-
Taha 76 در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
یه خاطره از استاد حاجی سلیمانی میگم
یادمه ایشون میگفتن ما رو برده بودن اردو درسی برا تعطیلات عید درس بخونیم
که چن نفر تازه تو اردو بهمون اضافه شد یکیشون اومد کلاس ما بچه ی ساده ای بود
تو کلاس ما هم دو سه نفر رو داشتیم هیکلشون بزرگ و... کلا هیکلشون به سنشون نمیخورد .
یکیشون کیف یکی از بچه ها رو برداشت که دستی بو ما هم با همه بچه ها هماهنگ میکردیم که وقتی اون میاد عین معلم باهاش برخورد کنیم .
پسره تازه وارده اومد کلاس نشست رفیق ما هم با کیف وارد شد ما هم که هماهنگ کرده بودیم وقتی رفیقمون اومد پاشدیم این رفیقمون هم که خودشو معلم جازده بود از پسر تازه وارده اسمشو و فامیلشو و اسم پدر و مادرشو و شغل پدر و مادر وچن تا بچه اید و خواهر برادر دارید و ادرس خونشون و .... پرسید .
که یهو یکی در رو زد معلم اصلی خودمون بود اومد همه پاشدن اون رفیقمونم که خودشو جای معلم جا زده بود رفت و سرجاش نشست بچاره پسره کلی تعجب کرده بود
حاجی سلیمانی میگفت دیگه معلم هم سوال میپرشید که اسمت چیه جواب نمیداد پسره فک میکرد اینم یکی معلم واقعی نیست یکی از بچه هاستاره این اقای اقاجانی خاطره باحال زیاد گفته سر کلاس
من که خیلی وقتا این تیکه های با حال کلاسش چن بار نگاه میکنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خوش به حال شاگرداش
کلی بهشون خوش میگذرهنوشتهشده در ۲۱ شهریور ۱۳۹۵، ۱۲:۵۱ آخرین ویرایش توسط zahra1303 انجام شده@مهساااا خاطره از استاد حاجی سلیمانی بودها
-
نوشتهشده در ۲۱ شهریور ۱۳۹۵، ۱۲:۵۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده
@مهساااا
اخه امسال دیگه کلا با اقای اقاجانی پیش میرم
افتاده دهنم -
Taha 76 در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
یه خاطره از استاد حاجی سلیمانی میگم
یادمه ایشون میگفتن ما رو برده بودن اردو درسی برا تعطیلات عید درس بخونیم
که چن نفر تازه تو اردو بهمون اضافه شد یکیشون اومد کلاس ما بچه ی ساده ای بود
تو کلاس ما هم دو سه نفر رو داشتیم هیکلشون بزرگ و... کلا هیکلشون به سنشون نمیخورد .
یکیشون کیف یکی از بچه ها رو برداشت که دستی بو ما هم با همه بچه ها هماهنگ میکردیم که وقتی اون میاد عین معلم باهاش برخورد کنیم .
پسره تازه وارده اومد کلاس نشست رفیق ما هم با کیف وارد شد ما هم که هماهنگ کرده بودیم وقتی رفیقمون اومد پاشدیم این رفیقمون هم که خودشو معلم جازده بود از پسر تازه وارده اسمشو و فامیلشو و اسم پدر و مادرشو و شغل پدر و مادر وچن تا بچه اید و خواهر برادر دارید و ادرس خونشون و .... پرسید .
که یهو یکی در رو زد معلم اصلی خودمون بود اومد همه پاشدن اون رفیقمونم که خودشو جای معلم جا زده بود رفت و سرجاش نشست بچاره پسره کلی تعجب کرده بود
حاجی سلیمانی میگفت دیگه معلم هم سوال میپرشید که اسمت چیه جواب نمیداد پسره فک میکرد اینم یکی معلم واقعی نیست یکی از بچه هاست@a.s ماه پشت ابر نمیمونه
نوشتهشده در ۲۱ شهریور ۱۳۹۵، ۱۲:۵۸ آخرین ویرایش توسط انجام شدهبهاره در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
Taha 76 در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
یه خاطره از استاد حاجی سلیمانی میگم
یادمه ایشون میگفتن ما رو برده بودن اردو درسی برا تعطیلات عید درس بخونیم
که چن نفر تازه تو اردو بهمون اضافه شد یکیشون اومد کلاس ما بچه ی ساده ای بود
تو کلاس ما هم دو سه نفر رو داشتیم هیکلشون بزرگ و... کلا هیکلشون به سنشون نمیخورد .
