چه قدر بلدین ترجمه کنین ؟
-
نوشتهشده در ۲۸ مرداد ۱۳۹۷، ۱۴:۰۰ آخرین ویرایش توسط Ali 1 انجام شده
http://uupload.ir/files/a7j_۲۰۱۸۰۸۱۹_۱۸۱۰۰۹.jpg
لن 30 سالش بود و موهای خیلی بلندی داشت. او در شهر بزرگی زندگی می کرد اما یکسالی بود که اونجا کاری پیدا نکرد بنابراین
به یک شهر کوچکی رفت و دنبال کار می گشت او به شهرهای زیادی رفت اما کسی اونو نمیخواست
او یه دوست قدیمی رو ملاقات کرد و دوستش بهش گفت اینجا مردم از موهای بلند خوششون نمیاد. دوستش بهش گفت
چرا به یک آرایشگاه نمیری ؟ او میتونه موهات رو کوتاه کنه و میتونی چند تا کار پیدا کنی لن به آرایشگاه رفت و گفت:
لطفا" بیشتر موهام رو کوتاه کن آرایشگر شروع کرد او برای مدت طولانی موهاش رو کوتاه کرد و سپس از لن پرسید
برای مدت کوتاهی تو ارتش بودی؟ لن گفت بله بودم لن جواب داد چرا اینو پرسیدی؟ آرایشگر گفت بخاطر اینکه کلاهت رو پیدا کردم -
قسمت7
مایک در کشور زندگی میکرد، و یک باغچه بزرگ داشت. او سبزیجات و چند مرغ چاق را پرورش می داد.او تخم مرغ ها و گوشت آن ها را می فروخت واز فروش آن ها پول زیادی به دست می آورد.همسایه مایک نیز یک باغچه بزرگ داشت و او نیز سبزیجات و مرغ های چاق در آن داشت. یک حصار سیم( فنس) بین باغچه ها بود اما خیلی کهنه و قدیمی بود و مرغ ها گاهی اوقات حفره ای در فنس پیدا می کردند و از درون آن می رفتند. مایک ، یک فنس جدید بین باغچه خودش و باغچه همسایه اش می خواهد. بنابراین آقای بیگز آمد تا آن را بسازد. مایک به او گفت : لطفا فنس را از چوب محکم بساز . من یک حفره در آن می خواهم آن را به اندازه کافی بزرگ بساز که مرغ هایم وارد باغ همسایه ام شوند و سبزیجات او را بخورند اما برای او خیلی کوچک باشد که نتوانند به باغ من بیایند و سبزیجات من را بخورند! -
نوشتهشده در ۲۸ مرداد ۱۳۹۷، ۱۸:۱۹ آخرین ویرایش توسط Dr.Reyhaneh انجام شده
Hey! :))my lovely topic
can i help you Mr? :))هی! تاپیک مورد علاقه من... :))
می تونم کمکتون کنم جناب؟ :)) -
نوشتهشده در ۲۸ مرداد ۱۳۹۷، ۱۸:۴۵ آخرین ویرایش توسط انجام شده
پارت 8
زمستان بود.و خانوم هرمان ،میخواست برای انجام بسباری از خریدهایش تا روز شنبه منتظر بماند. هنگامی ک او(منظور خانوم هرمان)به مغازه ها نگاه میکرد همسرش هم همراهش بود و پول خرید ها رو پرداخت میکرد و بسته های خرید را با خود حمل میکرد.و جلوی مغازه ها بامیستاد و میگفت نگاه کن جو این زیبا نیست؟؟؟او سپس جواب داد :همه ای حق باارزش این چقدر است؟؟و اون هزینه را با پول خود پرداخت میکرد .
