خــــــــــودنویس
-
-هه،ترسو!!چشد دست از پا درازتر برگشتی؟ میدونستم تو نمی تونی خودت را از اون بالا پرت کنی،خودکشی کار هر آدم ترسویی نیست...
+جک بس کن مرد،کم اون رو تحریک کن
دیوید به حرفای اون جک احمق گوش نده
اون کار شجاعت نیست حماقته،از کی تا حالا فرار کردن اسمش شجاعته؟-بذار حرف بزنه خودش، ببینیم اقا پسرشجامون چیشد ک پشیمون شد.هه
- وضعیت از این بدتر که نمیشه!چرا خودمو بکشم؟!
+اره پسر افرین هیچکی ندیده یه مشکل تا اخر بمونه،بالاخره تموم میشه همه چی خوب میشه
-اومدیم و نشد!اونوقت چی؟!
- گوسفند میشم!
-چی؟؟؟؟
- گوسفند میشم
-شنیدم گوسفندجان،معنیشو بگو
- بهشون فکر نمیکنم،نفسمو میکشم
-هه!پس میخوای مابقی عمرت رو گوسفندی زندگی کنی
- بهتر از اینه جنازه ای زندگی کنم!
(چند دقیقه سکوت اتاق چوبی پر از دود رو کامل فرا میگیرد)
+دیوید،میدونی به چه حیوانی میگن«جنگجوی بدون رقیب»؟
حیوانی که هردشمنی وارد قلمروش شه به عقب نشینی وادار میکنه،انقدر میجنگه که دشمن رو از کارش پشیمون میکنه!
سم بامبای سیاه رو نداره،اما بامبای سیاه رو میکشه!
قدرت شیر رو نداره اما اگر وارد قلمروش شه،ابهت سلطان جنگل رو ازش میگیره!
نه وزن خرس رو داره نه شاخ گاو وحشی!اما هیچکدوم تن به جنگیدن با اون رو نمیدن!اون فقط و فقط یک چیز داره!
شجاعت!!!فرار تو خونش نیست! واسش! مهم نیست کی روبه روشه!با چه قدرتی با چه سلاحی! زل میزنه تو چشماش و تا فراریش نده وای نمیسه!
اون فقط 15کیلو وزن داره!اما جنگجوی بدون رقیبه!دیوید نگاه کف دستت کن! سُم داره؟
اینکه از ی جسد به ی گوسفند رسیدی پیشرفته!
اما تو که میخوای انتخاب کنی،انتخاب کن چی باشییه گوسفند 50 کیلویی که هر گرگ بیکاری بهش حمله میکنه،زخمیش میکنه،ترس و مرگ و ذلت رهاش نمیکنه...
یا ی گورکن عسلی 15 کیلویی که هیچ رقیبی نداره و هیچکی جرأت نمیکنه سر به سرش بذاره!
- (دیوید زیر لب،زمزمه کنان آروم،درحالکیه به فکر فرو رفته و به ی گوشه خیره شده میگه)
گور کن عسلی!!!
+نه دیوید!تو بالاتر از اونم هستی!اون فقط شجاعت روداشت به این درجه رسید!تو یه ابزار دیگه هم داری!
عقل!!! تو انسانی! واسه باختن افریده نشدی!انتخاب کن چی باشی:
جنازه ای زیر خاک
گوسفندی له و خونی
گورکن عسلی بدون رقیب
انسانی هزار برابر قویتر از گورکن!دیوید!کف دست های تو سم نیست!!!!
revival
-
+صدای خنده و شادی تمام سالن را پر کرده بود،مجری از کمدین معروف دعوت کرد،هنور نیامده فقط با طرز راه رفتنش سالن از خنده تا حد انفجار پیش رفت،خنده ها دلی هم بودند،از شوق با هرکی که وارد میشد سلفی میگرفتند،جشن بزرگی بود:جشن فارغ التحصیلان دانشجویان پزشکی دانشگاه شهید بهشتی....
همه چی متفاوت شده بود،حتی باد خنک کلرگازی سالن،انگار خستگی چندساله را از تنش به کل بیرون میکرد
ناخوداگاه لبخند میزد،نقشه هایی هم میریخت که هماهنگ کند با دوستانش به دوچرخه سواری کنار کوه بروند،دوچرخه سواری در غروب پنجشنبه حال و هوایی دیگر دارد:)- سرظهر شهر پر از دود شده بود،انگار حتی افتاب هم با خشم می تابید،
پنجشنبه روز بدی بود،تا شنبه باید منتظر می ماند،تا باز دنبال کارهای اداری برود
از خیلی وقت پیش دنبال این وام بود که یک تاکسی را بخرد،ضامن میخواست،نداشت،نمی دادند
+عجب غروب خنکی شده نه بچه ها؟!
عاقا،پنج تا آب هویج بستنی بده به این پنج دوچرخه سوار خسته
انقدر شاد بودند که با ساده ترین جملات هم از خنده غش میکردند...- عاقا چقدر گرون میدی،یه فلافل و نوشابه س همش ها!!!
پولت فقط فلافت رو میکنه،بگیر برو کم سرو صدا هم کن...
اتوبوس زرد و کهنه ی خط سروصدایش از دور میامد!عجب دودی میکرد،درحالیکه گاز به فلافل میزد،با سرعت هرچه تمام میدوید
جای برای نشستن نبود،باید سرپا میماند،ترافیک سنگینی بود...
