Skip to content
  • دسته‌بندی‌ها
  • 0 نخوانده ها: پست‌های جدید برای شما 0
  • جدیدترین پست ها
  • برچسب‌ها
  • سوال‌های درسی و مشاوره‌ای
  • دوره‌های آلاء
  • گروه‌ها
  • راهنمای آلاخونه
    • معرفی آلاخونه
    • سوال‌پرسیدن | انتشار مطالب آموزشی
    • پاسخ‌دادن و مشارکت در تاپیک‌ها
    • استفاده از ابزارهای ادیتور
    • معرفی گروه‌ها
    • لینک‌های دسترسی سریع
پوسته‌ها
  • Light
  • Brite
  • Cerulean
  • Cosmo
  • Flatly
  • Journal
  • Litera
  • Lumen
  • Lux
  • Materia
  • Minty
  • Morph
  • Pulse
  • Sandstone
  • Simplex
  • Sketchy
  • Spacelab
  • United
  • Yeti
  • Zephyr
  • Dark
  • Cyborg
  • Darkly
  • Quartz
  • Slate
  • Solar
  • Superhero
  • Vapor

  • Default (بدون پوسته)
  • بدون پوسته
بستن
Brand Logo

آلاخونه

  • سوال یا موضوع جدیدی بنویس

  • سوال مشاوره ای
  • سوال زیست
  • سوال ریاضی
  • سوال فیزیک
  • سوال شیمی
  • سایر
  1. خانه
  2. بحث آزاد
  3. خاطره بازی🎈
آموزش markdown و ارسال پست در انجمن
بهارهب
%(#0000ff)[سلام آلایی های عزیز] تو این تاپیک میخوایم نحوه کار با markdown رو قدم به قدم یادبگیریم و با امکانات ادیتور انجمن بیشتر آشنا بشیم که شما عزیزان بتونید پست هاتون رو زیباتر بنویسید :smile: منبع این آموزش سایت: http://alihossein.ir/ با اندکی تغییر %(#1fc710)[Heading] (عنوان نویسی) برای ایجاد heading (عنوان گذاری) در تگ های h1تا h6 قبل از متن مورد نظرمون از # استفاده می کنیم . مثلا اگر تگ h1 لازم داشته باشیم از یک # قبل از متن استفاده می کنیم , اگر تگ h2 لازم داشتیم از دو تا تگ # استفاده می کنیم و الی آخر …. مثال :[image: 1483101376670-untitled-resized.png] خروجی : The largest heading The second largest heading The smallest headin برای Bold کردن کلمه یا متن باید دو طرف آن از ** یا __ استفاده کنیم . برای Italic کردن کلمه یا متن باید دو طرف آن از * یا _ استفاده کنیم . برای Strikethrough (خط خوردگی روی خط ) باید دو طرف آن از~~ استفاده کنیم . [image: 1483101840703-fdtt-resized.png] %(#26cc0c)[Quoting text](نقل قول کردن) برای ایجاد حالت نقل قول یا باید در ابتدای متن یک علامت > قرار دهید . [image: 1483102073483-gdfhdhfghg-resized.png] %(#26cc0c)[Quoting code] (نقل قول و متمایز کردن کد ها) همانند متن ساده , کدهامونم می توانیم داخل نقل قول بگذاریم تا داخل متن از سایر کلمات متمایز بشوند.برای این کار آنها را باید داخل علامت backtick بگذاریم . [image: 1483102831306-gg-resized.png] خروجی : . Use git status to list all new or modified files that haven't yet been committed اگر بخواهیم چند خط را داخل این نقل قول بگذریم باید از 3 تا backtick استفاده کنیم : [image: 1483103097573-gfghj-resized.png] خروجی : : Some basic Git commands are git status git add git commit ادامه دارد ....:smile:
بحث آزاد
👣ردپا👣
اهوراا
Topic thumbnail image
بحث آزاد
خــــــــــودنویس
Dr-aculaD
Topic thumbnail image
بحث آزاد
دوست و رقیب
4
یه دوست و رقیب بیاد بخونیمو بحرفیم
بحث آزاد
کپی جزوه ها
Z
سلام دوستان من میخوام جزوه های آلا رو کپی کنم خیلی زیاده کسی جایی رو سراغ داره ؟
بحث آزاد
یلدا
M.anM
سلام بچه ها امیدوارم حالتون خوب باشه یلداتون مبارک 💛 ما که امسال تا همین یه خورده پیش شرکت بودیم و درگیر کارای سایت که درست بشه میشه چک کنید ببینید سرعتش چطور شده؟ منظورم alaatv.com هست @دانش-آموزان-آلاء @فارغ‌التحصیل
بحث آزاد
دسته گل💐
زهرا بنده خدا 2ز
Topic thumbnail image
بحث آزاد
کارزار
A
«۳۰ نفر تا الان " ۲۵ مهر ۱۴۰۴"از درخواست اصلاح آیین‌نامه حمایت کردن، شما نفر ۳۱ باشید👇» 🔗 https://www.karzar.net/258938
بحث آزاد
کارزار
A
📣 بچه‌ها یه کارزار راه انداختیم برای اصلاح بند تک‌ماده و آیین‌نامه‌های ارزشیابی مدارس کشور. موضوعش خیلی مهمه چون مستقیم به نمره و آینده تحصیلی خودمون مربوط میشه 😐 اگه موافقین، لطفاً برین امضا کنین تا صدامون بیشتر شنیده بشه ❤️https://www.karzar.net/258938
بحث آزاد
دستاورد هایِ کوچکِ من🎈
AinoorA
سلام بچه ها امیدوارم حالتون خوب باشه و خیلی سرحال و شاد باشین✨ خب از عنوان تاپیک یچیزایی مشخصه که قراره در مورد چی اینجا حرف بزنیم ولی بزارین توضیحات بیشتر بدم👀 خیلی از ما یوقتایی هست که ممکنه احساس کنیم هیچ کاری نکردیم یا هیچ کاری ازمون برنمیاد و روزمون رو تلف کردیم و.. و ذهنمون ما رو با این افکار جور واجور و عجیب غریب مورد آزار قرار بده و احساس ناتوانی رو بهمون بده در حالی که در واقعیت اینطوری نیست و ما توانا تر از اون چیزی هستیم که توی ذهنمون هست🐤 اینجا قراره از موفقیت های کوچولومون حرف بزنیم و رونمایی کنیم تا به ذهنمون ثابت کنیم بفرما آقا دیدییی ما اینیم 😎 هر شب از کار های مثبت کوچولوتون بیاین و بگین و این حس مثبت و قشنگ مفید بودن رو به خودتون بدین🍀 مثلا کنکوری ها میتونن تموم شدن یه بخش از برنامه اشون رو بگن ، از انجام دادن کار هایی مثل مرتب کردن اتاق ، از گذروندن امتحانای سخت و آب دادن به گل ها و کلی کار کوچیک و مثبت دیگه منتظرتون هستم آلایی ها موفق باشین🥹❤️ دعوت میکنم از : @دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا @دانش-آموزان-آلاء @فارغ-التحصیلان-آلاء @دانشجویان-درس-خون @دانشجویان-پزشکی @دانشجویان-پیراپزشکی
بحث آزاد
روز آخر ❤️
_
سلام به همه رفقای کنکوری اومدم یه تاپیک بزنم برای روز آخر کنکور، اینجا بچه‌هایی که می‌خوان روز آخر رو مفید درس بخونن، بیان برنامه‌هاشونو پارت‌بندی شده بزارن ❤️ و هم اونایی که تصمیم گرفتن دیگه درس نخونن و فقط ریلکس کنن، اینجا کنار هم باشیم ، حرف بزنیم ، استرسارو بریزیم دور، انرژی مثبت بدیم و بگیریم😁 ... اگه برنامه‌ریزی برای روز آخر داری، بیا پارت‌هات رو بزار و تا لحظه آخر تلاش کن ( مثل خودم ایده همینه چون مجبورم ) ... اگه تصمیم گرفتی دیگه فقط استراحت کنی که خیلیم عالی ... اگه دکترای پارسالی هستی و تجربه شب قبل کنکور رو داری، لطفا بیا راهنمایی کن، آرامش و انرژی بده :)) ‌ فقط یه خواهش کوچولو دارم لطفا فضای تاپیک آروم و مثبت نگه داریم چون قرار نیست با کارای دیگه اتفاق خاصی بیفته اما با اینکارا اتفاق خاصی میفته ✨ @دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا @دانش-آموزان-آلاء @تجربیا
بحث آزاد
برگ انجیر.... ☘️🍀🌿
______
بِسْم رَبّ النور ☁️ سلام امیدوارم حال دلتون بهترین باشه..... 🎈 برم سراغ حرف اصلی.... در فکر تاپیکی بودم که هر روز توش چند تا پست قشنگ بزارم و با چند تا عکس و متن نوشته و دل نوشته...... حالمون خوب بشه، انرژی بگیریم در طول روز.....❤️☁️ یه جورایی این تاپیک شبیه کانال یا چنل..... البته پست هایی که قرار بزارم برای خودم نیست و صرفا گلچینی از مطالبی که ممکنه توی فضای مجازی یا کتاب ها ببینم و بارگذاری بکنم..... اگر شما هم دوست داشتید خوشحال میشم همراه من بشید.... ☁️🎈🍒 [image: 1686940882701-img_-_.jpg] پ.ن:اسم تاپیک برگرفته از اسم یک کانالِ و در آخر دعا میکنم دلتون ذهنتون ابری باشه(:☁️❤️
بحث آزاد
رقیب
م
کسی هس ساعت مطالعه بالایی داشته باشه بخونیم این 20 روزو؟ ترجیحا دختر باشه تنهایی نمیتونم اگ یکی بود خیلی بهتر پیش میرفتم
بحث آزاد
کنکور1405
M
سلام به همه. من بعد از یه مدت دوباره میخوام کنکور 405 رو شرکت کنم. ولی خب کسی رو پیدا نکردم که برای سال405 باشه. و دوستی پیدا نکردم تو این زمینه. هرکی هست بیاد اینجا حرف بزنیم:relieved_face:
بحث آزاد
تروخدا بیاین
م
دیروز اشتبا کردم سلامت نخوندم الان چیکار کنم جزوه ای میدونین یکم جمعو جور باشه کتاب اصلن خونده نمیشه خیلی زیاده
بحث آزاد
تنهایی حوصله ندارم بیاین با هم نهایی بخونیم
م
سلام بچها هر ساعتی هر درسیو خوندین بیاین بگین این ساعت اینقدر فلان درس رو خوندم انگیزه میگیریم
بحث آزاد
بخدا سوالات اونقد سخت نیستن ولی وقتی میشینم سر جلسه اعداد کوه میشن واسم
م
بچها وقتی میشینم به ارومی حل میکنم سوالاتو میدونم حل میکنم مشکلی ندارم سر جلسه انگار اصن من نخوندم ی جوری میشم میترسم از سوالا مخصوصا سوالاتی ک عدد دارن عددا جلو چشام بزرگ میشن بخدا خنده داره ولی جدی میگم
بحث آزاد
من ِ فارغ 401 هم باید زمین ترمیم کنم؟؟
م
...............
بحث آزاد
شاید شد...چه میدانی؟!
Hg L 0H
مدت هاست که از نشست غبار سرد و تیره به قلبم میگذرد مدت هاست منِ تاریکِ گم شده، در خودم به دنبال روزنه هایی از نور میگردد نفس هایم سخت به جانم می نشینند اشک هایی که سرازیر نمی شوند وجود مرا به ستوه آورده اند دوست دارم بایستم سرم را بالا بگیرم و تا زمانی که صدایم خفه شود فریاد بزنم بماند در پس پرده ی خاکستری غم بماند که چه می شود... شاید شد....چه میدانی؟!
بحث آزاد
بحث آزاد
J
دوستان من تازه وارو سایت شدم میخوام بدونم چطوری باید اسمم رو تغیر بدم درست کردم ولی باز دوباره اینو زده چیکار باید کنم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌.........
بحث آزاد

