هرچی تودلته بریز بیرون7
-
ولی
همهی لحظات زندگیام در گریه خلاصه شده است. میخوابم، بیدار میشوم و بیرحم بودنِ زندگی را باور نمیکنم. نفس میکشم و از نفس کشیدن خودم هم بدم میآید. اشک میریزم و فکر میکنم چرا، چرا باید همهی زندگی ما خلاصه در اندوه باشد؟ زندگی ما را چطور نوشتهاند که هر ثانیهاش اندود و درد است؟ نفس کشیدن سخت شده و همهچیز چون تیری است که هر روز در قلبِ ما فرو میرود. چه کسی جواب جوانی از دست رفتهی ما را میدهد؟ چه کسی جواب غم بیکران مادران را میدهد؟ چه کسی جواب بار فشاری که روی دوش پدران است را میدهد؟ چه کسی میتواند دردی که میکشیم را بفهمد؟ هیچکس؛ به معنای واقعی هیچکس نمیتواند با حرف و کلماتی که میگوییم دردِ تجربههای واقعیِ ما را احساس کند. از درد فریاد میکشیم و کسی صدای فریادمان را نمیشنود. از خستگی گریه میکنیم و کسی گریههای ما را نمیبیند. همهچیز وحشتناک است و هیچکس عمقِ درد این جملات را نمیفهمد جز خودمان. دلم میخواهد آنقدر بخوابم که وقتی بیدار میشوم همهچیز درست شده باشد، دلم میخواهد ما هم طعم زندگی واقعی را بچشیم و بدانیم اصلاً زندگی چطور است؟ دلم میخواهد همهچیز طور دیگری باشد و از اینکه ناتوانم و کاری از دستم برنمیآید متنفرم.
-
«ما حتی روزای روشنی هم ندیدیم که باهاشون خداحافظی کنیم خانوم هایده.»
-
هعی...
بی برنامگی محض...
و به خاطر این بی برنامگی، نمیشه آقا نمیشه... من نمیتونم این سری هم باشم -
پایه بودم در صورتی ک مرد و مردونه حرفتونو بزنین
نه اینکه بچه گول بزنین
بذارین شب امتحان -
ولی خیلی دوست داشتم تو تیم خفنا باشم...
اما کمن
خیلی کم

