کارگاه نویسندگی
-
arthur morgan نه چطور؟
fatemeh8181 هیچی همین طوری سوال شد برام ببخشید که پرسیدم
-
fatemeh8181 هیچی همین طوری سوال شد برام ببخشید که پرسیدم
arthur morgan خواهش میکنم این چه حرفیه
دوستاشتم باشم چون خیلی شمال جذابه ولی خب مرکز به شانسمون افتاده -
arthur morgan خواهش میکنم این چه حرفیه
دوستاشتم باشم چون خیلی شمال جذابه ولی خب مرکز به شانسمون افتادهfatemeh8181 یزد؟
-
fatemeh8181 یزد؟
arthur morgan نه اراک
-
arthur morgan نه اراک
fatemeh8181 جای خوبیه پس من که مرکز ترم
-
چادرم را محکم تر گرفتم قدم هاییم را مصرانه تر برداشتم داخل آلاچیق نشستم چشم دوختم به دل بزرگش به چشم های آبیش با آن موج ها ، عجیب دلچسب بودند
دلم میخواهد در دلش غرق شوم اما میترسم بمیرم
آفتاب میرود و من همچنان همنجا نشسته ام آب به کفش هایم میخورد برمیگردد ولی دل من این چیزها سرش نمیشود
دل من دل هستتت هاا خیلی جاها دوام آورده است خیلی جاها پشتم را خالی نکرده است خیلی جاها شکسته است ولی زیر بغل مراهم گرفته است خیلی جاها... حال که فکرمیکنم دل من مردی است برای خودش:)
شکستند قلبم را بازهمشکستند. مگر بار اول بود؟!نه بارها تکرار شده است مثل قبل اما عادی نمیشود بهرحال دل مرد من هم گاهی کم می آورد
گاهی دلش میخواهد بزند سرشانه ام و بگویید بگذار کمی بایستم و منی که با لبخند پذیرای پیشنهادش میشوم اما او بازم مرام به خرج میدهد پایم میماند بازم نمیایستد باز هم قدم من قدم برمیدارد
بازهم با تمام خستگیش لبخندی از جنس آرامش روانه ام میکند و ادامه میدهد
لبخندش خسته است این را حس میکنم اما به رویم نمی آورد
میخواهد به من بگویید که خیلی شکستنش میخواهد که بگویید درد دارد میخواهد که بگویید بس است خسته ام ، میخواهد بگویید دگر نمیکشم ...
اماهربار که دستش را سر شانه ام میگذارد و من برمیگردم چیزی جزء همان لبخند آرام نصیبم نمی شود
چه خوب است که اون هست که خدا مغز دومی راهم برای من قرار داده است تا دربرابر تمام غرغرهای مغز اول مغزدومم مرحمی شود بر روی درد هایم
نمیدانم چرا دریا اینقدر تار شده است؟ مگر همیشه شفاف نبود؟! -
چادرم را محکم تر گرفتم قدم هاییم را مصرانه تر برداشتم داخل آلاچیق نشستم چشم دوختم به دل بزرگش به چشم های آبیش با آن موج ها ، عجیب دلچسب بودند
دلم میخواهد در دلش غرق شوم اما میترسم بمیرم
آفتاب میرود و من همچنان همنجا نشسته ام آب به کفش هایم میخورد برمیگردد ولی دل من این چیزها سرش نمیشود
دل من دل هستتت هاا خیلی جاها دوام آورده است خیلی جاها پشتم را خالی نکرده است خیلی جاها شکسته است ولی زیر بغل مراهم گرفته است خیلی جاها... حال که فکرمیکنم دل من مردی است برای خودش:)
شکستند قلبم را بازهمشکستند. مگر بار اول بود؟!نه بارها تکرار شده است مثل قبل اما عادی نمیشود بهرحال دل مرد من هم گاهی کم می آورد
گاهی دلش میخواهد بزند سرشانه ام و بگویید بگذار کمی بایستم و منی که با لبخند پذیرای پیشنهادش میشوم اما او بازم مرام به خرج میدهد پایم میماند بازم نمیایستد باز هم قدم من قدم برمیدارد
بازهم با تمام خستگیش لبخندی از جنس آرامش روانه ام میکند و ادامه میدهد
لبخندش خسته است این را حس میکنم اما به رویم نمی آورد
میخواهد به من بگویید که خیلی شکستنش میخواهد که بگویید درد دارد میخواهد که بگویید بس است خسته ام ، میخواهد بگویید دگر نمیکشم ...