خاطره بازی🎈

زمان بندی شده سنجاق شده قفل شده است منتقل شده بحث آزاد
60 دیدگاه‌ها 34 کاربران 6.2k بازدیدها 35 Watching
  • قدیمی‌ترین به جدید‌ترین
  • جدید‌ترین به قدیمی‌ترین
  • بیشترین رای ها
پاسخ
  • پاسخ به عنوان موضوع
وارد شوید تا پست بفرستید
این موضوع پاک شده است. تنها کاربرانِ با حق مدیریت موضوع می‌توانند آن را ببینند.
  • Gharibe GomnamG آفلاین
    Gharibe GomnamG آفلاین
    Gharibe Gomnam
    نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط Gharibe Gomnam انجام شده
    #38

    سلام دوست داشتم یکی دیگه از خاطراتم رو واستون تعریف کنم که الان خنده به لبام اورد
    وقتی ۱۳ سالم بود جاتون خالی رفتیم مشهد
    ما یه پسردایی داریم یه سال ازخودمون کوچیکتره یه دختردایی هم داریم ۴ سال از خودمون کوچیکتره
    هیچی رفتیم بازار
    مادرم و زنداییم و ما سه نفر بودیم
    من حقیقتش یه مانکن دراز بلند که روسرش چادر خیلی تمیز و شیکی بود و نقاب هم داشت دیدم
    حقیقتش خیلی هم سفید بود
    فقط واسم عجیب بود چرا مانکن وسط خیابونه و چرا کنارش یه کالسکه است؟؟
    رفتم نزدیکش و اسم پسردایی و دخترداییم رو صدا زدم گفتم بچه ها ببینین این مانکنه چقدررباحاله همزمان هم شروع کردم به تکان دادنش فقط قدش خییلی بلند بود
    اما بحث اینجاست خییلی سنگین بود هرچیی تکون میدادم اصلا حرکت نمیکرد
    بچه هاهم اومدن نزدیکتر
    ولی تو همین حین یه دفعه دیدم مانکن بدون تغییر حرکت فقط کاسه چشماش مارو هدف خودش قرار داد😑
    به جان خودم تو اون لحظه سکته کردم یه جیغ کشیدم پشتش دخترداییم و پسرداییمم با صدای خروس مانند جیغ کشیدن خیابونم خیلی شلوغ بود بعدش فهمیدم اصلا مانکن نبوده
    یک خانم عربی بلند لاغر بوده که من با مانکن اشتباه گرفتمشون😑😑😑
    خب شماهم یه چی تعریف کن
    @roghayeh-eftekhari

    نقطه . سرخط

    SachliS 1 پاسخ آخرین پاسخ
    10
    • خ آفلاین
      خ آفلاین
      خانوم لوبیا
      نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط خانوم لوبیا انجام شده
      #39

      یادش بخیر
      ی بار داشتیم میرفتیم ماکو(آذربایجان غربی)
      بعد شب بود
      ی جا نگه داشتیم ک ی چی بخریم بخوریم😑
      بعد منو چنتا از دخترای فامیل داشتیم از سوپر مارکتی میومدیم بیرون ی کامیون بزرگ از اونور داش میومد سرعتشم ک زیاااد🤨 بعد من ی لحظه هول کردم میخاسدم بگم بچه ها کامیون داره میاد
      گفدم:واااااااااای😵ماکینگ داره میاد😂
      ینی غش کردم از خنده اااااااااخه ماکینگ😐

      • بەها بە کوڕێکی خوێڕی مەدە کە قەدڕت نازانیت🗿🫴🏻
      1 پاسخ آخرین پاسخ
      7
      • Gharibe GomnamG Gharibe Gomnam

