هفته های خوشحالی
-
سلام...
دیروز فرصت نکردم پست بذارم...شرمنده..
خب خوشحالی های روز دوم:
بعد ده رووز خواهر کوچیکمو دیدمو این بزرگترین خوشحالی امروزم بووود
بهترین خبر دنیا رو دو ساعت پیش شنیدم
این بود که: پسرعموم که تصادف کرده بود، بهد 4 روز که تو کما بود، به هووووش اوووووومد
هووووووووررررررررراااااااا
جییییییییییییغغغغغغغغغ
(دیگه بهتر از این نمیشه)
رفتم پیشش و باهاش حرف زدن(بهترین حس توی این چند روز واسم بود)
بعد از یه هفته خنده رو، رو لبای داداشام دیدم(به خاطر به هوش اومدن آرش)
.
.
.
همین قدر خوشحالی برا امروزم بسه..!
یعنی
من و این همه خوشحالی محاله
.
.
تا فردا..
به خدا میسپارمتون -
روز دوم
خب امروز سعی کردم دو سه تا کار خفن انجام بدم ولی نشد بازم شد روز عادی ولی من روز عادیمم خوبه
صبح ساعتو گذاشته بودم واسه ساعت هفت ساعت خورد یدونه زدم تو کلش خفه شه بعد ساعته افتاد زمین خراب شد هی میزدم خفه شه این نمیشد هی صدا میداد
بلاخره باتریشو در آوردم انداختم اونوربعد گرفتم خوابیدم تا ساعت ده
یکی نیس بگه تو که بیدار بشو نیستی چرا ساعتو کوک میکنی بعد میزنی خرابش میکنی
ساعت ده پا شدم رفتم بالا اصلا حس صبحونه خوردن نداشتم یه لقمه گرفتم خوردم با یه لیوان چای بعد پریدم تو اتاق خواهرم نشستم درس خوندن بعد یه وقتایی هم به انجمن سر میزدم و یکن حرافی کردم شد ساعت ۲ مامانم اومد غذا پختاونم چه غذایی
با زور به خوردم دادن غذا رو
منو اغفال کردن که ایندفعه خوشمزس ولی نبود
نهارو زود خوردم بعد لباس پوشیدم که برم کلاس شیمی رفتم اول مجله رو خریدم خیلی خوشحال بودم که تموم نشده بود
بعد رفتم کلاس یعنی اندازه یه هفته ام اونجا خندیدیم بعد پیاده راه افتادم به سمت ایستگاه تاکسی خیلی تشنم بود یعنی خیلیا کم کم داشتم خشک میشدم رفتم تو تاکسی نشستمو اومدم خونه دیدم نشستن دارن هندونه میخورن خیلی خوشحال با اون حال تشنم نشستم نصف هندونه رو خوردم یه نصف دیگه هم بود تو یخچال برداشتم وسطشو خوردم گذاشتم سر جاشحالا بماند که هی میگفتن چرا وسطشو خوردی
ارزششو داشت تا ساعت پنج درس میخوندمو بعد ساعت شش دیگع خیلی خسته شدم گرفتم خوابیدم تا هفت بعد دوباره درس تا ساعت نه بعد اومدم انجمن یه سر زدم الانم دارم مینویسم
فک کنم زیادی دارم ندید بدید بازی در میارم عوض هفت هشت نفر نوشتم -
یه روز ازون روزایی که از صبح که پا میشی یه جور دلهره ی عجیب غریب مهار نشدنی وجودتو گرفته تا خود خود شب....
کل روز فقط هنزفری به گوش و گوشی به دست که شاید شاید بتونه بهش فک نکنه...ولی نشد که بشه!!
هعی میره سراغ کتابی که نصفه نیمه خوندشو خیلی وقته رو میز داره خاک میخوره ولی یه صفحه ازشو بیشتر نمیتونه بخونه...
وبرای شاید صدمین بار سایت سازمان سنجشو چک میکنه...
.
.
.
.
.
.
