-
این متن جزو ده تای بهترین متن هایی بود که تا حالا خوندم بود
حقیقتی تلخ ولی واقعی با اشاره به مطلب زمین گرده و ....
عالی بود عالی
یه مورد هم من اضافه کنم:
دنیا اصن هم گرد نیست و وقتی قلبی رو شکستی هم اصن تقاص پس نمیدی.فقط یه عذاب وجدان و فکر میمونه تو سرت که هر بلایی که میاد سرت فکر میکنی تاوان اون کارهات هست که این خودش از تاوان دادن بدتره...شیخ الرئیس در قسمت سه : تلگرام گفته است:
این متن جزو ده تای بهترین متن هایی بود که تا حالا خوندم بود
حقیقتی تلخ ولی واقعی با اشاره به مطلب زمین گرده و ....
عالی بود عالی
یه مورد هم من اضافه کنم:
دنیا اصن هم گرد نیست و وقتی قلبی رو شکستی هم اصن تقاص پس نمیدی.فقط یه عذاب وجدان و فکر میمونه تو سرت که هر بلایی که میاد سرت فکر میکنی تاوان اون کارهات هست که این خودش از تاوان دادن بدتره...ممنون از نظر لطفتون (:
راستش فکر کردم فیک هستید و برای همین جواب نداده بودم ! بخاطر تاخیر عذر میخوام -
-
به نام خدا
قسمت سوم
ایهام : بغض وقتی می رسد شاعر نباشی بهتر است ...
پاییز 94 : شیمی حالم را به هم میزد . دو ساعت تمام پای این جزوه ی مسخره نشسته بودم و چیزی دستگیرم نشده بود . شرط میبندم خود معلم شیمی مان هم همین نظر را درمورد جزوه اش داشت ! نگاهی به ساعت انداختم ... نزدیک غروب بود . حالا من بودم و امتحان شیمی فردا و غروب ! قطعا نمیتوانستم از تماشای غروب بگذرم ! اما خب نمیتوانستم به این راحتی ها به پشت بام بروم ! قوانین سر سختانه ی مامان را نمیشد نقض کرد...
خودکار را روی میز انداختم و دنبال لباس گرم گشتم تا بتوانم مامان را راضی کنم ... بالاخره سوشرتی (سویشرتی؟ ) پیدا کردم و کلاهش را هم روی سرم گذاشتم ( حالا فقط به یک فروند پسر نیاز بود تا خودش را از پنجره پایین بندازد! ) تازه رسیده بودم به قسمت حساس پروژه ! عبور از حوزه ی استحفاظیِ مامان ! اول باید موبایل عزیز تر از جانم را کمد کش میرفتم و بعد بدون این که متوجه شود به پشت بام می رفتم .
بعد از کلی تحمل استرس موبایل را گیر آورده بودم ولی یادم رفته بود هندزفری بردارم . نه میتوانستم برگردم و نه دلم به نبود هندزفری راضی میشد ... با صدای مامان میخکوب شدم . گفت : « میرم یه سر به مامان بزرگ بزنم » . بهتر از این نمیشد !
ایهام : بغض وقتی گریه شد خودکار میخواهد فقط ...
دیتا را روشن کردم و مستقیم سراغ تلگرام رفتم ؛ دو سه روزی از آخرین باری که آنلاین شده بودم گذشته بود و کلی پی ام نخوانده داشتم ... قوانین مامان حکم میکرد که با هیچ غریبه ای حرف نزنم خصوصا اگر آن غریبه جنس مخالف من باشد...ولی خب مامان به حریم خصوصی معتقد بود و قطعا سراغ تلگرامم نمی رفت ! پس امکان نداشت بفهمد من در تلگرام با چه کسی حرف میزنم...
نگاهم به ساعت گوشی افتاد . وای خدای من غروب را از دست داده بودم ... قرار بود فقط پنج دقیقه تل را چک کنم نه چهل و پنج دقیقه ! نفسی بیرون دادم و فقط چند لحظه ( دقت کن ! گفتم چند لحظه! ) از تلگرام متنفر شدم... غروب را از من گرفته بود ...