        سلام دوست داشتم یکی دیگه از خاطراتم رو واستون تعریف کنم که الان خنده به لبام اورد
        وقتی ۱۳ سالم بود جاتون خالی رفتیم مشهد
        ما یه پسردایی داریم یه سال ازخودمون کوچیکتره یه دختردایی هم داریم ۴ سال از خودمون کوچیکتره
        هیچی رفتیم بازار
        مادرم و زنداییم و ما سه نفر بودیم
        من حقیقتش یه مانکن دراز بلند که روسرش چادر خیلی تمیز و شیکی بود و نقاب هم داشت دیدم
        حقیقتش خیلی هم سفید بود
        فقط واسم عجیب بود چرا مانکن وسط خیابونه و چرا کنارش یه کالسکه است؟؟
        رفتم نزدیکش و اسم پسردایی و دخترداییم رو صدا زدم گفتم بچه ها ببینین این مانکنه چقدررباحاله همزمان هم شروع کردم به تکان دادنش فقط قدش خییلی بلند بود
        اما بحث اینجاست خییلی سنگین بود هرچیی تکون میدادم اصلا حرکت نمیکرد
        بچه هاهم اومدن نزدیکتر
        ولی تو همین حین یه دفعه دیدم مانکن بدون تغییر حرکت فقط کاسه چشماش مارو هدف خودش قرار داد😑
        به جان خودم تو اون لحظه سکته کردم یه جیغ کشیدم پشتش دخترداییم و پسرداییمم با صدای خروس مانند جیغ کشیدن خیابونم خیلی شلوغ بود بعدش فهمیدم اصلا مانکن نبوده
        یک خانم عربی بلند لاغر بوده که من با مانکن اشتباه گرفتمشون😑😑😑
        خب شماهم یه چی تعریف کن
        @roghayeh-eftekhari

        SachliS آفلاین
        SachliS آفلاین
        Sachli
        نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
        #40

        Gharibe Gomnam چی بگم؟😂

        1 پاسخ آخرین پاسخ
        1
        • خانومِ_دوست_داشتنیخ آفلاین
          خانومِ_دوست_داشتنیخ آفلاین
          خانومِ_دوست_داشتنی
          نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
          #41

          اول که سلام:beaming_face_with_smiling_eyes: :heart_suit:
          آقا ، من اینا رو خوندم ، یهو یه چیزی یادم اومد گفتم واسه شماهم بگم:face_with_tears_of_joy:
          این داستان بر میگرده به حداقل 16-15 سال پیش ، یعنی وقتی من 3 یا 4 ساله بودم ( آخه دقیق یادم نیست اینو دیگه:face_without_mouth: )
          اون موقع تلوزیون داشت سریال جواهری در قصر یا همون یانگوم رو میداد ( احتمالا دیده باشین ) ، بعد از نظر بقیه من خیلییی به این خانوم شبیه بودم ، هم از نظر قیافه هم اینکه موهای خیلی بلندی داشتم ، با این روبانا و گیر سرهای کره ای میبستم که باز نشن ، از اینا منظورمه ( یانگومم همینه )
          jA5ZTkwOTVjM.jpg

          هم از اینکه من همون اول عشقِ پزشکی بودم و یانگومم که پزشک دربار بود:person_gesturing_ok_light_skin_tone: براهمین از یه جایی به بعد کسی اسم منو نمیگفت ، یانگوم صدام میزدن ( که خب تا چند سال بعد این داستان هرکسی اینطوری صدام میزد ، ازش متنفر میشدم:neutral_face: :ok_hand: )
          خب
          رسیدیم به قسمتی که قرار بود نمیدونم یانگوم رو بکشن نمیدونم چی دقیقا:face_without_mouth: :face_with_tears_of_joy: :face_with_tears_of_joy:
          من رفته بودم تو خیابون ، چون سریال پرطرفداری بود ، داشتن ازش صحبت میکردن که آره امشب قراره یانگوم به قتل برسه و این داستانا:slightly_frowning_face:
          منم شنیدم صداشونو ، فکر کردم با منن:neutral_face: :face_with_tears_of_joy: :face_with_tears_of_joy: اونام متوجه شدن من استرس گرفتم ، بدتر هی ادامه دادن و شروع کردن به اذیت کردنِ من ( بیشعورا:slightly_frowning_face: :unamused_face: )
          قشنگ یادمه با بغض گفتمش : خب مگه من چیکار کردم آخه:crying_face: :broken_heart:
          گفت : برو خونه گل سرت رو دربیار شب هم بیرون نیا ، اگه اومد بهش میگم اینجا نیستی:face_without_mouth: :face_with_tears_of_joy: :face_with_tears_of_joy:
          خیلی بیشعور بود خیلی:face_with_tears_of_joy: :face_with_tears_of_joy:
          تا دو روز من از خونه نرفتم بیرون که هیچ ، هرکی میرفت میگفتمش یوقت نگی من خونما:slightly_frowning_face: :face_with_tears_of_joy: :face_with_tears_of_joy:
          افسردگی گرفتم اصن ، هنوزم که هنوزه منو میبینه ، میگه نگران نباش گفتم تو خونه نیستی:slightly_frowning_face: :face_with_tears_of_joy: :face_with_tears_of_joy:

          0yasin.sh00 1 پاسخ آخرین پاسخ
          12
          • خانومِ_دوست_داشتنیخ خانومِ_دوست_داشتنی

            اول که سلام:beaming_face_with_smiling_eyes: :heart_suit:
            آقا ، من اینا رو خوندم ، یهو یه چیزی یادم اومد گفتم واسه شماهم بگم:face_with_tears_of_joy:
            این داستان بر میگرده به حداقل 16-15 سال پیش ، یعنی وقتی من 3 یا 4 ساله بودم ( آخه دقیق یادم نیست اینو دیگه:face_without_mouth: )
            اون موقع تلوزیون داشت سریال جواهری در قصر یا همون یانگوم رو میداد ( احتمالا دیده باشین ) ، بعد از نظر بقیه من خیلییی به این خانوم شبیه بودم ، هم از نظر قیافه هم اینکه موهای خیلی بلندی داشتم ، با این روبانا و گیر سرهای کره ای میبستم که باز نشن ، از اینا منظورمه ( یانگومم همینه )
            jA5ZTkwOTVjM.jpg

            هم از اینکه من همون اول عشقِ پزشکی بودم و یانگومم که پزشک دربار بود:person_gesturing_ok_light_skin_tone: براهمین از یه جایی به بعد کسی اسم منو نمیگفت ، یانگوم صدام میزدن ( که خب تا چند سال بعد این داستان هرکسی اینطوری صدام میزد ، ازش متنفر میشدم:neutral_face: :ok_hand: )
            خب
            رسیدیم به قسمتی که قرار بود نمیدونم یانگوم رو بکشن نمیدونم چی دقیقا:face_without_mouth: :face_with_tears_of_joy: :face_with_tears_of_joy:
            من رفته بودم تو خیابون ، چون سریال پرطرفداری بود ، داشتن ازش صحبت میکردن که آره امشب قراره یانگوم به قتل برسه و این داستانا:slightly_frowning_face:
            منم شنیدم صداشونو ، فکر کردم با منن:neutral_face: :face_with_tears_of_joy: :face_with_tears_of_joy: اونام متوجه شدن من استرس گرفتم ، بدتر هی ادامه دادن و شروع کردن به اذیت کردنِ من ( بیشعورا:slightly_frowning_face: :unamused_face: )
            قشنگ یادمه با بغض گفتمش : خب مگه من چیکار کردم آخه:crying_face: :broken_heart:
            گفت : برو خونه گل سرت رو دربیار شب هم بیرون نیا ، اگه اومد بهش میگم اینجا نیستی:face_without_mouth: :face_with_tears_of_joy: :face_with_tears_of_joy:
            خیلی بیشعور بود خیلی:face_with_tears_of_joy: :face_with_tears_of_joy:
            تا دو روز من از خونه نرفتم بیرون که هیچ ، هرکی میرفت میگفتمش یوقت نگی من خونما:slightly_frowning_face: :face_with_tears_of_joy: :face_with_tears_of_joy:
            افسردگی گرفتم اصن ، هنوزم که هنوزه منو میبینه ، میگه نگران نباش گفتم تو خونه نیستی:slightly_frowning_face: :face_with_tears_of_joy: :face_with_tears_of_joy:

