هرچی تودلته بریز بیرون7
-
اگر اینان مسلمانن
یا رب کافرم گردان
وگر من کافرم
از مسلکِ ایشان برم گردان. -
چرا توی این سن تحمل همه چیز برام سخت شده؟ خیلی از این بابت ناراحتم ولی پیش میاد که حتی توی جمعهای خانوادگی هم به زور حضور پیدا میکنم. مثلا قبلا صحبت کردن با آدما برام خیلی جذاب بود، دوست داشتم دیدگاهشون رو بررسی کنم ببینم چقدر با هم تفاوت داریم یا یادمه همیشه دنبال یک نفر بودم که علایقش با من مشابه باشه و بتونیم ساعت ها با هم صحبت کنیم و چون پیدا نمیشد از این بابت گریه میکردم. حالا که فکر میکنم میبینم چقدر سطح دغدغههام پایین بوده! الان تنها چیزی که بهش فکر نمیکنم اتفاقا همینه! یعنی دنبال گریز از آدمای غیر ضروری هستم دیگه حتی برام مهم نیست یک نفر با خط فکری مشابه من وجود داره یا نه حتی اگه پیدا بشه هم از خودم دورش میکنم. چون عادت کردم به داشتن خودم، وقت گذروندن با خودم، عبور از سختی ها به کمک خودم، گریه کردن در تنهایی خودم، رقصیدن در خلوت خودم، فکر کردن در ذهن خودم...خودم، خودم و خودم. در نهایت همه چیز به من بستگی داشت، آدمای به ظاهر منجی تنها مسیر رو بهم نشون میدادن ولی این من بودم که باید در اون جاده راه میرفتم تا به مقصد برسم و یه جاهایی هم گم میشدم یا از طولانی بودن اون بیابون برهوت شکایت میکردم و حتی در اون شرایط هم صدای اعتراضم فقط به گوش خودم میرسید.
خب پس یه آدم دیگه چه چیزی میتونه به زندگی من اضافه کنه که خودم تجربهاش نکردم؟ مثلا یادم بده چطوری بجنگم؟ یا اینکه خودکنترلی داشته باشم؟ یا وقتی با مصیبتی مواجه میشم چطوری برخورد کنم؟ اینا برای من بدیهیات انسانیته؛ انگار به صورت غریزی در وجودم نهادینه شده و برای داشتنش به طبع به حضور شخصی نیاز نیست. اون آدم هم داستان خودش رو داره درسته ولی نمیتونه «همراه» من باشه و باعث بشه این «خودم» تک و تنها به یک باره نصف بار مسئولیت هاش به روی دوش دیگری بیوفته. همین که بار خودش رو روی دوش من نذاره، کافیه! -
سلام دوستان .بچه ها کتاب تست واسه دروس اختصاصی که ترجیحا جامع باشه و درسنامه خوب و سوالات متوسط رو به بالا داشته باشه چی پیشنهاد میدید؟
-
mahdi.ek سلامت باشید ان شاالله بتونم کمکی کنم حتما🙏🏻
اره دقیقاا شیمی اش کمه
بیشتر شبیه مباحث مکانیک فکر کنم باشه
اسمش فقط شیمی داره باطنش با اسمش کاملا هماهنگ نیست و البته مباحث شم برای کسایی که ریاضی شون خیلی خوبه و اوکین با ریاضی و فیزیک خیلی خوبه و کلا ریاضی هم درس خفنی هستدقیقا اگر کسی شیمی خیلی نتونه کنار بیاد سر این واحداش یکم اذیت میشه
ولی واقعا برای کار ها صنعتی خیلی خوب رشتتون و امادتون می کنند برای ما کمتر تو کارها صنعتی مثل شرکتهای نفت و..اینا هست هرچند بازم تو بخش ها آزمایشگاه یش کار داره
ان شاالله در ادامه هم موفق باشید تو رشته تون 👌🏻
-
