هرچی تو دلته بریز بیرون 3
-
-
همون mhilda
-
داشتم از یک خواب طولانی و عمیق ناشی از خستگیِ کار لذت میبردم که مامانم منو برای شام بیدار کرد . هنوز خسته بودم و به شدت گیج و منگ خواب ترجیح دادم شام رو بیخیال بشم و بخابم که مامانم با اصراراش و تعریفش از غذایی که برای شام پخته بود منو از تخت جدا کرد😅 رفتم بیرون مامان یه میز درجه یک چیده بود خود به خود لای چشا هی باز تر میشد و خواب فراموشم میشد😂 بـله اصطلاح ادبیش میشه ذوق مرگ شدن!😅 خالم که ۳ سال از خودم کوچیکتره خونمون بود سلام کردم و رفتیم شام بخوریم . سر میزد شام یهو توجهم به خالم جلب شد که نمک پاشو گرفته دستش و همشو داره خالی میکنه تو غذا ازش گرفتم گفتم : نمیخام اینطوری بمیری ! خندید گفت : وای بده مهدی نمکو من تا غذا شور نباشه نمیتونم بخورم بدون توجه بهش ادامه دادم به غذا خوردنم . مجبور شد با بی نمکی بسازه و غذاشو بخوره😅 این چه عادت بدیه خیلیا دارن که بدون نمک لب به هیچی نمیزنن؟ ترک کنید این عادتو اگه دارید ، عین این میمونه که داریم سم میپاشید تو غذاتون . شامو خوردم از مامان تشکر کردم . تلوزیون برنامه ی خاصی نداشت درحال عوض کردن کانال تلوزیون بود که گوشیم زنگ خورد رفتم از رو اپن برداشتمش توجهم جلب شد به ۱۸ تا تماس بی پاسخ از یه شماره ی ناشناس که الانم داشت زنگ میزد . جواب دادم پرستاری بود که دیشب توی اتاق عمل باهام دعواش شده بود و برای عذرخواهی زنگ زده بود ، تقصیر خودش بود😐 قانعش کردم کارش اشتباه بوده طی یه زمان طولانی حرف زدن ، پرستار بلاخره قانع شد و خداحافظی کرد قطع کردم. یادم افتاد یکی از کتابایی که یه شدت علاقه پیدا کرده بودم به خوندنش رو توی خونم جا گذاشتم . با همون لباس راحتی سوییچ ماشینو برداشتم که برم بیارمش چون عادت کرده بودم هر شب شده چندتا صفحشو بخونم . توی مسیر بودم یکی از دوستانم بهم زنگ زد و گفت میخاد منو همین الان ببینه ! یکم نگران شدم اخه صداش نگران میزد . بهش گفتم بیاد خونه ی خودم . رسیدم خونه وارد اسانسور شدم وکلید انداختم رفتم تو . یه نیم ساعت گذشته بود ایفونو زدن در پایینو براش باز کردم و در ورودی خونرو باز گذاشتم و خودم رفتم تو اتاق دنبال کتابم . صدای بسته شدنه درو شنیدم با صدای بلند گفتم : سلام عزیزم اومدی؟ نگران شدم چی کارم داشتی؟ صدایی نشنیدم ، اومدم بیرون از اتاق : مسعودد؟ کوشی؟ روی اپن کیسه ای گذاشته بود که تو وسایل بخیه و سرم و اینا بود . نگران تر شدم از دستشویی اومد بیرون دستش و لباسش خونی بود با چشای گرد شده داشتم نگاش میکردم : چیکار کرد با خودت چی شده دستت؟؟ از درد دندوناش رو هم میلرزید گفت : لیوان شکست تو دستم اشاره کرد به کیسه : مهدی توروخدا شروع کن خیلی درد دارم ! همچیز گرفته بود نخ و سوزن و سوزنگیرو و لیدوکایین و بتادین و پنبه و ...😂 تو هـز این سرعت عملش و مجهز بودنش بودم 😅 میخاستم یه بهانه ای پیدا کنم که ببرمش بیمارستان ولی نشد . نشست رو مبل وسایلارو برداشتم رفتم پیشش دستکشو دستم کردم یه نگاهی یه زخمش کردم عمیق نبود یه شکاف و زخم سطحی به نظر میرسید و با سه چهارتا بخیه حل میشد . با پنبه خونای روی دستش و دور زخمشو تمیز کردم و بتادینو باز کردم و یکم روی زخمش ریختم و با پنبه پخشش کردم .
