خــــــــــودنویس
-
زندگی باید کرد
گرچه روی دورِ تکراره...
باروحیات بی تاب وبیقراره...
اما تانفس میدمد...
میجنگم
تابه آرزوهام بگه آره
#یاسی
😎👊 -
سلام:slightly_smiling_face:
داشتم ب این فکر میکردم اگه بزرگ شدنمون هم نیاز ب تلاش داشت سرمون چه بلایی میاومد؟:thinking_face:
یعضیا خیلی زودترپا ب سن میزاشتن:dizzy_face: :face_without_mouth:
بعضیا اصلا انگار ن انگار:face_without_mouth: :face_without_mouth:
بعضیا نصفه تا ی جاهایی بالا میاومدن و از ترس پیری متوقف:sleepy_face:
حق بعضیام خورده میشد:face_with_tears_of_joy: :face_with_tears_of_joy:
:face_with_rolling_eyes: :face_with_rolling_eyes: :face_with_rolling_eyes: :flushed_face: :flushed_face: -

حضـــور در چنــــــین جایی به قدری برام آرامـــــش بخش بود
که دلم خواست عکس بگیرم و به اشتراک بذارم تا شاید باشن کسایی ک خوششون بیاد:slightly_smiling_face: -
یعنی چقدر مسخره ساختن این فیلم پدر رو!طرف بعد اینک ایمان اورد ب فناش دادن،تا قبل اون خوشی وشادیش بود ،همین ک ایمان اورد،شوهر و پدر و مادر و....مردن،همش شد بدبختی و غم و زجر و تحقیر و.. ...
درحالکیه خدا خودش میگ؛تو برگرد،منم رحمت و همه چی رو ب تو میگردونم.
طوری ساختن ک همه رو از ایمان اوردن ترسوندن -

داشتم رو یه سوال ریاضی فکر میکردم وسط فکر کردن حوصلم سر رفت:neutral_face: :face_with_tears_of_joy: پشت جزوه اینو کشیدم الانم دوباره دارم فکر میکنم:face_without_mouth: :face_with_tears_of_joy: :face_with_tears_of_joy: :smiling_face_with_heart-eyes: -
عید غدیر بود (:
از پنجره ی مسجد مهمان هایی که در حال آمدن بودند تماشا میکردم...
آقای فرماندار ، آقای نماینده شهر ، آقای شهردار ، آقایان شورای شهری! و چند مرد دیگر که از پلاکِ اداریِ ماشین هایشان میشد فهمید کله گنده های ادارات هستند ...
خانم حسینی با صدای نسبتا بلندی گفت : خانوما خداروشکر جهزیه ای که آماده کرده بودیم به دست یه عروس خانوم نیازمند رسوندیم ، میخواییم برای یه خونواده ای غذا و لباس تهیه کنیم ؛ همت کنید تا تو این روزای عزیز دل اونا رو هم شاد کنیم...
صدف صدایم کرد و رفتم تا در پخش کردن غذا ها کمک کنم وقتی برگشتم جایم را گرفته بودند... جای خالی پیدا کردم و نشستم ؛ چند نفر آن طرف تر از خانم حسینی .
صدایش می آمد... داشت از همان خانواده حرف میزد ، صدایش آرام بود ... گوش هایم را تیز کردم تا ببینم چه می گوید ...
گفت : دو سه ماهی میشه که گوشت نخوردن !
راستش را بخواهید بقیه ی حرفش را نشنیدم ... به غذایی که مقابلم بود نگاه میکردم... ظرف غذا را بستم و کنار گذاشتم...
صدف پرسید : چرا نمیخوری؟
گفتم : به چلو گوشت رژیم دارم! همین ماست کافیه!
فقط موقع امدن داشتم فکر میکردم که اگر آن آقایان کت و شلواری هم حرف خانوم حسینی را می شنیدند ، رژیم چلو گوشت میگرفتند ؟
راستی عیدتون مبارک! -
دریا و سکوت بی نظیرش:sparkles: عکس:خودی -
یه جای دنج واسه سکوت و تنهایی و پر از حسای خوب خوب:smiling_face_with_heart-eyes: :face_savouring_delicious_food: -
زندگی را خبر کنید
همینکه چشمان مادرم شوق دیدارلبخند مرا دارد
میخندم
بگذار حیات هرچه زور دارد به میدان اورد....#یاسی