یکیشون کیف یکی از بچه ها رو برداشت که دستی بو ما هم با همه بچه ها هماهنگ میکردیم که وقتی اون میاد عین معلم باهاش برخورد کنیم .
پسره تازه وارده اومد کلاس نشست رفیق ما هم با کیف وارد شد ما هم که هماهنگ کرده بودیم وقتی رفیقمون اومد پاشدیم این رفیقمون هم که خودشو معلم جازده بود از پسر تازه وارده اسمشو و فامیلشو و اسم پدر و مادرشو و شغل پدر و مادر وچن تا بچه اید و خواهر برادر دارید و ادرس خونشون و .... پرسید .
که یهو یکی در رو زد معلم اصلی خودمون بود اومد همه پاشدن اون رفیقمونم که خودشو جای معلم جا زده بود رفت و سرجاش نشست بچاره پسره کلی تعجب کرده بود
حاجی سلیمانی میگفت دیگه معلم هم سوال میپرشید که اسمت چیه جواب نمیداد پسره فک میکرد اینم یکی معلم واقعی نیست یکی از بچه هاست@a.s ماه پشت ابر نمیمونه
منظور بهاره خانم رو من نمیگیرم
-
بهاره در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
Taha 76 در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
یه خاطره از استاد حاجی سلیمانی میگم
یادمه ایشون میگفتن ما رو برده بودن اردو درسی برا تعطیلات عید درس بخونیم
که چن نفر تازه تو اردو بهمون اضافه شد یکیشون اومد کلاس ما بچه ی ساده ای بود
تو کلاس ما هم دو سه نفر رو داشتیم هیکلشون بزرگ و... کلا هیکلشون به سنشون نمیخورد .
یکیشون کیف یکی از بچه ها رو برداشت که دستی بو ما هم با همه بچه ها هماهنگ میکردیم که وقتی اون میاد عین معلم باهاش برخورد کنیم .
پسره تازه وارده اومد کلاس نشست رفیق ما هم با کیف وارد شد ما هم که هماهنگ کرده بودیم وقتی رفیقمون اومد پاشدیم این رفیقمون هم که خودشو معلم جازده بود از پسر تازه وارده اسمشو و فامیلشو و اسم پدر و مادرشو و شغل پدر و مادر وچن تا بچه اید و خواهر برادر دارید و ادرس خونشون و .... پرسید .
که یهو یکی در رو زد معلم اصلی خودمون بود اومد همه پاشدن اون رفیقمونم که خودشو جای معلم جا زده بود رفت و سرجاش نشست بچاره پسره کلی تعجب کرده بود
حاجی سلیمانی میگفت دیگه معلم هم سوال میپرشید که اسمت چیه جواب نمیداد پسره فک میکرد اینم یکی معلم واقعی نیست یکی از بچه هاست@a.s ماه پشت ابر نمیمونه
منظور بهاره خانم رو من نمیگیرم
نوشتهشده در ۲۱ شهریور ۱۳۹۵، ۱۳:۱۳ آخرین ویرایش توسط انجام شدهTaha 76 در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
بهاره در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
Taha 76 در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
یه خاطره از استاد حاجی سلیمانی میگم
یادمه ایشون میگفتن ما رو برده بودن اردو درسی برا تعطیلات عید درس بخونیم
که چن نفر تازه تو اردو بهمون اضافه شد یکیشون اومد کلاس ما بچه ی ساده ای بود
تو کلاس ما هم دو سه نفر رو داشتیم هیکلشون بزرگ و... کلا هیکلشون به سنشون نمیخورد .
یکیشون کیف یکی از بچه ها رو برداشت که دستی بو ما هم با همه بچه ها هماهنگ میکردیم که وقتی اون میاد عین معلم باهاش برخورد کنیم .