چرا توی این سن تحمل همه چیز برام سخت شده؟ خیلی از این بابت ناراحتم ولی پیش میاد که حتی توی جمعهای خانوادگی هم به زور حضور پیدا میکنم. مثلا قبلا صحبت کردن با آدما برام خیلی جذاب بود، دوست داشتم دیدگاهشون رو بررسی کنم ببینم چقدر با هم تفاوت داریم یا یادمه همیشه دنبال یک نفر بودم که علایقش با من مشابه باشه و بتونیم ساعت ها با هم صحبت کنیم و چون پیدا نمیشد از این بابت گریه میکردم. حالا که فکر میکنم میبینم چقدر سطح دغدغههام پایین بوده! الان تنها چیزی که بهش فکر نمیکنم اتفاقا همینه! یعنی دنبال گریز از آدمای غیر ضروری هستم دیگه حتی برام مهم نیست یک نفر با خط فکری مشابه من وجود داره یا نه حتی اگه پیدا بشه هم از خودم دورش میکنم. چون عادت کردم به داشتن خودم، وقت گذروندن با خودم، عبور از سختی ها به کمک خودم، گریه کردن در تنهایی خودم، رقصیدن در خلوت خودم، فکر کردن در ذهن خودم...خودم، خودم و خودم. در نهایت همه چیز به من بستگی داشت، آدمای به ظاهر منجی تنها مسیر رو بهم نشون میدادن ولی این من بودم که باید در اون جاده راه میرفتم تا به مقصد برسم و یه جاهایی هم گم میشدم یا از طولانی بودن اون بیابون برهوت شکایت میکردم و حتی در اون شرایط هم صدای اعتراضم فقط به گوش خودم میرسید.
خب پس یه آدم دیگه چه چیزی میتونه به زندگی من اضافه کنه که خودم تجربهاش نکردم؟ مثلا یادم بده چطوری بجنگم؟ یا اینکه خودکنترلی داشته باشم؟ یا وقتی با مصیبتی مواجه میشم چطوری برخورد کنم؟ اینا برای من بدیهیات انسانیته؛ انگار به صورت غریزی در وجودم نهادینه شده و برای داشتنش به طبع به حضور شخصی نیاز نیست. اون آدم هم داستان خودش رو داره درسته ولی نمیتونه «همراه» من باشه و باعث بشه این «خودم» تک و تنها به یک باره نصف بار مسئولیت هاش به روی دوش دیگری بیوفته. همین که بار خودش رو روی دوش من نذاره، کافیه!E.B.BUTTERFLY
علتش اینه:
بعد از یه دوره تنهاییِ طولانی،
کم شدن حوصلهی ارتباط با آدمها چیز عجیبی نیست.این الزاماً نشونهی بیماری روانی نیست
و به معنی ضداجتماعی شدن هم نیست.
اغلب به این برمیگرده که ذهن و سیستم عصبیت
به سطح پایینتری از محرک اجتماعی عادت کرده.وقتی مدت زیادی تنها هستی،
از فشار توضیح دادنِ خودت،
تنظیم هیجان توی رابطهها،
و کنار اومدن با ارتباطهای ناسازگار فاصله میگیری.تو این مدت، مغز یاد میگیره
آرامش و احساس امنیت
میتونه بدون حضور مداوم دیگران هم تأمین بشه.
نتیجهش اینه که بعدش،
نسبت به کیفیت رابطهها حساستر میشی.حرفت کمتر میشه،
تحملت انتخابیتر میشه،
اما مرزهات واضحتر میشن.دیگه سخت میتونی کنار رابطهای بمونی
که انرژی روانیت رو میگیره
یا مجبورِت میکنه مدام خودت رو توضیح بدی.این حالت، بهخودیِ خود خطرناک نیست
و معمولاً به عنوان یک سازگاری طبیعی سیستم عصبی دیده میشه.گوشه ذهنتون باشه به طور کلی این فاصله گرفتن با علائمی مثل
غم مداوم، بیلذتی، اختلال خواب، کاهش انرژی
یا اجتناب شدید و پایدار از ارتباطات همراه باشه،
میتونه نشونهی افسردگی یا فرسودگی روانی باشه#روانشناسی
پ.ن: بر اساس علم روانشناسیه و میدونم درسته.