با صدای زنگ موبایل به خودم امدم ، مهشید بود یکی از صمیمی ترین دوستانم . فکر کردم که قطعا حرف زدن با او میتواند غمِ از دست دادنِ غروب را بشورد و ببرد... لبخندی رو لبم نشست . صدایش غمگین بود ، انگار گریه کرده بود . با نگرانی پرسیدم : « اوضاع رو به راهه؟ » گفت : « مامان و بابام رفتن تهران ، مامانم سکته کرده » . جا خورده بودم مگر میشد ؟ همین دیروز مادرش را دیده بودم حالش خوبِ خوب بود . گفت : « دیشب ماجرای منو سجادُ فهمید ، صبح که بیدار شدم دیدم ...» گریه اجازه نداد جمله اش را کامل کند ...چه کار باید میکردم ؟ باید دوباره بخاطر دوستی احمقانه با سجاد سرزنشش میکردم ؟ باید تمام حرف هایم را تکرار میکردم ؟ زبانم قفل شده بود ، ان ور خط او گریه میکرد و من اینجا سعی میکردم افکارم را کنار بزنم تا بتوانم دلداری اش بدهم...
سجاد یک سال از ما بزرگ تر بود . مهشید و او در تلگرام با هم اشنا شده بودند . در جریان رابطه ی شان بودم و هر غلطی که از دستم بر می امد کرده بودم تا کار به اینجا نرسد ... نه نه هیچ وقت فکرش را هم نمیکردم که کار به اینجا برسد...اخر چند هفته پیش کات کرده بودند و من فکر میکردم همه چی تمام شده...ولی مهشید به شکل واقعا افتضاحی وابسته ی او شده بود...کات کردن و رل زدن برای سجاد عادی بود ! تفریحش همین بود ... ولی به عزت خدا قسم که مهشید قبل از این ماجرا معصوم ترین دختر روی زمین بود... فقط دلش پیش مسافری گیر کرده بود که از اول قصد ماندن نداشت ( میخواستم به جای مسافر از واژه ی دیگری برای توصیف سجاد استفاده کنم ولی اینجا انجمن است ! )
ایهام : چشم های خیسم امشب ابروداری کنید ...
بعد از تمام شدنِ تماسم با مهشید دوباره رفتم تلگرام... ولی این باری یک چیزی سرجایش نبود ... دستانم میلرزید ... رنگم پریده بود ... جواب دادن و چت کردن خوراکم بود ولی انگار دختر دوازده ساله ای شده بودم که برای اولین بار کسی به او متلک انداخته ! به مادرم فکر میکردم ... هیچ سجادی در زندگی ام نبود ولی همین حضور در گپ های تل ، شکستن خط قرمز های مامان محسوب میشد...
تابستان 97 : با صدای بوق ماشین از جایم بلند شدم ... کفش های پاشنه بلندِ مسخره را پوشیدم و به سمت در حرکت کردم ... معلوم نبود به خاطر این کفش ها چند روز باید تاول پاهایم را تحمل میکردم...نازنین دوباره ماشین برادرش را کش رفته بود ! چشمم به تو رفتگیِ در عقب ماشین افتاد ! شاهکار خودمان بود ! البته نازنین هنوز هم معتقد است که تقصیر ما نبود ! برادرش پیکان آبی داشت که کل درآمد و وقتش را روی همان پیکان پیاده میکرد ! طوری که پیکان او از سراتو ( حمایت از تولید داخلی ! ) هم آپشنال تر بود ! البته لازم به ذکر است که پیکانش آبی رنگ بود و همین رنگ آبی بدجور با دل و جان من بازی میکرد !
همین که سوار شدم کمی غر زدم که اگر این دفعه یک خش روی ماشین بیفتد قبل از برادرش خودم به دیار باقی میشتابانمش ! خندید و آهنگِ یاالله شوفر یاالله ( اهنگ ترکیه ای است ! ) را پلی کرد !
نازنین هنوز در آیین نامه قبول نشده بود و گواهینامه نداشت ! بنابراین هر عقل ناقصی حکم میکرد که کمربند ببندم ولی متاسفانه برادرِ نازنین به کمربند اعتقاد نداشت ! خلاصه که در نهایت به آیت الکرسی متوسل شده بودم ...
نازنین بشکن میزد و میخندید ... اخر امروز روز مهمی بود ... ولی من دپرس بودم ... آبی نپوشیده بودم ... در جواب قهقهه های بلند نازنین فقط لبخند میزدم... امروز نامزدیِ مهشید بود !
بهترین دوستم امروز عروس میشد و این برای من فقط این معنی را داشت که او را از دست داده ام...
