چه قدر بلدین ترجمه کنین ؟
-
کاپیتان محتاط یک کشتی کوچک بایستی در امتداد یک خط ساحلی جدید که آن را نمیشناخت حرکت میکرد پس به دنبال یک ملوان زبده میگشت تا او را راهنمایی کند او به ساحل بندری که کشتی در آن مستقر بود رفت و تصور کرد که یک ماهیگیر محلی یکی از آنهاست(منظور یکی از ملوانان)و چون او(ماهیگیر) به پول نیاز داشت قبول کرد.کاپیتان او را به اتاق کنترل کشتی برد و به او اجازه داد تا کشتی را هدایت کند
پس از نیم ساعت کاپیتان شک کرد که شاید او نمیداند چه کار میکند و یا نمیداند کجا میرود پس پرسید <مطمئنی که تو یک ملوان ماهر هستی؟>
و او پاسخ داد<بله قطعا من سنگ جای تمام سنگ های اینجا رو میشناسم>
ناگهان یک صدای ناگهان آمد و صخره ای به کف کشتی برخورد کرد
و ماهیگیر اضافه کرد<این هم یکی از اوناست> -
متیو هابز 16 سالش بود . به مدت 5 سال توو یه مدرسه درس خوند و همیشه یه شاگرد بد بود. اون تنبل بود و با بقیه شاگردا دعوا می کرد ، با معلما بی ادب بود و از قوانین مدرسه پیروی نمی کرد . مدیر مدرسه سعی می کرد که با کاراش سازش کنه و بهتر رفتار کنه اما هیچوقت موفق نشد و این بدترین چیز بود.
همزمان که متیو بزرگتر میشد یه تاثیر بد روی بچه های کوچیکتر میذاشت. سپس سرانجام متیو مدرسه رو ترک کرد . سعی کرد یه شغل توو یه شرکت بزرگ بگیره . مدیر شرکت به مدیر مدرسه نوشت تا پیداکنه چیزی که راجبه متیو بتونه بگه.
مدیر مدرسه میخواست صادق باشه اما اون هم چنین نمیخواست خیلی احمق باشه. بنابراین اون نوشت : اگه شما میخواید که متیو هابز براتون کار کنه ، شما خیلی خوش شانسید
-
هری یه صبح پیش مادرش اومد وقتی که مادرش درحال صبحونه خوردن بود به مادرش گفت هیچ کی توو مدرسه منو دوس نداره مادر ، نه معلما نه دانش آموزا حتی خدمتکارا و راننده ها هم ازم متنفرن !
مادرش جواب داد :خب هری شاید تو با اونا خیلی خوب نیستی . اگه یه تعدادکمی از مردم یه شخصی رو دوس ندارن حالا دختر باشه یا پسر ، ممکنه اون شخص خودش مقصر نباشه اما اگه مردم زیادی دوسش ندارن معمولا اشتباهات زیادی وجودداره و اون شخص نیاز به تغییر داره
هری جواب داد : من خیلی پیر شدم تا تغییر کنم . من نمیخوام برم مدرسه. مادرش جواب داد : احمق نباش هری برو گاراژ تا ماشینو بگیری تو خیلی خوبی تو هنوز چیزهای زیادی داری تا یاد بگیری بعلاوه اینکه تو هستی مدیر مدرسه.
پارت 18 و 19 -
Part 22:
یک نویسنده مشهور که از ژاپن بازدید کرد دعوت شد تا در یک دانشگاه به یک گروه بزرگ از دانشجویان سخنرانی کند. او مجبور بود تا یک مفسر داشته باشد. در طی سخنرانی او یک داستان سرگرم کننده که برای مدت طولانی ادامه داشت
، گفت. در آخر او متوقف شد تا مترجم را را به ترجمه آن به زبان ژاپنی بگذراند و بسیار شگفت زده شد وقتی که این مرد در چند ثانیه انجام داد، پس از آن همه دانشجویان با صدای بلند خندیدند. پس از سخنرانی، نویسنده از مترجم برای کار خوب خود تشکر کرد و سپس به او گفت:"حالا لطفا به من بگویید که چگونه این داستان طولانی من را به چنین کوتاهی به ژاپنی ترجمه کردی؟" مترجم با یک لبخند پاسخ داد: من فقط گفتم:"سخنران محترم فقط یک داستان خنده دار گفت که همه شما بخندید، لطفا." -
@njzamin در
چه قدر بلدین ترجمه کنین ؟ گفته است:
!?we can also choose a topic for every day and speak around that topic
forum has one topic that student can speak there
if start new topic with the same issue admin will delet it
.
we can speak in here....