خــــــــــودنویس
-
بستنی دوقلو
بچه که بودم یه باغبونِ پیر داشتیم.
خونه اش چنتا محله پایینتر بود.
تابستونا هفتهای چند روز میومد کمکِ بابا
هروقت میدیدمش لبخند میزد :).
یبار تو باغ خوردم زمین ، کمک کرد بلند شم.
زانو و دستام زخم شده بودن و اشکای چشمام بند نمیومد
دستمُ گرفت و منُ برد مغازهی سرِ کوچه واسم بستنی خرید
"بستنی دوقلو"
اشکامُ پاک کرد و گفت : یه نوه دارم همسنِ تو ،
وقتی گریه میکنه واسش بستنی میخرم تا بخنده :).
"بستنی دو قلو" خیلی دوست داره..!
موهامُ از توی صورتم کنار زدم و با پشت دستم چشمامُ خشک کردم.
بستنی رو از دستش گرفتم و ناشیانه میخواستم نصفش کنم.
یه تیکهاش بزرگ بود یه تیکه کوچیک و شکسته.
با چشمای مظلوم نگاش کردم و تیکه بزرگه رو دادم بهش
خندهاش گرفته بود و گفت :
باباجان بستنی رُ گرفتم تا زخمِ دست و پا فراموشت بشه :).
من بستنی نمیخورم که!
گفتم بستنی دوقلو باید نصف بشه دیگ :).
اینجوری خوشمزه تره..!
تیکهی کوچیکتر رُ ازم گرفت و گفت:
تو خیلی مهربونی!
عاخه هیچ بچهای بستنیشو با کسی شریک نمیشه..!
وقتی رفتیم خونه بابا دوباره پول داد رفتم بستنی خریدم
اینبار با کسی نصفش نکردم
ولی خوشمزگیِ بستنی قبلی که با عمو نصف شده بود رُ نداشت..!
اونموقع شاید معنیِ جملهی عمو رو نفهمیدم
شاید تو زندگیم اونقدر خودمُ فراموش کردم که الان نیاز دارم فقط خودمُ ببینم!
اونقدر تو زندگیم بستنیهای خوشمزه رُ نصف کردم که نفهمیدم زندگی یعنی چی؟!
شاید چون میدونستم بابا واسم بستنی میخره بیخیالِ نصفش شدم..
همونطور که توی هر قسمتی از زندگیم لبخند زدم :). و خوشیامُ دادم به دیگری!
به امیدِ یه خوشیِ دیگ که قرار بود بیاد..
که نیومد..
که نیومد..
نیومد..
یهجایی زمستون شد و بستنیا تموم شد
و باید منتظر بمونم فصلِ گرما بیاد..!
شاید اینبار دیگه "بستنی دوقلومُ" نصف نکردم :).
قهرمانِ زندگیِ خودت باش!
ن آدما..!
-
میخاستمش تا معنی عشق را به او بفهمانم...
میخاستم تا عشق را تجربه کند...
میخاستمش تا خاطرات خوب برایش بسازم...
میخاستم تا عکس هایش را در خاطرات بیندازد...
میخاستمش تا تنها نباشد...
میخاستم تا تنها نباشد...
میخاستمش چون فراموش کند بدی هارا...
میخاستم تا فراموش کند اورا...
میخاستمش چون دوستش داشتم...
میخاستم چون دوسش دارد...
Mono
#بی_مخاطب -
پایان...شاید یکی از پرکاربردترین کلمه های زندگی...حداقل برای من،برای زندگی زیبای پر پایان من!
شاید این پایان آغازی برای یک شروع و پایانی برای شکستی دیگر باشد،و چه زیباست پایان ها،دل کندن از تمام امیدواری ها،از تمام کسانی که زمانی دوستشان می داشتی و می پنداشتی که آنها هم همینگونه تو را دوست دارند،با خود می گفتی اینها با بقیه فرق دارند،یادت هست چند بار این را گفتی؟اما چه خوب است،که کسی هست که دوستت دارد و مسبب تمام این پایان هاست،شاید انتظار می شکد بعد از یکی از این پایان ها سراغ خودش بروی!
و چه پایان های شیرینی را به من چشاندی هر چند تلخ! بودن تو شاید دلیل نفس های این روزهای من است، نه،شاید نه،حتما که تنها دلیل نفس های من است در روزگار تنهایی!و من آنچه تو از باید می خواستم را از غیر طلب می کردم.
زندگی من!نام خودت بر زبان آوردم تا پایان را شروع کنی!نقطه ای بر این متن بی پایان بگذار تا پایانی باشد بر بی پایانی شکست ها!من در پی پیروزی ام!و تو تنها راه پیروزی!تو تنها دوستی و غیر دوست کسی نمی فهمد گرمای شوق رسیدن را!
این بار بی غم ،مشتاقانه آماده پایانم هرچند شاید عمل من کار را باز به پایان کشانده اما حالا که تو اینگونه می خواهی من هم مشتاقم!می خواهم مسیر تازه ام مسیری باشد که دوست برگزیده نه غیر!حال هرچقدر سخت باشد! -
شناخت خویش رو گاهی میشه از بدی هایی که ادما در قبال تو میکنند، تحصیل کرد!..
با رفتار بعضی، تازه میفهمی چقدر مهربان هستی و نمیدانستی..تازه میفهمی چه قلب بزرگی داری!
دقیقا همونجا که شکست و صدای خرد شدنشو با تمام وجودت شنیدی ان هم وقتی که در اوج سکوت بودی!..تازگیا شاید نیاز باشد تغییری اعمال کنم؛ ان هم در باور!
..باور ب اینکه بدی همیشه بدی است ،شدید نیاز پیدا کرده ب تغییر!
باعث و بانی حال خوش من شده بدی و دورو بودن بعضی ها..دقیقا همین لحظاتی ک خوبی های خویش را به نظاره نشستم... -
کوچکتر که بودم از تولدم میترسیدم
بزرگتر ها تولد را یک جشن برای شادی من می دانستند و خوشحال از اینکه یک سال به عمرم اضافه میشود
ولی من تولد را نزدیک شدن به مرگ میدیدم.
الان از تولدم نمیترسم، از آن وحشت دارم
ولی خوبست که میشود از آن بعنوان آخرین گلوله در محاصره ی خاطرات استفاده کرد.
قشنگ ترین تولد ها، تنهایی برگزار میشوند
آن زمان که تنها میشوی با تفنگی با یک گلوله
آن زمان که تنها میشوی با آتش جلوی رویت و آلبوم عکسهای کودکی
آن زمان که تنها میشوی با یک دفتر و خودکار
و مینویسی
از بابا جان داد هایی که نوشته نشدند
و آن دختر با اشک آمد هایی که خوانده نشدنداین لذت بزرگ را به بهانه ی خوشی با کسی شریک نشو
دو آدم تنها که کنار هم قرار بگیرند، از تنهایی در نمی آیندفقط میشوند دو آدم تنهاتر
و شاید همه ی اینها تعبیر وارونه ی یک رویاست.
-
31 مرداد 99
بوق، بـــوق، بووو-الو
-سلام داداش خوبی سلامتی؟ کنکور چطور بود؟
-خداروشکر، عالی دادم، تو چطور دادی؟
-منم خوب دادم الحمدلله، پس رفتنی شدیم امسال دیگه؟
-اره دیگه تموم شد بالاخره بعد از این همه سال
-بیام پیشت؟
-تو این کرونا؟؟
-اره بابا ماشین هست، ردیف میکنم
-خب باشه پس، رسیدی تک بزن میام
-باشه داداش، فعلا
-فعلا2 هفته بعد
-آقا، آقا
-بله؟
-قرصاتون
صدای سرفه در اتاق شماره ی 4 بیمارستان میپیچد، ماسکش را پرستار برمیدار و قرص ها رو با لیوان یک بار مصرف کوچک، در دهانش خالی میکند
-خانم، ببخشید، رفیقم حالش چطوره؟
-متاسفانه خیلی حالشون خوب نیست
-ینی چی؟
-وضعیت تنفسیشون خیلی پایدار نیست
-ینی ممکنه بمیره؟ هان؟
پرستار توجه خود را از او می گیرد و سراغ بیمار تخت شماره ی 5 میرودبه دست آوردن آینده نمیتونه بهاش جون خود آدم باشه، خیلی مراقب باشید، تصور اینکه بعد از کنکور یه سری از رفیقا و دوستامون کنارمون نباشه، کشندس
#ماسک_بزنیم -
به خیلیها میگیم “دوسـت”…
به هرکسی که بتونیم باهاش بیشتر از یه سلام و یه حال و احوالپرسی ساده حرف بزنیم.
