-
نوشتهشده در ۱ اسفند ۱۳۹۶، ۱۳:۰۱ آخرین ویرایش توسط انجام شده
عاشقم،
اهل همین کوچه ی بن بست کـناری
که تو از پنجره اش پای به قلب من ِ دیوانه نهادی
تو کجا ؟ کوچه کجا ؟ پنجره ی باز کجا ؟
من کجا ؟ عشق کجا ؟ طاقتِ آغاز کجا ؟
تو به لبخند و نگاهی
منِ دلداده به آهی
بنشستیم.
تو در قلب و
منِ خسته به چاهی
گُنه از کیست ؟
از آن پنجره ی باز ؟
از آن لحظه ی آغاز ؟
از آن چشم ِ گنه کار ؟
از آن لحظه ی دیدار ؟
کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت،
همه بر دوش بگیرم
جای آن یک شب مهتاب،
تو را تنگ در آغوش بگیرم.
شاعر :
رحمان نصر اصفهانی
فریدون مشیری
-
نوشتهشده در ۱ اسفند ۱۳۹۶، ۱۳:۰۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده
دلا خو کن به تنهایی
که از تن ها بلا خیزد
سعادت آن کسی دارد
که از تن ها بپرهیزد -
نوشتهشده در ۱ اسفند ۱۳۹۶، ۱۳:۰۵ آخرین ویرایش توسط انجام شده
شاید نباشد این عشق، در قسمت من اما؛
حتی خیال نابش، امید زندگانی ست...
#پروانه_حسینی
-
نوشتهشده در ۱ اسفند ۱۳۹۶، ۱۳:۰۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
نوشتهشده در ۱ اسفند ۱۳۹۶، ۱۳:۱۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
ای کاش،
دلم پنجرهای دیگر داشت!
ای کاش،
دلم فقط شقایق می کاشت!
ای کاش،
کسی می آمد و غمها را
از قلبِ اهالی زمین برمیداشت.سهراب سپهری
-
نوشتهشده در ۱ اسفند ۱۳۹۶، ۱۳:۲۸ آخرین ویرایش توسط انجام شده
به چه می اندیشی،
نگرانی بیجاست !
عشق اینجا ...
و خدا هم اینجاست ...!
لحظه ها را دریاب.!
زندگی در فردا ،
نه، همین امروز است !
لحظهها را دریاب، پای در راه گذارسهراب سپهری
-
نوشتهشده در ۱ اسفند ۱۳۹۶، ۱۴:۱۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
به تودیع توجان میخواهد از تن شد جدا حافظ
به جان کندن وداعت می کنم حافظ خداحافظ
ثنا خوان توام تا زنده ام اما یقین دارم
که حق چون تو استادی نخواهد شد ادا حافظ
من از اول که با خوناب اشک دل وضو کردم
نماز عشق را هم با تو کردم اقتدا حافظ
تو صاحب خرمنی و من گدایی خوشه چین اما
به انعام تو شایستن نه حد هر گدا حافظ
بروی سنگ قبر تو نهادم سینه ای سنگین
دو دل با هم سخن گفتند بی صوت و صدا حافظ
در اینجا جامه شوقی قبا کردن نه درویشی است
تهی کن خرقه ام از تن که جان باید فدا حافظ
تو عشق پاکی و پیوند حسن جاودان داری
نه حسنت انتها دارد نه عشقت ابتدا حافظ
مگر دل میکنم از تو بیا مهمان به راه انداز
که با حسرت وداعت می کنم حافظ خداحافظ
شهریار -
نوشتهشده در ۱ اسفند ۱۳۹۶، ۱۵:۳۸ آخرین ویرایش توسط انجام شده
%(#de6dd8)[من]
به همهی ِ پیامهایی که واژه ی ِ [%(#de6dd8)[edite]] پایینشان درج شدهبه همهی ِ[%(#de6dd8)[...is typing]]هایی که به هیچ جملهای ختم نمیشوند
سرت را درد نیاورم ...
به همهی ِ اکراه و احتیاط و مراقبتی که در نوشتن داری ...
دل بستهام !
چه خوب! که میدانی چشمهایت تو را لو میدهند !
چه حیف! که یادت میرود من یک نویسندهام !
من فلسفهی ِ کلماتِ نوشته نشده را حتی ...!
خوب ِ خوب میدانم !
#شعر ِ دیگه:face_savouring_delicious_food:
-
نوشتهشده در ۱ اسفند ۱۳۹۶، ۱۵:۵۳ آخرین ویرایش توسط Brilliant انجام شده
جهانی یتم است امشب
یا فاطمةالزهرا صل الله علیک
-
نوشتهشده در ۲ اسفند ۱۳۹۶، ۵:۲۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده
خداوند روز اول آفتاب را آفرید،
روز دوم دریا،
روز سوم صدا را،
روز چهارم رنگها را،
روز پنجم حیوانات را،
روز ششم انسان را،
و روز هفتم خداوند اندیشید دیگر
چه چیزی را برای من نیافریده است،
و آنگاه تو را برای من آفرید...
