هرچی تودلته بریز بیرون7
-
دوتا از دوستای دوران مدرسه م دقیقا همین کارو کردن باهام
به شدت ایگنورم کردن
منم واقعا حساسم رو این چیزا
هی از خودم میپرسم مگه چیکار کنم چه رفتارم ناراحتشون کرده که اینطوری میکنن باهام
یکی بعد ده روز جوابمو داد یکی هم کلا سین میزد جواب نمیداد
یه بار یکی شون از دهنش مرید که اره با فلانی(اون یکی) درباره تو حرف میزدیم و اینا
.
ظاهرا داشتن منو ایگنور میکردن
ولی باهم میشستن درباره من حرف میزدن
فهمیدم با دیدن موفقیت من بدجوری رودل کردنZahra.HD در هرچی تودلته بریز بیرون7 گفته است:
دوتا از دوستای دوران مدرسه م دقیقا همین کارو کردن باهام
به شدت ایگنورم کردن
منم واقعا حساسم رو این چیزا
هی از خودم میپرسم مگه چیکار کنم چه رفتارم ناراحتشون کرده که اینطوری میکنن باهام
یکی بعد ده روز جوابمو داد یکی هم کلا سین میزد جواب نمیداد
یه بار یکی شون از دهنش مرید که اره با فلانی(اون یکی) درباره تو حرف میزدیم و اینا
.
ظاهرا داشتن منو ایگنور میکردن
ولی باهم میشستن درباره من حرف میزدن
فهمیدم با دیدن موفقیت من بدجوری رودل کردنخیلی بده
ما خوابگاهمون دانشگاه آزاد رفته بود یه مدت
و اتاقمون دو دره بود
منتهی یه درش همیشه قفل بود
یه بار دعوا شده بود، من با دخترای کلاس دعوا کرده بودم
شبش، تو اتاق، کلا من۳ تا دوست صمیمی داشتم، از اتاق زدم بیرون، اتفاقی رفتم پشت در دوم اتاق که بستست
و حرفاشونو میشنیدم
خیلی بد بود
کامل هر حرفی میزدن میشنیدم، نشستم یادداشت کردم حرفاشونو
تروما بود برام
اونجا فهمیدم، اینا که حضوری رفیقای منن، دارم میبینمشون، و اینطور پشت سرم حرف میزنن
اون رفیقی که منو نمیبینه رو چطور باید بفهمم دوسته یا دشمن و چی راجبم فکر میکنه🚶♂️ -
ولی بی تعارف خوشحال میشم اگه اومدی خبر بدی
بالاخره جایی که نداری و بلد نیستی اصفهان ولی ما درخدمتیم رفیق 😂😅 -
بعد آخه
زمان داروخونه بود
حقوق میگرفتم، میومدم خرج خوابگاه و اتاق و بچه ها میکردم
با خودم میگفتم دور هم بخوریم بهتره تا بخوام تکی خرج کنم💔حداقل اگه اینقدر برام عزیز نبودن تو ذهنم، ناراحت نمیشدم، بعد اون دیگه هرچی در میاوردم، پس انداز میکردم🚶♂️در حد بخور نمیر خرج میکردم
هعی
یادش افتادم قلبم ترک برداشت -
من یادم نمیاد آخرین بار کی مسافرت رفتیم
یه زمانی وقت مسافرتمون میگذشت بی طاقت میشدم الان دیگه انگار اصلا بخشی از زندگیمون نیست واسمون حسرت شده یه شهر دیگه رفتن -
نیاز دارم به یه آدم رندوم که مثل من به زندگی نگاه کنه
که بتونم به قول خودم باهاش حرفای جدی بزنم
و از هر دری سخنی باشه
اما نشناسیم همو
فقط یه شب یا نمیدونم چند شب یا هر چی اما نشناسیم همو
و در نهایت بریم و پشت سرمونم نگاه نکنیم
ولی عملا چنین چیزی غیر ممکنه
حتی اگه برای خودم ممکن بدونمش برای طرف مقابلمو نمیدونم
نیاز دارم یه سری روزا فقط زیست و فارسی بخونم
یا حرکت نخونم یهو برم وسط دینامیک تست دینامیک بزنم بعد گیر کنم اون موقع بیام سمت حرکت
یا داخل الکتروشیمی فقط دستگاها رو حل کنم
نیاز دارم عامل اتصال به زندگی پیدا کنم
تو این شرایط این حرکتا میتونن متصلم کنن
نیاز دارم یه مدت برم کتابخونه
با هیچ کس حرف نزنم
هیچ نوتیفی نیاد
مشاورم فکر کنه نرگسی وجود نداره
حس کنم نیستم
اخبار رو حتی یه ذرههههه هم نخونم
و زندگیم بهتر جلو بره
وقتی وقت میزارم رو یه مبحث تو همون پارت جمع بشه نه که مثل پنیر پیتزا کش بیاد تا چند روز و بهم حس ناکافی بودن و خوب نبودنو القا کنه