وقتی ک انها از اخرین فروشگاه بیرون امدند هوا تاریک شده بودو اقای هرمان خسته شده بود و در فکر یک نوشیدنی خوب در کنار یک اتش گرم در خانه بود. ناگهان همسرش نگاهی ب اسمان کرد و گفت :نگاه کن جو چ ماه زیبایی
و جو بدون وقفه گفت:و سوال کرد همه ای حق با ارزشش چقدر است.؟؟
ببخشیدا اگه مشکلی داره من زبانم خوب نیست در ضمن یکم کم و زیادشده اونم چون جمله ای جایگزین خوب پیدا کنم برای همون. -
پارت 8
زمستان بود.و خانوم هرمان ،میخواست برای انجام بسباری از خریدهایش تا روز شنبه منتظر بماند. هنگامی ک او(منظور خانوم هرمان)به مغازه ها نگاه میکرد همسرش هم همراهش بود و پول خرید ها رو پرداخت میکرد و بسته های خرید را با خود حمل میکرد.و جلوی مغازه ها بامیستاد و میگفت نگاه کن جو این زیبا نیست؟؟؟او سپس جواب داد :همه ای حق باارزش این چقدر است؟؟و اون هزینه را با پول خود پرداخت میکرد .
وقتی ک انها از اخرین فروشگاه بیرون امدند هوا تاریک شده بودو اقای هرمان خسته شده بود و در فکر یک نوشیدنی خوب در کنار یک اتش گرم در خانه بود. ناگهان همسرش نگاهی ب اسمان کرد و گفت :نگاه کن جو چ ماه زیبایی
و جو بدون وقفه گفت:و سوال کرد همه ای حق با ارزشش چقدر است.؟؟
ببخشیدا اگه مشکلی داره من زبانم خوب نیست در ضمن یکم کم و زیادشده اونم چون جمله ای جایگزین خوب پیدا کنم برای همون.نوشتهشده در ۲۸ مرداد ۱۳۹۷، ۱۸:۵۲ آخرین ویرایش توسط انجام شدهMATAN
no problem : )
Im not good in english too : )
its better that you use photo of part 8اشکالی نداره
منم زبانم زیاد خوب نیست
بهتر بود که عکسِ قسمت انتخابی تون رو هم میذاشتین : )
.
.
انشاالله دفعه بعدی بزارین -
نوشتهشده در ۲۸ مرداد ۱۳۹۷، ۱۹:۱۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده
پارت 1
دیو! در کارخانه ای کار میگرد او همیشه صبح ها ساندویچ (برای خودش )درست میکرد.
بعد او ازدواج کرد پس فکر کرد الان زنم ازین به بعد برام ساندویچ میزاره .
روز اول زنش براش چند تا ساندویچ درست کرد و وقتی که دیو به خونه برگشت همسرش پرسید ازش ساندویچ ها چی شدن؟
اوه بله ... ولی تو برای من دو تا که نون گذاشته بودی فقط!
روز بعدش خانم جانش براش 4 تا ساندویچ درست کرد ولی دیو جان! بازم گفت که 4 تا کافی نیست(برای من).
روز سوم دختره براش 8 تا ساندویچ گذاشت ولی همون مقدارم براش کافی نبود پس روز بعدی یعنی روز چهارم زنش براش یه تکه بزرگ نون گذاشت و یه تیکه بزرگ گوشت رو گذاشت داخلش(بدون تیکه تیکه کردن).
عصری زن از شوهرش پرسید غذا چه طور بود؟
اوه بله جانم .. 2 تیکه نون که کافی نیست... -
نوشتهشده در ۳۰ مرداد ۱۳۹۷، ۴:۵۳ آخرین ویرایش توسط انجام شده
@F_SSU در قسمت بندیِ ترجمه
گفته است:
⚀توجه :
part 11
(هرکسی میخوان این قسمت رو ترجمه کنن ، ریپلای بزنن و اعلام کنن)نت در یه شهر کوچیک تو انگلستان زندگی می کنه. اون همیشه تعطیلاتش رو هم در انگلستان می گذرونه, اما سال قبل، اون با خودش فکر کرد که "من هیچوقت بیرون از این کشور نبودم. همه ی دوستان من به اسپانیا می رن، و این کار رو خیلی دوست دارن، پس امسال من هم به همونجا می رم."
اون در ابتدا به مادرید رفت و در هتل کوچیکی برای چند روز اقامت داشت. در صبح روز اول اون بیرون رفت تا پیاده روی کنه. در انگلستان مردم در سمت چپ رانندگی می کنن، اما در اسپانیا اون ها در سمت راست رانندگی می کردن. نت این مسئله رو فراموش کرده بود، و هنگامی که در امتداد یه خیابون شلوغ حرکت می کرد، یه دوچرخه به اون برخورد کرد و افتاد.
