♥شعردانه♥


  • ادمین

    هر کسی را
    همدم غم ها وتنهایی مدان
    سایه همراه تو می آید
    ولی همراه نیست...
    #مولانا



  • نقد من یک مشت خاک واین همه سیلابها


  • اخراج شده

    دیر است که دلدار پیامی نفرستاد
    ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد
    صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
    پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد
    سوی من وحشی صفت عقل رمیده
    آهوروشی کبک خرامی نفرستاد
    دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست
    وز آن خط چون سلسله دامی نفرستاد
    فریاد که آن ساقی شکرلب سرمست
    دانست که مخمورم و جامی نفرستاد
    چندان که زدم لاف کرامات و مقامات
    هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد
    حافظ به ادب باش که واخواست نباشد
    گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد:((


  • ادمین

    رفتی و بعد رفتنت، عطر تو بود همدمم
    خسته شدم ز حال خود ناله‌ای بر خدا زدم
    حال تمام کوچه‌ها بعد تو غصه بود و بس
    بس که میان پرسه‌ها، نام #تو را صدا زدم


  • ادمین

    خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد
    خواهان کسی باش که خواهان تو باشد


  • ادمین

    جماعتی که به افتادگان نپردازند
    اگر به عرش برآیند همچنان پستند ...

    #صائب_تبريزی



  • ای دل که بی گدار به آب ها نمیزدی
    بی قایقت میانه ی دریا چه میکنی؟



  • آدم‌ها تا حدّ مرگ از خود خسته‌ات می‌کنند
    ترکت نمی‌کنند
    اما مجبورت می‌کنند ترکشان کنی
    آنگاه تو می‌شوی بنده‌ی سر تا پا خطاکار!

    #هوشنگ_ابتهاج

    بینهایت جالب 👌



  • می سوزم و
    لب نمی گشایم که مباد

    آهی کشم و
    دلی به درد آید از او ...

    #رهی_معیری


  • ادمین

    اشکها! اشکها! اشکها!
    در دل شب و در تنهایی
    اشکها بر کرانه‌ی سپید رنگ
    پیوسته فرو میریزد
    و ماسه آنها را میمکد
    اشکها
    ستاره‌ای نمی‌درخشد
    و همه جا تیره و غم افزاست
    و اشکهای تر از چشمان سری بسته فرو میچکد؛
    این هیکل اشک آلود درون تاریکی کیست؟

    #شعر
    | #والت_ویتمن |



  • erty.png



  • گاهی تمام آبیِ این آسمان ِ من
    به زیر ِ ابرهای تیره و تار
    مخوف و پر ز آژنگ میشود
    و من
    در این هبوط
    بارش بارانم آرزوست...



  • بر آسمانِ سیاه
    به رنگ ِ آبی نوشته بودند:
    آسمان آبی است
    .
    .
    ای کاش همیشه آسمان ،آبی بود



  • مثل باران بهاری که نمی گوید کِی؟
    بی خَبر در بزن و
    سَر زده از راه بِرس...



  • چه مبارک است این غم
    که تو در دلم نهادی
    به غمت که هرگز این غم
    ندهم به هیچ شادی...



  • مدتی هست
    که حيرانمو
    تدبيری نيست...


  • ادمین

    این تو و لیلای تو
    من نیستم....


  • ناظم

    ناگهان قل خوردم امشب در كفن عالیجناب
    خوف دارم از مرور این سخن عالیجناب
    عاشقم كردید و رفتید و غزل تزریق شد
    در شعورم مثل خون اهرمن عالیجناب
    خودكشی كردم پس از بدرودتان در آینه
    اعترافی تلخ با ضعفی خفن عالیجناب
    آن تپانچه، یک گلوله، این شقیقه، حكم تیر
    یادتان می‌آید اصلن اسم من عالیجناب؟!
    عشق را تفسیر كردید از ازل تا آن اتاق
    با ولع از تیشه بر سر كوفتن عالیجناب
    یادتان می‌آید آن شب بحث‌مان حول چه بود؟
    حول افلاطون و عُشاق كهن عالیجناب
    من كه قلابم به قلاب شما افتاده بود
    دفن گشتم در شما بی‌گوركن عالیجناب
    من كه از جغرافی بد اخم‌ها می‌آمدم
    بی‌هوا عاشق شدم از روح و تن عالیجناب
    خب شما جذاب بودید و سخن‌دان و بلد
    لحن‌تان ذاتن پر از مُشك خُتن عالیجناب
    جانم از شوق زیارت پشت لب‌ها حبس بود
    لب گشودم جان بر آمد از دهن عالیجناب
    با شما كمبودهایم رنگ عرفان می‌شدند
    چشم‌تان ناموس بود عین وطن عالیجناب
    عاشقم كردید، نفرین بر شما... "اندیشه" مُرد
    یادتان می‌آید اصلن اسم من عالیجناب؟



