هرچی تودلته بریز بیرون۶
-
@_Aram_
آرامِ من خوبه ؟پرستو بابایی جسمی که نه
ولی در کل خوبم
تو چطوری؟ -
@Comrade_Bayat
مریم بیرینین آیدیسین یولادی سوروشدی بی کیمدی
قالان ددی بیزده بیلمیریخ
اله بیر فیک اکانتدی -
پرستو بابایی جسمی که نه
ولی در کل خوبم
تو چطوری؟@_Aram_
پیوی بیا -
Blue28 حیاط حرم قبول دارم ولی جمکران از شدت آفتاب من نیم متر جلوترمم نمیدیدم چطور میخوای بندازی بالا تماشاش کنی
-
Anzw 18 چه خشن
-
_ Reza _ در هرچی تودلته بریز بیرون۶ گفته است:
پرستو بابایی بگم من تورو بیشتر از خودت میشناسم ؟
لازم به گفتن هست؟نه هستتت؟
کاملا واضح و مبرهنه!پرستو بابایی برو خودتو بشناس برو
هنوز به خودشناسی نرسیدی
پیامبر میفرماید اگر میخواهید خودتان را بشناسید اول خدای خود را بشناسید ( برعکس گفتم میدونم ولی خب خواستم کم نیارم 🦥)
-
@Venus655 در هرچی تودلته بریز بیرون۶ گفته است:
کاش میشد چشماتو ببندی و وقتی باز کردی مشهد باشی
حیف با امامرضا قهرم وگرنه برات ویدیومسیج میگرفتم
ذخیره دارم البته از نقارهزنی 🥲️ نمیخوای؟
-
دارم عمرمو هدر میدم سر این فکرا و دلتنگیا
-
@Venus655 در هرچی تودلته بریز بیرون۶ گفته است:
کاش میشد چشماتو ببندی و وقتی باز کردی مشهد باشی
حیف با امامرضا قهرم وگرنه برات ویدیومسیج میگرفتم
ذخیره دارم البته از نقارهزنی 🥲️ نمیخوای؟
@_Mahdieh
بفرستید بی زحمت -
@Venus655 در هرچی تودلته بریز بیرون۶ گفته است:
کاش میشد چشماتو ببندی و وقتی باز کردی مشهد باشی
حیف با امامرضا قهرم وگرنه برات ویدیومسیج میگرفتم
ذخیره دارم البته از نقارهزنی 🥲️ نمیخوای؟
-
کاش میشد از اینایی باشم که از شدت بیزی بودن کلا یه بار در روز گوشی چک میکردن
-
هعی روزگار
-
وارد امام زاده شدم
صدای شکرگزاری اول صبح پرنده ها می آمد. بوی گل های داخل باغچه ی محوطه هم همه جا را پر کرده بود.
شلوغ تر از همیشه بود و مردمی که بیرون می آمدند ؛اول ربیع لباس مشکی به تن داشتند.
کمی جلو تر صدای شیون و گریه ی دختری یا مادری شاید هم خواهری با صدای پرنده ها عجین شده بود و من با دو تابوت خالی روبه رو شدم.
عکس روبه رو آقایی حدودا ۵۵ ساله را نشان میداد و یقین من را بیشتر میکرد که صدا باید صدای دختری یتیم شده باشه ..
برای بار چند هزارم در زندگی ام به این فکر کردم بعد از مرگ عزیزانم از حزن واندوه زنده میمانم یا نه؟
فاتحه ای خواندم و رد شدم ، از دور جمعیت دیگری دیده میشدن که بالای قبر دیگری رخت عزا بر تن داشتند و عکس هم عکسِ مادری پیر بود که سرد و گرم روزگارش را چشیده ،آردش را ریخته و الک اش را اویخته و حالا به سوی محبوبش شتافته. محبوبی که شاید هفتاد هشتاد سال با زبان خود در قنوت ها صدایش زده. فاتحه ای دیگر نثار روح مادر جان کردم و به سمت درب ورودی رواق رفتم که دوباره چشمم به جمعیتی دیگر افتاد . قبری دیگر و تازه متوفی ای دیگر .. این بار اما عکس نشان از داغ پسر جوانی میداد .قلبم از حزن گرفت و فکر کردم داغ کدام یکی سخت تراست؟ پدر مادر یا فرزند جوان؟ یقینا هیچکدام از این داغ ها تسلی بخش نیست.
سمت ضریح امام زاده رفتم هنوز آیت الکرسی برای متوفی ها ورد زبانم بود که شلوغی اتاق کنار ضریح نظرم را جلب کرد . مردی که جای پدرم را داشت با کت شلواری اتو کشیده و لبخندی روی لب ا روی لب هایش جعبه شیرینی را دور میداد. کمی آن طرف تر دختر خانم چادر سفید بختش را سر کرده و عکس های بعد از زندگی جدید را میگرفت . داماد هم با خجالت سرش را کمی پایین انداخته بود.
غم و شادی به هم امیخته بود و زندگی جریان خودش را طی میکرد .
نه زمان نه جهان و نه زندگی ، نه در لحظه ی وصال دو جوان و نه در لحظه ی وداع دختر و پدرش یا مادر و فرزندش به تماشا نایستادند .
این انسان ها هستند که روحشان را در زمانی یا مکانی مدفون میکنند و جسم شان را آزار میدهند. امید اما تنها چیزیست که انسان را سر پا نگه میدارد .
نور امید همیشه می تابد حتی از روزنه هایی کوچک -
Anzw 18 چه خشن
-
@Comrade_Bayat
مریم بیرینین آیدیسین یولادی سوروشدی بی کیمدی
قالان ددی بیزده بیلمیریخ
اله بیر فیک اکانتدیAnzw 18 سخت شد