نت برای چند ثانیه روی زمین افتاده بود و بعد بلند شد و گفت:" من کجام؟"
مرد سالخورده ای که در طرف دیگه ی خیابون نقشه می فروخت و برای اولین بار نت رو ملاقات می کرد گفت:" نقشه ی شهر می خواید آقا؟" -
@F_SSU در قسمت بندیِ ترجمه
گفته است:
پارت 15
طی جنگ جهانی دوم سفر با هواپیما دشوار بود زیرا برای افراد مهم دولتی و ارتشی صندلیها لازم بود.اقای براون در طول جنگ برای دولت کار میکرد او یک غیرنظامی بود و کار بسیار سری انجام میداد بنابراین هیچکس حق نداشت بفهمد که او چه قدر مهم است مگر چند نفر .
یک روز او مجبور شد به ادینبورگ پرواز کند تا در آنجا برای چند نفر برتر سخنرانی کند اما یک افسر ارتش مهم در دقیقه آخر به فرودگاه آمد و صندلی اقای براون به او داده شد و او نتوانست برای سخنرانی اش به شهر پرواز کند.
تا وقتی که به شهر نرسیده بود مامور عالیرتبه پی برد که مردی که صندلی او را گرفته بود یکی از سخنران هایی بود که به شهر آمده بود تا سخنرانی او را بشنود.
نکته : یک اشکال تایپی در متن کتاب هست : plane رو planc نوشته
کلمه سخت یا نا آشنای این متن برای من : civilian بود که به معنی غیر نظامی هست
به نظرم اگه کلمه های نا آشنای متن رو مشخص کنیم خوب میشه -
نوشتهشده در ۳۰ مرداد ۱۳۹۷، ۱۵:۰۶ آخرین ویرایش توسط elhame.H انجام شده
مارک به سلمانی رفت و میخاست موهاشو کوتاه کنه اما وقتی از انجا خارج شد از نتیجه کار خوشحال نبود.وقتی که دوستش جرج اونو دید خدید و گفت.چ کارکردی با موهات مارک!مارک گفت من رفتم مدل شدم دریک سلمانی جدید امروز.دراول ب نطرامد که اون راضی نبود. حتی خیلی بدرتر!جرج موافقت کرد.گفت بله فکر درستیه ب مارک گفت چرا دریک وقت دیگهنمیری ارایشگاه و نگاه کنی ب ارایشگرهایز که مو کوتاه میکنن و پیداکنی ارایشگری روکه موهاتو اینطور خراب کرده.و بگی که چ کسی ماهمو اینطور خراب کرده.و مارک تکرار کرد اون حتما احمق بوده.!اوه نه این پاسخ درستی نیست.فکرمیکنید چ کسی کوتاه کرده موهای این مردو؟اون خودش نمیتونه کوتاه کنه.میتونه؟<br>
شخص دیگری موهاشو کوتاه کرده و اون باید بد ارایشگری باشه.باید بگی کی موهاشد کوتاه کرده -
نوشتهشده در ۳۱ مرداد ۱۳۹۷، ۳:۲۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده
پارت 14
آقای جانسون یه مرد پیر پولدار بود. اون توو یه خونه بزرگ با کلی خدمتکار زندگی میکرد اما همسرش مرده بود و اون هیچ بچه ای نداشت.
بعدش اون ناگهانی مرد و مردم گفتن خدمتکاراش اونو به خاطر پولش کشتن.
اما خدمتکاراش گفتن نه اون خودکشی کرده
پلیس اومد و از خدمتکارا سوالای زیادی پرسید و بعد چن هفته یه محاکمه بزرگ وجود داشت. 2 وکیل مشهور و چندین شاهد مهم وجود داشت.
اون روز (روز محاکمه ) یکی از وکیلها به یه شاهد گفت به من بگو اقای جانسون با خودش حرف میزد وقتی تنها بود ؟
شاهد فورا جواب داد: نمیدونم.
وکیل با عصبانیت تکرار کرد : نمی دونی ؟ اما تو بهترین دوستش بودی ، نبودی ؟چرا نمی دونی ؟
خدمتکار جواب داد : چون من کنارش نبودم وقتی که تنها بود. -
سلام به آلاییهای %(#e84bb6)[گل]!