پسره تازه وارده اومد کلاس نشست رفیق ما هم با کیف وارد شد ما هم که هماهنگ کرده بودیم وقتی رفیقمون اومد پاشدیم این رفیقمون هم که خودشو معلم جازده بود از پسر تازه وارده اسمشو و فامیلشو و اسم پدر و مادرشو و شغل پدر و مادر وچن تا بچه اید و خواهر برادر دارید و ادرس خونشون و .... پرسید .
که یهو یکی در رو زد معلم اصلی خودمون بود اومد همه پاشدن اون رفیقمونم که خودشو جای معلم جا زده بود رفت و سرجاش نشست بچاره پسره کلی تعجب کرده بود
حاجی سلیمانی میگفت دیگه معلم هم سوال میپرشید که اسمت چیه جواب نمیداد پسره فک میکرد اینم یکی معلم واقعی نیست یکی از بچه هاست@a.s ماه پشت ابر نمیمونه
منظور بهاره خانم رو من نمیگیرم
حق دارین ..اگه دقت بفرمایید متوجه میشین مخاطبم a s بوده
تگش کردم
خاطره جالبی بود -
بهاره در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
Taha 76 در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
یه خاطره از استاد حاجی سلیمانی میگم
یادمه ایشون میگفتن ما رو برده بودن اردو درسی برا تعطیلات عید درس بخونیم
که چن نفر تازه تو اردو بهمون اضافه شد یکیشون اومد کلاس ما بچه ی ساده ای بود
تو کلاس ما هم دو سه نفر رو داشتیم هیکلشون بزرگ و... کلا هیکلشون به سنشون نمیخورد .
یکیشون کیف یکی از بچه ها رو برداشت که دستی بو ما هم با همه بچه ها هماهنگ میکردیم که وقتی اون میاد عین معلم باهاش برخورد کنیم .
پسره تازه وارده اومد کلاس نشست رفیق ما هم با کیف وارد شد ما هم که هماهنگ کرده بودیم وقتی رفیقمون اومد پاشدیم این رفیقمون هم که خودشو معلم جازده بود از پسر تازه وارده اسمشو و فامیلشو و اسم پدر و مادرشو و شغل پدر و مادر وچن تا بچه اید و خواهر برادر دارید و ادرس خونشون و .... پرسید .
که یهو یکی در رو زد معلم اصلی خودمون بود اومد همه پاشدن اون رفیقمونم که خودشو جای معلم جا زده بود رفت و سرجاش نشست بچاره پسره کلی تعجب کرده بود
حاجی سلیمانی میگفت دیگه معلم هم سوال میپرشید که اسمت چیه جواب نمیداد پسره فک میکرد اینم یکی معلم واقعی نیست یکی از بچه هاست@a.s ماه پشت ابر نمیمونه
منظور بهاره خانم رو من نمیگیرم
-
ho3ein در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
ho3ein در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
درود
چهارم بودیم
یه معلم فیزیک داشتم که از سال اول با ما بود و این چهارمین سالش بود که با ما بود و خیلی هم معلم مضخرف و بیخودی بود
نوبت اول تموم شده و بود و از 30 نفر 31 نفر افتاده بودن تو فیزیک و ما تصمیم گرفتیم این معلمو دهنشو سرویس کنیم
یه روز بچه ها گفتن معلمو با چاقو تو کلاس تهدید کنیم و چند تا از بچه ها چاقو آوردن و یکی از بچه ها وقتی معلم اومد تو کلاس معلمو گرفتو خوابوندش زمین اون یکی پسره یه دفعه هول شد کاردو کرد تو شکم معلم و معلمم بعد از یه ساعت مرد و هممون بدبخت شدیم
امیدوارم از این خالی بندی من که خیلی هم بی مزه و لوس بود لذت نبرده باشید
تا درودی دیگر بدرود :|این چرت و پرتی رو که نوشتم 7 نفر لایک کردن
الان میفهمم چقد داغونیم مااون حجم از چرت گفتن از هر کسی برنمیاد
..این توانایی شما لایک داشت
نوشتهشده در ۲۲ شهریور ۱۳۹۵، ۱۲:۲۴ آخرین ویرایش توسط dr.setareh انجام شدهبهاره در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
ho3ein در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
ho3ein در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
درود
چهارم بودیم
یه معلم فیزیک داشتم که از سال اول با ما بود و این چهارمین سالش بود که با ما بود و خیلی هم معلم مضخرف و بیخودی بود
نوبت اول تموم شده و بود و از 30 نفر 31 نفر افتاده بودن تو فیزیک و ما تصمیم گرفتیم این معلمو دهنشو سرویس کنیم
