خــــــــــودنویس
-
و درد تا مغز استخوانمان رسیده ... و هنوز میخندیم و سرمان از این همه خندیدن و مبارزه کردن های زندگی درد میگیرد ...
-
ناراحت بود ومعلوم بود دلش گرفته...
ته احساسشوباهمون پیامای خشک وخالی اما پر٬ حس میکردم
گفت میشه یه شعر بخونی واز این بگی که خدا برام کافیه
و از بقیه بیزارم؟
گفتم باشه وشروع به نوشتن کردم....
شاپرک داد خبر
که خدا همدم توست
چشم امید به غیر از خود او باز مکن
دیگران دل شکنند
دل تو میشکنند
دیگران در طمع یک هوسند
به بهانه گیرند...
ناگهان دل به جواب امد وگفت
شاپرک گوش به فرمان توعم
و خدا همدم من بوده وهست
دیگران را به درک
تاخدا هست همانم کافیست
دل به غیر او سپردن یک امید واهیست
سریع نوشتم و زیاد خوب نشد
ولی وقتی فرستادم براش گفت هیچوقت کسی اینجوری با نوشتن خوشحالم نکرده بود
ک اشک شوق از چشمام بیاد
ته دل غمگین بودم چون ناراحت بود..و با من راحت نبود ک بگه...ولی
فقط خداروشکر.....که تونستم خوشحالش کنم -
- میدونی مشکل تو چیه ؟؟ تو اجازه نمیدی هیچ کس منتظرت بمونه... همیشه هستی ..وقتی بهت نیاز دارن
..وقتی گرفتار میشن ..همیشه در دسترسی..همیشه از بودنت مطمئن ان..حتی وقتی دلتو میشکنن...میدونن
که تهش دودقیقه بعد میبخشیشون..نمیخای یکم غرور داشته باشی؟؟
+فرقی نداره کسی منتظر من نمونده هیچ وقت...بزار راحتت کنم ..من هیچ وقت انتخاب نهایی کسی نبودم...(:
-
نفس عمیقی کشید و ارام از جایش بلند شد گفت مطمئنید که افسرده اید ؟ شاید اون افسرده شده ؟ببین عزیزم ماهم اینجا همین کارو میکنیم ..روانشناسی افراد و البته چیزی که همراهشونه .. کمک میکنیم تا زندگی خودشون رو در یک لحظه تغییر بدن .. این یک شعار نیس! خیلی ها دفعه اول که اینجا حضور پیدا میکنن رفتارشون مثل شماست . اما کم کم با همه چی آشنا میشن و همه چیز تغییر میکنه بسیار خب ! وقت تلف کردن بسه همراهم بیاید تا بیشتر بهتون توضیح بدم .
-خب چرا نمیگید منظورتون از "اون" چیه؟ چی همراه منه ؟ چرا واضح حرف نمیزنید ؟
پیش خودم فکر کردم شاید فکر میکند من متاهلم و یا بچه دارم شاید یک جور مشاوره ازدواج یا خانواده بود ؟شاید فکر میکرد قرار است از همسرم جداشوم . یا بچه ام را در خیابان گم کرده ام .
قبل از این که جواب دهد ادامه دادم : ببینید من فکر کنم اشتباه شده من مجردم ! بچه و همسری ندارم .من فقط برای مشاوره ساده اومدم خانم.
دیگر لبخند نزد .. کمی اخم کرد که مرا تا حدی ترساند .. ارام نزدیکم شد و گفت : من متوجهم خانم پارسا . صحبت ما اصلا درباره ازدواج و بچه داری نیست . حالا اگه لطف کنید و همراهم بیاید خودتون کاملا متوجه میشید ..
نمیدانم چرا به سرعت از جایم بلند شدم ؟ و مثل یک ربات پشت سرش حرکت کردم ؟ چرا بهانه ای نیاوردم و فرار نکردم ؟ شاید چون حس کنجکاوی مرا تحریک کرد که بدانم در آنجا چ خبر بود .
وارد راهروی باریکی شدیم که نور کمی داشت . راهرویی با دیوار های سفید و قاب عکس های خالی .. دلم میخواست از توکلی بپرسم که چرا تمام قاب عکس ها خالی هستن ؟ انگار فکرم را خواند شاید هم متوجه نگاهم شد که گفت : میدونم که به نظرت همه چی عجیب و غریبه !اما یکم صبر داشته باش مطمئنم نظرت و حتی نگاهت هم تغییر میکنه .
انتهای راهرو اسانسوری بود که در داخلش پیرمردی روی صندلی قرمز رنگ گوشه ی اسانسور نشسته بود و جدول میکرد :
-سلام اقای رییسی
-سلام دخترم . کدوم طبقه ؟
توکلی به من نگاهی کرد و گفت :طبقه ی سه اقای رییسی . طبقه سه
رییسی شماره 3 را فشار داد و آسانسور با سرو صدا بالا رفت
به پیر مرد نگاه کردم .. حدودا 60 ساله با نگاهی سرد که زیر چشمانش حسابی گود و کبود بود . نگاهش مات بود روی صفحه مجله. با موهایی کم پشت و ریش بلند سفید .
