خــــــــــودنویس
-
یادم میاد کلاس شنا که میرفتم
جلسه ی سومش گفتن باید برید توو عمیق
ما هم آماتور ...
من گفتم نمیرم .. مربی گفت نمیری پس برو بگو نمیخوام توو کلاس شنا باشم
گفتم باشه !
رفتم یه گوشه ایستادم تا زمان کلاس تموم بشه .
یک ربع مونده بود به آخر کلاس ، مربی متعجب از این یه دنده بودن من و بی اعتماد بودنم ، اومد دستمو گرفت ، کشید ، پرتم کرد توو عمیق
همینقدر جدی !
منم رفته بودم تح
تنها چیزی ک به ذهنم رسید این بود که پامو فشار بدم کف زمین و بیام بالا ...
بالا که اومدم گفت : دیدی ترست ریخت؟
دستمُ گرفت کشید بیرون ...
جلسه ی 6 اُم بود فکر کنم داشت کرال پشت یاد میداد ...
نوبت من که رسید ، پامُ فشار دادم به دیواره ی استخر ، خودمُ هُل دادم و شروع کردم دست کرال رو زدن ...
دقیقا
دقـــیـــــقـــــا"
وسط استخر ، کشیده شدم پایین
دستُ پا میزدم...
بال بال میزدم ، گریه میکردم ، جیغ میزدم
مربی داد میزد آروم باش ! دست و پا نزن ! دراز بکش رو آب !
مدام همین سه تا جمله ی دستوری رو میگفت
میگفت چیه ؟!
داد میزد !!!
آروم گرفتم ، دست و پا نزدم ، چرخیدم رو آب دراز کشیدم ....
سقف استخر رو نگاه میکردم ... صدای آرومِ آب
صدای تپیدنِ محکمِ قلبم
گرمیِ اشکای کنارِ چشمام ...
آروم که شدم ، شروع کردم به دست کرال زدن و رسیدم به اونور ِ استخر و توو یه حرکت اومدم بالا و نشستم لبه ... فکر میکردم ...
الانم دارم فکر میکنم .
صدای مربیِ ترم1 شنامون بعدِ حدودا 8 سال یا 9 سال امشب باز پیچید توی گوشم !
%(#ff0000)[آروم باش ! دست و پا نزن ! دراز بکش رو آب !]
این روزا خیلی دارم دست و پا میزنم ...
باید اروم بگیرم ... باید مسلط باشم.
من از پسش بر میام . من از پس شنا براومدم ، مربی شدم . از پس اینم بر میام .
مطمنم که از پسش بر میام .
فقط کافیه آروم باشم . دست و پا نزنم . دراز بکشم رو آب ...
همین ...-
- دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
- دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
-
-
باز من و اشفتگی های ذهنم
هرشب ب انتظارم
برلب رسیده جانم
ماتم گرفته این سان
این چشم های گریان
شوق گریز دارد...اهو ستیز دارد
این شهر دلش گرفته
اهوی ان اسیر است
درپیچ و تاب بند است
صیاد در کمینش
اهو**********
صیاد ولی********
صیاد چشم********
قسمت های ستاره دار ی جورایی خصوصیه
ی دوخط دیگه هم هست ولی باز قابل انتشار نیستش
-
چشمانش برايت_برايم_ترجمه تنهايي است از زيبايي و جلال و جذبه و در نهايت برقي كه مي گيرد و مي خشكاند.خشك مي كند.آدمي را زندگيش را آرزوهايش را ،همان جايي كه هستي نگهت مي دارد و مي گذارد كه همه دور شوند از تو و هيچ كس مرام نمي كند و همه مي روند و در نداشته هايت محو مي شوند و تنها داشته ي واضحت مي شود ياد او و آنقدر شفاف و روشن است كه مي شود تمامت و تو خيره مي ماني به رو به رو و به ياد مي آوري برق چشمانش را و چيزي نمانده كه دوباره خشكت كند ولي تو نمي خواهي تمام تو_كه همان ياد اوست_براي چند دهمين بار بخشكد و اينبار دقيق تر مي شوي در دنيا و به ياد مي آوري دوراني را كه كسي بوده تا از او بگويي و تو تا كسي بوده از او مي گفتي و آنقدر گفتي و ساختي و خواندي كه تكراري شده ياد او براي ديگران و تو اين تكراري شدن را توهين تلقي كردي و به همه كفتي كه بروند كه يادش كه چشمش و برق آن بماند الي الابد در تو و حالا تو هستي و تو نه،تو هستي و يادش كه تمام توست كه تمام جهان و جهانيان را مي ارزد.