خوبین ؟ حال و احوالتون رو به راهه ؟
امیدوارم که روبه راه باشه !
میخوایم یک کار %(#4b4be8)[گروهی] یا بهتر بگم ،
%(#52e84b)[دسته جمعی] انجام بدیم ؛
و زبان انگلیسیمون رو %(#c724b4)[تقویت] کنیمحتما میپرسین چه کاری
یه کار باحال :face_savouring_delicious_food:
ترجمه ی داستانها و متون انگلیسیو ...
چه طوری
میگم بهتون :face_savouring_delicious_food:
ما اینجا یک کتاب یا یک نوشته رو انتخاب میکنیم و بسته به نوع کتاب بین خودمون تقسیم بندیش میکنیمامیدوارم که برای هممون مفید واقع بشه
و اما چندتا %(#d55ced)[نکته] :
. زدن این تاپیک، دالِ بر بلد بودن من نیست
هدف اینه که کنار هم یادبگیریم .. برای تقویت و یادگیری هرچه بیشتر زبان ، و تثبیتش در ذهن ما
میدونیم که مکالمه نقش بسزایی داره.
پس میتونید [اختیاری]
حرفهاتون رو در این تاپیک به انگلیسی بگید ،
چون موضوع اصلی "ترجمه" هست
لطفا برای مکالمه ای که انجام میدید ، ترجمه هم لحاظ کنید .
( از جمله قوانین اتاق فرمان هم هست :smiling_face_with_open_mouth_smiling_eyes: ). پیشاپیش از حضورتون تشکر میکنم : %(#31cc67)[بسیار متشکرم !]
@دانش-آموزان-آلاء
@خیرین-کوچک-دریا-دل
@فارغ-التحصیلان-آلاء_F_SSU_ در
چه قدر بلدین ترجمه کنین ؟ گفته است:
سلام به آلاییهای گل
خوبین ؟ حال و احوالتون رو به راهه ؟
امیدوارم که روبه راه باشه : )میخوایم یک کار گروهی یا بهتر بگم ،
دسته جمعی انجام بدیم ؛
و زبان انگلیسیمون رو تقویت کنیم .چه کاری ؟
ترجمه ی داستانها و متون انگلیسی و ...چه طوری ؟
یک کتاب یا یک نوشته رو انتخاب میکنیم ،بین خودمون تقسیم بندیش میکنیم ،
بسته به نوعِ کتاب ...امیدوارم که برای هممون مفید واقع بشه
چندتا نکته :
-
زدن این تاپیک، دالِ بر بلد بودن من نیست
در کنار هم میخوایم ، یادبگیریم . -
برای تقویت و یادگیری هرچه بیشتر زبان ، و تثبیتش در ذهن ما
میدونیم که مکالمه نقش بسزایی داره.
پس میتونید [اختیاری]
حرفهاتون رو در این تاپیک به انگلیسی بگید ،
چون موضوع اصلی "ترجمه" هست
لطفا برای مکالمه ای که انجام میدید ، ترجمه هم لحاظ کنید .
( از جمله قوانین اتاق فرمان هم هست)
-
پیشاپیش از حضورتون تشکر میکنم : بسیار متشکرم !
It's perfect
-
-
_F_SSU_ در
چه قدر بلدین ترجمه کنین ؟ گفته است:
سلام به آلاییهای گل
خوبین ؟ حال و احوالتون رو به راهه ؟
امیدوارم که روبه راه باشه : )میخوایم یک کار گروهی یا بهتر بگم ،
دسته جمعی انجام بدیم ؛
و زبان انگلیسیمون رو تقویت کنیم .چه کاری ؟
ترجمه ی داستانها و متون انگلیسی و ...چه طوری ؟
یک کتاب یا یک نوشته رو انتخاب میکنیم ،بین خودمون تقسیم بندیش میکنیم ،
بسته به نوعِ کتاب ...امیدوارم که برای هممون مفید واقع بشه
چندتا نکته :
-
زدن این تاپیک، دالِ بر بلد بودن من نیست
در کنار هم میخوایم ، یادبگیریم . -
برای تقویت و یادگیری هرچه بیشتر زبان ، و تثبیتش در ذهن ما
میدونیم که مکالمه نقش بسزایی داره.