پل الوار -
نوشتهشده در ۲ اسفند ۱۳۹۶، ۹:۴۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر
ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !
آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان ، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب ، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم ، با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها
این منم در این طرف ، پشت میله ها اسیر
دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر
-
نوشتهشده در ۲ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۱۴ آخرین ویرایش توسط marzi.m انجام شده
- من و تو دیر زمانی است که خوب می دانیم
چشمه آرزو های من و تو جاری است
ابرهای دلمان پربارند
کوه های ذهن و اندیشه ما پا برجا
دشت های دلمان سبز و پر از چلچله ها
روز ما گرم و شب از قصه دیرین لبریز
من و تو می دانیم
زندگی در گذر است
همچو آواز قناری در باغ
من و تو می دانیم
زندگی آوازی است که به جان ها جاری است
زندگی نغمه سازی است که در دست نوازشگر ما است
زندگی لبخندی است که نشسته به لبان من و تو
زندگی یک رویا است که تو امروز به آن می نگری
زندگی یک بازی است که تو هر لحظه به آن می خندی
زندگی خواب خوش کودک احساس من است
زندگی بغض دل توست به هنگام سحر
زندگی قطره اشکی است فروریخته بر گونه تو
زندگی آن رازی است که نهفته است به چشم گل سرخ
زندگی حرف نگفته است که تو می شنوی
زندگی یک رویاست که به خوابش بینی
زندگی دست نوازشگر توست
زندگی دلهره و ترس درون دل توست
زندگی امیدی است که تو در نگاه من می جویی
زندگی عشق نهفته است به اندیشه تو
زندگی این همه است
من و تو می دانیم
زندگی یک سفر است
زندگی جاده و راهی است به آن سوی خیال
زندگی تصویری است که به آئینه دل می بینی
زندگی رویایی است که تو نادیده به آن می نگری
زندگی یک نفس است که تو با میل به جانت بکشی
زندگی منظره است، باران است
زندگی برف سپیدی است که بر روح تو بنشسته به شب
زندگی چرخش یک قاصدک است
زندگی یک رد پایی است که بر جاده خاکی فرو افتادست
زندگی بوی خوش نسترن است
بوی یاسی است که گل کرده به دیوار نگاه من و تو
زندگی خاطره است
زندگی دیروز است
زندگی امروز است
زندگی آن شعری است که عزیزی نوشته است برای من و تو
زندگی تابلو عکسی است به دیوار اتاق
زندگی خنده یک شاه پرک است بر گل ناز
زندگی رقص دل انگیز خطوط لب توست
زندگی یک حرف است، یک کلمه
زندگی شیرین است
زندگی تلخی نیست
تلخی زندگی ما همچو شهد شیرین است
من و تو می دانیم
زندگی آغازی است که به پایان راهی است
زندگی آمدن و بودن و جاری شدن است
زندگی رفتن خاموش به یک تنهایی است
من و تو می دانیم
زندگی آمدن است
زندگی بودن و جاری شدن است
زندگی رفتن و از بودن خود دور شدن است
زندگی شیرین است
زندگی نورانی است
زندگی هلهله و مستی و شور
زندگی این همه است
من و تو می دانیم
زندگی گرچه گهی زیبا نیست
یا که تلخ است و دگر گیرا نیست
رسم این قصه همین است و همه می دانیم
که نه پایدار غم است و نه که شاد می مانیم
زندگی شاد اگر هست و یا غمناک است
نغمه و ترانه و آواز است
بانگ نای باشد اگر یا که آواز قناری به دشت
زندگی زیبا است
من و تو می دانیم
اشک و لبخند همه زندگی است
ناله و آه و فغان زندگی است
آمدن زندگی است
بودن و ماندن و دیدن همه یک زندگی است
رفتن و نیست شدن زندگی است
این همه زندگی است
من و تو می دانیم
زندگی، زندگی است…
#سهراب سپهری
- من و تو دیر زمانی است که خوب می دانیم
-
نوشتهشده در ۲ اسفند ۱۳۹۶، ۱۸:۳۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
نوشتهشده در ۲ اسفند ۱۳۹۶، ۱۹:۵۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
آتشست این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
آتش عشقست کاندر نی فتاد
جوشش عشقست کاندر می فتاد
نی حریف هرکه از یاری برید
پردههااش پردههای ما درید
همچو نی زهری و تریاقی کی دید
همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید
نی حدیث راه پر خون میکند
قصههای عشق مجنون میکند -
نوشتهشده در ۲ اسفند ۱۳۹۶، ۲۰:۳۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
شعری سوزناک از دکتر دانشی در وصف همسر و فرزندانش که در هواپیما بودن و جانشون رو از دست دادن...