همانطور که نگاهش به صفحه بودآرام پرسید : تازه واردی ؟ کمی جا خوردم به توکلی نگاه کردم و ارام چواب دادم : ب..بله ..
-گمش کردی ؟
-چ..چی ر..رو گم کردم ؟
به سمت توکلی برگشت و گفت : بهش نگفتی ؟؟
توکلی خونسرد جواب داد :به محض رسیدن به طبقه 3 همه چی رو میفهمه شما نگران نباشید .
و بعد لبخند کش دار زد . فکر کنم تنها هدف لبخند زدنش القای ابهت یا به کرسی نشاندن حرفش بود !
میخواستم به پیرمرد اصرار کنم که همه چیز را بگوید اما قبل از حرف زدن در اسانسور باز شد و من وارد راهروی عجیبی شدم .
یک را هرو با بیست اتاق که روی همه آن ها پنجره کوچک دایره ای بود و زیر آن اسامی مختلفی از ادم ها با سن و جنسیت نوشته شده بود
چراغ های مهتابی اویزان از سقف به رنگ سفید محیط را کمی بی روح تر کرده بود . شروع به قدم زدن کردیم و توکلی توضیح داد:
خب خانم پارسا خوب به حرفام گوش کن . این اتاق هایی که میبینی مربوط به هر شخص مراجعه کننده اس .
طبقه سوم دارای سه بخش مهمه . و هر بخش سه اتاق داره که سه نفر داخلش قرار میگیرن .
بخش اول مربوط به بچه هاست . بخش دوم به جوان ها و بخش سوم .. به پیر ها اختصاص داره .که همه متعلق به ی نفرن . یعنی هر فرد س نفر رو همراه با خودش به اینجا میاره
این بخشی که الان قراره ازش بازدید کنی مربوط به کودک هاست .
به سمت یکی از اتاق ها رفت
کنار در سفید رنگ ایستادیم روی برچسب نوشته بود :
نام : امیر علی اختری .
سن 38
علت بستری : محرمانه
زمان بستری : 8/8/1388
حساب کردم حدود 9 سال بود که آنجا بستری بود ؟؟؟؟ به داخل اتاق نگاه کردم . شبیه یک اتاق بازی در مهدکودک با ماشین ها و موتور ها و اسباب بازی های پسرونه
دیوار های اتاق آبی بود و نور زیاد خورشید از پنجره میتابید .
درکمال تعجب پسر بچه آرام و بامزه ای گوشه ی اتاق ماشین هایش را کنار میز چیده بود و با آن ها بازی میکرد .
لباس آبی اسمانی شلوار مشکی و جوراب های سفید . حواسش به ما نبود و کاملا غرق در بازی بود .
دهانم خشک شده بود
-خانم توکلی ؟؟؟؟این بچه ی این آقاس؟؟
لبخند موزیانه ای زد و گفت :- بله اما نه بچه ای که حاصل ازدواج باشه ..بهتره بگیم بچگی ی آقای اختری ..
پ.ن: اولین باری که جدی جدی قلم رو گرفتم و نوشتم (:
بخشی از داستان کوتاه دور تر از من نوشته خودم:smiling_face_with_open_mouth_cold_sweat:
ویرایشش داغونه نخندید بهم
پ.ن2:برای تابستون 96 هست -
نفس عمیقی کشید و ارام از جایش بلند شد گفت مطمئنید که افسرده اید ؟ شاید اون افسرده شده ؟ببین عزیزم ماهم اینجا همین کارو میکنیم ..روانشناسی افراد و البته چیزی که همراهشونه .. کمک میکنیم تا زندگی خودشون رو در یک لحظه تغییر بدن .. این یک شعار نیس! خیلی ها دفعه اول که اینجا حضور پیدا میکنن رفتارشون مثل شماست . اما کم کم با همه چی آشنا میشن و همه چیز تغییر میکنه بسیار خب ! وقت تلف کردن بسه همراهم بیاید تا بیشتر بهتون توضیح بدم .
-خب چرا نمیگید منظورتون از "اون" چیه؟ چی همراه منه ؟ چرا واضح حرف نمیزنید ؟
پیش خودم فکر کردم شاید فکر میکند من متاهلم و یا بچه دارم شاید یک جور مشاوره ازدواج یا خانواده بود ؟شاید فکر میکرد قرار است از همسرم جداشوم . یا بچه ام را در خیابان گم کرده ام .
قبل از این که جواب دهد ادامه دادم : ببینید من فکر کنم اشتباه شده من مجردم ! بچه و همسری ندارم .من فقط برای مشاوره ساده اومدم خانم.