دیشب که زنگ زد بود تا دعوتم کند کلی بحث کرده بودیم ... هیچ یک از آپشن های امیرعلی (آقا داماد! ) نتوانسته بود مرا قانع کند... خانه و ماشین و شغل خفنش اصلا چشمم را نمیگرفت... هیچ حسی خوبی به امیر علی نداشتم... البته قضیه به امیرعلی ختم نمیشد...بحث دیشبمان درمورد امیرعلی نبود ! دیشب فقط از مهشید میپرسیدم که تکلیف میلاد چه شد ؟
یادتان هست قسم خوردم که مهشید پاک ترین دختر روی زمین بود ؟ میلاد هم گویا قبل از آشنایی با مهشید همین طور بوده...تابستان سال 95 که ارتباط من و مهشید به شدت کاهش پیدا کرد یکی از بچه ها به او پیشنهاد داده بود که برای فراموش کردن فکر سجاد با میلاد رل بزند ! مهشید هم تمام سعی و تلاشش را به کار گرفته بود تا من بویی نبرم ! ولی موفق نبود... خوب یادم هست که بعد از فهمیدن ماجرا چه رفتار بدی با او داشتم ... کاملا میدانستم که با حرف هایم و یادآوری اتفاقی که برای مادرش افتاد نه تنها غرورش بلکه دلش را هم میشکستم ولی برایم اهمیتی نداشت ... یک سال تمام حکم ژلوفن را برای مهشید داشتم...همه رقمه پای رفاقتم مانده بودم...برای کم کردن شر سجاد از هیچ غلطی دریغ نکرده بودم... من تا ساعت سه شب پای زار زدن های عاشقانه اش می نشستم...هزار تا مقاله ی روانشناسی خوانده بودم تا دوستم را از این باتلاق خارج کنم...
داشتم با گوشی ام ور میرفتم تا پلاک خانه ی آقا داماد را پیدا کنم که نازنین محکم ترمز کرد... سرم را که بالا آوردم دیدم میلاد مقابلمان است ! نازنین نفس نفس میزد...ترسیده بود...من هم ترسیده بودم...اینجا چه کار داشت ؟ از چشم های سرخ و عصبی اش که بگذریم لباس مشکی که به تن داشت بیشتر نگرانم میکرد...روز عروسی مهشید روز عزای میلاد بود؟
همه میگفتند که میلاد واقعا مهشید را دوست دارد اما من باورم نمیشد ... مهشید میگفت که هیچ حسی به میلاد ندارد ! و اگردوستی شان چهار ماه طول کشیده فقط بخاطر این بود که نمیخواست میلاد به همان حالی دچار شود که او بعد از طرد شدن از طرف سجاد داشت...
نازنین مثل راننده های رالی دور زد و درست مقابل پلاکِ 24 پارک کرد... همین جا بود...پلاک 24 کوچه ی نرگس شهرک ولیعصر...
رنگ و روی هردویمان پریده بود... سریعا وارد شدیم ... مادرشوهر مهشید به اتاقی راهنماییمان کرد و لباس هایمان را عوض کردیم... به نازنین گفتم که چیزی از دیدن میلاد به مهشید نگوید... گفت : « اگه خواست دردسر درست کنه چی؟ » گفتم : « مهشید که کاری از دستش برنمیاد ، اگه لازم شد خودمون دست به سرش میکنیم » کاملا ایمان داشتم که حرفی گنده تر از دهنم زدم !منُ و دست به سر کردن میلاد ؟ وقتی یادم آمد که خواهر مهشید در جریان دوستی اش با میلاد بوده کمی خیالم راحت شد...
با اصرار نازنین رو به روی مبلی که برای عروس و داماد در نظر گرفته بودند نشستیم ... مهشید و امیرعلی که امدند من و نازنین بلند شدیم... مهشید با دیدن ما لبخندی تحویلمان داد... نازنین فاز ننه قمری برداشته بود و همه چیز را انالیز میکرد... از لباس مهشید گرفته تا قیافه ی داماد و دکوراسیون خانه و ... ولی من فکرم پیش میلاد بود... حس میکردم تمام این مدت درموردش اشتباه فکر میکردم... انگار که او با سجاد فرق میکرد ...
موقع خداحافظی شده بود...مهشید را محکم بغل کردم و در گوشش گفتم : « خوشبخت شی رفیق » جواب داد : « تو عروسیت جبران میکنم » به این فکر پوچش لبخندی زدم ! فکر کنم باید با نوه و نتیجه هایش می آمد و برای من جبران میکرد !پ.ن : اینجا انجمنِ و بیشتر از این نمیتونم از تل بگم ):
دانش-آموزان-آلاء@D-fateme-r
خیلی جالب و شیوا می نویسید
ادامه بدین که موفق می شید
ان شاءالله -
@D-fateme-r
خیلی جالب و شیوا می نویسید
ادامه بدین که موفق می شید
ان شاءالله@moein0614 در قسمت سه : تلگرام گفته است:
@D-fateme-r
خیلی جالب و شیوا می نویسید
ادامه بدین که موفق می شید
ان شاءاللهممنون ک وقت گذاشتید
-
مثل همیشه عالی ^^
کاش ادامه اش رو تو تلمای آبی بخونیم :/ -
مثل همیشه عالی ^^
کاش ادامه اش رو تو تلمای آبی بخونیم :/@Dr-Reyhaneh در قسمت سه : تلگرام گفته است:
مثل همیشه عالی ^^
کاش ادامه اش رو تو تلمای آبی بخونیم :/نوشتن از اون روزا واقعا برام سخته...