کی میشه که این روزای پر از استرس و بلا تکلیفی تموم شه
شاعر میگه کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش و بی خیال نشستن؟؟؟ واقعا کجاست!؟
براتون خنده های از ته ته ته دل ارزو میکنم
شاد باشیدان
پ ن:واقعا هیچ موضوع خوشحال کننده ای امروز واسه نوشتن نیافتم -
آقا من دیروز جا موندم
دیروز، سالگرد ازدواج مامان و بابام بود. شبش دستورِ چیزایی که میخواستم درست کنم رو با کمکِ سارا پیدا کردم. خیلی مراقب بودم که متوجه نشن و قضیه اسپویل نشه
میخواستم صبحِ زود بیدار بشم ولی دیر بیدار شدم..
برا ناهار، بهترین زرشک پلو با مرغ ای که بلد بودم رو درست کردم+ دلمه:face_savouring_delicious_food: (اون کاپِ فرزندِ نمونه ی منو بدین برم من
)
عصر هم جشن گرفتیم؛ کلّی خوش گذشت. جاتون خالی بود:smiling_cat_face_with_open_mouth:
دیشب به مامانم گفتم میخوام برم موهامو دردلاک کنم. یه جوابی بهم داد، نیم ساعت رو ویبره بودم
هیچوقت یادم نمیره..
دیشب با یکی از هم کلاسیام بعد از مدت ها صحبت کردم و خوش حال کننده بود:)
.
.
پایانِ روزِ پنجم:raised_hand_with_fingers_splayed_light_skin_tone: -
روز سوم:
1-تا صبح تو انجمن ولوو بودیم و بگو بخند
2-خواب بعد چند ساعت بیدار موندن خیلی میچسبه تا ساعت 11 خوابیدم انصافا چسبید
3-ساعت سه و نیم با بابام پریدیم رفتیم کوه توی تیغه غربی سبلان تا ساعت 8 گشتیم دیگه اخراش از خستگی پاهام زگ زگ میکردهمین خستگی هاس که میچسبه
4-و یکی از بهترین های امروز خبر موفقیت بچه ها بود مخصوصا مهدی که واقعا گل کاشت موفق باشی دکتر -
خوشحالی امروزم اینه که امروز میرم واسه عمل و چند روز دیگه با کلی انرژی میام اینجا و خوشحالیامو واستون مینویسم
-
سلام و درود فراوان
اول از همه تچکر از خانوم مدیر و کسی ک عکسو درست کرده خسته نباشید
دوم خیلیییییییییییییی منتظر امروز بودم ای کاش چند روز پیش دعوت میشدم چون از دیروز عصر تا الان دلگیر بوده برام..خب ولش از خوشی های کوچیک امروز بگم داشتم تست زیست میزدم ک دیدم گودزیلامون خواهر زادم اسمش پارساس با جیغ امد تو خودشو پرت کرد تو بغلم یکم لوس کرد خودشو ک بزارمش رو میز منم مثل همیشه دلم نرم شد گذاشتمش رو میز بازم شروع کرد خودکارامو پرت کرد کتابامو شوت کرد پایین و خندید امد رو پام نشست بعدش رفت سراغ مامانم یکم جیغ اونو در اورد و مشغول بازی شد منم دوباره تست زدمو خوشحال از اینکه یکم پیشرفت کردم تو زیست .امروز تو دلی خیلی خلوت بود و....