خیلی از این “دوست”ها، دوست نیستن.
همکارن، همکلاسین،فامیل دورن،همسایه ن، یه آشنان !
”دوسـت” اونیه که باهاش رازهای مشترک داری.اونیه که جلوش لازم نیست به چیزی تظاهر کنی.
که اگه دلت گرفت بهش میگی “دلم گریه میخواد!”
%(#ff00ae)[فعلا توی انجمن دوتا دوست بیشتر ندارم ولی اون دوتا به اندازه ی تموم عادم های دنیا دوسم دارن و دوسشون دارم] -
سلام سلام
بعد از حدود سه ماه و نیم ترک اعتیاد به انجمن اومدنم ( که انصفا درش موفق بودم) ، 1.30 بامداد 22 تیر ماه اینجام
راستش علت اینکه الان اینجام اینه که یه قلمبه حرف تو دلمه که هیچ کس اطرافم نیست که شنونده ی خوبی براشون باشه:)
( یکم با امام زمانم گپ زدم ، خاااک تو سرم که آروم نشدم:) ، خاک تو سرم که آروم نشدم...)
میشه یکم به مضخرفاتم ( آقا این املای درستش مزخرفه ، اشتبا نوشتم که در غالب مثال توضیح بدم)گوش بدین
من علیِ اسماعیلیان ( یه موقعی خیلی فرار میکردم از اینکه کامل هویتمو بگم که مبادا کسی منو بشناسه ( هم شهری یا اقوام و اینا از کار در بیاد...) ، نمیدونم مدتیه دچار سندرم بی تفاوتی نسبت به محیط اطرافم شدم ، منی که نمیرفتم بیرون مگه اینکه نیم ساعت با موهام ور نرم ، مگه اینکه چار ساعت لباسامو دیزاین نکنم ، الان شلوارو میکشم بالا ! میرم بیرون... با موهای ژولیده پولیده و در هم بر هم... ، صادقانه بگم هرگز فک نمیکردم یه روزی اینطوری برم بیرون و در مقابل نگاهای موجودات بیرونی ، با تک تک سلولام بگم گور باباشون ! ، بگم به درک که هر فکری در موردم میکنن...) ، با دو کنکور جذاب با رتبه های 72317 و 69524 ، با آثاری به جا مانده از دستان کسانی که بعد از اعلام این دو عدد بر سرمان کوفتند و زخم زبان هایی که بر جانمان نشاندند [ بدترینش اینه که میگن حالا اینم خوبه] باهاتون حرف میزنم:) فهوای حرفام میشه اینکه بعد دو سال گندکاری ، تقریبا هنوز درس نخوندم!!:) ، اینکه دارم مرتکب اشتباهاتی میشم که پادتنش تو خونم هست ، ینی یه بار ازشون ضربه خوردم ( بعضا n بار...) ، ینی سری که به سنگ خورده ولی عبرت...
!
تجربه امروزمو باهاتون به اشتراک بزارم ؟
امروز صب رفتم دکتر ، دو شب پیش دلم خیلی درد میکرد ، دکتر فرستادم واسه سنو ، لباسمو که بالا زدم و دکتر اون دستگاه سنو رو رو شکمم شرو کرد به حرکت دادن ، یهو یه جا استوپ کرد و گفت اُهههههههه پسرررر ، آپااااندییس دااری ، شانس آوردی نترکیده ، سریییع بروووو اورژانس که پزشک جراحو فرا بخونن!! دیدی یهو هووووری میرییزی ، یهووووو هوووووووری ریختم! اومده بودم نهایت یه رانیتیدین بگیرم ، الان عمل آپاندیس؟! اونم تو این تایم ، به کی بگم که درسام مونده؟1 به کی بگم که وسط کرووونا آخههه؟!...