(اين تو،من بود)و اين تويي كه من است به نظرم دليل كافي است كه تناقض نوشته هايم را و ابهامشان را توجيه كند.
پ.ن:فاطمه
اف.ميم
-
-چرا نمیخونی؟ -اینجا رو امضا کن -امسال دیگه موفقیتش حتمیه -حواست باشه داریم این همه هزینه میکنیم -چرا نمیخونی؟ -چرا نمیخونی -چرا نمیخونی؟ .....
اینا همه ی صداهایی بود که تو سرم میپیچید، مثل یه غار، همش منعکس میشدن و تکرار میشدن، لحظه به لحظه حالم بدتر میشد، تنفرم از خودم بیشتر میشد، ضربان قلبمو حس میکردم که داره به بدنم لرزه میندازه
نمیدونسم چیکار کنم، بوی خودم اذیتم میکرد، هیچوقت خودمو نتونسم ببخشم، به خودم اومدم دیدم جای ناخنام تو کف دستام افتاده، تازه داشت دردش شروع میشد
دوست داشتم داد بزنم، یجوری داد بزنم که صدام بگیره، تشتو پر از آب کردم، هرچی توان داشتم تو آب داد زدم، چشام قرمز شده بود، از دیدن چشام تو آینه ترسیدم، مثل یه قاتل شده بودم، قاتل کسی که جای التماسش برای زندگی تو کف دستام جا مونده بود
میخواستم گریه کنم، اما گریم نمیومد، هر لحظه بیشتر تنفر از خودم مثل ضربان قلبم بیشتر میشد، اما مثل همیشه یه صدایی بهم میگفت همه چی درست میشه
به شرایطم نگاه کردم، دیدم هیچی درست بشو نیست، چرا امید الکی به خودم بدم؟ چرا خودمو امیدوار کنم به آینده؟
-نمیتونی تو کاری بکنی -چرا نمیخونی؟ -چرا کاری نمیکنی؟ -چرا حالتو خوب نمیکنی؟
کلید زندان دستمه، ولی انگار به زندان عادت کردم
-
پراز درک نشدن
پر از تنهایی
پر از بیزاری
پر از غم
پر از بغض
پر از سکوت
با چشم های پر از اشک
منتظر کمی توجه
چه زجری داره روزی هزار بار از خدا بپرسی چرا
چه زجری داره ادمای اشتباه زندگیتو نتونی خط بزنی
چه زجری داره که یه اغوش گرم منتظرت نباشه
چه زجری داره با گریه این متنو بنویسی............. -
گل من گاهی بد اخلاق، گاهی کم حوصله و مغرور بود
اما ماندنی بود
این بودنش بود که او را تبدیل به گل من کرده بود
شازده کوچولو -
+فاطمه ميخواي بفهمي كه ديگه ده سالت نيست؟
_ن،ن اصلا ترجيح ميدم ده ساله باشم،كه ديگه نفهميدنامو نفهمم،ترجيح ميدم ده ساله باشم اما دنيا همونقدري باشه....
بزرگ به اندازه مهربوني...
روشن به اندازه صداقت....
پاك به اندازه كودكي...
ده ساله باشم تا وقتي از مدرسه ميام خونه باذوق بگم از تشويق شدنام...
از ته ته ته دلم گريه كنم به خطر دعوا هاي كودكانه...
ده ساله باشم تا نظر بقيه برام مهم نباشه...
زندگي كنم به خاطر بازي كردن با جوجه هام...
گريه كنم براي لنگيدنشون...
اره اصلن من آرزو دارم ده ساله باشم...
فاطمه
اف.ميم -
-
امروز حس كردم نياز دارم به يك خواب طولاني،خيلي طولاني...