  • ما را بـــه مقام عشق راهی دادند
    در کــوی خرابـــات پنــــاهی دادنـد
    درویشــی و بیچـــارگی مـــا دیدند
    ما را هم از این نمد کلاهی دادنــد



  • گویند که دوزخی بود عاشق و مست
    قولیست خلاف دل بران نتوان بست
    *گر عاشق و مست دوزخی خداهندبود
    فردا بینی بهشت را همچون کف دست



  • دارم سر خاک پایت ای دوست

    آیم به در سرایت ای دوست

    آنها که به حسن سرفرازند

    نازند به خاکپایت ای دوست

    چون رای تو هست کشتن من

    راضی شده‌ام برایت ای دوست

    خون نیز ترا مباح کردم

    دیگر چکنم به جایت ای دوست

    دانی نتوان کشید ازین بیش

    بار ستم جفایت ای دوست



  • روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست
    واندر طلب طعمه پر و بال بیاراست

    بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت:
    «امروز همه روی زمین زیر پر ماست،

    بر اوج فلک چون بپرم -از نظر تیز-
    می‌بینم اگر ذره‌ای اندر ته دریاست

    گر بر سر خاشاک یکی پشّه بجنبد
    جنبیدن آن پشّه عیان در نظر ماست.»

    بسیار منی کرد و ز تقدیر نترسید
    بنگر که از این چرخ جفا پیشه چه برخاست:

    ناگه ز کمینگاه، یکی سخت کمانی،
    تیری ز قضا و قدر انداخت بر او راست،

    بر بال عقاب آمد آن تیر جگر دوز
    وز ابر مر او را بسوی خاک فرو کاست،

    بر خاک بیفتاد و بغلتید چو ماهی
    وانگاه پر خویش گشاد از چپ و از راست،

    گفتا: «عجب است! این که ز چوب است و ز آهن!
    این تیزی و تندیّ و پریدنش کجا خاست؟!»

    چون نیک نگه کرد و پر خویش بر او دید
    گفتا: «ز که نالیم که از ماست که بر ماست.»



  • 1735344312-parsnaz-com.jpg
    :(((



  • 1779147424-taknaz-net.jpg



  • 95_abartazeha_ir-2266.jpg



  • اشک رازی‌ست
    لبخند رازی‌ست
    عشق رازی‌ست
    اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود

    احمد شاملو



  • دگر از درد تنهایی، به جانم یار می‌باید
    دگر تلخ است کامم، شربت دیدار می‌باید

    ز جام عشق او مستم، دگر پندم مده ناصح
    نصیحت گوش کردن را دل هشیار می‌باید

    مرا امید بهبودی نماندست، ای خوش آن روزی
    که می‌گفتم: علاج این دل بیمار می‌باید

    بهائی بارها ورزید عشق، اما جنونش را
    نمی‌بایست زنجیری، ولی این بار می‌باید

    شیخ بهایی



  • هر که در عاشقی قدم نزده است
    بر دل از خون دیده نم نزده است

    او چه داند که چیست حالت عشق
    که بر او عشق، تیر غم نزده است

    خاقانی



  • شمام یکم شعر بفرستین لطفاااا



  • باد می آید و از قافیه ها می گذرد

    از غزل های من زخم نما می گذرد

    باد یک آه بلند است که گاهی دم عصر

    نرم می آید و از بغض خدا می گذرد

    بوی آویشن کوهیست که می آید یا...

