کافــه میـــم♡
-
و ما همچنان دوره میکنیم
شب را
روز را
هنوز را..... -
خانوم نرگس صرافیان طوفان:
دلمان تنگ میشود
برای تمام چیزهایی که داشتیم،
چیزهایی که داشتیم و قدرشان را نداشتیم
حالا این ماییم؛
در عصر فاصلهگذاری میان آدمها،
با قلبهایی از همیشه نزدیکتر...
حالا این ماییم که از هم دوریم و به هم نزدیک،
که محدودیم و رها، که زخمخوردهایم و قوی...
هرچند زیر پوست لبخندهامان،
دلمان برای چیزهایی که
در دور دستهای جهان جا گذاشتهایم تنگ شده
حالا این ماییم که امیدواریم
به پایانِ روزهای سختی
و بازشدن مسیرها به سمت خوشبختی،
این ماییم که مستقل بار آمدهایم
و از کسی جز خودمان توقعی نداریم!
که روی پای خودمان ایستادن،
اصلیترین قانون ناگزیر زندگیهامان شده،
که آنقدر بحران از سر گذراندهایم
که مدیریتش را بلد شدهایم،
که دیگر با هیچ بحران و اندوهی
غافلگیر نمیشویم!
که از یک جایی به بعد،
منتظر هیچکس نماندیم
و به محض ورود سپاه سختیها،
شمشیر بهدست، ایستادیم و بدون سپر جنگیدیم
تفاوت ما با تمام دنیا همین بود
که چشم امیدمان به هیچکس نبود!
ما درد را در زندگیهامان پذیرفتهایم و سالهاست کنارش زندگی میکنیم،
عاشق میشویم، به موفقیت میرسیم،
لبخند میزنیم و دوام میآوریم...
ما درد را به رسمیت شناختهایم ... -
کم به دست آوردمت، افزون ولی انگاشتم
بیش از اینها از دعای خود توقع داشتمبید مجنون کاشتم، فکر تو بودم، خشک شد
زرد میشد مطمئناً کاج اگر میکاشتمآن که زد با تیغ مکرش گردنم را، خود شمرد
چند گامی سوی تو بیسر قدم برداشتمای شکاف سقف ِبر روی سرم ویران شده
کاش از آن اول تو را کوچک نمیپنداشتمآه ِمن دیشب به تنگ آمد، دوید از سینهام
داشت میآمد بسوزاند تو را، نگذاشتم -
عزیزِ نادیدهی من!
دنیا مطلقا سیاه و مطلقا سفید نیست!
آدمها مطلقا خوب و مطلقا بد نیستند!
در هرکدام از ما آنقدر بدی هست که کاملا خوب نباشیم و همچنین در هرکدام از ما آنقدر خوبی هست که مطلقا بد نباشیم.
در جهان آنقدر امید هست که ناامید نباشیم و آنقدر ناکامی، که تمام طول زیستنمان به شادی و عیش و نوش نگذرد!
عزیزِ نادیدهی من! بعد از این، هر غروب که دلت گرفت و اندوه جهان روی سرت آوار شد، به طلوع هم فکر کن، خزان را که دیدی، به بهار هم فکر کن. و از آدمها که به تو رنجی و اندوهی رسید و به بد بودنشان که فکر کردی؛ به این هم فکر کن که همان آدمها جایی و برای کسی، آدمِ خوبِ داستاناند.
نه همیشه ناامید و نه همیشه امیدوار باش؛ چرا که هر شرایط و هر موقعیتی، احساسات متفاوتی را ایجاب میکند و همه چیز نسبیست، حتی خوب یا بد بودنِ آدمها و حتی سیاه یا سفید بودنِ جهان...
روی هیچچیز و هیچکس نمیتوان مطلقا حساب کرد، اما تو زندگی کن و فراموش نکن که تو باید بتوانی از میان اینهمه انسان، روی خودت حساب کنی... -
عشق؟ ویرانکننده و نجاتدهنده
آرامشخیز و آشوبخیز
امیدی برای آغازهای ناب و دلیلی برای رفتنهای ناتمام...