خوابي با ماهيت و علت خواب زمستاني_كه غذا كم هست و خواب به منظور كاهش مصرف انرژي است،نوعي دفاع انگار!_اما من آرزو دارم بخوابم چون ميبينم هر لحظه نفس كشيدن و بيدار بودن و بودن در اين دنيا سخت تر است از نفس نكشيدن،مي خواهم بخوابم چون انگار كوپن شاد بودن و شاد زيستنم تمام شده بايد آزاد بخرم و من ،آنقدر غني نيستم كه گرانبها ترين كالا و ميراث جهانيان را به رسم اغنيا _آزادانه_داشته باشم ،به قدر كافي نمي دانم و نمي شناسم مغازه هاي منصف اين شهر را،نه تنها اين شهر بلكه من هيچ كجا،در هيچ جهاني _انگار!_آشنايي ندارم كه بداند فقر من را ، و منصف باشد و شادي را ارزان يا حتي به قيمت_بفروشد.
و حالا تنها چيزي كه ميدانم اين است كه يا بايد بخوابم تا بهار، يا بگردم از پي منصفي،يا همينطور زندگي كنم_نفس كشيدن هايي كه سخت تر از نفس نكشيدن است
فاطمه
اف.ميم -
به نیمکتی که مقابلمان بود اشاره کردم و گفتم : بشینیم اونجا ؟ ، فهمید از قدم زدن بین این همه پیرزن و پیرمرد خسته شده ام ، قبول کرد و به طرف نیمکتِ چوبیِ دو نفره ی رنگ و رو رفته حرکت کردیم ...
ما نقطه ی مقابل هم بودیم ... نه ما متضاد هم بودیم ... ولی خیلی خوب باهم کنار می آمدیم... وقتی باهم بودیم مثل پیرزن های اطرافمان میشدیم! از چرت ترین مسائل ممکن حرف میزدیم ! حتی مثل پیرزن ها دلیل لاغر شدنِ دختر عمه ی جاریِ قمر خاتون را هم تحلیل میکردیم ! منی که همیشه حالم از این مدل بحث ها به هم میخورد حالا همراهی اش میکردم ! میدانید ؟ لاغر شدنِ دختر عمه ی جاریِ قمر خاتون تنها بحثی بود که آخرش به جر و بحث نمیکشید ! آخر ما نقطه ی متضاد هم بودیم ...
همیشه فازِ نصیحت برمیداشت ! البته سعی داشت همه ی عقایدش را هم روی من پیاده کند (هرچند هیچوقت موفق نبود! ) از با صدای آرام خندیدن گرفته تا موزیک و رنگ لباس و و و و ...
دفعه ی قبلی که آمده بودیم پارک خودم نبودم ! آخر میدانید چند روز از اعلام نتایج کنکور گذشته بود و من حوصله ی همه چیز را داشتم به جز خودم ! انگار که با خودم لج کرده باشم ! دفعه ی قبل لباس مشکی پوشیده بودم...دفعه ی قبل اصراری نکردم که به گیتار زدن پسر های توی پارک گوش بدهیم ... دفعه ی قبل مجبورش نکردم که تاب بازی بچه ها را تماشا کنیم ... دفعه ی قبل هیچ تمایلی به بستنی قیفی خوردن نشان ندادم ... بین خودمان باشد اما من دفعه ی قبل آرام آرام میخندیدم...
فقط دو سه سال از من بزرگ تر بود و فکر میکرد زمان ازدواجش رسیده ! من هیچ چیز از ازدواج نمیدانستم ولی به این نتیجه رسیدم که او بیشتر از من هیچ چیز از ازدواج نمیداند و من تصمیم گرفتم که همه ی چیز هایی را که درمورد ازدواج نمیدانم برایش بگویم !
خدای من چه تصورات رویایی داشت ! حالا که دارم فکر میکنم بحث کردن درمورد علتِ لاغر شدنِ دختر عمه ی جاریِ قمر خاتون از بحث ازدواج بهتر بود!
کارم از بلند خندیدن گذشته بود ! بین این همه پیر زن و پیر مرد قهقهه میزدم ! ( البته او هم به قول خودش آرام میخندید و مثلا همراهی ام میکرد ! )
عجیب بود! این دفعه به خندیدنم گیر نمیداد !