با کلی استرس رفتم اورژانس و خلاصش این شد که با آزمایش خون و عکس برداری (الله اکبر از این عکس، یه لباس بهم دادن پشت نداشت
، یادش میوفتم سلولام یکی در میون تیر میکشن
) به این نتیجه رسیدن نتیجه سونو اشتباهه و مشکلی ندارم... ، خییلییی تجربه خوبی بود ، وقتی میبینی تا چه حد موجود ضعیفی هستی ، تا چه حد نمیفهمی که چی داری ! و و و...
با اینکه حس میکنم کلییی حرف دارم ، ولی همشون از خاطرم رفتن...
پس بحثو همین جا میزارم کنارپ ن 1 : یه چیز عجیب بگم ، موقعی که اومدم انجمن ، نمیدونم چجوری این صفحه همون اول واسم اومد
مشخصات اکانتارو پاک کردم گفتم شاید راضی نباشن... ، قشنگ میتونی از همین چندتا دیالوگ 2000 تا تفسیر 200000 صفحه ای بنویسی !:)پ ن2 : مستر تبریک! ( بودی دیگه ؟!
) ، اگه یه روزی اومدی اینارو خوندی ، نگی چرا به من نگفتی حرفاتو ، پیشاپیش پوزش ( چه واج آرایی "پ" راه انداختم ، استاااد هاامووون کجااااییی ببینی شاگرداتم از هر جملشون هزارتا آرایه میریزه
)
پ ن 3 : اینکه اومدم دیدم یسری جدید اومدن انجمن ، و دچار انجمن زدگی! شدن... ، اگه عمری بود بعد کنکور حتمااا میام و بهتون کمک میکنم تا توی دنیای حقیقی موفقیت هاتونو جشن بگیرید
، فک کنم این سه سال کنکور و گند کاریاش خیلی چیزا بهم آموزش داد ( البته با گرفتن با ارزش ترین داراییم
) که دونستن اونا میتونه خیلی به رفقای جوون تر کمک کنه...
پ ن 4 : فهمیدین املای غالبم اشتبااهه یا حتما باید بهتون تذکر بدم#فک_کنم_خودنویسم_شد_چرت_نویس
شب به خیر -
گاهی وقتا میخوای تنها باشی
بش نیاز داری
خیلی
میخوای دور از هیاهو و سر وصدا وقضاوت باشی
از طعنه ها و تیکه ها خسته شدی
از نا مردیا
نا مهربونیا
خود پسندیا
خود بینیا
بریدی!
نمیتونی دووم بیاری
شاید اگ بمونی کار دست خودت بدی
با خودت یکم فکر کن!!!
میخوام برم کتاب من پیش از تو رو ورق بزنم
میخوام گل دار شدن اکالیپتوس رو ببینم
میخوام دلم اروم شه
میخوام یکم تو فلات باشم
مطلق بودن
و فکر کردن به مسیر قلم
یه جا باشه که تنها وساکت باشی
میخوام رنگ نیلی رنگین کمون رو ببینم
میخوام نفس بکشم
میخوام عادت کنم به این که واس ادما بی اهمیت باشم
مث همه
مث اونایی که سردردشون از مرگ من براشون مهم تره
وقتی هیچ کی نبود
خودمو بغل کنم
دوس ندارم کسی ما روببینه شر شه
میخوامت خیلی
باشی همیشه واسم
من جز تو
و خدا
کسی رو ندارمتقدیم به خودم
-
دلم یه خلوت دوتایی با مشکلاتمو می خواد خیلی وقته حالشونو نپرسیدم
خیلی وقته با هم قهریم و هیچکدوم از هم خبری نمیگیریم
خیلی وقته همو ندید میگیریم
دلم برای بد خلقیاش
قیافه گرفتناش
یه دستی زدناش
گندزدناش
دلم برای همه چیش یه ذره شده
دلم مشکلات گذشتمو می خواد
حالا که بزرگ تر شدن کمتر بهم رحم میکنن
بیشتر لهم میکنن
و کمتر ولم میکنن -
لیوان چایتو می گیری دستتو و میری می شینی روی صندلی کنار پنجره ...