چند ساله دارم سعی میکنم اون روزا رو دفن کنم ):
البته شاید ی روز بقیشو نوشتم...
تو تلمای آبی (:
راستی آدرس وبلاگی که برام گذاشتی درست نبود :expressionless_face: -
خیلی قشنگ وتکان دهنده بود:ok_hand_light_skin_tone: :ok_hand_light_skin_tone: :ok_hand_light_skin_tone:
-
ولی خدایی اون موقع ها چقدر رو مخ جواب کامنت میدادم ||: یه متن نوشتی دیگه این همه دک و پز نداره ک //:
خلاصه به تلافی اون روزا باید بگم ماچ به کله هاتون که متنمو خوندید ^^ -
ولی خدایی اون موقع ها چقدر رو مخ جواب کامنت میدادم ||: یه متن نوشتی دیگه این همه دک و پز نداره ک //:
خلاصه به تلافی اون روزا باید بگم ماچ به کله هاتون که متنمو خوندید ^^ -
@FatiJoooooni تو انجمن فکر کنم دو سه تا تو خودنویس داشته باشم
بغیر اون وبلاگ درویشی دارم توش غر میزنم ||: -
@FatiJoooooni تو انجمن فکر کنم دو سه تا تو خودنویس داشته باشم
بغیر اون وبلاگ درویشی دارم توش غر میزنم ||: -
@D-fateme-r جان جان:face_blowing_a_kiss: :face_savoring_food: :face_savoring_food:
اممم می گم منم راه می دی ب وبلاگت عایا؟
و این همزاد مهربونمو @Saahaar :*
پلیز:blush:@FatiJoooooni در قسمت سه : تلگرام گفته است:
@D-fateme-r جان جان:face_blowing_a_kiss: :face_savoring_food: :face_savoring_food:
اممم می گم منم راه می دی ب وبلاگت عایا؟
پلیز:blush:منم زیر پستت تگ کن:/😂
-
@FatiJoooooni در قسمت سه : تلگرام گفته است:
@D-fateme-r جان جان:face_blowing_a_kiss: :face_savoring_food: :face_savoring_food:
اممم می گم منم راه می دی ب وبلاگت عایا؟
پلیز:blush:منم زیر پستت تگ کن:/😂
-
@Saahaar
@FatiJoooooni
ادرسش رو گذاشتم تو قسمت تارنما ( مخلص حدادعادل ^^ ) پروفایلم
موقت البته ، یکی دو ساعت دیگه برمیدارم -
@Saahaar
@FatiJoooooni
ادرسش رو گذاشتم تو قسمت تارنما ( مخلص حدادعادل ^^ ) پروفایلم
موقت البته ، یکی دو ساعت دیگه برمیدارم@D-fateme-r در قسمت سه : تلگرام گفته است:
@Saahaar
@FatiJoooooni
ادرسش رو گذاشتم تو قسمت تارنما ( مخلص حدادعادل ^^ ) پروفایلم
موقت البته ، یکی دو ساعت دیگه برمیدارمپ.ن : ارشیو رو اگه خواستید ببینید پایین صفحات یه کادر کوچیک داره
-
@Saahaar
@FatiJoooooni
ادرسش رو گذاشتم تو قسمت تارنما ( مخلص حدادعادل ^^ ) پروفایلم
موقت البته ، یکی دو ساعت دیگه برمیدارم -
اسم وبلاگ آشناس🙄
یه وبلاگ دیگه هم قبلا فرستادی دخترِ عکس خودش تو بیوگرافیش بود گفتم تویی گفتی نه ! 😐😂@D-fateme-r@Saahaar من عکسمو تو وبلاگ شیر کنم ؟ :|
اره قبلا دو سه بار تو پروفایلم اد کردم ولی برداشتم ادرسشو -
@FatiJoooooni نه معرفتی رفت و امد میکنن بچه ها ^^
به نام خداوند بخشنده مهربان
سلام ...اینجا از هرچی اذیتتون میکنه بگید وبزارین تخلیه شین...از موانع درس خوندنتون بگید تاباهم براش راه حل پیداکنیم....برعکس از خوشحالی هاتون هم بگید...از چیز هایی بگید که باعث شده باعلاقه وقتتون رو صرف مطالعه کنید...موفق باشید وامیدوارم تاروز کنکور کلی اتفاقای خوب براتون بیفته که شمارو به سمت پیروزی ببره...