عشق؟ بغضی عزیز و لبخندی جانفرسا
اندوهی عمیق و شوقی دیوانهکننده
عشق؟ همه چیز و هیچ چیز! -
ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت
شعر و دفتر و خودکارم آرامم نکرد! -
گر چه او هرگز نمیگیرد، زِ حال ما خبر
درد او هر شب، خبر گیرد زِ سر تا پای ما ...! -
همه برگ و بهار
در سر انگشتانِ توست
هوای گسترده
در نقرهی انگشتانت میسوزد
و زلالیِ چشمهساران
از باران و خورشيدِ تو سيراب میشود ...! -
یافته ی خویش
خرده مگیر،روزی خواهد رسید که من بروم خانه ی همسایه را آبپاشی کم. وتو به کاج ها سلام کنی. و سار ها بر خوان ما بنشینند. و مردمان مهربان تر از درخت ها شوند.اینک،رنجه مشو اگر در مغازه ها،پای گل ها، بهای آن رامی نویسند. وخروس را از پیش از سپیده دم سر می برند.و اسب را به گاری می بندند.خوراک مانده را به گدا می بخشند.چنین نخواهد ماند.
بربلندی خود بالا رو. و سپیده دم خود را چشم به راه باش!جهان را نوازش کن.دریچه را بگشا. و پیچک را ببین. بر روشنی بپیچ. از زباله ها رو مگردان، که پاره های حقیقت هستند.
جوانه بزن. لبریز شو.سرمشق خودت باش.با چشمان خودت ببین. در خود فرو شو تا به دیگران نزدیک شوی،پیک خودت باش.پیام خودت را بازگوی.میوه از باغ درون بچین.
شاخه ها را چنان بارور بینی که سبد ها آرزو کنی. و زنبیل تو را گرانباری شاخه ای بس خواهد بود....
خیلی زیبا بود برام
سهراب سپهری -
Oysa ki her şey sevgiyle yaratılmıştı,Lakin sevmeyi Beceremedi insanoğlu
در حالیکه همه چی از محبت آفریده شده بود؛اما آدمیزاد دوست داشتن رو بلد نشد...
️
-
امشب بر شانههای دلم
کوله باری سنگینی میکند
کوله باری پر از دلتنگی
دلم میشکند زیر بار این همه دلتنگی
با پرهای شکسته باز سوی آسمانها میرود
میرود سوی ناشناختنیها
شاید این بار در آن اوج
به معبودش رسد
#دوستت خواهم داشت تا ابد
مواظب خودت باش .
-
این منم. گاهی شادم گاهی غمگین، گاهی مضطرب، گاهی آرام، گاهی شتابزده، گاهی صبور...
این منم که گاهی از سادهترین ناملایمتیها بههم میریزد و گاهی از سختترین ضربهها و شکستها و تلخیها، خم به ابرو نمیآورد. گاهی قویترینم و گاهی شکنندهترین عنصر موجود در سیارهی آدمها.
من دارم جهانِ طبیعیِ یک انسان را زیست میکنم و قرار نیست همیشه روی یک مدار و یک مسیر و یک احساس قدم بردارم. قرار نیست همیشه حالم خوب باشد یا نقاب یک انسانِ دائما شاد و آرام را بزنم؛ درحالی که طبیعتِ جهانم دائما در حال تغییر است و طبیعیست که احساسات و نگرشم نسبت به اتفاقات و آدمها تغییر کند و طبیعیست که هر بار حال و روحیات متفاوتی را تجربه کنم!
این منم! فرقی نمیکند که امروز خوشحالم یا غمگین، آرام یا خشمگین؛ مهم این است که احساسات طبیعیام در مواجهه با هر موقعیتی را انکار نخواهمکرد!
من در صلحم با خویش، حتی با آن بخش از وجودم که گاهگاهی تنهایی میطلبد و از جمع، فاصله میگیرد. حتی با آن بخش از وجودم که رنجیده یا زخمیست و التیام میخواهد... حتی با آن بخش از وجودم که هنوز کودک مانده و نیاز دارد با او مهربان باشم و به او فرصت بدهم و از او مراقبت کنم...
چه کسی میتواند ادعا کند که هیچ زخمی ندارد یا تماما بهبود یافته؟!