دنا اولاد خویشتن را به قربانگاه فرا خوانده ...
عجب مهمانی شومی!
دنا ! دانی که را امروز به قربانگه فرا خواندی؟
دنا ! میراث این استان درون آن طیاره مستقر باشند ؛ می دانی؟
دنا ! دهها مهندس ، دکتر و عالم ...
در این پرواز می باشند ، حالیت هست؟
دنا ! "بابا" به دست "ایلیا" بسپرده "طاها" را
پسر را پیش بابا قصد داری ، خرد کنی آیا؟
دنا طاها !
دنا طاها به امیدی که اندر زادگاهش جشن میلادش بگیرد گوییا راهی شده یاسوج نمیرانیش؟
نگاهی کن به آن چشمان معصوم ...
وانگهی گر طاقتش داشتی ...
نشد شرمت ...
بمیرانش!!
دنا مـادر!
دنا مادر کنار هر دو فرزندش نشسته آبرو دارد!
دنا "نرگس"!
دنا "نرگس" ...
اگر چه فصل ، فصل نرگس است !
لیکن ، که یک نرگس در آن بالاست و او هم مادر طاهاست ؛ نسوزانش ...
دنا بهر خدا سر خم نما تا این مسافر بگذر برتو ...
نماد سربلندی ! جان تو یک بار !
فقط یکبار سرت را لحظه ای پایین بگیر !
بگذار این مهمانها سالم به مهمانی باباشان بیایند ...
جان تو یکبار ، یک لحظه ...
دنا ! بابای این دو نزد این مردم شرف دارد ...
حیا دارد ...
به مانند من و آن دیگری
راحت نمی گرید !
تو می خواهی که اشک از دیده ی ایشان برون آری؟
هزاران دیده ی اشکی به دستش ...
اشک شوق ریخته!
هزاران درد بی درمان ...
ز جان مردم استان برون کرده !
تو گر قدرش نمی دانی ، ز مردم پرس و جو فرما !
زمحرومان ، زمحتاجان ...
ز بیماران دم عیدی که پارسال ریخت تعطیلات خود را در پی آنها !
ز هر کس دوست می داری بپرس ...
هادی ، چه جانهایی دوباره در مسیر زندگانی باز گردانده؟
دنا ! رحمت چه شد ، قولت کجا رفت؟
دنا ! از چه به چشمان عزیزانم تو خون آورده ای امروز؟
دنا ! امشب عزیزانم همه مهمان تو هستند
خجالت بایدت ای کوه مغرور
و پر از فتنه ...
خجالت بایدت زیرا ...
که امشب کودکم طاها ...
به روی بالشی از برف به روی سینه ی مادر درون دره ات خفته ...
خجالت بایدت زیرا ...
سر مهمانهایت جملگی بشکسته خونین است !
دل بابای طاها و هزاران مرد ساداتی ...
زتو چرکین چرکین است !
دنا امشب چونان شبهای دیگر می رود اما ...
بدان ایلی بزرگ ، مانند سادات تا قیامت از تو رنجیده است !
بدان طـاهای این ایل ...
کودک معصوم ...
تو را هرگز ...
نبخشیده ست !#...
-
نوشتهشده در ۳ اسفند ۱۳۹۶، ۷:۰۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
ای ساربان آهسته ران کارام جانم میرود وان دل که با خود داشتم با دلستانم میرود با آن همه بيداد او وين عهد بی بنياد او در سينه دارم ياد او يا بر زبانم میرود بازآی و بر چشمم نشين ای دلستان نازنين کاشوب و فرياد از زمين بر آسمانم میرود در رفتن جان از بدن گويند هر نوعی سخن من خود به چشم خويشتن ديدم که جانم میرود
-
نوشتهشده در ۳ اسفند ۱۳۹۶، ۷:۵۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
من از عالم تو را تنها گزیدم
روا داری که من غمگین نشینم ؟!
-
نوشتهشده در ۳ اسفند ۱۳۹۶، ۸:۰۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
شبانه شعری چگونه توان نوشت
تا هم از قلبِ من سخن بگوید، هم از بازویم؟
شبانه
شعری چنین
چگونه توان نوشت؟
من آن خاکسترِ سردم که در من
شعلهی همه عصیانهاست،
من آن دریای آرامم که در من
فریادِ همه توفانهاست،
من آن سردابِ تاریکم که در من
آتشِ همه ایمانهاست.
-
نوشتهشده در ۳ اسفند ۱۳۹۶، ۸:۱۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده
دستهی کاغذ
بر میز
در نخستین نگاهِ آفتاب
کتابی مبهم و
سیگاری خاکسترشده کنارِ فنجانِ چای از یادرفته
بحثی ممنوع
در ذهن