رعایت قوانین تاپیک برای همه الزامی می باشد
بحث سیاسی، اعتقادی و تنش زا ممنوع
پرسیدن سوال درسی و مشاوره ای ممنوع
پرهیز از توهین و بی احترامی و استفاده از الفاظ نامناسب
پرهیز از قرار دادن متن ، آهنگ و... با محتوای نامناسب
مواظب شوخی هاتون باشید هر شوخی مناسب محیط انجمن نیست
همه ی گویش ها و زبان ها برای همه ما آلایی ها با ارزش هستند پس برای احترام به هم فقط فارسی صحبت کنید
سبز باشید و سربلند
سلااامممم
هممون گاهی عکس هایی رو میبینیم که شادی برای قلبمون به همراه دارن✨
گاهی بعضی عکسا یادآور یه خاطره خوبن
بعضی عکسا خنده روی لبمون میارن و بعضی اشک تو چشامون...
بعضی عکسا یادآور آدم هایی هستن که دوستشون داریم 😍
بنظر عکسا روح دارن و حسشون به ما منتقل میشه...
بعضیاشون خیلی کیوت و با نمکن 🐥🐰
بعضیاشون غمگینن 🙁
بعضیا بی حس و بی حالن 😶
بعضیا خیلیی شادن 😄
اینجا گالریِ عکسایی ک دوسشون داریم یا یه چیزی رو برامون زنده میکنن
دوست داشتین یه متن خوشگلم زیرش بنویسین..😉🤗
دعوت میکنم از :
@دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا
@بچه-های-تجربی-کنکور-1402
@بچه-های-تجربی-کنکور-1401
@ریاضیا @تجربیا @انسانیا
@بچه-های-تجربی-کنکور-1403 (شما یه سر کوچولو بزنین کافیه خوشحال میشیم😉♥)
و هر کس دیگه ای که دوست داره شرکت کنه
منتظر عکس های زیباتون هستم😍🤗♥
امروز میخوام خیلی درس بخونی نورا :)
میخوای نمره های عالی بگیری؟
با کسی ارتباط نداشته باش!
نخور!
نخواب!
و هیچوقت نپرس "چرا"
از خودت بگذر تا بالاترین نمره ها رو بگیری.
از خودت بگذر تا لقبت بشه بهترین دانش اموز.
از خودت بگذر تا خانواده و وجدانت ازت راضی باشن.
اونوقت تو میشی نفر بعدی که همه ازش حرف میزنن🦩✨
اخرشب منتظر گزارش کارت هستم. جوری درس بخون که موقع خواب دل تمام سلول هات پر از دوپامین شه😌♟
موفق باشیم.
راستش بعد از موضوعِ «قشنگترین تعریف»، یهوقتایی میشد که یهچیزی رو میخواستم درونش بنویسم ولی میدیدم این یه «تعریف» نیست. برای همین تصمیم گرفتم این موضوع رو ایجاد کنم.
اینجا بیاین از لحظههاتون بنویسین. از یه «آن». از اون لحظهای که انگار همهچیز در بهجاترین شکل ممکن خودش بود. مثل اون لحظهای که دوتا قطعه رو جا میزنن و صدای جا رفتنش به جون آدم جلا میده. اینجا از اون لحظهای بنویسین که انگار دنیا حتی برای یکلحظه مال شما بود.
از یه خط چشم که امروز درست کشیدی، از اینکه امروز کیک پختی و خوشمزه شده، از اینکه امروز یه لایی تمیز کشیدی و ذوق خودتو کردی، از اینکه توی فیفا رو دستت نیست و امروز همه رو سوسک کردی بگیر، تا کارای گندهگنده، تا قبول شدن توی فلان آزمون و گرفتن گواهینامه و اومدن یه رفیق قدیمیِ مهاجرتکرده به ایران... و هزارتا اتفاق ریز و درشت دیگه.
دلم میخواد این موضوع «بوی امید» بده.
