کافــه میـــم♡
-
عشق؟ ویرانکننده و نجاتدهنده
آرامشخیز و آشوبخیز
امیدی برای آغازهای ناب و دلیلی برای رفتنهای ناتمام...
عشق؟ بغضی عزیز و لبخندی جانفرسا
اندوهی عمیق و شوقی دیوانهکننده
عشق؟ همه چیز و هیچ چیز! -
ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت
شعر و دفتر و خودکارم آرامم نکرد! -
گر چه او هرگز نمیگیرد، زِ حال ما خبر
درد او هر شب، خبر گیرد زِ سر تا پای ما ...! -
همه برگ و بهار
در سر انگشتانِ توست
هوای گسترده
در نقرهی انگشتانت میسوزد
و زلالیِ چشمهساران
از باران و خورشيدِ تو سيراب میشود ...! -
یافته ی خویش
خرده مگیر،روزی خواهد رسید که من بروم خانه ی همسایه را آبپاشی کم. وتو به کاج ها سلام کنی. و سار ها بر خوان ما بنشینند. و مردمان مهربان تر از درخت ها شوند.اینک،رنجه مشو اگر در مغازه ها،پای گل ها، بهای آن رامی نویسند. وخروس را از پیش از سپیده دم سر می برند.و اسب را به گاری می بندند.خوراک مانده را به گدا می بخشند.چنین نخواهد ماند.
بربلندی خود بالا رو. و سپیده دم خود را چشم به راه باش!جهان را نوازش کن.دریچه را بگشا. و پیچک را ببین. بر روشنی بپیچ. از زباله ها رو مگردان، که پاره های حقیقت هستند.
جوانه بزن. لبریز شو.سرمشق خودت باش.با چشمان خودت ببین. در خود فرو شو تا به دیگران نزدیک شوی،پیک خودت باش.پیام خودت را بازگوی.میوه از باغ درون بچین.
شاخه ها را چنان بارور بینی که سبد ها آرزو کنی. و زنبیل تو را گرانباری شاخه ای بس خواهد بود....
خیلی زیبا بود برام
سهراب سپهری -
Oysa ki her şey sevgiyle yaratılmıştı,Lakin sevmeyi Beceremedi insanoğlu
در حالیکه همه چی از محبت آفریده شده بود؛اما آدمیزاد دوست داشتن رو بلد نشد...
️
-
امشب بر شانههای دلم
کوله باری سنگینی میکند
کوله باری پر از دلتنگی
دلم میشکند زیر بار این همه دلتنگی
با پرهای شکسته باز سوی آسمانها میرود
میرود سوی ناشناختنیها
شاید این بار در آن اوج
به معبودش رسد
#دوستت خواهم داشت تا ابد
مواظب خودت باش .
-
این منم. گاهی شادم گاهی غمگین، گاهی مضطرب، گاهی آرام، گاهی شتابزده، گاهی صبور...
این منم که گاهی از سادهترین ناملایمتیها بههم میریزد و گاهی از سختترین ضربهها و شکستها و تلخیها، خم به ابرو نمیآورد. گاهی قویترینم و گاهی شکنندهترین عنصر موجود در سیارهی آدمها.
من دارم جهانِ طبیعیِ یک انسان را زیست میکنم و قرار نیست همیشه روی یک مدار و یک مسیر و یک احساس قدم بردارم. قرار نیست همیشه حالم خوب باشد یا نقاب یک انسانِ دائما شاد و آرام را بزنم؛ درحالی که طبیعتِ جهانم دائما در حال تغییر است و طبیعیست که احساسات و نگرشم نسبت به اتفاقات و آدمها تغییر کند و طبیعیست که هر بار حال و روحیات متفاوتی را تجربه کنم!
این منم! فرقی نمیکند که امروز خوشحالم یا غمگین، آرام یا خشمگین؛ مهم این است که احساسات طبیعیام در مواجهه با هر موقعیتی را انکار نخواهمکرد!
من در صلحم با خویش، حتی با آن بخش از وجودم که گاهگاهی تنهایی میطلبد و از جمع، فاصله میگیرد. حتی با آن بخش از وجودم که رنجیده یا زخمیست و التیام میخواهد... حتی با آن بخش از وجودم که هنوز کودک مانده و نیاز دارد با او مهربان باشم و به او فرصت بدهم و از او مراقبت کنم...
چه کسی میتواند ادعا کند که هیچ زخمی ندارد یا تماما بهبود یافته؟!
-
اولاش سخته، فکر میکنی این سختی تا آخر عمر رهات نمیکنه و همین باعث میشه احساس خفگی کنی، اما کمکم همه چیز شبیه خواب میشه، ینی وقتی که میخوای دربارهش حرف بزنی جوری تعریفش میکنی که انگار توی خوابت بوده، ممکنه گاهی ناخواسته توش دخل و تصرفم بکنی، دوزشرو کم و زیاد کنی و اونجوری که بیشتر به دلت میشینه به زبون بیاریش، و یه مدت بعدم حتی دیگه نمیتونی تعریفش کنی، با اینکه هنوز مثل خوابه، ولی خوابی که درست یادت نمیاد چی بود، فقط میدونی بوده، همین، نمیگم همهچی قراره از یادت بره یا اینکه چسبیدن به خاطرات کار بیخودیه، فقط میگم حافظهی هیچکس حوصلهی این همه گذشتهرو نداره، خاطرات کمرنگ میشن بدون اینکه از ما اجازه بگیرن، پس خیلی غصه نخور، من میشم خوابی که یک روز دیده بودی و درست به یادش نمیاری، و تو بدون اجازهی من شروع میکنی به کمرنگ شدن، در نهایت روزی میرسه که هر کدوم از ما وقتی به پشت سرمون نگاه میکنیم خروار خروار گذشته میبینیم، اونقدر زیاد که تقریبا مطمئن میشیم هیچکسرو نمیشه زنده از زیرش بیرون کشید
•سبیدو•
-
من فقط میدونم نباید آدمها رو با یه «چرا» تنها گذاشت.
-
دنیاے عجیبیہ
ناراحت باشے ڪسے دلداریت نمیده
گریہ ڪنے ڪسے اشڪاترو پاڪ نمیڪنہ
اما ڪافیہ یہ اشتباه ڪنے
همہ سرزنشت میڪنن......!