اها داشت یادم میرفت دوست جون جونیم یعنی لیلا ک اینجا نیستو اذیت کردمو یکم خندیدم
فک کنم زیاد جالب نشد شرمنده دوستان -
آمممم اول اینکه ممنونیون ک منو دعوت کردینو اینا
چقدر عکسه خوب بود واقعا یه لحظه یاد وسطای امتحانای ترم دانشگاه و شلوغ پلوغیه اطرافم افتادم
خیلی به ساز و کار این تاپیک آشنایی ندارم و نیز خیلی استعدادی برای نوشتن هم ندارم اومدن تهدید به اخراجم کردنو اینا منم زورم نرسید دیه
خب خب روز اول:
صب بعد از یکی دو ماه دوباره پا تو ولیعصر گذاشتم
نمیدونم تجربهاشو دارین یا نع،صبح زود ملتی که روز پر مشغله اشونو استارت میزننو میبینی،و بهتر از اون دیر وقت دو جفت کفش هایی ک کنار هم تو آرامشش فرو رفتنو میان از کنارت رد میشن واقعا عالیه:) البته صرفا منظورم اینه ک حسه خوبیه دیه هوم؟امروز برای اولین بار با گوشت و استخون ارجحیت روابطو حس کردم،هیچی هم واحد بهم نرسید بدتر از اون یسری واحدامو هم حذف میکنن ولی گفتم خب به من چ اونا باید زورشونو بزنن ک حذف ترم نشم من چرا خودمو ناراحت کنم
میرسیم به سوپرایز امروز،رفیقایی ک از صب هی گوشزد میکردن کار و بارت به ما ربطی نداره باید بعدازظهر برگردی از تهران بریم بیرون
الانم ک صدام گرفته بس کم داد و هوار کردیم کنار هم،خیلی خوش گذشت
️
-
امروز اصلا خیلی خوب بود اگه امروزو از ساعت شش به بعد حساب کنین کلا خواب بودم
۱:بازم تا ساعت شش بیدار بودیم و حرف زدیم
۲:یه خواب درست و حسابی داشتم کلاس هم نرفتم ولی مجبور شدم شیفت بعد از ظهر برم
۳:کلا کلاس زبان به هم میچسبه ولی کلا خواب آلود منگ بودم معلم هم یه جوری نگا میکرد
۴:ساعت یک موقع برگشتن گفتم بزار پیاده برگردم صبحانه هم نخورده بودم رفتم یه ساندویچ زدم و بلاخره چسبید تو گرما پیاده روی
۵امروزم تونستم با وجود خواب آلودگی برنامه درسیمو تموم کنم
۶شب هم خانوادگی رجب نگا کردیمو و حسابی خندیدم
فک کنم روز چهارم بود -
سلام
وقتی دیدم دعوت شدم منم بالاخرهخیلی خوشحال شدم
مرسی از دعوتتون خانم مدیر
از روز اوله که منتظر کارت دعوتم
خوشحالی اصلیِ امروزم اینه که چه خوبه که خدا با صدقه بلاهارو دور میکنه از بنده هاش...
بابت عکس خوشگلی که نگارینِ خوش سلیقه برام گرفته خیلی ذوق کردم
اینکه امشب خواهرم و برادرم آمده بودن خونمون باعث کمی از ناراحتی بزرگی که دارم رو ازیاد ببرم. خداروشکر
چون قرار براینه که فقط خوشحالی بنویسیم حرف ناراحتی رو نمیزنم ..
فقط امیدوارم شبهای بعد بتونم بیام بازم.اما اگه نتونستم بیام پیشاپیش عذر میخوام.
راستیییی
بگم اسم قصه مون چیه؟؟
نه بابا خودم میگم. میو میو عوض میشههه -
روز پنجم
امروز هم روز خوبی بود
۱:یکی از دوستام که رتبه خوبی اورده بود فک کردم رفته تاریخ بخونه ولی وقتی فهمیدم علوم قضایی تهران رفته خیلی خوشحال شدمموفق باشی ممد
۲:امروز روزای اخر زیست خوندنمه و همین روزا تموم میکنم تا یکم استراحت کنم
۳:امروز خالم از قزوین اومده بود رفتیم خونه مامان بزرگم یکم حرف زدیمو اهنگ گوش دادیمو خندیدیم
۴:امروز با لاله حرف زدم و کلی خوش گذشتf r
5:بقیه روزمم خواب بودم یعنی دو دیقه بیکار میشدم میرفتم میخوابیدم -
سلام ببخشی دیروز خونه نبودم
