هفته های خوشحالی
-
امروز یه اتفاق بدی برام افتاد ولی بعدش سعی کردم خودمو جمع و جور کنم و همین که مثل گذشته بابت اتفاقات بد از دست خدا ناراحت نمیشم و سعی میکنم بیشتر بهش اعتماد کنم بهم آرامش و امید میده :).
پناهگاه من🫀. -
امروز خوشحالم چون با وجود اتفاقات صبح و یه بغض کوچولو تو گلوم و اعصاب خورد، روزمو ساعت ۶عصر شروع کردم و تقریبا نجاتش دادممم :)))
خوشحالی دیگهم بخاطر تمومشدن امتحان زبان ۳ واحدی بود، اصلن نایس و بوسیدنی
-
از زمانی که دانشجو شدم تا حالا نشده نتیجه تلاشم رو نگیرم معمولا ۷۰ درصد کتاب رو میخونم همونقدر میزنم
این سری با اینکه آناتومی رو کامل خونده بودم و نخونده نداشتم درصدم خیلی بد شد و کل دیروز بغض کرده بودم
ولی میتونم خوشحال باشم که حداقل پاس شدم* خیلی ها افتادن
*میتونم خوشحال باشم که تونستم 3 تا درس تو یه روز بخونم فوبیام این بود که تو یه روز چندتا امتحان داشته باشم ترسناک بود ولی تونستم
*میتونم خوشحال باشم چون جنین 100 زدم
*میتونم خوشحال باشم چون آناتومی آخرین لحظه چندتا سوال جوابشون یادم اومد -
امروز بخاطر این خوشحال بودم که صفحهی مربوط به چالش تئوری زخمه بولتم خیلییی خفن شد.

-
امروز بخاطر این خوشحال بودم که صفحهی مربوط به چالش تئوری زخمه بولتم خیلییی خفن شد.

-
امروز خوشحالم چون مامانم رو کلی بغل کردم
-
امروز کارت ورود به جلسه نداشتم مثل احمقها گریه ام کرد همه منو دیدن🥶
ولی- خوشحالم چون دوست خوبی دارم کلی با مسئول اونجا صحبت کرد و ازم دفاع کرد
فهمیدم دوستم از واقعی هم واقعی تره - خوشحالم چون امروز رفتم خونه دوستم و با لباس خونگی خسته خسته رفتیم بیرون خوراکی های عجیب خریدیم
بستنی بیسکوییتی بستنی بیسکویتی چیپس سرکه ای و بستنی زمستونیذآبنبات دارچینی و....
خوش گذشت
- ظهر لازانیا سفارش دادیم قیافه اش عجیب بود مزه لازانیا هم نمیداد ولی خوشمزه بود

- خوشحالم چون دوست خوبی دارم کلی با مسئول اونجا صحبت کرد و ازم دفاع کرد
-
خوشحالی امروزم بخاطر درسخوندن زیر نور آفتابی بود که از پنجرهی پذیراییمون تابیده بود رو جزوهی سلامت خانوادهم (البته نیمساعت بعدش خوابم برد 🫢). یه خوشحالی دیگهام داشتم، درجهت کسب روحیه بر ورود قدرتمند به خوابگاه، لاک ابداعی زدم (صورتیکم رنگ با خالخالیای مشکی) فک نمیکردم خودم بتونم یه همچینچیزی دربیارم
-
|


شعردانه