یه روز بچه ها گفتن معلمو با چاقو تو کلاس تهدید کنیم و چند تا از بچه ها چاقو آوردن و یکی از بچه ها وقتی معلم اومد تو کلاس معلمو گرفتو خوابوندش زمین اون یکی پسره یه دفعه هول شد کاردو کرد تو شکم معلم و معلمم بعد از یه ساعت مرد و هممون بدبخت شدیم
امیدوارم از این خالی بندی من که خیلی هم بی مزه و لوس بود لذت نبرده باشید
تا درودی دیگر بدرود :|این چرت و پرتی رو که نوشتم 7 نفر لایک کردن
الان میفهمم چقد داغونیم مااون حجم از چرت گفتن از هر کسی برنمیاد
..این توانایی شما لایک داشت
واقعا
-
بهاره در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
ho3ein در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
ho3ein در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
درود
چهارم بودیم
یه معلم فیزیک داشتم که از سال اول با ما بود و این چهارمین سالش بود که با ما بود و خیلی هم معلم مضخرف و بیخودی بود
نوبت اول تموم شده و بود و از 30 نفر 31 نفر افتاده بودن تو فیزیک و ما تصمیم گرفتیم این معلمو دهنشو سرویس کنیم
یه روز بچه ها گفتن معلمو با چاقو تو کلاس تهدید کنیم و چند تا از بچه ها چاقو آوردن و یکی از بچه ها وقتی معلم اومد تو کلاس معلمو گرفتو خوابوندش زمین اون یکی پسره یه دفعه هول شد کاردو کرد تو شکم معلم و معلمم بعد از یه ساعت مرد و هممون بدبخت شدیم
امیدوارم از این خالی بندی من که خیلی هم بی مزه و لوس بود لذت نبرده باشید
تا درودی دیگر بدرود :|این چرت و پرتی رو که نوشتم 7 نفر لایک کردن
الان میفهمم چقد داغونیم مااون حجم از چرت گفتن از هر کسی برنمیاد
..این توانایی شما لایک داشت
واقعا
نوشتهشده در ۲۲ شهریور ۱۳۹۵، ۱۵:۳۸ آخرین ویرایش توسط انجام شده@atusa__63 در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
بهاره در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
ho3ein در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
ho3ein در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
درود
چهارم بودیم
یه معلم فیزیک داشتم که از سال اول با ما بود و این چهارمین سالش بود که با ما بود و خیلی هم معلم مضخرف و بیخودی بود
نوبت اول تموم شده و بود و از 30 نفر 31 نفر افتاده بودن تو فیزیک و ما تصمیم گرفتیم این معلمو دهنشو سرویس کنیم
یه روز بچه ها گفتن معلمو با چاقو تو کلاس تهدید کنیم و چند تا از بچه ها چاقو آوردن و یکی از بچه ها وقتی معلم اومد تو کلاس معلمو گرفتو خوابوندش زمین اون یکی پسره یه دفعه هول شد کاردو کرد تو شکم معلم و معلمم بعد از یه ساعت مرد و هممون بدبخت شدیم
امیدوارم از این خالی بندی من که خیلی هم بی مزه و لوس بود لذت نبرده باشید
تا درودی دیگر بدرود :|این چرت و پرتی رو که نوشتم 7 نفر لایک کردن
الان میفهمم چقد داغونیم مااون حجم از چرت گفتن از هر کسی برنمیاد
..این توانایی شما لایک داشت
واقعا
بد بخت شستین پهن کردین جلو افتاب خشک بشه
خخخخخخخخخخخخخخخخخخ -
نوشتهشده در ۶ مهر ۱۳۹۵، ۱۹:۵۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده
سلام بچه ها چرا اینجا ساکته
-
نوشتهشده در ۶ مهر ۱۳۹۵، ۲۰:۰۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده
@mahsa_F در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
Taha 76
بچهها خاطرههاشون ته کشیده!:// :-$شما هم جز اوناید ؟
جز بچه هایی که خاطرهاشون ته کشیده ؟ -
@mahsa_F در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
Taha 76
بچهها خاطرههاشون ته کشیده!:// :-$شما هم جز اوناید ؟
جز بچه هایی که خاطرهاشون ته کشیده ؟ -
Taha 76
آره تقریبا...آخه یه سری خاطرهها هستن ک برای دیگران جذاب نیست،فقط برای کسایی ک اون موقع و اون لحظه اونجا بودن جذابه و یادش میوفتن و میخندن...و ی سری خاطره ها هستن ک نمیشه تعریف کرد!!:/...