روز دم ک میشه دیروز صب طبق معمول با پارسا سروکله زدم با مامانم قهر بود همش می امد میچسبید ب من کلی بیخ گوشمم جیغ کشیدهبا هم نشستیم کارتون نگا کردیم بعد از ظهر هم ی سینمایی میداد ب اسم ترانه های دریا فک کنم اونو نگا کردیم بعد رفتم خونه اجیم خیلییییی خوشحال بودم چون بعد چند ماهه قرار بود برم وطنم جایی ک ب دنیا امدمو و بزرگ شدم حاضر شدیمو خانوادگی رفتیم علم بندی شهر ما خیلی معروفه ی علمم خیلیییییییی بزرگ داریم ک با جرثقیل برش میدارن اونجا همبازی های بچگیمو دیدم هم دخترا هم پسرا و خاطره ها برام زنده شد بعدش خونه خالم رفتیم و همینا دیه فک کنم زیاد نوشتم البته شلید برا شما جالب نباشه اما من خیلی خوشحال بودم دیروز
-
سلام اول از همه از اسم قشنگ فروم تشکر میکنم. M.an مرسی رز عزیزم
هوممم من اولین باره وارد این تاپیک میشم و دقیقا نمیدونم باید از کدوم خوشحالی هایی ک داشتم باید تعریف کنم
خب برا همینم هر جی اومد تو ذهنم رو میگم
آشفته رفتم خونه داییم و یک راست رفتم سر کتابخونه دختر داییم خخخ
بعد دخترداییم خوشحال اومد گفت کتاب مغازه خودکشی رو بخون و کاملا فانتزی بودو منم عاشق این چیزای تخیلی ام بعدش هم باز ی کتاب بهم داد به اسم مردی به نام اوه
بعد رفتم تو پارکینگشون اسکیت بازی کردم و کلشون اومدن باند وصل کردن با صدای بلند اهنگ گذاشتیمو بالا پایین پریدم و یه جوری دور همی ما جوونا بود.
بعد تا حدودی حالم بهتر شدو برگشتم خونه.
روز اعلام نتایج سراسر استرس بودمو پشیمون بودمو نگران
وقتی نتایج اومد دیدم با یکی از نزدیکان افتادم و کلی با هم قراره با هم باشیم و کلی هم از دانشگاهم خوشحال شدم
و از جمله باحالی هاش اینه که کل دانشگاهو شهر رو میتونه بهم نشون بده و تنها نیستم
بعدشش از همه جالب تربودو گروه فامیلی رفت رو هوا
بعدشم داداشی بهم زنگ زد و تا فهمید خونه نیستم دیگه صداش کم شدو گفت کار دارم خدافظ
بعدش از پچ پچ افتاد تو خونه که بیاید اتنا رو سورپرایزش کنیم و هنوز نکردن ولی خب طبق گوش هام نزدیک...
بعد بعد یه سال دوری از دوست شفیق و صمیمیم فردا میخوام برم ببینمش
خب از همه قشنگ تر این بود که خانوادم تصمیم دارن یه سورپزایر حسابی برای دانشگاهم کنند و جوونای فامیلم دعوتن
خب یکی از خوشحالی های دیگم اینه ک نشستم باز شرلوکو دیدم تا موقغ دانشگاه دلم تنگ نشه
ولی خب حسابی اون روز خونه داییم حس خوشحالی داشتم تا نصف شب فیلم و کلیپ بامزه میدیدم با دختر داییم و کلی حالمو بهتر کردیه عالمه فیلم و کلیپ بچه سگ گربه
خب خلاصه مرسی که منو دعوت کردید ایشالله همیشه دلتون شاد باشه
جالبه بدونید تو عکسی که رز جونم گذاشته از اون مکعب ها دارم الان دیدم کلی ذوق کردم ... مکعب آینه ایعکسرم سیو کردم عزیزم
-
سلام گلا
امروزم خداروشکر همینکه اونایی که دوسشون دارم حالشون خوبه منم خوبم و خوشحال
چند جمله هرچند کوتاه از یک دوست خوب و مهربونِ انجمنکه اسمشو نمیگم امروز حالمو خیلی خوب کرد
خوشحالی بعدیم اینه که الان کنار خانواده نشستم و دارم چایی میخورم
خوشحالی بعدیم اینه که مهدی رفته مشهد و گفتم برای منم دعا کنهالبته بی معرفت هنوز جواب پی ویمو نداده
باهات کار دارممممم دکی