همین ❤
سلام به همه دوستان عزیزم در الا خونه،
من این تاپیک رو ایجاد کردم تا مسیر پیشرفت خودم رو به صورت روزانه ثبت کنم و با نظم و پشتکار به اهداف بزرگم برسم. هدف اصلی من در این دوره اینه که [ بتونم عسل الان رو لول اپ کنم و یه شخصیت مفید برای جامعه و زندگی خودم باشم].
“برنامهریزی برای موفقیت نیست، بلکه برنامه ریزی برای شکست نخوردن است. با هم قدم به قدم پیش میریم!”
🎯 اهداف کلیدی (Goals Matrix)
برای شفافیت بیشتر، اهدافم رو به دستههای اصلی تقسیم کردم و برای هر دسته، فعالیتهای روزانه قابل اندازهگیری رو تعریف کردم:
حوزه سلامتی:
هدف کلی: رسیدن به [وزن/سطح تناسب اندام]
فعالیت روزانه: ۳۰ دقیقه پیادهروی/ورزش سبک.
حوزه دانش و مهارت (تخصصی):
هدف کلی: تسلط بر [مهارت/نرمافزار خاص].
فعالیت روزانه: مطالعه یا تمرین ۴۵ دقیقهای.
حوزه مالی و پسانداز:
هدف کلی: پسانداز مبلغ X.
فعالیت روزانه: ثبت تمام هزینهها در اپلیکیشن یا دفترچه.
✅ سیستم تیک زدن و بهروزرسانی روزانه (The Tick System)
هر روز (یا هر زمان که آپدیت میکنی)، لطفاً وضعیت فعالیتها رو در قالب زیر بهروز کن. این کار باعث نظم و قابل مشاهده شدن پیشرفت میشه:
تاریخ بهروزرسانی: [تاریخ امروز]
هدف
وظیفه روزانه
وضعیت
سلامتی
۳۰ دقیقه ورزش
✔ انجام شد
دانش
۴۵ دقیقه تمرین
✖ انجام نشد
مالی
ثبت هزینهها
✔ انجام شد
دعوت به همراهی:
دوستانی که هدف مشترکی دارند یا به دنبال ایجاد یک روتین منظم هستند، خوشحال میشم در این چالش کوچک همراه من باشن. بیایید در این تاپیک، پیشرفتهای هفتگیمون رو با هم به اشتراک بذاریم. اگر روش بهتری برای تیک زدن میشناسید، حتماً راهنمایی کنید!
@دانش-آموزان-آلاء
@ریاضیا
@تجربیا
شروع به انجام اهداف از :1404.۱۲.۳
پایان هدف:هر وقت احساس کردم دیگه این اهداف روتین زندگیم و بخش جدایی ناپذیر شدن و باید برم سراغ لول بالاتر
به نام خداوند بخشنده مهربان
سلام ...اینجا از هرچی اذیتتون میکنه بگید وبزارین تخلیه شین...از موانع درس خوندنتون بگید تاباهم براش راه حل پیداکنیم....برعکس از خوشحالی هاتون هم بگید...از چیز هایی بگید که باعث شده باعلاقه وقتتون رو صرف مطالعه کنید...موفق باشید وامیدوارم تاروز کنکور کلی اتفاقای خوب براتون بیفته که شمارو به سمت پیروزی ببره...
رعایت قوانین تاپیک برای همه الزامی می باشد
بحث سیاسی، اعتقادی و تنش زا ممنوع
پرسیدن سوال درسی و مشاوره ای ممنوع
پرهیز از توهین و بی احترامی و استفاده از الفاظ نامناسب
پرهیز از قرار دادن متن ، آهنگ و... با محتوای نامناسب
مواظب شوخی هاتون باشید هر شوخی مناسب محیط انجمن نیست
همه ی گویش ها و زبان ها برای همه ما آلایی ها با ارزش هستند پس برای احترام به هم فقط فارسی صحبت کنید
سبز باشید و سربلند
سلام به یاران جــان😍
به %(#ff00ff)[کـــافه میـــم] خوش اومدین..❤
توی انجمن جای همچین تاپیکی خالی بود
دعوتتون میکنم که اینجا %(#00ffff)[متــن های ادبــی] بفرستین
ما نمیتونستیم توی تاپیک شعــردانه متن ادبی بفرستیم😊
توی تاپیک خــــودنویس هم نمیتونستیم چون مخصوص دست نوشته های خودمونه😅
و توی تاپیک هرچی تودلته بریز بیرون هم نوشته ها گم میشدن
همگی خوش اومدین..💕
%(#0000ff)[اسپم ممنوعه]
و اینکه از مدیر عزیز هم درخواست دارم که تاپیک رو قفل نکنن🙏❤
@M-an
%(#7f7fff)[_________________________________]
خب خب😍
دعوت میکنم از :
@خانوم
@dlrm
@اکالیپتوس
@revival
@گونش
@Saahaar
@sheyda-fkh
@دانش-آموزان-آلاء
@دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا
سلام سلام😍
خب من اومدم با یه چالش سخت 😁
قضیه از این قراره که من قبلاً این چالش خیلی شنیده بودم که بنظر من هم برای نظم شخصی و هم سلامت و پیشرفت خودمون بسیار تاثیر گذار هست ولی با این حال هنوز نتونستم شروع کنم،ولی می خوام از امروز که میشه روز دوم بهمن سال ۱۴۰۴ شروع کنم.