لیدوکائینو کشیدم تو سرنگ و حاشیه و دور تا دور زخمش تزریق کردم اروم . هی خون میومد زخمش با گاز استریل خون توی زخمشو تمیز کردم ، دستش کامل بیحس شده بود و شروع کردم براش بخیه زدم . شیش تا بخیه زدم احساس کردم کافیه تمومش کردم و دستشو براش با باند بستم . وسایلارو جمع کردم . دراز کشید رو مبل رفتم پیشش نشستم : خوبی؟ اوکی هستی؟ سرشو تکون داد : میشه یه تقویتی برام بزنی؟ تو کیسه هست! دستمو گذاشتم رو پیشونیش تب نداشت فشارش افتاده بود انگار . سرنگو از تو کیسه بیرون اوردم و امادش کردم کمک کردم به پهلو مایل شد پنبه رو چند بار کشیدم و فرو کردم . درد داشت تکون میخورد هی ولی چیزی نمیگفت با دستم نگهش داشتم : اروم باش میدونم درد داری الان تمومه ! تمومش کردم و بیرون اوردم سوزنو و یکم پنبه رو نگه داشتم . برگشت و تشکر کرد . سرم رو برداشتم و براش وصل کردم . مامانم زنگ زد نگران شده بود چرا بر نگشتم بهش توضیح دادم . سرمش تموم شد کشیدمش بیرون بلند شد که بره گفتم : کجاا؟ میموندی اینجا . گفت : ممنون عزیزم زنم خونه تنهاست باید برم خیلی ممنون بابت بخیه! خندیدم : پرفسور الان با این دست و بخیه های تازه ی دستت چطوری میخای رانندگی کنی؟ ماشینتو میزنم توی پارکینگ و میرسونمت خونه بعد فردا یکی رو بفرس بیاد ماشینو برداره الان اینجوری رانندگی کنی قطعا به فنا میری😅 سرشو تکون داد . یکی از لباسامو از کمد دراوردم دادم بهش بپوشه زنش اینطوری مدیدیش غش میکرد😐 از خونه اومدیم بیرون ماشینشو گذاشتم
توی پارکینگ خونه و رسوندمش خونشون . برگشتم خونه اون کتاب معروفمو خوندم و ترجیح دادم بخابم . شد فردا صبح . ساعت هشت باید میرفتم بیمارستان یه صبحانه ی مختصری خوردم و رفتم بیمارستان . وارد مطب شدم اولین مریض یه خانم میانسال با میگرن عصبی شدید بودن بعد از معاینه نسخه رو براشون نوشتم و تاکید کردم حتما یه ازمایشو انجام بدن و نتیجشو بیارن ببینم . مریض بعدی یه خانم و همسرشون بودن که من چند روز قبل خانمو معاینه کرده بودم و نتیجه ی ازمایش و عکساشونو اورده بودن ببینمش . جواب و عکسارو دیدم , تومور بود . تومور بدخیم بود زیاد رشد کرده بود ، باید عمل میکرد و تومورو بیرون میاور . باید میگفتم متاسفانه عملم خیلی به وضعیتشون کمک نمیکرد ولی بهتر از هیچی بود . چون تومور بدخیم بود و حتی اگه از مغزشم طی عمل بیرون میوردم باز بعد از مدتی یه جای دیگه از مغزش تومور رشد میکرد . مونده بودم چطوری بگم بهشون . جفتشون با چشای امیدوارم منتظر جواب بودن گاهی وقتا با دادن همچین خبرایی به مردم از خودم بدم میاد نمیدونین چقدر موقعیت بدیه با امیدواری بیان پیشت و ناامید برشون گردونی این مورد واقعا استثناست . اولش سعی کردم یه جوری بگم که زیاد مجبور نشم بگم برای همین اول واژه ی انگلیسیه تومور رو بهشون گفتم جفتشون با تعجب نگام کردن همسرش گفت : خب اقای دکتر اینی که میگین چی چی هست؟ دیدم واقعا نمیشه گفتم : تومور . خانم چشاش پر از اشک شد بیشتر نگران این بود که چطوری به خانوادشون بگن ! خانمه اصرار داشت یه بار دیگه با دقت جوابو ببینم و مطمئنش کنم . یکم راجب بیماریش بهش توضیح دادم و روند درمانش و یه وقت سریع برای عملش که به فردا همون روز موکول میشد . نسخه نوشتم براش خانم با شدت تمام گریه میکرد و همسرش سعی در اروم کردنش .
رفتن . ناراحتیمو قورت دادم یه بغض مدام بهم فشار میاورد اون لحظه و بغض گند زد به تمام ساعت کاریم . مریض بعدی یه حاج خانوم بود که تصادف پسرشون بهش یه شک وارد کرده و سردرد شدید داشت بعد از معاینه اش نسخه نوشتم و بستریش کردم . مریضای مطب تموم شده بودن بهم گفتن حال یکی از مریضا خوب نیست رفتم بهش سر زدم . یه دختر ۱۸ ساله که از سرگیجه و سردرد مدام سعی میکرد سرم رو از دستش جدا کنه . بخاطر سرگیجه ای که داشت با ناله و گریه میگفت : منو بگیرید من دارم میوفتم از تخت توروخدا بگیرینم من دارم میمیرم با تزریق آرامبخش اروم شد داروی جدید براش نوشتم ، کاملا اروم شده بود و بین خواب و بیداری بود . فشارش اوکی بود . اومدم بیرون رفتم سر زدم به خانمی که ضعیفیِه چشاش روی اعصابش اثر گذاشته بود دچار یه سردرد بدی شده بود ، بستریش کرده بودم وضعیتش نرمال بود گفتم بهش چندتا دارو تزریق کنن و بعد مرخصش کنن . بهم گفتن یه مریض تصادفی با اسیب بد مغزی رو باید عمل کنم
از خستگی نفسم بالا نمیومد گفتم انتقالش بدن اتاق عمل رفتم اتاق عمل و عملشو شروع کردم . یه جوون که ماشینش با سرعت زیاد اصابت کرده بود به تیر برق و سرش محکم خورده بود به بدنه ی ماشین . خونریزی داخلی کرده بود مغزش دور سرش کاملا فرورفتگی داشت پلاکت خون و ضربان قلبش توی عمل مدادم بالا و پایین میشد و هی مجبور بودم عملو نگه دارم اوکی که شد دوباره ادامه بدم .
