ببین دست پر پینه ام شاهد است!
سخنهای اورا معلم برید –
هنوزاو سخنهای بسیار داشت-
دلی از ستمکاری اغنيا
نژند و ستم ديده و زار داشت
معلم بکوبید پا بر زمین ،
كه این پیک قلب پر از کینه است
به من چه که مادر زکف داده ای
به من چه که دستت پر از پینه است !
رود یک نفر پیش ناظم که او،
بهمراه خود یک فلک آورد!
نماید پراز پینه پا های او ،
به چوبی که بهر کتک آورد!
دل احمد آزرده و ریش شد
چو او این سخن از معلم شنید
ز چشمان او کور سویی جهید،
بیاد آمدش شعر سعدی و گفت
ببین یادم آمد کمی صبر کن –
تحمل خد ارا تحمل دمی!
تو کز محنت دیگران بی غمي
نشاید که نامت نهند آدمی