این چالش یه سری قوانین داره:
۱)نوشیدن روزی ۴ لیتر آب
۲)روزی دو نوبت ورزش که یکیش باید در فضای باز باشه(مثل پیاده روی)
۳)رژیم غذایی مشخصی رو باید طی این چالش ادامه بدیم بدون فست فود و چیز های سوپرمارکتی مثل چیپس و پفک و ...
۴) مطالعه روزانه حداقل ده صفحه کتاب غیر درسی ولی علمی
۵)گرفتن عکس روزانه برای ثبت پیشرفت
یک نکته مهمی که داره اگه یه روز عمل نکنی باید از فرداش از روز یک شروع کنی
برای ثبت کار هایی که برای این چالش باید انجام بدیم در واقع انجام قوانین من خودم چک لیست در آوردم از پینترست که پرینت کنم و روی اون خط بزنم متاسفانه اینجا نمیشه آپلودش کرد اگه خواستین میفرستم بهتون ولی اگه پرینت نخواین میتونین از یادداشت گوشی هم استفاده کنید ولی هدف این تاپیک این هست که هر روز گزارش بدیم از روزمون که چیکارا کردیم برای این چالش در طول روز.
برای رژیم غذایی و ورزش تو خونه می تونین از چت جی پی تی هم استفاده کنید که بر اساس بدن و هدف شما ورزش و برنامه غذایی بده بهتون و حتی میزان کالری و پروتئین و چربی و کربوهیدرات یا هر چیزی لازم دیگه ای که در طول روز باید مصرف کنید هم میده بهتون و میتونین ازش استفاده کنید. 😍😍
از همتون دعوت میکنم تو این چالش منو همراهی کنید و هر روز گزارش کار بدیم تو این تاپیک چه وسط راه نتونستیم ادامه بدیم چه چندین و چند بار از اول شروع کنیم و چه و تا بتونیم در آخر این چالش رو تموم کنیم و اضافه کنیم به لیست موفقیت هامون😍
ولی باید اینم در نظر داشته باشیم این چالش سخت هست و اکثرمون وسط راه ممکنه جا بزنیم یا روی روز اول گیر کنیم ولی مطمئنم آخرش هممون تموم میکنیم این چالش رو😁🤩🤩
ممنونم از الان که همراهیم میکنید😃😍
@فارغ-التحصیلان-آلاء
@دانش-آموزان-آلاء
@دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا
@دانشجویان-درس-خون
خب راستش از اونجا که میخواستم به غیر از دلقک بازی یه میراثی تو آلاخونه واسه خودم باقی گذاشته باشم و مث خیلی از رفقا که در روزای اخیر از آلاخونه بدون خدافظی و میراث درست و حسابی رفتن (نامردای بی خاصیت 😂)، تصمیم گرفتم این تاپیکو بزنم... 🤡
تو این تاپیک به بررسی اتفاقات و زندگی اشخاص مهمی میپردازیم که سهم بسزایی در علم ژنتیک و زیست شناسی داشتن! 🧬
سعی کردم از بین 1500 صفحه کتاب، مطالب رو گلچین کنم و گلشو براتون بزارم...
در ضمن، مثبت 18 رو برا این زدم که دوستانی که به شدت درگیر کنکور یا امتحاناتشون هستن و وقت خالی ندارن نیان اینجا... وقت واسه دلقک بازی زیاده برید درستونو بخونید 📚
این فکرو هم نکنید که الان یسری متنو اومدم کپی پیست میکنم و براتون میزارم... بخدا زحمتش زیاد بود...
یجوری متنا رو جمع آوری و ساده کردم که دوستانی که غیر از رشته ی تجربی هستن هم بتونن استفاده کنن.