نمیدانم چه گفت که نزدیک به یک دقیقه بی وقفه خندیدم ! خنده ام که تمام شد نگاهش کردم ! در چنین مواقعی منتظر اعتراضش بودم ؛ ولی دیدم فقط نگاهم میکند ! پرسیدم خوبی؟ گفت : میشه همیشه بخندی ؟
جا خورده بودم ! گفت : دفعه ی قبلُ یادته ؟ این که نمیخندیدی منو میترسوند !
[ همش میخواستم نگویم که طرف مقابلم دختر بود یا پسر! ولی بیشتر از این در خماری نمیگذارمتان! طرف دختر بود ! خیالتان راحت ! ]
گفتم : تو که مخالف سر سخت خندیدنِ دختر بودی ؟
سکوت کرد... وقت مناسبی بود برای گفتنِ حرف هایی که تمام این مدت زجرم میداد...
گفتم : اصلا حق با توست ! خندیدنِ من ، لباس آبی پوشیدنم (!) ، بی پروا حرف زدنم ، لجبازی کردنم همه و همه با دل و دین مردم بازی میکند ! اصلا قبول ! من همه ی دخترانگی هایم را در خانه میگذارم و بیرون می آیم !
گفتم : مگر من دختر نیستم ؟ مگر دختر بودن هویت من نیست ؟ به من بگو اگر همه ی دختر بودنم را در خانه بگذارم ، موجودی که بیرون می آید نامش چیست ؟ دختر ؟
.
.
.
.
.
هی ! من دخترم ! نمی خواهم مثل پست های تلگرامی خودم را با عکس گل و آبنبات معرفی کنم ! تو جنس مخالف من هستی ! قبول که هر جنسی سختی ها و مشکلات خودش را دارد و همان طور که تو هیچ وقت حرف من را نمیفهمی ، امکان ندارد که من هم مشکلات تو را درک کنم ! فقط چند لحظه به حرف های من گوش کن ! من دخترم ! نفس میکشم ! علاوه بر اکسیژن به حقِ زندگی هم نیاز دارم ! تو میتوانی کمکم کنی ! بله میتوانی ! باور کن وقتی میخندم قصدِ جلب توجهت را ندارم ! باور کن من هم دوست دارم با آرامش و بدون نگرانی از حضور تو در پارک قدم بزنم ! هی ! میشود بفهمی که وقتی از جلویت رد میشودم تیکه های تو حکم بنزین برای ادامه ی راه من را ندارد ؟ باور کن اگر سکوت کنی و فقط چند لحظه سرت را پایین نگه داری خورشید باز هم طلوع میکند ! اصلا میدانی ممکن است وقتی برمیگردم و پشت سرم را نگاه میکنم ، دنبال دوستم میگردم نه تو ! باور کن که من راه خانه ی مان را بلدم و نیازی به همراهیِ تو ندارم !
میدانی ؟ آخرش تو کمی تفریح کرده ای و من مانده ام و نگاه های همسایه ها که دختر فلانی از راه به در شده ! من مانده ام و پچ پچ های پیرزن های کوته فکر اطرافم که دختر های قدیم حیا داشتند و جدیدی ها ندارد !
آخرش تو پسر هستی که این ها برایت ننگ نیست و من دختری هستم با کلی برچسب...
پ.ن 1 : میدونم هر جنسی خوب و بد داره ! شما به دل نگیر!
پ.ن2 : لطفا ریپلای نکنید (:این پست پاک شده! -
بستنی
هر کی ام تو صداش بستنی داشت الکی به یاد خودم آوردم که مرض قند دارم!
