیه کانال یا چنل.....
البته پست هایی که قرار بزارم برای خودم نیست و صرفا گلچینی از مطالبی که ممکنه توی فضای مجازی یا کتاب ها ببینم و بارگذاری بکنم.....
اگر شما هم دوست داشتید خوشحال میشم همراه من بشید.... ☁️🎈🍒
[image: 1686940882701-img_-_.jpg]
پ.ن:اسم تاپیک برگرفته از اسم یک کانالِ
و در آخر دعا میکنم دلتون ذهنتون ابری باشه(:☁️❤️
مدت هاست که از نشست غبار سرد و تیره به قلبم میگذرد
مدت هاست منِ تاریکِ گم شده، در خودم به دنبال روزنه هایی از نور میگردد
نفس هایم سخت به جانم می نشینند
اشک هایی که سرازیر نمی شوند وجود مرا به ستوه آورده اند
دوست دارم بایستم سرم را بالا بگیرم و تا زمانی که صدایم خفه شود فریاد بزنم
بماند
در پس پرده ی خاکستری غم بماند که چه می شود...
شاید شد....چه میدانی؟!