نوشتهشده در ۶ مهر ۱۳۹۵، ۲۰:۰۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده@mahsa_F در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
Taha 76
آره تقریبا...آخه یه سری خاطرهها هستن ک برای دیگران جذاب نیست،فقط برای کسایی ک اون موقع و اون لحظه اونجا بودن جذابه و یادش میوفتن و میخندن...و ی سری خاطره ها هستن ک نمیشه تعریف کرد!!:/...
اینکه بعضی خاطره ها رو نمیشه تعریف کرد رو خیلی قبول دارم .
-
Taha 76
آره تقریبا...آخه یه سری خاطرهها هستن ک برای دیگران جذاب نیست،فقط برای کسایی ک اون موقع و اون لحظه اونجا بودن جذابه و یادش میوفتن و میخندن...و ی سری خاطره ها هستن ک نمیشه تعریف کرد!!:/...
نوشتهشده در ۶ مهر ۱۳۹۵، ۲۰:۰۹ آخرین ویرایش توسط انجام شدهشما دونفر بیدارین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وای من خوابم داره میریزه
میخواستم دفاع بنویسم اما خوااابم میاد -
نوشتهشده در ۶ مهر ۱۳۹۵، ۲۰:۱۰ آخرین ویرایش توسط تنها... انجام شده
@مهساااا
خخخ
من ک بیکارم از صبح تاشب،خسته نمیشم ک خوابم ببره!:// -
نوشتهشده در ۶ مهر ۱۳۹۵، ۲۰:۱۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده
@مهساااا من یه خاطره بگم؟؟؟
-
نوشتهشده در ۶ مهر ۱۳۹۵، ۲۰:۱۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده
@مهساااا
بگو -
نوشتهشده در ۶ مهر ۱۳۹۵، ۲۰:۱۱ آخرین ویرایش توسط انجام شده
@مهساااا در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
شما دونفر بیدارین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وای من خوابم داره میریزه
میخواستم دفاع بنویسم اما خوااابم میادبجز ما ۲۰ نفر دیگه هم بیدارن هاااا
-
نوشتهشده در ۶ مهر ۱۳۹۵، ۲۰:۱۱ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
نوشتهشده در ۶ مهر ۱۳۹۵، ۲۰:۱۳ آخرین ویرایش توسط انجام شده
@مهساااا در خاطره ای از دوران مدرسه گفته است:
@مهساااا من یه خاطره بگم؟؟؟
معلم فیزیک مدرسمون یه تکه کلامی داش هر چی میشد میگفتش
چه معنی میده این کارا؟؟؟
این حالا افتاده بود دهن من
دوستام میگفتن نگو عادت میکنی نکن مهسا
یه روز باهاش کلاس داشتیم
میخواس امتحان بگیره منم خونده بودم اماده
اما بچه ها نذاشتن یکی از بچه ها برگش بهم گف نمیکیره
منم یهو بلن شدم به معلم گفتم
اخه چه معنی میده خانووو م من کلی خوندم
ووووای حالا فک کن من قرمز شدم خاننوممون قیافش بی حال
از اون به بعد جفتمون ترک کردیم ای تکه کلام
شاید شما ها الان نخندین اما من خودم یادم میاد خندم میگیره