            0yasin.sh00 آفلاین
            0yasin.sh00 آفلاین
            0yasin.sh0
            نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
            #42

            خانومِ_دوست_داشتنی این عالی بود خدایی😂😂
            سریال مورد علاقه من بود و هست
            اگ هنوز علاقه داری سایمدانگ خاطرات نور بعد از کنکور ببین😂

            1 پاسخ آخرین پاسخ
            2
            • Z.H.ZZ آفلاین
              Z.H.ZZ آفلاین
              Z.H.Z
              تجربی دانش آموزان آلاء
              نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط Z.H.Z انجام شده
              #43

              ___یادمه ۱۳ سالم بود...یروز تصمیم گرفتم کم حرف بزنم...رفتیم خونه پدربزرگم...بعد یکی دو ساعت خالم گفت:زهرا چه خوب که انقدر کم حرف میزنی صدات همیشه خیلی رو مخ بود...
              شوخی کرد!
              ‌همه خندیدن!
              منم خندیدم!
              ولی یادم نمیاد دیگه اونجوری پیش کسی پرحرفی کرده باشم! درباره علایقم با کسی حرف بزنم! درباره رویاهام هدف هام! یا غیر از موارد ضروری واسه کسی ویس فرستاده باشم! آخه صدام واسه همه رو مخه!
              ___هیچکدوم از اینا دیگه اذیتم نمیکنه!تنها چیزی که هنوز عذابم میده اینه که من هنوز دوسشون دارم...
              ولی کاش فقط یکم به اینکه این حرفش چقدر ممکنه روم تاثیر داشته باشه فکر میکرد!
              پ ن:ببخشید اگه الان هم رو مخ بودم!

              ♡

              هبیجه 1 پاسخ آخرین پاسخ
              17
              • خانومخ خانوم

                همه چیز از روزی شروع میشه که به دنیا اومدم😂
                اولش اصلا نمیخاستم به دنیا بیام 😐😂
                شاید باورتون نشه ولی قرار بود 13 خرداد به دنیا بیام که مادرم 21 خرداد واقعا شک کرد که چرا این بچه انقد خوش و راحت خوابیده و نمیخاد پا به این جهان بزاره 😐😂
                بعدم میره دکتر و دکتر با چشم های از حدقه بیرون زده میگه خانوم شما الان حس درد نداری؟!
                مادرم خیلی ریلکس میگه نه آقای دکتر 😐☺️

                مادرم رو میبرن سونو گرافی میبینن من از بند ناف آویزون شدم و میگم نوموخاممممم بیام نوموخام😂(بی مزه هم ترامپ نه من😐)

                بعدش که پا در میونی دکتر ها و پرستاران و مدیریت بیمارستان شرفیاب میشم به این دنیا 😌
                وزنم خیلی خیلی خیلی کم بوده😐 2 کیلو و دویست😐😂
                چیه توقع داشتین 4 کیلو باشم؟! 😐😂
                حالا درسته من ی هفته دیرتر به دنیا اومدم ولی دلیل نمیشه اضافه وزن بگیرم که 😐😂
                بعدش طی یک عملیات خیلی خفن با حضور شیر خشک
                استعداد من بروز میکنه و شروع میکنم به چاق شدن😂
                باور کنید ی لپایی داشتم که نیاز به داربست داشت😂
                من نوه ی اول دختری هستم که دخترم بوده!
                خب این یعنی سلطنت😐😂😌
                خاله هام و دایی هام فداییم بودن البته تا همین 3 تا چهار سالگی داخل تصویر 😌(البته اینجا 1 سالمه 😂😌)

                وقتی میگم فداییم بودن یعنی این که مثلا😂

                خالم که قبلا ازش حرف زده بودم با من حدود 10 سال تفاوت سنی داره یعنی اون موقع 10 یا 12 سالش بود 😂
                وقتی بستنی میخوردیم اون طبیعتا بستنی زودتر تموم می‌شده و من که نی نی کوشولوی عجوجی مجوجی بیش نبودم بستنی کامل داشتم 😂
                نمیدونم دقیقا چ تفکری داشتم ولی از بستنی رو به اتمام خالم بیشترخوشم میومد و اونو طلب میکردم😂
                خالمم از خدا خواستهبا مهربانی بستنی من را گرفته و بستنی خود را جایگزین می کرد 😂

                بعد 15 سال تو جمع اعتراف کرد هنوز نتونستم باهاش کنار بیام😂

                ی بارم مادرم به پدرم میگه که اون قطره فاطمه رو بهش بده اخه گوشم عفونت کرده بوده 😐😂
                پدر عزیز تر از جان هم که مشخصه خیلی دوسم داشته با این عملش😂
                قطره گوش رو خیلی راحت میده بخورم😐😂
                اخه پدر من چرا😐؟!
                شما میتونی به چشم های این بچه تو عکس نگاه
                کنی بهش قطره گوش بدی بخوره 😐😂؟!
                البته من هم خیلی چون شکمو بودم هرچیزی که به سمتم تعارف می‌شده رو قبول میکردم 😂
                چیزیم هم نشده البته میگن الله اعلم😂

                پدرربزرگم که عاشقانه دوسش دارم(:
                وقتی بچه بودم منو میزاشت جلوش و انواع روش های تغذیه و رژیم های غذایی رو آزمایش می‌کرد 😂
                پسته بادوم رو می‌جوید (حالتون بد نشه صلوات 😂)
                و میزاشت دهن من😐😂
                اگر فیلمش رو نمیدیدم میگفتم نه دروغه 😂
                شما تصور کن من چ دست و پایی میزنم برای اون پسته ی جویده شده😂 (به روم بیارید بلاکتون میکنم 😂)
                یا مثلا بيسکوئيت مادر با چای 😂
                فکر کنم حجم لپ ها رو به پدربزرگم مدیونم 😂

                خاطره از بچگیم انقد زیاده که وقتی بزرگ شدم دیگ خاطره ای نیست😐😂

                بازم از بچگی هام میگم براتون 😂
                شاد باشید ☺️😌🌼

                دانش-آموزان-آلاء

                خانومخ آفلاین
                خانومخ آفلاین
                خانوم
                فارغ التحصیلان آلاء
                نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                #44

                _____ در خاطره بازی🎈 گفته است:

                همه چیز از روزی شروع میشه که به دنیا اومدم😂
                اولش اصلا نمیخاستم به دنیا بیام 😐😂
                شاید باورتون نشه ولی قرار بود 13 خرداد به دنیا بیام که مادرم 21 خرداد واقعا شک کرد که چرا این بچه انقد خوش و راحت خوابیده و نمیخاد پا به این جهان بزاره 😐😂
                بعدم میره دکتر و دکتر با چشم های از حدقه بیرون زده میگه خانوم شما الان حس درد نداری؟!
                مادرم خیلی ریلکس میگه نه آقای دکتر 😐☺️

                مادرم رو میبرن سونو گرافی میبینن من از بند ناف آویزون شدم و میگم نوموخاممممم بیام نوموخام😂(بی مزه هم ترامپ نه من😐)