توی ۱۲ ساعت عملش تموم شد و انتقالش دادم به کما . خسته اومدم بیرون همش احساس میکردم الان میوفتم با زور خودمو نگه داشتم . خوشبختانه مریض یا عمل خاصی نداشتم وسایلامو جمع کردم و برگشتم خونه ...❤
ممنون از نظراتتون توی خاطره ی قبل ببخشید من فرصت جواب دادن نداشتم 💛
خدانگهدار
ببخشید من یه چیزی رو توضیح بدم ، کارای من بخاطر احساسای توی وجود من نیست دوستان . چیزیه که خودم انتخاب کردم باشم ، هویتیه که خودم به خودم دادم با توی حیطه ی پزشکی کار کردنم . اصلا پزشکی یعنی همین ، یعنی بدو دنبال شیفت ، بدو دنبال بی خوابی ، بدو دنبال خستگی ، بدو دنبال عملای چند ساعتی ، بدو دنبال نجات دادن و ... گفته بودین توی کامنتا راجب شخصیتم بگم باید بگم من توی تمام لحظات زندگیم هیچوقت ادمی نبودم که ادای چیزی رو در در بیارم . مثلا یه اخلاقو ببینم و با خودم بگم اگه اینطوری باشم قشنگتره که اینطور مردم میپسندنم . هیچوقت بین ادما نایستادم و هیچ وقتم نخواستم حداقل من دلیل ناراحتی کسی باشم . ایمان دارم هر دوست و رفیقی که تو زندگیم اومد بهم یاد داد . یا از خوبی هاش یاد گرفتم یا فهمیدم چه چیزایی رو دوست ندارم یا چه ادمی رو دوست ندارم باشم . بار ها داد زدم که توی شغلم باید غرور داشته باشم باید عصبانی بشم ، باید بحث کنم اما راستشو بگم من
حوصله ی اون چیزی که باید باشمم ندارم . من خیلی روزای سختی رو توی دوران تحصیلیم گذروندم نه از دردش مینالم و نه از سختی راهش میگم و نه هم میخام با گفتنش کسی رو که انتخابش پزشکیه رو پشیمون کنم برای همین توی برخورد با انتخابای زندگیم سعی میکنم با اینکه بعضی وقتا میدونم درست نیست ، خوباشم و انتخاب کنم و بره تو وجودم که تظاهر نکنم راحت بوده همچی و از جایی که ایستادم مردم رو که خدارو از خودم راضی نگه دارم . هیچوقتم ادم خوبه ی هیچ ماجرایی نبودم و نیستم . اعتقاد دارم خوب ترین هم که باشی یکی بهتر از تو هست ، قشنگترین هم که باشی یکی قشنگتر از تو هست هیچ " ترینی" مطلق نیست .
هیچی تو دنیا مطلق نیست ، هیچی نمیمونه . اینو از منی که خیلی خط های صاف روی مانیتورای قلب رو دیدم قبول کنید که هیچی نمیمونه از ادم جز اون کاری خوبی که کرده و خوبی هاش . امیدوارم جواب سوالاتونو توی کامنتا گرفته باشید❤ ممنون💛ازاین خاطره ها براتون ارزومیکنم بچه درسخونای الا
-
اکالیپتوس اره mhilda یادت میاد منو:slightly_smiling_face:
-
اکالیپتوس اره mhilda یادت میاد منو:slightly_smiling_face:
-
اکالیپتوس امیدوارم به ارزوت برسی توهم
-
mriaw تو دنبال شونده هات هس
-
mriaw تو دنبال شونده هات هس
-
خیرین الا همت کنید اعتبارم بره بالا:smiling_face_with_open_mouth_cold_sweat: :grinning_face_with_smiling_eyes:
-
mriaw تو دنبال شونده هات هس
@rhilda در هرچی تو دلته بریز بیرون 3 گفته است:
mriaw تو دنبال شونده هات هس
https://forum.alaatv.com/user/hilda اینو میگی؟
-
mriaw اسم من اکانت قبلیه من
-
اکالیپتوس امیدوارم به ارزوت برسی توهم
-
@rhilda در هرچی تو دلته بریز بیرون 3 گفته است:
mriaw تو دنبال شونده هات هس
https://forum.alaatv.com/user/hilda اینو میگی؟
mriaw اوهوم