گوینده : من
متن: حمید سليميپ.ن: این روزا محتاج دعام.. خسته ام
️
دعا کنید منو️
️
-
روستای پدری چه کیفی میده
عکاس:نیما
منم ناظر صحنه
-
-میری؟
+نمیتونم دیگه بیشتر از این
-باشه، خداحافظ
+خداحافظعقل:خوب شد رفتش، این همه اذیتت کرد
دل: تو به اونا میگی اذیت کردن؟ اونا هیچی نبودن
عقل:این همه آدم خوب هست برات، چرا گیر دادی به این؟
دل:چون هیچکسو مثل اون دوست نداشته، اینو درک میکنی؟
عقل:من که میگم بازم آدم بهتری گیرش میاد، صبر کن بشین نگا کن-کافیه، میخوام فقط بخوابم
-میری؟
+نمیتونم دیگه بیشتر از این
-باشه، خداحافظ
+خداحافظعقل:خوب شد رفتش، این همه اذیتت کرد
دل: تو به اونا میگی اذیت کردن؟ اونا هیچی نبودن
عقل:این همه آدم خوب هست برات، چرا گیر دادی به این؟
دل:چون هیچکسو مثل اون دوست نداشته، اینو درک میکنی؟
عقل:من که میگم بازم آدم بهتری گیرش میاد، صبر کن بشین نگا کن-کافیه، میخوام فقط بخوابم
خیلی خوب خوابیدم، انقدری خوابیدم که وقتی بلند شدم چشام جاییو نمیدید
میرفتم جلو آینه، از بیکاری دونه دونه رگای باد کرده چشممو میشمردمفرض کردم حافظم یه بخشی داره به اسم Shift+delete، اونو فعال کردم و حذف شد همه چی
شروع کردم به کاری که میخواستم، به کاری که قرار بود دوتایی انجامش بدیم، دوتایی پیش بریم، دوتایی زندگی کنیم، دوتایی بخندیم و گریه کنیم، نه قرار نبود گریه توش باشه، فقط خوشحالی و خنده
میدونی چند روز بود دلم برای صداش تنگ شده بود، نمیخواستم درگیر کنم ذهنمو، نمیخواستم برگردم، میخواستم به حرف عقلم گوش بدم، دلمم گناه داشت ولی خودم بیشتر گناه داشتم، اره با واقعیت روبرو شدم بالاخره، البته واقعیت خیالی عقلم
خیلی مقاومت کردم نرم سمتش نشد، نشد که نشد
وقتی صداشو گوش کردم، انگار قلبم جون گرفته باشه، یخ دورشو بشکنه، اینطوری زنده شد
برای اولین بار تو عمرم بی اختیار اشک ریختمخوب که فکر کردم دیدم اون اول، Shift رو نزده بودم
-
- تا الان کسی بغلت کرده؟؟
یا
نشسته پای حرفات؟؟؟؟
.بغل؟؟؟
عجیب حرف میزنی؟!
اره راستش خودم
بعضی وقتا این قدر محکم خودمو بغل میکنم
مهره های کمرم درد میگیره
ولی نمیخوام خودمو ول کنم
چون میترسم یکی از دستم خودمو بکنته ببرتم
کجا؟
.بین خودشون
چون خیلیا رو بردن
تو جمعشونو و کفتار تحویل دادن
بعضیام لاشخور خور؟
-لاشخور خور دیگه چیه؟؟؟؟
اونایین که از بستی استادن
استخوناتم میخورن
ضرب المثلشونم اینه که:
مااگه گوشت همو هم بخوریم از استخون هم که نمیگذریم که!
سخته این که خودت باشی
سخته این مسیر که داره تنها میری
ولی بذار وجدانت راحت باشه
بذار خودت باشی
هر چند میون جمعی ولی تنهایی
هر چند بعضی جاها سکوت میکنی و
سکوتت صدای بلندی داره
ولی بدون که ماهم خدایی داریم!
اون میشنوه
-؟؟؟؟
.پای حرفامم نشستن اره
دفترام،دونه دونه داره پر میشن
دیگه واس خودم یه پا جزوه نویس شدم
مینویسم،مینویسم و مینویسم
اروم نمیشم چون هر جا میخوام تمومش کنم یه چی دیگه میاد تو ذهنم
خب بسه دیگه
کاری نداری؟!
-نه فقط ولم کن؟!
.چی؟؟؟
یادت رفته خودتو بغل کردی؟؟؟؟
- تا الان کسی بغلت کرده؟؟
-
دو ساعت وقت گررفت برای من کنکوری خیلیه..موافقم
اما میدونی چیه ارزوهامه
تا پنج دقیقه اول ۱ ارزو بیشترنداشتم
ب دوستام و رفیقام فک کردم ارزوهام زیاد شدن
کاش ارزوی هممون براورده شه
کاش بدونیم چی میخوایم و برای چی تلاش میکنیم
کاش...
#شیشه ارزوها