    باد از خرمن موهای رها می گذرد؟

    زنده رودیست پریشان وسط پیچ و خمش

    شب جدا می گذرد... شعر جدا می گذرد

    چند قرن است که یلدای من کهنه چنار

    به غزلخوانی چشمان شما می گذرد

    باد می آید و «رخساره برافروخته است»

    شاید «از کوچه معشوقه ی ما می گذرد»

    حامد عسکری



  • دست و پا بسته و رنجور به چاه افتادن

    به از آن است که در دام نگاه افتادن

    سیب شیرین لبت باشد و آدم نخورد؟

    تو بهشتی و چه بیم از به گناه افتادن

    لاک پشتانه به دنبال تو می آیم و آه

    چه امیدی که پی باد به راه افتادن؟

    آخر قصه ی هر بچه پلنگی این است:

    پنجه بر خالی و در حسرت ماه... افتادن

    با دلی پاک، دلی مثل پر قو سخت است

    سر و کارت به خط و چشم سیاه افتادن

    من همان مهره ی سرباز سفیدم که ازل

    قسمتم کرده به سر در پی شاه افتادن

    عشق ابریست که یک سایه ی آبی دارد

    سایه اش کاش به دل گاه به گاه افتادن

    حامد عسکری



  • هرچه با تنهایی من آشنا تر می شوی
    دیرتر سر میزنی و بی وفا تر می شوی

    هرچه از این روزهای آشنایی بگذرد
    من پریشان تر، تو هم بی اعتناتر می شوی

    من که خرد و خاکشیرم! این تویی که هر بهار
    سبزتر می بالی و بالا بلاتر می شوی

    مثل بیدی زلف ها را ریختی بر شانه ها
    گاه وقتی در قفس باشی رهاتر می شوی



  • ستاره فرهنگ و هنر شعر و ادب
    
    yektanet.com
    تاریخ انتشار: ۱۲ آذر ۱۳۹۶ - ۰۹:۱۱
    کد خبر: ۱۷۱۵۱
    گلچین زیباترین اشعار حامد عسکری
    اشعار حامد عسکری بیشتر در قالب های غزل و ترانه سروده شده و مضامین عاشقانه دارند. تعدادی از ترانه های او را خوانندگان مطرح خوانده اند.
    حامد عسکری دهم خردادماه 1361 در شهر بم به دنیا آمد. او ترانه سرا و شاعر ساکن تهران است. عسکری در دانشگاه رفسنجان درس می‌خواند ولی زلزله بم و غم از دست دادن عزیزانش باعث شد به تهران مهاجرت نماید. این شاعر فارغ التحصیل لیسانس رشته حقوق قضایی از دانشگاه تهران شمال است و پیش از آن چند سال نیز در حوزه علمیه درس خوانده بود.

    کتاب‌های شعر «حال و حوایی از ترنج و بلوچ»، «خانمی که شما باشید»، «سرمه‌ای»، «پری شب: دفتر ترانه» تاکنون از وی منتشر شده است. در مطلب حاضر تعدادی از زیباترین غزلیات و مشهورترین ترانه‌های حامد عسگری را بخوانید.