                بعدش که پا در میونی دکتر ها و پرستاران و مدیریت بیمارستان شرفیاب میشم به این دنیا 😌
                وزنم خیلی خیلی خیلی کم بوده😐 2 کیلو و دویست😐😂
                چیه توقع داشتین 4 کیلو باشم؟! 😐😂
                حالا درسته من ی هفته دیرتر به دنیا اومدم ولی دلیل نمیشه اضافه وزن بگیرم که 😐😂
                بعدش طی یک عملیات خیلی خفن با حضور شیر خشک
                استعداد من بروز میکنه و شروع میکنم به چاق شدن😂
                باور کنید ی لپایی داشتم که نیاز به داربست داشت😂
                من نوه ی اول دختری هستم که دخترم بوده!
                خب این یعنی سلطنت😐😂😌
                خاله هام و دایی هام فداییم بودن البته تا همین 3 تا چهار سالگی داخل تصویر 😌(البته اینجا 1 سالمه 😂😌)

                وقتی میگم فداییم بودن یعنی این که مثلا😂

                خالم که قبلا ازش حرف زده بودم با من حدود 10 سال تفاوت سنی داره یعنی اون موقع 10 یا 12 سالش بود 😂
                وقتی بستنی میخوردیم اون طبیعتا بستنی زودتر تموم می‌شده و من که نی نی کوشولوی عجوجی مجوجی بیش نبودم بستنی کامل داشتم 😂
                نمیدونم دقیقا چ تفکری داشتم ولی از بستنی رو به اتمام خالم بیشترخوشم میومد و اونو طلب میکردم😂
                خالمم از خدا خواستهبا مهربانی بستنی من را گرفته و بستنی خود را جایگزین می کرد 😂

                بعد 15 سال تو جمع اعتراف کرد هنوز نتونستم باهاش کنار بیام😂

                ی بارم مادرم به پدرم میگه که اون قطره فاطمه رو بهش بده اخه گوشم عفونت کرده بوده 😐😂
                پدر عزیز تر از جان هم که مشخصه خیلی دوسم داشته با این عملش😂
                قطره گوش رو خیلی راحت میده بخورم😐😂
                اخه پدر من چرا😐؟!
                شما میتونی به چشم های این بچه تو عکس نگاه
                کنی بهش قطره گوش بدی بخوره 😐😂؟!
                البته من هم خیلی چون شکمو بودم هرچیزی که به سمتم تعارف می‌شده رو قبول میکردم 😂
                چیزیم هم نشده البته میگن الله اعلم😂

                پدرربزرگم که عاشقانه دوسش دارم(:
                وقتی بچه بودم منو میزاشت جلوش و انواع روش های تغذیه و رژیم های غذایی رو آزمایش می‌کرد 😂
                پسته بادوم رو می‌جوید (حالتون بد نشه صلوات 😂)
                و میزاشت دهن من😐😂
                اگر فیلمش رو نمیدیدم میگفتم نه دروغه 😂
                شما تصور کن من چ دست و پایی میزنم برای اون پسته ی جویده شده😂 (به روم بیارید بلاکتون میکنم 😂)
                یا مثلا بيسکوئيت مادر با چای 😂
                فکر کنم حجم لپ ها رو به پدربزرگم مدیونم 😂

                خاطره از بچگیم انقد زیاده که وقتی بزرگ شدم دیگ خاطره ای نیست😐😂

                بازم از بچگی هام میگم براتون 😂
                شاد باشید ☺️😌🌼

                دانش-آموزان-آلاء

                این خاطره رو مجدد خوندم و دیدم پدربزرگم بین ما نیست دیگه :)
                چند روز دیگه سالگردشه🖤

                ما به یَغما رفته‌ی نجوای لبخندِ توییم.

                Fadaei_Hossein128F 1 پاسخ آخرین پاسخ
                18
                • حبه انگور_ح آفلاین
                  حبه انگور_ح آفلاین
                  حبه انگور_
                  نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط حبه انگور_ انجام شده
                  #45

                  یه گوشی گرفتم یازده تومن
                  یکی دوازده تومن ازم طلب داشت،گوشیو دستم دید ازش خوشش اومد نپرسید چند گرفتی گفت جای طلبت بدش من
                  دادمش حالا خوشال که یه تومن به نفعم شد
                  فرداش رفتم گوشیه رو بخرم،شده بود ۱۳ تومن!وخریدم!!!
                  تو یه معامله هم یه تومن سود کرده باشی و هم یه تومن ظرر نوبره، بخدا که هنر میخاد هنررر
                  هر موقع یادش میفتم حس ملانصردین بودن بم دست میده😂

                  1 پاسخ آخرین پاسخ
                  6
                  • Fadaei_Hossein128F آفلاین
                    Fadaei_Hossein128F آفلاین
                    Fadaei_Hossein128
                    نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط Fadaei_Hossein128 انجام شده
                    #46

                    خاطره شیرین من به هفتم شهرور پارسال برمیگرده
                    تو کوچه پس کوچه های شهر قدم میزدم بعد سالها انتظار داشتم میرسیدم
                    ولی احاس میکردم اون شهرم مثل شمال خودمون میمونه
                    یعنی حرمو میشه از اخر هرکوچه دید ته همه کوچه ها رو دید میزدم تا بین الحرمینو ببینم 😂😅
                    و به هر کوچه که میرسیدم ضایع میشدم 😂😂
                    تا این که رسیدم به یه خیابون بزرگ که اخرش دیدم یه اقایی داره ادای احترام میکنه سرعتمو بیشتر کردم و بلاخره رسیدم
                    گنبدو گلدسته های حرم اقا اباالفضل العباس که خورد به چشمم تمام غصه هام تموم شد
                    ولی از اونجایی که کودک درون من فضول تر از این حرفاست
                    منتظر بودم تا گنبد امام حسینو ببینم
                    وارد بین الحرمین شدم
                    چشمام اونور و مپایید تا گنبد رو ببینم وقتی دیدم گنبد رو دیگه اروم اروم شدم
                    انگار تموم غصه هام تموم شده بود
                    همش ...
                    اون سفر خاطرات باحال دیگر هم داشت
                    ان شاءالله بعداً بیشتر درموردش میگم

                    خادم الحسین
                    خادم الرضا
                    خادم العباس

                    1 پاسخ آخرین پاسخ
                    4
                    • خانومخ خانوم

                      _____ در خاطره بازی🎈 گفته است:

                      همه چیز از روزی شروع میشه که به دنیا اومدم😂
                      اولش اصلا نمیخاستم به دنیا بیام 😐😂
                      شاید باورتون نشه ولی قرار بود 13 خرداد به دنیا بیام که مادرم 21 خرداد واقعا شک کرد که چرا این بچه انقد خوش و راحت خوابیده و نمیخاد پا به این جهان بزاره 😐😂
                      بعدم میره دکتر و دکتر با چشم های از حدقه بیرون زده میگه خانوم شما الان حس درد نداری؟!
                      مادرم خیلی ریلکس میگه نه آقای دکتر 😐☺️

                      مادرم رو میبرن سونو گرافی میبینن من از بند ناف آویزون شدم و میگم نوموخاممممم بیام نوموخام😂(بی مزه هم ترامپ نه من😐)

                      بعدش که پا در میونی دکتر ها و پرستاران و مدیریت بیمارستان شرفیاب میشم به این دنیا 😌
                      وزنم خیلی خیلی خیلی کم بوده😐 2 کیلو و دویست😐😂
                      چیه توقع داشتین 4 کیلو باشم؟! 😐😂
                      حالا درسته من ی هفته دیرتر به دنیا اومدم ولی دلیل نمیشه اضافه وزن بگیرم که 😐😂
                      بعدش طی یک عملیات خیلی خفن با حضور شیر خشک
                      استعداد من بروز میکنه و شروع میکنم به چاق شدن😂
                      باور کنید ی لپایی داشتم که نیاز به داربست داشت😂
                      من نوه ی اول دختری هستم که دخترم بوده!
                      خب این یعنی سلطنت😐😂😌
                      خاله هام و دایی هام فداییم بودن البته تا همین 3 تا چهار سالگی داخل تصویر 😌(البته اینجا 1 سالمه 😂😌)