سعی می کنی ذهنتو از تمام فکرایی که تو رو به خودش مشغول کرده دور نگه داری..از همه چییه روزایی دلت می خواد دغدغه هات کم بشن..حتی هیجانات
یه روزایی می خوای خیره بشی به گلدونات
..به جوونه های تازه ای که چند روزه منتظرشونی ..
یه روزایی دلت نمی خواد به پازل بهم ریخته ات فکر کنی..یا حتی به اینکه ....
یادم نبود امروز قراره به چیزی فکر نکنم.......
-
مدعی گر صد هنر دارد توکل بایدش....
اعتماد به خدا ساده ترین ودر عین حال سخت ترین کاریه که میتونیم انجام بدیم!
ساده اونوقت که از کل عالم یک شبه میبریم وپناهی غیر از اون نمیابیم وسخت اینکه چشمامون کور میشه وغبارنیاز به مردم وتوقع های بیجا وسعت دیدمونو میگیره!
هیچ وقت یعنی هیچ وقت چشم امیدبه خلق جایز نیست!
حتی اون زمان که تکیه گاه زنگیتو هم که پیدا کردی نباید بهش وابسته باشی،عظمت استقلال رو با تکیه بر خدا به دست بیار!ودر هر حال ذکر نیاز به درگاهش که یا اله المتوکلین ویا ملجاالهاربین ویا....!حتما کمکمون میکنه!
راه رو با توکل به اون پیدا کردم شما هم امتحان کنید کم نمیارید!چون برامون کم نمیذاره...!@R-Nil-par سلااام! این عکسو ببینید
گاهی وقتا انگار آدمو میچلونن، گاهی از این درسا جوری میبری که انگار بدترین وسخت ترین کار عالمه، اونوقت فک کن چی پیش میاد که آرزو میکنی دوباره غوطه ور بشی توی همین مسیر سیال، در اقیانوس طوفانی همین کتابا ک خوره ای که وجودتو میخوره کمتر حس کنی!
ببین کار به کجا میرسه که یه آدم سختی وخارمغیلان درس وکتاب وسختی هاشو دوست تر میداره از نیشتر یه موقیعت دیگه، دو پلو حرف نمیزنم نه! بی پرده بگم گاهی زندگی خوب میفهمونه که از بد بدتر هم وجود داره! به قول یه دبیر ریاضی داشتیم میگفت :بچه ها الان درس بخووونید فردا زندگی انقد میذاره تو کاستون که وقت نکنید بشمارید چقدی هس! حالا بهش میرسم -
ما مثل همه نبودیم...
مثل همه یکی دل نکند و یکی دلش نسوخت...
مثل همه بی وفا نبودیم...
مثل همه عشقمون یه طرفه نبود...
مثل همه تهش به خیانت ختم نشد...
مثل همه همو بی کس نکردیم...
مثل همه برای رفتن همو به لجن نکشیدیم...
مثل همه دوست دارم گفتنامون سر زبونی نبود...
مثل همه وقتی یکی از ته دل گریه میکنه ولی اون یکی میخنده نبودیم..
نه ما اصلا شبیه همه نبودیم...
حتی مثل همه هم باهم آشنا نشدیم...
چشمک نزدیم و دلبری نکردیم...
نه حتی یه لبخند لوس و بی مزه هم نزدیم...
ما مثل همه از هم جدا نشدیم...
ما مثل همه خودمون انتخاب نکردیم...
ما برامون انتخاب کردن...
ما حتی وقتی ۳ ماه از هم خبر نداشتیم و نداریم هنوز ما موندیم...
ما "ما" میمونیم تا یکی بشه من...
بعید میدونم...
ما باهم نیستیم ولی مال هم چرا...:))
Mono
#کسی_که_هیچکس_نیست