پس میتونید [اختیاری]
حرفهاتون رو در این تاپیک به انگلیسی بگید ،
چون موضوع اصلی "ترجمه" هست
لطفا برای مکالمه ای که انجام میدید ، ترجمه هم لحاظ کنید .
( از جمله قوانین اتاق فرمان هم هست)
-
پیشاپیش از حضورتون تشکر میکنم : بسیار متشکرم !
It's perfect
-
-
@F_SSU در قسمت بندیِ ترجمه
گفته است:
پارت 15
طی جنگ جهانی دوم سفر با هواپیما دشوار بود زیرا برای افراد مهم دولتی و ارتشی صندلیها لازم بود.اقای براون در طول جنگ برای دولت کار میکرد او یک غیرنظامی بود و کار بسیار سری انجام میداد بنابراین هیچکس حق نداشت بفهمد که او چه قدر مهم است مگر چند نفر .
یک روز او مجبور شد به ادینبورگ پرواز کند تا در آنجا برای چند نفر برتر سخنرانی کند اما یک افسر ارتش مهم در دقیقه آخر به فرودگاه آمد و صندلی اقای براون به او داده شد و او نتوانست برای سخنرانی اش به شهر پرواز کند.
تا وقتی که به شهر نرسیده بود مامور عالیرتبه پی برد که مردی که صندلی او را گرفته بود یکی از سخنران هایی بود که به شهر آمده بود تا سخنرانی او را بشنود.
نکته : یک اشکال تایپی در متن کتاب هست : plane رو planc نوشته
کلمه سخت یا نا آشنای این متن برای من : civilian بود که به معنی غیر نظامی هست
به نظرم اگه کلمه های نا آشنای متن رو مشخص کنیم خوب میشهنوشتهشده در ۳۱ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۵۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده@M-an در
چه قدر بلدین ترجمه کنین ؟ گفته است:
کلمه سخت یا نا آشنای این متن برای من : civilian بود که به معنی غیر نظامی هست
به نظرم اگه کلمه های نا آشنای متن رو مشخص کنیم خوب میشهموافقم
-
نوشتهشده در ۱ شهریور ۱۳۹۷، ۶:۵۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
پارت12
جیمی وقتی ک یه پسر بچه بود.اون ساعت مچی و ساعت های دیگه رو خیلی دوست داشت. اون وقتی 18 ساله شد برای خدمت ب ارتش رفت و پس از یک سال شروع به اموزش و درست کردن ساعت مچی ها کرد تعدادی از دوستانش ساعت مچی های شکسته را پیش او میاوردند و او برایشان درست میکرد و کاپیتان او درمورد کارر او شنیدته بود و پیش او رفت و گفت ساعت سازمان دیده بانی خراب شده میتوانی ان را تعمیر کنی لطفا؟ جیمی گفت بله اقا من میتوانم پس از چند روز ان را درست کنم کاپیتان.
افسر پرسید من چقدر ب شما مدیون هستم؟گجیمی جواب داد و گفت یک پوند اقا.سپس او هم جعبع ای کوچکی را از جیبش بیرون اورد و گفت در اینجا 3 چرخ از ساعت شما هست من نمیتونم پیدا کنم مکانی برای انها زمانی من همه چیزو ببه عقب برگردوندم. -
نوشتهشده در ۲ شهریور ۱۳۹۷، ۱۷:۳۴ آخرین ویرایش توسط _F_SSU_ انجام شده
الاییهای گل که در ترجمه شرکت میکنن ،
با توجه به نظر خوبی که داده شد
بیایید از این به بعد کلماتِ جدید رو هم پایین ترجمتون بزارین.
کار هم حرفه ای تر بشه!