                      وقتی میگم فداییم بودن یعنی این که مثلا😂

                      خالم که قبلا ازش حرف زده بودم با من حدود 10 سال تفاوت سنی داره یعنی اون موقع 10 یا 12 سالش بود 😂
                      وقتی بستنی میخوردیم اون طبیعتا بستنی زودتر تموم می‌شده و من که نی نی کوشولوی عجوجی مجوجی بیش نبودم بستنی کامل داشتم 😂
                      نمیدونم دقیقا چ تفکری داشتم ولی از بستنی رو به اتمام خالم بیشترخوشم میومد و اونو طلب میکردم😂
                      خالمم از خدا خواستهبا مهربانی بستنی من را گرفته و بستنی خود را جایگزین می کرد 😂

                      بعد 15 سال تو جمع اعتراف کرد هنوز نتونستم باهاش کنار بیام😂

                      ی بارم مادرم به پدرم میگه که اون قطره فاطمه رو بهش بده اخه گوشم عفونت کرده بوده 😐😂
                      پدر عزیز تر از جان هم که مشخصه خیلی دوسم داشته با این عملش😂
                      قطره گوش رو خیلی راحت میده بخورم😐😂
                      اخه پدر من چرا😐؟!
                      شما میتونی به چشم های این بچه تو عکس نگاه
                      کنی بهش قطره گوش بدی بخوره 😐😂؟!
                      البته من هم خیلی چون شکمو بودم هرچیزی که به سمتم تعارف می‌شده رو قبول میکردم 😂
                      چیزیم هم نشده البته میگن الله اعلم😂

                      پدرربزرگم که عاشقانه دوسش دارم(:
                      وقتی بچه بودم منو میزاشت جلوش و انواع روش های تغذیه و رژیم های غذایی رو آزمایش می‌کرد 😂
                      پسته بادوم رو می‌جوید (حالتون بد نشه صلوات 😂)
                      و میزاشت دهن من😐😂
                      اگر فیلمش رو نمیدیدم میگفتم نه دروغه 😂
                      شما تصور کن من چ دست و پایی میزنم برای اون پسته ی جویده شده😂 (به روم بیارید بلاکتون میکنم 😂)
                      یا مثلا بيسکوئيت مادر با چای 😂
                      فکر کنم حجم لپ ها رو به پدربزرگم مدیونم 😂

                      خاطره از بچگیم انقد زیاده که وقتی بزرگ شدم دیگ خاطره ای نیست😐😂

                      بازم از بچگی هام میگم براتون 😂
                      شاد باشید ☺️😌🌼

                      دانش-آموزان-آلاء

                      این خاطره رو مجدد خوندم و دیدم پدربزرگم بین ما نیست دیگه :)
                      چند روز دیگه سالگردشه🖤

                      Fadaei_Hossein128F آفلاین
                      Fadaei_Hossein128F آفلاین
                      Fadaei_Hossein128
                      نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                      #47

                      خانوم اللهی خدا رحمتشون کنه
                      ان شاءالله روحشون شاد و با بهترینای عالم امکان محشور بشن🌺

                      خادم الحسین
                      خادم الرضا
                      خادم العباس

                      1 پاسخ آخرین پاسخ
                      2
                      • مداد رنگیم مداد رنگی

                        سلاااااااام بر دوست های عزیز و خوشکل خودم 🥰❤🤗

                        همیشه واسه همه مون در یک موقع زمانی یه اتفاق هایی میوفته که شیرینه گاهی هم تلخ 😍😭

                        همین تلخ و شیرینا با مرور زمان🕰 میشن خاطره و در دفتر خاطرات ذهنمان جا خوش میکنن ⌛📜

                        حالا دوستان🤗 از شما میخوام که
                        از خاطرات زندگی تون بگین از خاطرات شیرین☺️ ، بامزه 😋، تلخ 😔،دوران مدرسه 👩‍🏫👨‍🏫، دوران دانشگاه 👨‍🎓👩‍🎓،
                        از سوتی هاتون😂 و از خاطرات با دوستانون👬👭 و هرچی که دوست دارید بگیید و باما شریک شید😉

                        دوستون دارم فراوون با کلی قلب هاییی رنگیی
                        💚💛🧡❤💙💜🖤

                        فارغ-التحصیلان-آلاء دانش-آموزان-نظام-جدید-آلا حامیان-آلاء خیرین-کوچک-دریا-دل ادمین دانش-آموزان-آلاء دانش-آموزان-آلاء دانش-آموزان-نظام-قدیم-آلا dlrm پشمک اکالیپتوس
                        marzyeh78 @رُ-ز-عــآبیـ ایهام @Saahaar گونش
                        @Milad91 Virus @Survival

                        Mahdieh teM آفلاین
                        Mahdieh teM آفلاین
                        Mahdieh te
                        دانش آموزان آلاء
                        نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                        #48

                        مداد رنگی یه بار توی جمع دوستام بودم بعد یه گوشی وسط بود من برداشتمش با این حساب که گوشی دوست xم هست (باهاش صمیمی‌ام) خلاصه رفتم یه گوشه رمزم که نداشت داشتم چک‌ش میکردم 😅 بعد یهو یکی از دوستام (y, غیر صمیمی و رودرواسی شدید) اومد پیشم و خلاصه اونم راهنمایی‌ام میکرد که برو فلان جا، اینو ببین و ... 😂 من هِی میگفتم y عکسای تو این جا چیکار میکنه حالا جالبیش اینجاست من میخواستم برم توی یه پوشه‌ای از عکسا این بنده‌خدا میگفت نرو، در نهایت رفتم و ... 😂

                        دوست xم اومد توی اتاق با گوشی‌ش بعد من پوکر فیس بودم که گوشی‌ش که دست منه 😐 بعد فهمیدم گوشی y بوده 😂😂😂 از خجالت آب شدم

                        1 پاسخ آخرین پاسخ
                        2
                        • Z.H.ZZ Z.H.Z

                          ___یادمه ۱۳ سالم بود...یروز تصمیم گرفتم کم حرف بزنم...رفتیم خونه پدربزرگم...بعد یکی دو ساعت خالم گفت:زهرا چه خوب که انقدر کم حرف میزنی صدات همیشه خیلی رو مخ بود...
                          شوخی کرد!
                          ‌همه خندیدن!
                          منم خندیدم!
                          ولی یادم نمیاد دیگه اونجوری پیش کسی پرحرفی کرده باشم! درباره علایقم با کسی حرف بزنم! درباره رویاهام هدف هام! یا غیر از موارد ضروری واسه کسی ویس فرستاده باشم! آخه صدام واسه همه رو مخه!
                          ___هیچکدوم از اینا دیگه اذیتم نمیکنه!تنها چیزی که هنوز عذابم میده اینه که من هنوز دوسشون دارم...
                          ولی کاش فقط یکم به اینکه این حرفش چقدر ممکنه روم تاثیر داشته باشه فکر میکرد!
                          پ ن:ببخشید اگه الان هم رو مخ بودم!