+ابهویج بستنی اش را که میخورد،به گوشی اش نگاهی می اندازد:
سلام خوبی حمید،راستی امشب مهمون مایید
از طرف عشقت- آخرین لقمه ی فلافل را دهن که می برد،اتوبوس ترمز میکند،آن لقمه هم می افتد!
خم میشود بردارد،گوشی زنگ میخورد،بر میدارد،صدایی عصبانی و بلند
الو حمید عاقا ببین،دیگ جایی واسه سازش نداشتی،فرصتت هم تموم شد خودت بهتر میدونی،سه ساله دخترمو نامزد کردی اما هنوز نتونستی حتی...
ناگهان با صدایی از خواب پا می شود:
حمید ساعت6 شده،گفتی بیدارم کنید درس دارم....... - سرظهر شهر پر از دود شده بود،انگار حتی افتاب هم با خشم می تابید،
-
+ب چی فکر میکنی؟
- 100سال دیگه....1000سال دیگ
+خب چی میبینی؟
- اجزام ک توی تمام دنیا پخش شده.توی بدن هزاران نفر.....
ب این فکر کردی که الان جسم تو رو چند نفر تشکیل داده؟
اتم های بدن تو روزی توی بدن یکی دیگ بودن..
جسم تورو
شاید یک میلیون نفر شایدم بیشتر.....تشکیل داده
-
زد همه ی عکس های هفت هشت سال اخیر توی کامپیوتر،پیامک های چندساله توی گوشی،فیلم های سی دی،خاطرات دفتر، همه رو باهم ،دلیت کرد،ریمو کرد،شکست،سوزوند.....
این فقط ی معنی داشت:
ب نقطه ای رسید ک توی هشت سال اخیر نرسیده بود...گفت:وقتی ی دفعه میزنی ی گذشته رو پاک میکنی،دلت میلرزه ک دفعه ی بعد ی دفعه پاک کنی تمومهِ......!
-
آدم های خــسته، بیچاره ترین آدم ها هستند
آنها نــه جای ماندن دارند و نــه راهی برای رفتن
آنــها هیچ نمی خواهند..
جز یک گوشــه برای پناه گرفتن
در دورترین نقطه ی این کره ی خاکـی..
حــال آنها را هیچ چیز خوب نمی کند
جز سکــوت..
آری من هم یکی از خسته های زمانه ام..
دیگر "غروب خــورشید" حالم را دگرگون نمی سازد..
دیگر "مــاهم" به من نگاهی نمی اندازد..
حتی دریغ از چشمکی از "ستــاره ها"..
آری ،
به گونه ای خستــه ام
که حتی شاملــو خواندن هم تاثیری در من ندارد..
چون نه شاملــو حرفم را می فهمد و نه حتی فـروغ..
حال مرا آن شاعر گمنــامی شرح داد
آنگونـه که گفت:
او گفت: درون قلبت چیست؟
من گفتم: غم و رنج
و او گفت: "بگذار همانگونه بماند، زخم همان جایی ست که نور واردت میشود" -
جعبه خودکار جیگیلیم که فرت فرت بهش نقاشیامو میچسبونم
️
-
روز اولی که دیدمت اندازه بند انگشت بودی یه بچه ی موشولو
خیلی ضعیف و خسته بودی و همه میگفتن امیدی بهت نیس و دیگه رشد نمیکنی بهتره بیخیالت بشم اما من دوست داشتم
نتونستم ،منتظرت بودم رشد کنی پا ب پات برای زنده موندنت موندم و باهم تلاش کردیم خوش حالم حالا انقد بزرگ شدی که بچه های موشولو توهم دیدم
مرسی که هستی
مرسی که انقد قویی
جنگیدن و زنده موندنو از تو یاد گرفتمپ.ن: این بچه موشولومه که بزرگ شده اون ریز میزه هام که کنار مادرشونن نوه های موشولومه
...
بعله مادر بزرگ شدیم رفت#گیاهان_هم_زنده اند
طبیعت_را_دوست_بداریم
-
وقتی صبح پا میشی و مامانت میگه امروز برات صبحونه درست نمیکنم تا خودت یاد بگیری صبحونه درست کنی و توهم بری بیرون رستوران بسته باشه کافه ها بسته باشه برگردی و از سر اجبار و گرسنگی اینو بخوری
خدایی دلم برا خودم سوخت با این دستپختم یه املت بلد نیستم درست حسابی درست کنمخداوند هیچ پسری رو اینجوری مجازات نکنه
-
به خودم که نگاه میکنم افسوس میخورم...
من کی تا حالا اینطور بودم؟
انقدر خسته که ساعت ها بی حرکت توی رخت خوابم بمونم و تکون نخورم..
چ جوری خستگی بهم غلبه کرده که از جا بلند شدن برام حکم فتح کردن اورست رو داره؟!به خودم نگاه میکنم تو آینه.. گودی چشمام عمیق تر شده..
دستمو میبرم لای موهام و تعداد موهایی که هرروز میریزن هم بیشتر شدن..
انگار هرچیزی میخواد منو ترک کنه..
موهام..
خنده هام..
گریه هام..
حال خوب و بد..
چند بار این پاراگراف رو خوندم و نفهمیدم؟!
چرا این سردرد تموم نمیشه؟
اخرش اون امپولو میزنم..
چرا دارم میشم ی جسم بی جون؟!
اون ادم سابق رو کجای صفحه های زندگیم گم کردم؟!هوف سردرد
سردرد..
بسه(: