هرچی تو دلته بریز بیرون 5
-
راستی یه شعر همون زمان گفت که اونم خیلی قشنگ بود
-
برم یه آزمون دیگه نکاتشو هایلایت کنم ؟
فقط می خوام ذهنم مشغول باشه وسمتش نره -
در زندگی، چه بر این باور باشید که 《افراد ذاتاً خوب هستند》 و چه اعتقاد داشته باشید 《افراد ذاتاً بد هستند》، هر روز به شواهدی دست پیدا خواهید کرد که دیدگاه شما را تایید می کند.
@Hamid-s در هرچی تو دلته بریز بیرون 5 گفته است:
در زندگی، چه بر این باور باشید که 《افراد ذاتاً خوب هستند》 و چه اعتقاد داشته باشید 《افراد ذاتاً بد هستند》، هر روز به شواهدی دست پیدا خواهید کرد که دیدگاه شما را تایید می کند.
+++ ...
-
این پست پاک شده!
-
-
برم یه آزمون دیگه نکاتشو هایلایت کنم ؟
فقط می خوام ذهنم مشغول باشه وسمتش نرهپرستو بابایی قلم مو ؟!
-
هعی روزگار
این دنیا دیگ بدرد نمیخوره
وقتی یکی ناراحت میشه
اصلاااا مهم نیست کی باشه
قلبم از جا کنده میشه
#تودلی آخر شبی -
️
️
️
-
گـر قُـــرب خـــدا میطلبی، دلجـــو باش
وندر پـس و پیشِ خــلق، نیـــکوگو باشخواهـــی که چو صبح، صادقُ القول شوی
خورشید صفت، با همه کس یک رو باشابوسعید ابوالخیر
-
️
-
-
حال میتوانست نگاهِ امن و پر از مهر را از نگاهِ سرد و پر از آسیب،
درونهای ناآرام را از درونهای آرام،
لبخندهای واقعی را از لبخندهای کنایهآمیز،
آغوشهای گرم را از آغوشهای سرد،
دستهای نجیب را از دستهای نانجیب،
و آدمهایی که به راستی دوستش دارند را از آدمهایی که فقط میخواهند فتحش کنند، تشخیص دهد.
و این توانستن را مدیونِ
نگاههای سرد و پر از آسیب
درونهای ناآرام
لبخندهای کنایهآمیز
آغوشهای سرد
دستهای نانجیب
و آدمهایی که فقط میخواستند فتحش کنند، بود.
اکنون میتوانست به درستی دوست بدارد و اجازه بدهد دوست داشته شود و از همیشه بیشتر به زندگی و اتفاق هایی که برایش رقم میزد اعتماد داشت.
پس تجربیاتش را برداشته بود و در اکنون با قلبی آرام به سمت آیندهاش قدم برمیداشت.
.
.
.
پ.ن:
امشب با درونتان خلوت کنید و ببینید ورای هر تجربه ی تلخی که زندگی برایتان رقم زده چه توانایی قرار است در شما تقویت شود؟ -
خدایا صد هزار مرتبه شکرت
#تودلی -
پرستو بابایی قلم مو ؟!
Zahra2020
هعیی آره
ولی حس اونمنیست -
بریم پینترست رو بگردیم
️
-
چرا شعری ندارم دیگه
حوصلم سر رفت... -
به حرکت نورهای کوچک نگاه کرد و نفس عمیقی کشید. گویی دیگر خیالش جمع شده بود که شب به واقع شروع شده است.
«شب» را بیشتر از «روز» دوست داشت چون میتوانست با خودش خلوت کند.
گاهی تمام روز منتظرِ لحظهای میشد که تاریکیِ شب همچون آغوشی وسیع بیاید و بیتابیِ روز را در بر بگیرد.
و گاهی هم تمام شب منتظر میماند تا شلوغیِ روز بیاید و او را از سکوت و خلوت کردن با خودش نجات دهد.
اما در نهایت انتخاب او بین روز و شب، قطعا شب بود.
شب همچون پناهگاهی امن بود که او میتوانست کمی با خودش وقت بگذراند بدون احساس گناه در مورد تمام مسئولیتها و بارهایی که بر دوشش بود.
چه آنهایی که زندگی بر دوشش گذاشته بود و چه آنهایی که دیگرانِ مهمی بر دوشش گذاشته بودند و چه آنهایی که انتخاب خودش بوده است.
شب، پناهگاه او بود از بمبارانِ توقعاتی که در طول روز مدام به هر نحوی به او یادآوری میشد.
یادآوری اینکه باید حضور داشته باشد،
باید حواسش باشد،
باید درک کند،
باید نقش دوست، درمانگر، دانشجو، را بازی کند.
شب، تنها زمانی بود که میتوانست بدون توجه به بایدها فقط «خودش» باشد.
خودش، یک وجودِ کوچکِ پر از تاریکی که میتوانست برای تاریکیهایش آغوشی امن پیدا کند.
حال، شبِ تاریک او را در آغوشش کشیده بود و او خوشحال از بودن در این خلوتگاهِ همیشگی، آرام آرام نقابها و نقشهایش را از تنش درمیآورد.
اکنون، وقت خلوت کردن با درونش بود.
زخمهای جدیدش احتیاج به دیده شدن و نوازش شدن داشتند. -
razie_ دوتا شعر خیلی خوب براتون بفرستم؟
خیلی خوب شاعرش سروده
قبلا الهام خانم برام فرستاند متاسفانه دیگه شعر بیشتر از شاعرش نتوستم پیدا کنمjahad_121 سلامم خوبید؟🥰
آرهه حتماااا ممنون میشم.