    عکس نوشته غزل عاشقانه حامد عسکری

    گلچین غزلیات حامد عسکری

    گرمی لبخند از آواز بنان برداشته

    چشم از فیروزه‌های اصفهان برداشته

    حس معصوم نگاه غرق در اعجاز را

    از دعاهای مفاتیح الجنان برداشته

    بعدها هرکس بخواند نقلی از زیباییش

    از غزل‌های من آتش به جان برداشته

    عشق مدت‌هاست این روح سراسر درد را

    برده بر بام جنون و نردبان برداشته

    فکر کن گنجشک باشی و ببینی گردباد

    جفت معصوم تو را از آشیان برداشته

    بشکند دستش گلم هرکس تو را از من گرفت

    کیسه باروت از ستارخان برداشته


    مثل آن چایی که می‌چسبد به سرما بیشتر

    با همه گرمیم با دل‌های تنها بیشتر

    درد را با جان پذیراییم و با غم‌ها خوشیم

    قالی کرمان که باشی می‌خوری پا بیشتر

    بَم که بودم فقر بود و عشق اما روزگار

    زخم غربت بر دلم آورد این جا بیشتر

    هر شبِ عمرم به یادت اشک می‌ریزم ولی

    بعدِ حافظ خوانیِ شب‌های یلدا بیشتر

    رفته‌ای اما گذشتِ عمر تأثیری نداشت

    من که دلتنگ توام امروز، فردا بیشتر

    زندگی تلخ است از وقتی که رفتی تلخ‌تر

    بغض جانکاه است هنگام تماشا بیشتر

    هیچ کس از عشق سوغاتی به جز دوری ندید

    هر قدر یعقوب تنها شد زلیخا بیشتر

    بر بخارِ پنجره یک شب نوشتی: عاشقم

    خون انگشتم بر آجر حک کنم: ما بیشتر


    نهاده است به غبغب ترنج قالی کرمان

    نشانده بر عسل لب انارهای بدخشان

    نشسته است به تختی به تختی از گل و کاشی

    سی و سه بافه رها کرده در شکوه سپاهان

    سپرده روسری‌اش را به بادهای مخالف

    به بادهای رها در شب کویر خراسان

    دو دست داغ و نحیفم میان زلف پریشش

    لوار شرجی قشم است در شمال شمیران

    بر آن شدم که ببوسم عروس شعر خودم را

    ببوسمش به خیال گلابگیری کاشان

    غزل رسید به آخر، هنوز اول وصفم

    همین‌قدر بنویسم فرشته‌ای‌ست به قرآن


    هرچه با تنهایی من آشناتر می‌شوی

    دیرتر سرمی‌زنی و بی‌وفاتر می‌شوی

    هرچه از این روزهای آشنایی بگذرد

    من پریشان‌تر، تو هم بی‌اعتناتر می‌شوی

    من که خرد و خاکشیرم! این تویی که هر بهار

    سبزتر می‌بالی و بالا بلاتر می‌شوی

    مثل بیدی زلف‌ها را ریختی بر شانه‌ها

    گاه وقتی در قفس باشی رهاتر می‌شوی

    عشق قلیانی‌ست با طعم خوش نعنا دو سیب

    می‌کشی آزاد باشی، مبتلاتر می‌شوی

    یا سراغ من می‌آیی چتر و بارانی بیار

    یا به دیدار من ابری نیا، تر می‌شوی


    چون سرمه می‌وزی قدمت روی دیده‌هاست

    لطف خط شکسته به شیب کشیده‌هاست

    هرکس که روی ماه تو را دیده، دیده است

    فرقی که بین دیده و بین شنیده‌هاست

    موی تو نیست ریخته بر روی شانه‌هات

    هاشور شاعرانه شب بر سپیده‌هاست

    من یک چنار پیرم و هر شاخه‌ای ز من

    دستی به التماس به سمت پریده‌هاست

    از عشق او بترس غزل مجلسش نرو

    امروز میهمانی یوسف ندیده‌هاست


    نشسته در حیاط و ظرف چینی روی زانویش

    اناری بر لبش گل کرده سنجاقی به گیسویش

    قناری‌های این اطراف را بی بال و پر کرده

    صدای نازک برخورد چینی با النگویش

    مضاعف می‌کند زیبایی اش را گوشوار آن سان

    که در باغی درختی مهربان را آلبالویش

    کسوف ماه رخ داده ست یا بالا بلای من

    به روی چهره پاشیده است از ابریشم مویش؟

    اگر پیچ امین الدوله بودم می‌توانستم

    کمی از ساقه‌هایم را ببندم دور بازویش

    تو را از من جدا کردند هر باری به ترفندی

    یکی با خنده تلخش یکی با برق چاقویش

    قضاوت می‌کند تاریخ بین خان ده با من

    که از من شعر می‌ماند و از او باغ گردویش

    رعیت زاده بودم دخترش را خان نداد و من

    هزاران زخم در دل داشتم این زخم هم رویش


    می‌روم حسرت دریای مرا دفن کنید

    اهل دیروزم و فردای مرا دفن کنید

    لحدم را بگذارید به روی لحدم

    شال ابریشم لیلای مرا دفن کنید

    ایل من مرده کسی نیست که چنگی بزند

    وقت تنگ است بخارای مرا دفن کنید



  • بی زحمت شمام یکم فعال باشین مام یاد بگیریم



  • هیچ کس از عشق سوغاتی به جز دوری ندید

    هر قدر یعقوب تنها شد زلیخا بیشتر

    #حامد عسکری


وارد شوید تا پست بفرستید