اماهربار که دستش را سر شانه ام میگذارد و من برمیگردم چیزی جزء همان لبخند آرام نصیبم نمی شود
چه خوب است که اون هست که خدا مغز دومی راهم برای من قرار داده است تا دربرابر تمام غرغرهای مغز اول مغزدومم مرحمی شود بر روی درد هایم
نمیدانم چرا دریا اینقدر تار شده است؟ مگر همیشه شفاف نبود؟!@roghayeh-eftekhari خیلی زیبااا خواهری
چقدر بزرگ شدی خواهری
چقدر درست بزرگ شدی خواهری
مثل پنجه آفتاب میمونی و من با دلم تو کوچه گرگ شدیم خواهری
اندازه همه شبا شمعتم اب و نون چیه قد هوا لنگتم
دستات سرد باشه اراده کنی یه ساعت بهم وقتی برات گرمه شهر -
@roghayeh-eftekhari خیلی زیبااا خواهری
چقدر بزرگ شدی خواهری
چقدر درست بزرگ شدی خواهری
مثل پنجه آفتاب میمونی و من با دلم تو کوچه گرگ شدیم خواهری
اندازه همه شبا شمعتم اب و نون چیه قد هوا لنگتم
دستات سرد باشه اراده کنی یه ساعت بهم وقتی برات گرمه شهرfatemeh8181 نظرلطفته
میدانی در میان انبوه احساسات من چه میخواهم؟
من از این دنیا یک تو را میخواهم و بس -
فاطمه رحیمی همین دلنوشته منو بنویس برای هیچ معلمی نفرستادمش فقط همینجا هست
@roghayeh-eftekhari کدوم؟
-
بچه دلنوشته ععاشقانه غمگین ک دلکمه باشه ندارید؟خودموشته بااشه ن اینترنت
دکلمههههههه نمیشع اصلا فقط دلنوشته خالی میشه -
#دل_نوشته
حال که نگاه میکنم انگار هیچ چیز سرجایش نیست همه شهر را غباری عمیق گرفته است...دستی به پنجره میکشم تا شاید کمی از غبار ها کم شود اما... نه هیچ تغییری نکرده است...
از تو چه پنهان هیچ چیزی دیگر مثل سابق نیست. من ، من نیستم. تو! اصلا نیستی اما چه بهتر که نباشی....راستش را بخواهی اصلا دلم تنگت نیست...هربار به تو فکرمیکنم چیزی جزء بی حسی مطلق دلم را نمیگیرد همان بهتر که نیستی... مگرنه اینکه تو بی من خوش تری؟ خوش باش مرا دیگر به تو راهی نیست اما کاش دیگر برنگردی من این شهر غبار آلود بی تو را خیلی میپسندم کاش که دیگر نباشی...
نگاهم را که بین مردم میچرخانم همه حس ها باهم به سمتم هجوم می آورند ناراحتی غم شادی و... همه را حس میکنم گویی تمام این حس های زنده با من حرف میزنند...
شلوغ است! خیابان را میگویم ...
چه خوب در هیچ خیابانی کنارت قدم نزده ام تا در یادم بیایی... حتی تصویرت را به یاد نمی آورم ...
راستی چهره ات چگونه بود؟!
اسمت هم از یادم میرود...
چه بهتر که نباشی...
کاش از همان اول نمی آمدی...کاش ویران نمیکردی...
اما مهم نیست حال این من قوی است این من هیچ چیزی تکانش نمیدهد حتی طوفان وجود تو... این من اینقدر استوار است که دیگر اشک هم نمی ریزد.. این من خدا را دارد.. همان خدایی که دستش را گرفت... بهتر است بگویم این من حال در آغوش خداست با من در آغوش شیطان اشتباهش نگیر... این من دیگر جانش را برای هیچکسی جزء خدایش فدا نمیکند...
کاش که برنگردی! برای خودت می گویم وگرنه در این شهر غبارآلود یک من استوار و محکم انتظار مقابله با تو را می کشد...
این من حالا خدا را دارد....تفاوت بسیار بزرگی کرده است حسش میکنی؟....@roghayeh-eftekhari در کارگاه نویسندگی گفته است:
#دل_نوشته
حال که نگاه میکنم انگار هیچ چیز سرجایش نیست همه شهر را غباری عمیق گرفته است...دستی به پنجره میکشم تا شاید کمی از غبار ها کم شود اما... نه هیچ تغییری نکرده است...
از تو چه پنهان هیچ چیزی دیگر مثل سابق نیست. من ، من نیستم. تو! اصلا نیستی اما چه بهتر که نباشی....راستش را بخواهی اصلا دلم تنگت نیست...هربار به تو فکرمیکنم چیزی جزء بی حسی مطلق دلم را نمیگیرد همان بهتر که نیستی... مگرنه اینکه تو بی من خوش تری؟ خوش باش مرا دیگر به تو راهی نیست اما کاش دیگر برنگردی من این شهر غبار آلود بی تو را خیلی میپسندم کاش که دیگر نباشی...