دیگر لبخند نزد .. کمی اخم کرد که مرا تا حدی ترساند .. ارام نزدیکم شد و گفت : من متوجهم خانم پارسا . صحبت ما اصلا درباره ازدواج و بچه داری نیست . حالا اگه لطف کنید و همراهم بیاید خودتون کاملا متوجه میشید ..
نمیدانم چرا به سرعت از جایم بلند شدم ؟ و مثل یک ربات پشت سرش حرکت کردم ؟ چرا بهانه ای نیاوردم و فرار نکردم ؟ شاید چون حس کنجکاوی مرا تحریک کرد که بدانم در آنجا چ خبر بود .
وارد راهروی باریکی شدیم که نور کمی داشت . راهرویی با دیوار های سفید و قاب عکس های خالی .. دلم میخواست از توکلی بپرسم که چرا تمام قاب عکس ها خالی هستن ؟ انگار فکرم را خواند شاید هم متوجه نگاهم شد که گفت : میدونم که به نظرت همه چی عجیب و غریبه !اما یکم صبر داشته باش مطمئنم نظرت و حتی نگاهت هم تغییر میکنه .
انتهای راهرو اسانسوری بود که در داخلش پیرمردی روی صندلی قرمز رنگ گوشه ی اسانسور نشسته بود و جدول میکرد :
-سلام اقای رییسی
-سلام دخترم . کدوم طبقه ؟
توکلی به من نگاهی کرد و گفت :طبقه ی سه اقای رییسی . طبقه سه
رییسی شماره 3 را فشار داد و آسانسور با سرو صدا بالا رفت
به پیر مرد نگاه کردم .. حدودا 60 ساله با نگاهی سرد که زیر چشمانش حسابی گود و کبود بود . نگاهش مات بود روی صفحه مجله. با موهایی کم پشت و ریش بلند سفید .
همانطور که نگاهش به صفحه بودآرام پرسید : تازه واردی ؟ کمی جا خوردم به توکلی نگاه کردم و ارام چواب دادم : ب..بله ..
-گمش کردی ؟
-چ..چی ر..رو گم کردم ؟
به سمت توکلی برگشت و گفت : بهش نگفتی ؟؟
توکلی خونسرد جواب داد :به محض رسیدن به طبقه 3 همه چی رو میفهمه شما نگران نباشید .
و بعد لبخند کش دار زد . فکر کنم تنها هدف لبخند زدنش القای ابهت یا به کرسی نشاندن حرفش بود !
میخواستم به پیرمرد اصرار کنم که همه چیز را بگوید اما قبل از حرف زدن در اسانسور باز شد و من وارد راهروی عجیبی شدم .
یک را هرو با بیست اتاق که روی همه آن ها پنجره کوچک دایره ای بود و زیر آن اسامی مختلفی از ادم ها با سن و جنسیت نوشته شده بود
چراغ های مهتابی اویزان از سقف به رنگ سفید محیط را کمی بی روح تر کرده بود . شروع به قدم زدن کردیم و توکلی توضیح داد:
خب خانم پارسا خوب به حرفام گوش کن . این اتاق هایی که میبینی مربوط به هر شخص مراجعه کننده اس .
طبقه سوم دارای سه بخش مهمه . و هر بخش سه اتاق داره که سه نفر داخلش قرار میگیرن .
بخش اول مربوط به بچه هاست . بخش دوم به جوان ها و بخش سوم .. به پیر ها اختصاص داره .که همه متعلق به ی نفرن . یعنی هر فرد س نفر رو همراه با خودش به اینجا میاره
این بخشی که الان قراره ازش بازدید کنی مربوط به کودک هاست .
به سمت یکی از اتاق ها رفت
کنار در سفید رنگ ایستادیم روی برچسب نوشته بود :
نام : امیر علی اختری .
سن 38
علت بستری : محرمانه
زمان بستری : 8/8/1388
حساب کردم حدود 9 سال بود که آنجا بستری بود ؟؟؟؟ به داخل اتاق نگاه کردم . شبیه یک اتاق بازی در مهدکودک با ماشین ها و موتور ها و اسباب بازی های پسرونه
دیوار های اتاق آبی بود و نور زیاد خورشید از پنجره میتابید .
درکمال تعجب پسر بچه آرام و بامزه ای گوشه ی اتاق ماشین هایش را کنار میز چیده بود و با آن ها بازی میکرد .
لباس آبی اسمانی شلوار مشکی و جوراب های سفید . حواسش به ما نبود و کاملا غرق در بازی بود .
دهانم خشک شده بود
-خانم توکلی ؟؟؟؟این بچه ی این آقاس؟؟
لبخند موزیانه ای زد و گفت :- بله اما نه بچه ای که حاصل ازدواج باشه ..بهتره بگیم بچگی ی آقای اختری ..
پ.ن: اولین باری که جدی جدی قلم رو گرفتم و نوشتم (:
بخشی از داستان کوتاه دور تر از من نوشته خودم:smiling_face_with_open_mouth_cold_sweat:
ویرایشش داغونه نخندید بهم
پ.ن2:برای تابستون 96 هست