                          هبیجه آفلاین
                          هبیجه آفلاین
                          هبیج
                          دانشجویان پزشکی
                          نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                          #49

                          @Z-H-Z جوجه اردک زشت رو یادته؟ شاید تو سن بلوغ بودی

                          https://abzarek.ir/service-p/msg/2625493

                          1 پاسخ آخرین پاسخ
                          0
                          • Gharibe GomnamG Gharibe Gomnam

                            سلام خب من خاطره خیییلی زیااد دارم و از اونجایی که خیلی شیطون هستم میخوام یکیشونو تعریف کنم😐😐
                            ما تو مدرسمون جشن یلدا داشتیم
                            من دیدم جو خییلی آرومه اینهمه کیک و بند و بساط و اینهمه ارومی؟
                            و چون کم غذام حوصله خوردن کیکم نداشتم
                            بعد کیک رو گرفتم درعرض یک دهم ثانیه کوبیدم تو صورت یک نفر از بچه های قد بلند کلاسمون که قدش ۱۷۳ هست
                            با این حرکت من کل کلاس و کل مدرسه هوا رفت
                            مدیر معاون نبودن طبقه پایین بودن
                            همه ریختن سرم😂😂😂
                            ژله پرت کردن سمتم
                            ولی من خییلی فرزم خیلی سریع پله های مدرسه رو پریدم پایین چشمتون روز بد نبینه پام روی ژله رفت سر خوردم از ۱۲ پله
                            داغووون شدم کلیه راستم که احساس کردم از کار افتاد
                            البته اولین بارم نبود از پله میفتم 😐 چون زیادی تو بالا پایین رفتن از پله عجولم😐
                            هیچ با تمام دردی که داشتم و اشکی تو چشمام بود به سمت دستشویی مدرسه هجوم بردم😂😂😂😂
                            یه لشکرهم دنبالم چون ۵ ۶ نفر رو ژله اب و کیکی کردم
                            بدهم زدم😐
                            بعد رفتم تو دستشویی اونا نمیتونستن کاری کنن دیدم از اسمون داره ژله و کیک میاد رو سرم
                            فهمیدم اینا ول بکن نیستن از پشت در دارن میریزن
                            منم دیدم نه نمیشه
                            شلنگ رو گرفتم از این ور اب ریختم سرشون😂😂😂😂
                            بعد همون موقع زنگ کلاس خورد و من خیلی سریع به سمت سرویسم هجوم بردم😂
                            این یکی از شاهکارهای بنده بود😐😐

                            هبیجه آفلاین
                            هبیجه آفلاین
                            هبیج
                            دانشجویان پزشکی
                            نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                            #50

                            Gharibe Gomnam
                            بحث شیطنت شد؟😁😂
                            Devil works hard but Sarah works harder ☺️😂
                            تو نمازخونه جشن های که می‌گرفتن شکلات پرت میکردن ( که به همه برسه)
                            و ما باز میکردیم میزدیم به زمین و .... و دوباره پرت میکردیم و بچه ها هم می‌خوردن😁😂👌

                            https://abzarek.ir/service-p/msg/2625493

                            1 پاسخ آخرین پاسخ
                            1
                            • Rezvan.E.AR آفلاین
                              Rezvan.E.AR آفلاین
                              Rezvan.E.A
                              تجربی دانش آموزان آلاء
                              نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                              #51

                              من بچه که بودم بهم می‌گفتن ننه گمو گور. آخه هر وقت چیزی گم میشد تا اسم من رو صدا می‌زدن براشون می‌آوردم. عزیزان فامیلم فکر می‌کردن من خودم قایم کردم در حالی که از بس فضول بودم و هر سوراخ سومبه‌ای که تو هر خونه‌ای بود می‌گشتم جای همه چیز رو می‌دونستم. البته حافظه‌ی قویی هم داشتم.
                              هر بار که می‌رفتم خونه‌ی مادر بزرگم مامانم کلی نصیحت می‌کرد دختر خوبی باش. شیطونی نکن. فوضولی نکن. بلایی سر خودت نیار تا بیام. منم هر کاری می‌کردم بعد مامانم که می‌اومد خودم رو خوب جلوه می‌دادم اما چشمتون روز بد نبینه همین که پامون رو می‌ذاشتیم خونه تا مامانم می‌خواست ازم تعریف کنه که چه خوبه دختر خوبی شدی خاله‌هام زنگ می‌زدن که خواهر از این ننه گموگور بپرس فلان چیز کجاس. خلاصه دوباره در نقش مجرم ظاهر می‌شدم.

                              1 پاسخ آخرین پاسخ
                              3
                              • Rezvan.E.AR آفلاین
                                Rezvan.E.AR آفلاین
                                Rezvan.E.A
                                تجربی دانش آموزان آلاء
                                نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                                #52

                                خوندم بچه‌ها از سریالای جومونگ و... گفتن یاد یه خاطره افتادم.

                                فکر کنم چهار پنج سالم بود جومونگ رو پخش می‌کرد شایدم بچه‌تر. قسمتای آخرش بود اگه اشتباه نکنم که جومونگ رو هوا بلند میشه و نیم ساعت بعد فرود میاد زمین. منم که عاشق هیجان(انگار نه انگار دخترم. یعنی ته خطر بودم برای خودم) خلاصه که مامان بابام یه لحظه من رو تنها می‌ذارن و منم سعی می‌کنم از این مبل بپرم روی مبل روبه‌روایش تا مثل جومونگ بشم.

                                چشمتون روز بد نبینه هرچی می‌پریدم روی مبل روبه‌رویی نمی‌افتادم. به سختی دوتا مبل رو به هم نزدیک می‌کردم تا بشه پردید. خلاصه که یه دفعه پریدم و افتادم دقیقا جلوی مبلمون و رفتم زیرش. از این مبلای تاج دار بود و منم که با شتاب افتادم پیشونیم با چه ضخم بزرگی برید.

                                انقدری که مامانم من رو می‌بینه فکر می‌کنه مغزم زده بیرون و غش می‌کنه. طفلکی مامانم پیر شد تا من بزگ شدم

                                1 پاسخ آخرین پاسخ
                                2
                                • Rezvan.E.AR آفلاین
                                  Rezvan.E.AR آفلاین
                                  Rezvan.E.A
                                  تجربی دانش آموزان آلاء
                                  نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                                  #53

                                  من که بچه بودم یادمه یه مدت زیاد برقا می‌رفت. مامانم اینام تصمیم گرفتن ما رو ببرن پارک تا هم بازی کنیم هم تخلیه شیم. شب که اومدیم خونه بخوابیم.

                                  پارک نزدیک خونمون تاب نداشت و سرسره‌شم همیشه‌ی خدا شلوغ بود. مامانم اینا نشسته بودن روی صندلی و دادش کوچولوم بغلشون بود. منم روی این زنجیرا هست که دور باغچه‌ها گذاشتن و به دوتا پایه‌ی سبز وصله؟! نشستم و شروع کردم به تاب خودن. هرچی مامانم گفت بس کن مامان جان. بی‌خیال این نرده و زنجیر بشو برو با بقیه بازی کن گوش نکردم تا اینکه....

                                  یه دفعه حسابی شتاب گرفتم و از نظر خودم داشتم پرواز می‌کردم که سر و ته شدم و سرم از پشت خورد به جدول لبه‌ی باغچه و کلی تیغ گلا رفت تو سرم. بابام بدو بدو پشت سرم رو چسبوند به تنش و رفتیم بیمارستان و خلاصه بخیه و...

                                  از اون به بعد مامانم پشت دستش رو داغ کرد من رو ببره پارک هر شب تو تاریکی می‌موندیم اما از خونه بیرون نمی‌رفتیم.

                                  1 پاسخ آخرین پاسخ
                                  1
                                  • Rezvan.E.AR آفلاین
                                    Rezvan.E.AR آفلاین
                                    Rezvan.E.A
                                    تجربی دانش آموزان آلاء
                                    نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                                    #54

                                    من توی املا افتضاح بودم.
                                    کلاس هفتم که رفتم هیچ وقت یادم نمیره اولین املایی بود که معلمون گرفت چون فامیلیم الف داشت برگه‌ی من اولین برگه بود. داشت تصحیح می‌کرد که یوهو دیدم میگه یه لحظه بیا. رفتم کنار میزش گفت این چیه؟؟( این بود. " به سیاری") هر چی تلاش کردم بخونم نشد و گفتم فکر کنم به سیاری باشه خانم. گفت خوشم میاد خودتم نمی‌دونی. من توی املا گفتم بسیاری حالا تو چی نوشتی رو نمی‌دونم. خلاصه من اونسال سوژه‌ی املا بودم. همیشه املای 20 نمره‌ای رو منفی 22 میشدم. آخه هر غلط یه نمره و هر نقطه و دندونه و سرکش نیم نمره بود و مال من همه چی اشتباه بود. انقدری که برگه‌ی من رو بعد از تصحیح بلند می‌کرد تا اگه کسی می‌تونه بازم ایراد پیدا کنه یه نمره بهش بده و یادمه یه بارم چهارتا از بچه‌ها هر کدوم پنج نمره گرفتن به خاطر پیدا کردن ایراد توی املای من.