نگاهم را که بین مردم میچرخانم همه حس ها باهم به سمتم هجوم می آورند ناراحتی غم شادی و... همه را حس میکنم گویی تمام این حس های زنده با من حرف میزنند...
شلوغ است! خیابان را میگویم ...
چه خوب در هیچ خیابانی کنارت قدم نزده ام تا در یادم بیایی... حتی تصویرت را به یاد نمی آورم ...
راستی چهره ات چگونه بود؟!
اسمت هم از یادم میرود...
چه بهتر که نباشی...
کاش از همان اول نمی آمدی...کاش ویران نمیکردی...
اما مهم نیست حال این من قوی است این من هیچ چیزی تکانش نمیدهد حتی طوفان وجود تو... این من اینقدر استوار است که دیگر اشک هم نمی ریزد.. این من خدا را دارد.. همان خدایی که دستش را گرفت... بهتر است بگویم این من حال در آغوش خداست با من در آغوش شیطان اشتباهش نگیر... این من دیگر جانش را برای هیچکسی جزء خدایش فدا نمیکند...
کاش که برنگردی! برای خودت می گویم وگرنه در این شهر غبارآلود یک من استوار و محکم انتظار مقابله با تو را می کشد...
این من حالا خدا را دارد....تفاوت بسیار بزرگی کرده است حسش میکنی؟....این خواستی بفرستش
-
ادما هیچوقت نمیتونن اولین اتفاقات زندگیشون و فراموش کنن...
اولین عشق...
اولین بوسه...
اولین اغوش...
و...
این اولینا ن فراموش میش و نه تکرار حتی کمرنگم نمیشن
حالا تو هرچقدر که دلت میخواد باخودت تکرار کن( خودش و خاطراتش و فراموش کردم)
ولی فقط کافیه اسمی. اهنگی .تن صدای اشنایی به گوشت برسه و تنها خدا میدونه چه دردی داره رستاخیر احساسات و خاطراتی که زنده به گور شدن در گورستان قلبت....
تمامک احساسات و اتفاقات بعد از اونا فقط ی ورژن ضعیف کپی شده از احساسات قبلین ....
تا به حال شاید دیده باشی ادمایی و که هردم اغوش عوض میکنن ...
من دلیلش رو میدونم ...
همشون تنها به دنبال عطری اشنا از اغوشی هستن که برای اولین .بار سال ها پیش حس کردن ...
اولین خاطره ها تاریخ انقضا ندارن..
ولی خب میدونی
من با تموم اون ادما ی فرق بزرگی دارم...
همه اون ادما شاید اولین خاطراتشونو . اولین احساسشونو فراموش نکنن ولی به یقین طعم اغوش کس دیگه ای و برای تجربه اولین حسشون چشیدن
ولی برای من تکراری برای این اولینا وجود نداره
اولینای من تو بدی و اخرینشم میمونی
من فقط تا ابد تشنه یک اغوشم
اغوش تو.... -
سلام بچا خوبین؟
🥺🥺🥺
بیبخشید من این مدته اقد سرم شلوغ هس ک اصن وقت نکردم بیام کارگاه فعالیت کنم -
fatemeh8181 در هرچی تو دلته بریز بیرون 5 گفته است:
با خودش عهد بسته بود که اگر کسی در کلبه ی تنهایی اش را کوفت در را باز نکند اما باز عهدش را شکست و مجذوب شد. دستانش لرزید و در را گشود. در نگاهش تنها امیدواری موج میزد ؛و نوایی که آهسته در گوشش نجوا می کرد :
شاید ماندنی بود....
(منظور خودمم)
@roghayeh-eftekhari
روزی از همین روزهای خدا بود که دنیایم وارونه شد.
از آن همه گرما تبدیل شدم به سردتر از تکه ی یخ هرچه کردم در وجودم مهربانی را دار بزنم نشد .
هرچه تلاش کردم برای به رگبار بستن احساساتم نشد نتوانستم...
تنها توانستم آنها را در زندان درونی محکوم به حبس ابدی کنم.....
دختر پاییز
توپ را به زمین احساسات منطقی اش می کوفتم بلکه کمی دهان باز کند و بگوید چه شده جانم!!
اما هر چه بیشتر این توپ بسکتبال را می کوفتم بر بغض احساسی من افزوده می شد و بر احساسات منطقی او بیتاثیر بود زیرا همچون آتشفشانی نیمه روشن بود که دوده هایی از احساسات را در خود دارد ولی قصد فعال شدن خیر.....@F-Seif-0
تیک تاک
صدای ملودی ساعت دیواری که گذر عمر را بر سرمان می کوبند و هر دقیقه اش که جلوتر می رود را تازیانه میکند برتنمان.