به قول یه عزیزی : «مشکل داری مشکل داری ... ما داریم زحمت میکشیم اینجا نمیدونی چه بلایی سر ما اومده ...»😂
هر جمعه ساعت 3 و 35 دقیقه بامداد با یک اپیزود از این تاپیک همراهمون باشید... 😎😂
اگرم دیدید که یه هفته چیزی نزاشتم بدونید که دار فانی رو وداع گفتم.
باشد که رستگار شوید.
@دانش-آموزان-آلاء
@دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا
@ریاضیا
@تجربیا
به نام خدا
سلاااام به همگی
پس از مدت ها دارم یک تاپیک(موضوع) مینویسم😂
به تازگی با فضایی به نام "بهخوان" آشنا شدم(وقتی واردش شدم اولش یاد انجمن(آلاخونه) افتادم😇)
که افراد کتابخوان دور هم جمع شدن و درباره کتاب هاشون باهم گفت و گو میکنن.
• وقتی واردش شدم و نظرات و نقد های کتاب ها و یادداشت های افراد رو خوندم ؛ متوجه شدم:
چقدر ادبیات شخصی که کتاب میخونه با اشخاص دیگه فرق میکنه.
یک جا وارد شدم(موضوع کتب فلسفی و پر تعمق) ؛ بیشتر افرادی که درحال گفت و گو بودن.
ادبیاتشون فرق میکرد. و احساس کردم من در مقایسه با این دوستان هنوز خیلی راه دارم.
خلاصه کیف کردم از بیانشون😇
حتی در موضوعات دیگه
• چقدر در بیان نظراتشون(حتی مخالف) نکات نوشتاری و احترام متقابل رو رعایت کردن.
با تموم باگ هایی که ممکنه داشته باشه(مخصوصا با سرعت اینترنت پایین)
● داشتم با خودم فکر میکردم
چقدر خوب میشد هممون از کوچیک تا بزرگ گوشه ای از زندگیمون(هرچقدر میتونیم) رو به کتاب اختصاص بدیم.
که همین ما رو خیلی بهتر میکنه:
_ در شنیدن و گوش دادن حرف ها
_ در گفتوگو و بیان نظراتمون
و در مجموع
_ در روابط و زندگی هامون و جامعه(که واقعا بهش نیاز داره)
اینجور که متوجه شدم؛ این برنامه مشابه(تا حدی) خارجی هم داره، به نام گودریدز . جهانیه . با امکانات بیشتر.
ولی متاسفانه برای ایرانی ها به راحتی قابل استفاده نیست(این محدودیت از طرف برنامه صورت گرفته)
اگر دوست داشتید شما هم واردش بشید یا به دوستانتون معرفی کنید.
به عنوان عضوی کوچک؛ دوست داشتم شما رو هم تا حدی با این فضای ساده و قشنگ آشنا کنم.
تا قدمی هرچند کم، برداشته باشم برای ترویج فرهنگ مطالعه و گفت و گو=))
اگه واردش شدید بهم بگید(درصورت تمایل) که همدیگه رو اونجا پیدا کنیم🤩😎
یا تو همین آلاخونه؛ درباره کتاب هامون حرف بزنیم.
هرسوالی دربارش داشتید بپرسید. باعث افتخار و خوش حالیم هست که تا جایی که میدونم پاسخگو باشم(یا در همین تاپیک یا تودلی یا پیوی)
موفق باشید✨
@تجربیا @ریاضیا @دانش-آموزان-آلاء
@دانشجویان-پزشکی @فارغ-التحصیلان-آلاء
@دانشجویان-مهندسی @دانشجویان-درس-خون
@دانشجویان-پیراپزشکی
اگر میدونید دوستی علاقمند به کتاب و کتابخوانی هست ، یا دوست دارید بقیه هم باهاش آشنا بشن و عضو گروه های تگ شده نیستن؛ تگشون کنید یا براشون ارسال کنید.
بعضی وقتها حال آدم اونقدر بد میشه که حتی نمیدونه با چه کلماتی باید توصیفش کنه... دیشب من همینطور بودم اما وقتی چند آیه از قرآن خوندم دیدم واقعا بعضی آیاتش یه آرامش عجیبی به دل میدن :)
برای همین دوست دارم توی این تاپیک مجموعهای از همین جملات و محتواها بزاریم ، در صدرش آیههایی از قرآن که آرامشبخشن و همینطور فیلمها، عکسها یا جملههایی که میتونن حس خوبی منتقل کنن و آروممون کنن🌱
اینجوری هر وقت حالمون بد شد بیایم اینجا سر بزنیم، بخونیم و ببینیم و حالمون یه کم بهتر بشه امیدوارم توی لحظههای سخت این کلمات و تصاویر بتونن پناه دلمون باشن 👀💚