                                    1 پاسخ آخرین پاسخ
                                    3
                                    • Rezvan.E.AR آفلاین
                                      Rezvan.E.AR آفلاین
                                      Rezvan.E.A
                                      تجربی دانش آموزان آلاء
                                      نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                                      #55

                                      بچه که بودم هنوز پوشک می‌شدم. خیلی دوست داشتم گوش آدما رو بگیرم و باهاش بازی کنم. خلاصه که گوش بابام در امان نبود از دست من.

                                      پدر بزرگ خدا بیامرزم سرتیپ ارتشی بود و زندگیش حسابی برنامه و نظم داشت انقدری که بچه‌هاش وقتی پدربزگم می‌اومد بلند می‌شدن به احترامش و خلاصه خونه‌شم پادگانی بود برای خودش.

                                      نزدیک عروسی خاله‌م بود. اون زمان جهیزیه رو به گفته‌ی مامانم نصف بیشترش رو خودشون می‌دوختن.
                                      منم که فوضول همش وسط چرخ خیاطی بودم پدربزرگم میگه خب بابا اول بچه رو خواب کن بعد بشین بدوز.
                                      مامانمم بهش میگه این شیطون اصلا نمی‌خوابه و فوضولی بهش اجازه نمیده.
                                      خلاصه که پدربزرگم مسول خوابوندن من میشه و من رو کنار خودش می‌خوابونه و قصه میگه. منم با گوشش بازی می‌گردم.

                                      مامانم میگه یه دفعه دیدیم بابام داد زد و زد به پوشکت و داد زد برو تو خوابت نمی‌بیره. پاش و برو.

                                      بعد مامانم ازش میپرسه چی شده بابا؟
                                      پدربزرگم جواب میده: ببین گوشمو. باباش رو در آورد. هی با گوشم بازی کرد گفتم الان می‌خوابه الان می‌خوابه یه دفعه دیدم گوشم رو بقچه کرده داره فشار میده و لهش میکنه.
                                      مامانمم میگه گوش باباش تا چه مساحتی قرمز بوده و کبود.

                                      خدایش من مسول بر هم زدن عقاید مردم نسبت به بچه ها بودم...

                                      1 پاسخ آخرین پاسخ
                                      3
                                      • Gharibe GomnamG آفلاین
                                        Gharibe GomnamG آفلاین
                                        Gharibe Gomnam
                                        نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط انجام شده
                                        #56

                                        مادرم گفت مرغ رو بپز من بیام کوکو درست کنم
                                        گفتم باشه
                                        ساعت ۶ مرغ رو گذاشتم
                                        ساعت ۸ از پنجره اتاقم حس‌کردم یه بویی میاد🤣
                                        فکر کردم اشغال اتیش زدن
                                        ۸:۴۵ دقیقه رفتم تو هال
                                        هیچکس خونه نبود که چیزی بگه...
                                        دیدم مرغ جزغاااااله شده
                                        نگو بوی مرغ سوخته بود
                                        قابلمه به فنا رفته
                                        بعد چندروز پیش من داشتم با گوشیم درس میخوندم خواهرم هی با همراه مادرم زنگ میزد منم بلاک کردم موقتا
                                        ولی یادم رفت از بلاکی دربیارم
                                        ظاهرا مادرم ۵۰ بار زنگ زده بود که بگه حواست به مرغ باشه چون من زمانی میتونم یه کار رو با درس خوندن انجام بدم که اون کار بغلم باشه
                                        مثلا اگر قراره هم اشپزی کنم هم درس بخونم باید با کتاب برم تو اشپزخونه
                                        خلاصه زنگ زدم به مادرم گفتم اینجوری شد
                                        دعوام کرد
                                        اومد خونه تو کل خونه بوی سوختنی...😂
                                        اولین بارمم نبود غذا گذاشتم رو گاز یادم رفت خاموش کنم
                                        حتی یه بار غذا گذاشتم رو گاز خوااابم برد🤣
                                        تماااام خونه دود پیچیده بود
                                        هنوز‌که هنوزه مادرم می‌گه دیدی خونه رو اتیش داده بودی

                                        نقطه . سرخط

                                        1 پاسخ آخرین پاسخ
                                        3
                                        • هبیجه آفلاین
                                          هبیجه آفلاین
                                          هبیج
                                          دانشجویان پزشکی
                                          نوشته‌شده در آخرین ویرایش توسط هبیج انجام شده
                                          #57

                                          4-Playwriting-Tips-from-a-Geffen-Playhouse-Reader-768x432.jpg
                                          من تا سال ۹۹ قبل از اینکه کرونا بیاد تئاتر رو خیلی حرفه ای انجام میدادم یعنی از مدرسه جدا شدم و خارج از مدرسه شروع کردم به...
                                          ولی یکی از مسابقات مدرسه ای بود اولین تجربه من از کار تیمی
                                          تئاتر عروسکی بود
                                          منم صداپیشه بودم
                                          صداپیشه دیو فک کننننن
                                          یه دیو دلقک با یه صدای مسخره 😐🤣🤣
                                          دیو یه کارکتر خیلی بامزه بود که اعضای بدنش از هم جدا بود و ۵ دقیقه از نمایش شروع به رقصیدن میکرد ( رقص پا) و ما قبل نمایش پاهای دیو رو گم کردیم و از اونجایی که آدم شوخ طبعی هستم اون بخش از نمایشنامه رو حذف کردیم و خودم دیالوگ نوشتم و گفتم و خیلی هم بامزه تر از نسخه اصلیش شد....( کلا عادت داشتم به اتفاقات پیش بینی نشده اما قدرت رهبری سارا شوخی نیست هاهاها)😁
                                          ولی این عکسی که گذاشتم واقعا داشتیم از پشت همین پرده داور ها رو می‌دیدیم و همه مثل زنبور سرگردون دنبال پای دیو بودیم خیلی خیلی خیلی استرس داشتیم

                                          https://abzarek.ir/service-p/msg/2625493

                                          هبیجه 1 پاسخ آخرین پاسخ
                                          2
                                          پاسخ
                                          • پاسخ به عنوان موضوع
                                          وارد شوید تا پست بفرستید
                                          • قدیمی‌ترین به جدید‌ترین
                                          • جدید‌ترین به قدیمی‌ترین
                                          • بیشترین رای ها


                                          • 1
                                          • 2
                                          • 3
                                          • درون آمدن

                                          • حساب کاربری ندارید؟ نام‌نویسی

                                          • برای جستجو وارد شوید و یا ثبت نام کنید
                                          • اولین پست
                                            آخرین پست
                                          0
                                          • دسته‌بندی‌ها
                                          • نخوانده ها: پست‌های جدید برای شما 0
                                          • جدیدترین پست ها
                                          • برچسب‌ها
                                          • سوال‌های درسی و مشاوره‌ای
                                          • دوره‌های آلاء
                                          • گروه‌ها
                                          • راهنمای آلاخونه
                                            • معرفی آلاخونه
                                            • سوال‌پرسیدن | انتشار مطالب آموزشی
                                            • پاسخ‌دادن و مشارکت در تاپیک‌ها
                                            • استفاده از ابزارهای ادیتور
                                            • معرفی گروه‌ها
                                            • لینک‌های دسترسی سریع