همین که ساعت ها جفت میشوند نمک به دست ایستاده است و بر روی جای تازیانه ها می باشد صدایش کر کننده تر می شود. دستانم را بر گوش هایم میفشارم .....!
اما دردش تمامی ندارد....!!
@دختر-بهار
دوستت دارم و این دوست داشتن را قاب می کنم و در صندوقچه اسرار انتهای قلبم می گذارم .
تا شاید این دوری کمی آرامم کند، هرچه دور تر باشد و پنهانی تر بهتر است. مبادا شیطنت دخترانه ام گل کندو آن را بر زبان جاری سازد آن وقت است که هر کلام تو می تواند مرا در اوج جوانی به پیری سالخورده تبدیل کند..!
شما دعوت شده اید به تماشای بازی هیجان انگیز در اعماق قلبم ....
۵۸دقیقه از بازی گذشته است به سرعت طوفان های بیابانی.
آرامش همچون درختی تنومند دردروازه خودنمایی میکند.
امیدواری پاسی بلند به طرف صبر می دهد، صبر پاس کوتاهی به مهربانی ؛تکل برق آسای تنفر توپ را به یک آن از مهربانی می ستاند...
اراده با سرعت نور به سمت تنفر شتاب برمیدارد. تنفر پاس بلندی برای کینه ارسال میکند ،که ساعتش بسیار بالاست و میتواند با چشم به هم زدنی بازی را به سود خود تمام کند....
تنها بخشش است که توانایی پیشرویهای کینه را دارد که این همه را یکی پس از دیگری جا می گذارد بخشش با چند حرکت بازهم برنده میدان است توپ را پس می ستاند و به سرعت به سمت وفاداری پرتاب میکند و وفاداری همچون اسبی چالاک می تازد و از بی ارادگی و سستی می گذرد.
۵ دقیقه تا پایان بازی وقت باقیست؛
کینه، تنفر، بی وفایی و خیانت وفاداری را دوره کرده اند وفاداری پاس بلندی به سمت راست زمین برای استواری می فرستد استواری از سد سستی میگذرد دقیقه ۸۸ بازی است استواری پاس کوتاهی به معرفت می دهد همه نگاهها به معرفت است
معرفت ضربه ای آتشین را روانه ی دروازه ی نامردی میکند و درست مثل هربار او برنده این نبرداست ..
گل....
گل......
داور سوت پایان بازی را به صدا در اورد وبا تک گل کاپیتان بازی به پایان رسید.....!!!!__chakisaldva__
(انقدر فوتبال فوتبال کردی مغزم قاطی کرد) -
مگه ما ادمای رنگی ای نیستیم
مگه رنگا فقط شاد و خوش رنگ ان ما مشکی داریم طوسی قهوه ای
پس اگه رنگی رنگی ایم دلیل نیس که همیشه خوب باشیم همیشه بخندیم همیشه مثبت باشیم
ما کاری میکنیم که خوشگل و رنگی رنگی باشیم
ادم نیاز داره به گریه چون اون موقع ارزش خنده رو میفهمه
ادم نیاز داره به غم تا قدر شادیو بدونه
ادم نیازه داره به سختی تا قدر راحتیو بدونه
ادم نیاز داره به رنج تا قدر رفاهو بدونه
دیدی ادم اگه رنگی رنگی باشه هزار تا رنگ داره
ک فقط خوشگل و خوش رنگا نیستش
اما تلاش میکنه
در همه حال
حال خود خودشو خوب کنه
گریه داره خو گریه کنه اما بعدش بخنده
بخدا شیرین از از اون خنده نیستش
غم داره باشه عیب نداره ولی حال خودشو خوب کنه و قدر شادی بدونه
رنج و سختی داره عیب نداره تلاش میکنه
چرا رنج و سختی داره
برای ارزوهاش
برا هدفاش
پس زندگی هزار رنگه
همه رنگاشو دوست داشته باش گلی :))
گریه کن گلی
گریه کن
احساستو قایم نکن
مگه محرم تر از خودت داری
نه نداری بخدا نداری
پس الکی نخند موقعی که گریه داری
موقعی که غم داری
خودتو قایم نکن پشت یه خنده
که تلخی اون
کل زندگیتو زهرهلاهل کنه
فقط برا اینکه بگی من خوبم
خو تو عم ادمی گریه داری غم داری
توعم خسته میشی خو
فقط بدون تو عم یه ادمی
حق داری گریه کنی
حق داری بخندی
حق داری خوشحال باشی
حق داری غمگین باشی
حق داری خسته شی
حق داری ببری
ولی حقم داری دوباره ودوباره ادامه بدی هر بار که زمین میخوری
یه کوچولو نفس بگیر
بعد دوباره شروع کن به دوییدن دوباره
نمیگم دیگه نمیخوری زمین
ولی دیگه حالت خوبه
خودتو دوست داری