-
نوشتهشده در ۴ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۴۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
منم هستم
-
نوشتهشده در ۴ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۲۷ آخرین ویرایش توسط mohammadhassan انجام شده
کاپیتان محتاط یک کشتی کوچک بایستی در امتداد یک خط ساحلی جدید که آن را نمیشناخت حرکت میکرد پس به دنبال یک ملوان زبده میگشت تا او را راهنمایی کند او به ساحل بندری که کشتی در آن مستقر بود رفت و تصور کرد که یک ماهیگیر محلی یکی از آنهاست(منظور یکی از ملوانان)و چون او(ماهیگیر) به پول نیاز داشت قبول کرد.کاپیتان او را به اتاق کنترل کشتی برد و به او اجازه داد تا کشتی را هدایت کند
پس از نیم ساعت کاپیتان شک کرد که شاید او نمیداند چه کار میکند و یا نمیداند کجا میرود پس پرسید <مطمئنی که تو یک ملوان ماهر هستی؟>
و او پاسخ داد<بله قطعا من سنگ جای تمام سنگ های اینجا رو میشناسم>
ناگهان یک صدای ناگهان آمد و صخره ای به کف کشتی برخورد کرد
و ماهیگیر اضافه کرد<این هم یکی از اوناست> -
نوشتهشده در ۵ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۰۳ آخرین ویرایش توسط romisa انجام شده
متیو هابز 16 سالش بود . به مدت 5 سال توو یه مدرسه درس خوند و همیشه یه شاگرد بد بود. اون تنبل بود و با بقیه شاگردا دعوا می کرد ، با معلما بی ادب بود و از قوانین مدرسه پیروی نمی کرد . مدیر مدرسه سعی می کرد که با کاراش سازش کنه و بهتر رفتار کنه اما هیچوقت موفق نشد و این بدترین چیز بود.
همزمان که متیو بزرگتر میشد یه تاثیر بد روی بچه های کوچیکتر میذاشت. سپس سرانجام متیو مدرسه رو ترک کرد . سعی کرد یه شغل توو یه شرکت بزرگ بگیره . مدیر شرکت به مدیر مدرسه نوشت تا پیداکنه چیزی که راجبه متیو بتونه بگه.
مدیر مدرسه میخواست صادق باشه اما اون هم چنین نمیخواست خیلی احمق باشه. بنابراین اون نوشت : اگه شما میخواید که متیو هابز براتون کار کنه ، شما خیلی خوش شانسید
-
نوشتهشده در ۵ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۱۶ آخرین ویرایش توسط romisa انجام شده
هری یه صبح پیش مادرش اومد وقتی که مادرش درحال صبحونه خوردن بود به مادرش گفت هیچ کی توو مدرسه منو دوس نداره مادر ، نه معلما نه دانش آموزا حتی خدمتکارا و راننده ها هم ازم متنفرن !
مادرش جواب داد :خب هری شاید تو با اونا خیلی خوب نیستی . اگه یه تعدادکمی از مردم یه شخصی رو دوس ندارن حالا دختر باشه یا پسر ، ممکنه اون شخص خودش مقصر نباشه اما اگه مردم زیادی دوسش ندارن معمولا اشتباهات زیادی وجودداره و اون شخص نیاز به تغییر داره
هری جواب داد : من خیلی پیر شدم تا تغییر کنم . من نمیخوام برم مدرسه. مادرش جواب داد : احمق نباش هری برو گاراژ تا ماشینو بگیری تو خیلی خوبی تو هنوز چیزهای زیادی داری تا یاد بگیری بعلاوه اینکه تو هستی مدیر مدرسه.
پارت 18 و 19 -
Part 22:
یک نویسنده مشهور که از ژاپن بازدید کرد دعوت شد تا در یک دانشگاه به یک گروه بزرگ از دانشجویان سخنرانی کند. او مجبور بود تا یک مفسر داشته باشد. در طی سخنرانی او یک داستان سرگرم کننده که برای مدت طولانی ادامه داشت
، گفت. در آخر او متوقف شد تا مترجم را را به ترجمه آن به زبان ژاپنی بگذراند و بسیار شگفت زده شد وقتی که این مرد در چند ثانیه انجام داد، پس از آن همه دانشجویان با صدای بلند خندیدند. پس از سخنرانی، نویسنده از مترجم برای کار خوب خود تشکر کرد و سپس به او گفت:"حالا لطفا به من بگویید که چگونه این داستان طولانی من را به چنین کوتاهی به ژاپنی ترجمه کردی؟" مترجم با یک لبخند پاسخ داد: من فقط گفتم:"سخنران محترم فقط یک داستان خنده دار گفت که همه شما بخندید، لطفا."